۱۳۹۴ بهمن ۲, جمعه

                                                                                            جمعه تردید ...

صدای مهربان مادر ، با نوارش ملایم دستش ، از رویای شیرینی که درگیرش بود ، بیدارش کرد و با اضطراب ، از جا برخاست و با نگرانی گفت :
..." ساعت چنده مگه !؟" مادر ، از شوکی که به ناگاه از بیدار شدن ارمغان به چشمانش دویده بود ، به وضوح ناراحت و غمگین شد و گفت :
..." بمیرم مادر؛ نمی خواستم بیدارت کنم !  اما این بار چندمی که مادر لیدا زنگ می زنه و میخواد که باهات حرف بزنه !"  ارمغان که چند ثانیه ای طول کشیده بود تا خودش را پیدا کند ، دستانش را به دو طرف کش داد و گفت :
..." امروز جمعه نیست مگه !؟ "  و بی اینکه منتظر پاسخی باشد ، گوشی را از مادر گرفت و خواب آلوده جواب داد . اضطراب و نگرانی مادر لیدا ، به کلی خواب از سرش پراند و با ملایمتی که شاید آرامش خاطری ایجاد کند ، گفت :
..." چیزی نشده حالا ؛ هر جا باشه پیداش میشه ! حتما دیشبو پیش یکی از دوستاش بوده ، احتمالا دیده دیر وقته ، خوابیده که صبح بیاد . نگران نباشید !"
مادر لیدا که از لحنش پیدا بود ، بغض سنگینی گلویش را فشرده ، با گریه ای پنهان گفت :
..." چرا یه خبر بهمون نداده ؛ موبایلشم که یکسره خاموشه !"
ارمغان با اینکه دلشوره داشت امان خودش را می برید . برای اینکه مادر لیدا را آرام کند ، دوباره با لحن مهربانی گفت :
..." ممکنه شارژش تموم شده باشه ! حالا بد به دلتون راه ندین ! من یکی دو جا زنگ می زنم ، پیداش که کردم خبرتون می کنم ."    مادر لیدا که حالا دیگر به وضوح ، صدای خفه گریه اش هم می آمد ، گفت :
..." ببخشید تو رو خدا ، شما رو هم به زحمت انداختم !" و ار مغان که از طرفی دلش برای مادر لیدا می سوخت و از طرفی هم از این رفتار خودخواهانه لیدا ، غیضش گرفته بود ؛ بازهم برای تسلی دل مادرش ، با همان لحن آرام و مهربان گفت :
..." نگین تو رو خدا ؛ من و لیدا مثل دو تا خواهر میمونیم . من سعی می کنم هر جا که باشه پیداش کنم . "
و بلافاصله به طرف گوشی موبایلش رفت ، بیشتر از پانزده تا میس کال داشت ، که اکثرشان یا از منزل لیدا بود و یا از همراه سینا ! بلافاصله شماره سینا را گرفت و با اولین زنگ سینا گوشی را برداشت :
..." سلام خانم خرسندی ؛ صبح تا حالا ده بار بهتون زنگ زدم . از لیدا خبری دارین !؟"
..." ببخشید ، تا همین الآن خواب بودم . نه ؛ شما چطور !؟"
..." من از کجا باید خبر داشته باشم ، شما قرار بود با منزلشون تماسی داشته باشین ..." و قبل از اینکه حرفش تمام شود ، ارمغان پرید به میان حرفش و گفت :
..." دیشب خونه هم نرفته ، مادرش الآن زنگ زد ، داشت سکته می کرد ! شما با این دوستتون ، چی بود اسمش .. "
..." علی رو میگین ؛ اونم یکسره موبایلش خاموشه ! الآن هم که زنگ زدم هتل ؛ امروز چون شیفتش نیست ، نیومده بود . حالا میگین چیکار کنیم !؟"
..." چه میدونم ، تو هر جوری شده سعی کن این علی آقا رو پیدا کنی ، شاید خبری داشته باشه ، منم زنگ بزنم به یکی دو تا از دوستاش ، شاید خبری داشته باشن !"
