جمعه
تردید ...

..." ساعت
چنده مگه !؟" مادر ، از شوکی که به ناگاه از بیدار شدن ارمغان به چشمانش
دویده بود ، به وضوح ناراحت و غمگین شد و گفت :
..." بمیرم
مادر؛ نمی خواستم بیدارت کنم ! اما این
بار چندمی که مادر لیدا زنگ می زنه و میخواد که باهات حرف بزنه !" ارمغان که چند ثانیه ای طول کشیده بود تا خودش
را پیدا کند ، دستانش را به دو طرف کش داد و گفت :
..." امروز
جمعه نیست مگه !؟ " و بی اینکه منتظر
پاسخی باشد ، گوشی را از مادر گرفت و خواب آلوده جواب داد . اضطراب و نگرانی مادر
لیدا ، به کلی خواب از سرش پراند و با ملایمتی که شاید آرامش خاطری ایجاد کند ،
گفت :
..." چیزی
نشده حالا ؛ هر جا باشه پیداش میشه ! حتما دیشبو پیش یکی از دوستاش بوده ، احتمالا
دیده دیر وقته ، خوابیده که صبح بیاد . نگران نباشید !"
مادر لیدا که از
لحنش پیدا بود ، بغض سنگینی گلویش را فشرده ، با گریه ای پنهان گفت :
..." چرا یه
خبر بهمون نداده ؛ موبایلشم که یکسره خاموشه !"
ارمغان با اینکه
دلشوره داشت امان خودش را می برید . برای اینکه مادر لیدا را آرام کند ، دوباره با
لحن مهربانی گفت :
..." ممکنه
شارژش تموم شده باشه ! حالا بد به دلتون راه ندین ! من یکی دو جا زنگ می زنم ،
پیداش که کردم خبرتون می کنم ."
مادر لیدا که حالا دیگر به وضوح ، صدای خفه گریه اش هم می آمد ، گفت :
..." ببخشید
تو رو خدا ، شما رو هم به زحمت انداختم !" و ار مغان که از طرفی دلش برای
مادر لیدا می سوخت و از طرفی هم از این رفتار خودخواهانه لیدا ، غیضش گرفته بود ؛
بازهم برای تسلی دل مادرش ، با همان لحن آرام و مهربان گفت :
..." نگین تو
رو خدا ؛ من و لیدا مثل دو تا خواهر میمونیم . من سعی می کنم هر جا که باشه پیداش
کنم . "
و بلافاصله به طرف
گوشی موبایلش رفت ، بیشتر از پانزده تا میس کال داشت ، که اکثرشان یا از منزل لیدا
بود و یا از همراه سینا ! بلافاصله شماره سینا را گرفت و با اولین زنگ سینا گوشی
را برداشت :
..." سلام
خانم خرسندی ؛ صبح تا حالا ده بار بهتون زنگ زدم . از لیدا خبری دارین !؟"
..." ببخشید
، تا همین الآن خواب بودم . نه ؛ شما چطور !؟"
..." من از
کجا باید خبر داشته باشم ، شما قرار بود با منزلشون تماسی داشته باشین ..." و
قبل از اینکه حرفش تمام شود ، ارمغان پرید به میان حرفش و گفت :
..." دیشب
خونه هم نرفته ، مادرش الآن زنگ زد ، داشت سکته می کرد ! شما با این دوستتون ، چی
بود اسمش .. "
..." علی رو
میگین ؛ اونم یکسره موبایلش خاموشه ! الآن هم که زنگ زدم هتل ؛ امروز چون شیفتش
نیست ، نیومده بود . حالا میگین چیکار کنیم !؟"
..." چه
میدونم ، تو هر جوری شده سعی کن این علی آقا رو پیدا کنی ، شاید خبری داشته باشه ،
منم زنگ بزنم به یکی دو تا از دوستاش ، شاید خبری داشته باشن !"
و شروع کرد به زنگ
زدن به دوستانی که از لیدا می