و شروع کرد به زنگ زدن به دوستانی که از لیدا می شناخت . و وقتی که از تمام آنها هم نا امید شد ؛ به یکباره به فکر نوشین افتاد ، که هم وکیل بود و آشنا به معضلات این چنینی و هم از همه نزدیک تر و آشنا تر به سر دبیر ! داشت دنبال شماره نوشین می گشت که صدای مادر ، از آشپزخانه ، به خودش آورد :
..." صبونه حاضره مادر جون ، نمیخوای بیای !؟" تا سر بلند کرد که جواب مادرش را بدهد ، ناگهان در اتاقش باز شد و نازنین با چهره ای تازه از خواب بیدار شده و با اخمی شیرین ، به طرفش دوید . ارمغان به سرعت برق و باد گوشی را رمین گذاشت و همانطور که روی تختش نیم خیر نشسته بود ، دستانش را برای به آغوش کشیدن نازنین از هم گشود . نازنین ، خود را در آغوش گرم مادر رها کرد و با اخمی شیرین و کودکانه گفت : ..." مامان جون ، خیلی گشنمه !" ارمغان دستی به موهای نرم و ابریشمنیش کشید و بوسه ای بر گونه اش زد و لبهایش را غنچه کرد و با همان لحن آشنای کودکانه گفت :   ..." الهی قربون اون روی ماه نشسته ات برم من ! بریم دست و صورتت بشوریم و بریم صبونه بخوریم !"              
و نازنین که گل از گلش شکفته بود ، لبخند شیرینی زد و خودش را در آغوش گرم مادر بیشتر فشرد . ارمغان نازنین را بغل گرفت و بعد از شستن ، دست و روشان ، رفتند سر میز صبحانه ! این هفته ای یک بار ؛ که دور هم صبحانه می خوردند ، آن قدر برای مادر و نازنین شیرین و دلچسب بود ، که حد و حسابی نداشت . ارمغان هم تمام سعیش این بود که این هفته ای یک بار را ، تمام و کمال با دخترش باشد . نارنین را در آغوش داشت و با دست خود لقمه برایش می گرفت و به دهانش می داد . نازنین هم که تمام هفته را از موهبت محبت مادر محروم بود ، هر چه ناز و خودشیرینی داشت ، در همین یک روز جمعه برای مادر می کرد . صبحانه که خوردند ، ارمغان با مهربانی بسیاری گفت :
..." الهی قربون دختر خوشگلم برم ، بشین کارتونت رو ببین ، تا مامان هم به کاراش برسه !"
 و وقتی چشمان مادر را دید که از تعجب براق شده بود ؛ رو به مادر گفت :
..." ندیدی مادر لیدا چقدر نگران بود ! زنگ بزنم یکی دو جا ، بلکه خبری ازش گیر بیارم ؛ این پیرزن بیچاره از نگرانی در بیاد !"              مادر به محض شنیدن این حرف ، حالتش کاملا عوض شد و با تاسف پرسید :
..." اتفاقی نیفتاده باشه براش !؟"          و ارمغان هم که داشت شماره نوشین را می گرفت ، با تایید حرف مادر گفت :
..." د منم نگران همینم ! "       و تا صدای نوشین پشت همراهش پیچید ، از جا بلند شد و به طرف اتاقش رفت و گفت :
..." سلام خانم دکتر ؛ ببخشید که روز تعطیل هم دست از سرتون بر نمی داریم !"
..." خواهش می کنم عزیزم ، این حرفها چیه !؟ مشکلی پیش اومده !"
..." واقعیتش اینه که ، هنوز از لیدا خبری نشده ؛ خونوادشم ، بد جوی نگرانشن ! گفتم مزاحم شما بشم ، ببینم چیکار بایستی بکنیم !؟"          نوشین تامل کوتاهی کرد و گفت :
..." با دوستا و نزدیکانشون تماس گرفتین !؟"
..." من با چند تا از دوستاش که می شناختم تماس گرفتم ، ولی هیچکدومشون ، هیچ خبری ازش نداشتن ! بیشتر نگرانی ما ، به خاطر اون عکسا بود که تو فایلا دیدیم ! "   نوشین ، تامل دیگری کرد و با تردیدی آشکارا گفت :
..." می فهمم ؛ بذار ببینم چیکار میتونم بکنم !؟"    و با خداحافظی از ارمغان ، ارتباط را قطع کرد .
سرهنگ از خواب که بیدار شد ، منظره برف گرفته حیاط از پنجره قدی اتاق خوابش ، آنچنان زیبا و دلفریب بود ، که بی اختیار ، برای تماشا به آن سو کشیده شد . با اینکه هوای اتاق گرم و دلپذیر بود ، دگمه های ربرشامش را بست و با لذت تمام به تماشای بارش برفی ایستاد که از سپیده صبح ، تمام صحن حیاط را سفید کرده بود . غرق تماشای بیرون بود که ، در اتاق باز شد ، سر که برگرداند ، ناهید را دید که بشاش و خنده رو ، وارد اتاق شد و با لبخند شیرینی گفت :
..." صبح بخیر ؛ می بینی دیشب تا حالا چه برفی باریده !؟"  و آرام آمد و کنار دستش ، به تماشای برف ایستاد . سرهنگ سری تکان داد و با لبخند رضایتبخشی گفت :
..." امسال ، این دومین برف سنگینی که میاد !" و نگاهش را تا دور دست ها پرواز داد . ناهید نگاهش را از تماشای حیاط گرفت و در حالیکه به طرف در خروج می رفت ، گفت :
..." صبونه رو آماده کردم ؛ بریم پایین تا یخ نکرده !"  و سرهنگ هم ، نگاهش را برگرداند و پشت سرش راه افتاد . سر میز صبحانه بودند ، که تلفن زنگ خورد . ناهید گوشی را که برداشت ، بعد از سلام و علیک کوتاهی رو به سرهنگ گفت :
..." سروان آبتینند ؛ با شما کار دارن !"  سرهنگ ، که انگار منتظر این تلفن بود ، با سرعت گوشی را از ناهید گرفت و با عجله لقمه تو گلویش را پایین داد و گفت :
..." سلام سروان ؛ چه خبر !؟"
..." بد موقع که مزاحم نشدم !؟"
..." نه داشتیم صبحونه می خوردیم !"
..." آخ ببخشید ... میخواین ، بعدا زنگ میزنم !"
..." نه ؛ مهم نیست ؛ بگو چه خبر !؟"
..." خبرای خوب ؛ همین الآن ، بچه های عملیات مرزی خبر دادند که ، سلحشور و گرفتن ! "
 سرهنگ که مثل بچه ها نمی توانست که هیجان و شادیش را پنهان نگهدارد ، گفت :
..." خوب خوب ؛ الآن کجان !؟"
..." دست نیروهای خودی ، دارن تحت الحفظ ، انتقالشون میدن پایتخت !"
..." بسیار عالی ؛ به محض رسیدنشون ، به اینجا ، به من خبر بدین !"
..." چشم قربان ؛ خیالتون راحت !"
 گوشی را که زمین گذاشت ، به ناگاه ، تیر نگاه سرزنش آلود ناهید ، با لحن گلایه آمیزی که می گفت :
..." جمعه هم دست بردار نیستن !؟" به خودش آورد و با لبخند مهربان و لحن ملایمی گفت :
..." بعد سی سال شما که باید عادت کرده باشین ؛ ناهید خانم !"  و ناهید در حالیکه داشت ، میز صبحانه را جمع می کرد ، با حالت خاصی که مخصوص خانم هاست ، گفت :
..." صد سال هم که بگذره ، من عادت نمی کنم !" هنوز حرفش را به آخر نرسانده بود که دوباره تلفن زنگ خورد . و ناهید بدون اینکه شماره را نگاه کند ، با عصبانیت گوشی را برداشت و گفت : ..." بعله ..!" و صدای نوشین که معلوم بود از تعجب هاج و واج بود ، در گوشش پیچید که : ..." سلام ناهید جون ؛ مزاحم شدم !؟" ناهید که حسابی جاخورده بود با شرمندگی بسیاری گفت : ..." سلام نوشین جون ؛ ببخشید تو رو خدا ! این همکارای سرهنگ جمعه هم ولش نمی کنن ! فکر کردم بازم ، یکی از اوناست !" نگاه زیر چشمی سرهنگ ، با آن نیشخند تمسخرآمیزش ، از نظر ناهید پنهان نماند و در ضمن اینکه ، دندان قروچه ای به سرهنگ نشان میداد ، در جواب نوشین که پرسیده بود : ... "جناب سرهنگ چیکار می کنن !؟ حالشون که خوبه !؟ " داشت می گفت : ..." اونم خوبه ، دیشب خیلی زحمتتون دادیم " و تعارفاتی از این دست . که بالاخره نوشین دل به دریا زد و با تمام حساسیتی که از ناهید سراغ داشت ، گفت :
 ..." میتونم چند لحظه ای مزاحمشون بشم !؟" و بر خلاف انتظارش ، ناهید با خوشرویی تمام گفت :
..." خواهش می کنم عزیزم ، مزاحم کدومه !؟" و گوشی را داد به سرهنگ . نوشین پس از احوالپرسی کوتاهی ، مستقیم رفت سراصل مطلب و گفت :
..." متاسفانه ، لیدا دیشب هم به خونه برنگشته ، این احتمال هست که به هویت احسان پی برده باشه و در کمال بی تجربگی به ملاقاتش رفته باشه ! "  سرهنگ ، با نگرانی پرسید :
..." چقدر مطمئنید !؟"
..." خیلی زیاد !"
..." من همون دیشب دستور تعقیب و مراقبت احسان رو صادر کردم ، تا فردا که حکم قاضی رو هم بگیرم !"
..." واقعا ممنونم ، منو ببخشید که بد موقعی مزاحمتون شدم ."
با هر زحمتی بود ، پدر را راضی کرد که اتوموبیلش را برای چند ساعتی قرض بگیرد . یعنی اگر پادرمیانی مادر نبود ، که پدرش به هیچ وجهی راضی نمیشد . و تمام حرفش هم این بود که :
..." این روز جمعه ای ، اونم تو این هوای برفی ، کجا میخوای بری تو !؟" و سینا هم اصرار که :
 ..." بابا جون ، اگه واجب نبود که اینقدر اصرار نمی کردم !" تا بالاخره هم با وساطت مادر ، پدرش با اکراه و تردید پذیرفت . به نزدیک هتل که رسید ؛ اتوموبیل های پلیسی که مقابل در هتل بودند ، نگرانیش را دو چندان کرد . با چند متری فاصله از هتل پارک کرد و از اتوموبیل پیاده شد . بارش برف به حدی بود که تا به در هتل برسد ، تمام سر و کولش را برف سفید کرده بود . دم در مامور پلیسی که با اسلحه کمری و بی سیم ، پاس می داد ، راهش را بست و گفت :
..." کجا !؟" سینا اشاره ای به داخل هتل کرد و گفت :
..." با یکی از دوستام قرار دارم ؛ آقای لواسانی !" و خواست وارد شود که دوباره مامور راهش را بست و گفت :
..." باشه برا بعد ، فعلا ورود به هتل ممنوعه !" سینا با لحن معترضی گفت : ..." آخه واسه چی !؟"
که مامور لحن عصبانی و آمرانه ای به خود گرفت و در حالیکه سینا را هل میداد عقب ، گفت :
..." اینش دیگه به شما مربوط نیست ! " در همین گیر و دار بود که سینا لحظه ای ، سروان آبتین را دید و بلافاصله گردن کشید و فریاد زد : ..." جناب سروان ...!" مامور هم با فریاد سینا به طرف هتل برگشت ، تا عکس العمل سروان را ببیند . آبتین ، نگاهی گذرا به سینا کرد و ته ذهنش به دنبال چهره آشنایش گشت . ولی چون چیزی به خاطرش نیامد و دوباره برگشت و مشغول کارش شد . مامور که دید ، سروان اعتنایی به سینا نکرد ، با خشونت بیشتری او را عقب راند و با تهدید دورش کرد . سینا چند قدمی را به عقب برداشت و بلافاصله با همراهش ، شماره مرآت را گرفت :
..." سلام مرآت !"
..." سینا تویی !؟"
..." ببخش که مزاحمت شدم ، من دم هتل آپارتمان لار هستم . مامورا هتل رو قرق کردن ؛ غلط نکنم خبرائیه ..."
مرآت که حوصله اش از وراجی های سینا  سر رفته بود ، با خمیازه ای که نشان از بیدار شدن ناگهانیش بود ، گفت :
..." تو اونجا چیکار می کنی !؟" سینا که ، اصلا تصورش را هم نمی کرد که مرآت ، ماجرای لیدا را فراموش کرده باشد ، با تعجب گفت :
..."چی داری میگی !؟ خوب اومدم یه سر و گوشی آب بدم ، شاید یه خبری بگیرم از لیدا !" مرآت ، خمیازه بلند دیگری کشید و گفت :
..." خوب حالا ، چه کاری از دست من ساخته است !؟"
..." فرمانده پلیسا ، سروان آبتینه ، منتها منو نشناخت ! میخوام ازت خواهش کنم ، یه زنگی بهش بزنی و ازش بخوای که منو راه بدن داخل هتل !" مرآت که از تعجب چشمانش گرد شده بود ، گفت :
..." ببخشید ! اونوقت من ، چیکاره حسنم که یه همچین دستوری صادر کنم !؟"  سینا که دیگر حوصله اش سر رفته بود ، با ناراحتی گفت :
..." باشه ..؛ نوبت ما هم میرسه ..." و قبل از اینکه حرفش را تمام کند ، مرآت پرید به میان حرفش و گفت :
..." خوب حالا ؛ نمی خواد خط و نشون بکشی ! بذار ببینم چیکار میتونم بکنم ، بهت زنگ میزنم !"
سینا به طرف اتوموبیلش برگشت ، برف سر و کولش را تکاند وپشت فرمان نشست و منتظر تلفن مرآت ماند. تمام شیشه های اتوموبیل را برف گرفته بود ، تا حدی که مجبور شد ، اتوموبیل را روشن کند و کلید شیشه پاک کن را بزند . ولی به دقیقه نرسیده دوباره تمام سطح شیشه را برف می گرفت . هر کاری کرد که تا تماس مرآت ، در اتوموبیل بماند ؛ نتوانست . از اتوموبیل پیاده شد و یقه کاپشنش را بالا زد و کنار اتوموبیل قدمی زد و هر از گاهی هم برفها را با پوتین های چرمش ، شوت می کرد . تا اینکه بالاخره تلفنش زنگ خورد و با عجله گوشیش را از جیبش بیرون کشید و بی اینکه شماره را نگاه کند ، گفت : ..." جانم مرآت !" اما با صدای ارمغان حسابی جا خورد : ..." ببخشید ؛ منتظر تلفن بودین !؟" سینا ، همانجا که ایستاده بود ، چرخی زد و گفت : ..." مهم نیست ؛ چه خبر ؟" و ارمغان هم منتظر خبری از طرف سینا بود ، گفت :
..." من زنگ زدم از شما خبر بگیرم ؛ کجایین شما !؟" که سینا با عجله گفت : ..." ببخشید خانم خرسندی ، من پشت خطی دارم ، بعدا باهاتون تماس می گیرم ." و بلافاصله جواب پشت خطش را داد :
..." چرا جواب نمیدی ؛ دیگه داشتم قطع می کردم !"
..." پشت خطی داشتم ؛ صحبت کردی !؟"
..." آره بابا ؛ برو دم در ، با مامورا هماهنگ شده !"
سینا به سرعت برق و باد خودش را به دم در هتل رساند و به مامور گفت :
..." هماهنگ شده ." مامور که رفتار بسیار ملایمتری داشت ، پرسید : ..." آقای ستایشی شما هستین !؟" سینا گل از گلش شکفت و با خوشحالی گفت : ..." بله ." و خواست که وارد شود ، که مامور دوباره مانعش شد و گفت :
..." کارت شناسایی !" سینا که با عجله داشت جیبهایش را زیر و رو می کرد ، زیر لب غرید که :
..." گیر نده تو رو خدا اینقدر دیگه !" و گواهینامه اش را از کیف پولش بیرون کشید و به مامور داد . مامور نگاهی به کارت کرد و نگاهی هم به سینا و در حالیکه ، کارتش را پس می داد ، کناری رفت تا سینا وارد شود . سینا به محض ورود ، مستقیم به طرف میز کانتر پذیرش رفت ، که همه آنجا جمع بودند . و با دیدن سروان آبتین ، سلامی کرد و پرسید :
..." جناب سروان چه خبر !؟"      سروان ، نگاه متعجبی به سینا کرد و با لحن طلبکارانه ای گفت :
..." چه خبر از چی !؟ از دست شما خبرنگارا چیکار بایستی بکنیم ما !؟" سینا که از رفتار عجولانه خود بسیار شرمنده هم شده بود با تته پته گفت :
..." نه جناب سروان ؛ منظور من ، همکارم خانم دانشوره  ، که از دیروز تا حالا غیبش زده !" سروان لحن ملایم تری به خودش گرفت و گفت :
..." خوب ما هم برای همین اومدیم اینجا، یه کمی دندون رو جیگر بذارین تا تحقیقات ما تکمیل بشه ؛ اونوقت ببینیم چی به چیه !" سینا کناری ایستاد و سروان و همکارانش هم ، مشغول بازپرسی ها یشان شدند . وقتی سروان از مسئول هتل پرسید ، که دیروز صبح مسئول پذیرش و اطلاعات چه کسی بوده و مسئول هتل اسم علی لواسانی را برد ، گوشهای سینا حسابی تیز شد . و وقتی که سروان از مسئول هتل خواست که هر طوری شده همین الآن با ایشان تماس بگیرند و پیغام بدهند که هر چه سریعتر خودش را به اینجا برساند ؛ امیدواری سینا دوچندان شد . تا آمدن علی لواسانی ، سروان و همکارانش با بازپرسی و بازجویی هاشان از تمام پرسنل شیفت صبح آن روز ، ادامه دادند . ولی اکثر پرسشها  ، درباره احسان و آژدا بود ، که ناگهان ، سروان به طرف سینا آمد و پرسید :
..." شما عکسی از این همکارتون دارین !؟" و سینا با تاملی کوتاه گفت : ..." یه عکسشونو تو موبایلم دارم ."
و بلافاصله همراهش را بیرون کشید و عکس لیدا را آورد . سروان موبایل را گرفت و یکراست سراغ یکی از پرسنل کافی شاپ رفت که مورد بازجویی بود . سینا هم با یکی دو قدم فاصله پشت سرش بود . به محض رسیدن به پسرک ، موبایل را نشانش داد و پرسید :
..." اون خانمی که گفتی همین بود !؟" پسرک بی هیچ شک و تردیدی گفت :
..." بله آقا ، خودشون بودند !" سروان دوباره تاکید کرد : ..." مطمئنی !؟" و پسرک دوباره نگاهی به عکس انداخت و گفت :
..." بله آقا ، خودم فنجون قهوه شونو گذاشتم رو میز !" سروان ، به طرف سینا برگشت و گفت :
..." از نظر شما اشکالی نداره ما این عکسو ، تکثیر کنیم !؟" و سینا که حسابی شوکه شده بود ، گفت :
..." نه قربان ، هر کاری که لازمه بکنین !" سروان ، موبایل سینا را داد به یکی از همکارانش و گفت :
..." این عکسو بریز تو لب تاب و یکی دو تا پرینت هم ازش بگیر ، که لازم میشه !"
در همین گیر و دار بود که علی هم رسید . تا سینا خواست که برود سراغش ، یکی از مامورها مانعش شد و گفت :
..." تا بعد بازپرسی ، صحبت با شهود ممنوعه ! " سینا متحیر گفت :
..." ولی اون یکی از دوستامه ..!" و مامور هم درآمد که :
..." هر کی میخواد باشه !" سینا دیگر اعتراضی نکرد و کناری ساکت ماند . یکی از مامورها ، علی را به اتاق مدیر هتل که حالا دیگر ، عملا اتاق بازجویی شده بود ، راهنمایی کرد . سینا هم خواست وارد اتاق شود که مامورها مانعش شدند . سروان وقتی داشت ، علی را بازجویی می کرد ، سینا از پشت شیشه پنجره ای که در چند متری آن قرار داشت ، آنها را می دید . حالت چهره علی هر لحظه که از بازجویی می گذشت ، غمگین تر و نگران تر می شد و این نگرانی و اضطراب سینا را بیشتر می کرد . سینا فقط امیدوار بود که پس از بازجویی ، صحبتی با علی بکند ، شاید گشایشی در این گره کور باشد . یکی از مامورها که از اتاق بیرون آمد ، سینا به طرفش رفت و پرسید :
..." ببخشید ، تموم شد کارتون با علی آقا !؟" مامور نگاه غضبناکی کرد و پرسید :
..." چطور مگه !؟" و سینا با ملایمتی همراه با احتیاط گفت :
..." گفتم اگه کارتون تموم شده ، دو دقیقه باهاشون کار داشتم !" و مامور دوباره با همان عصبانیت گفت :
..." خیر ؛ ایشون فعلا بازداشتند !" و با سرعت از سینا فاصله گرفت . سینا که از تعجب ، خشکش زده بود ، زیر لب با خودش گفت :

..." بازداشت !" و بی اختیار روی مبلی که همان نزدیکی بود نشست . 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر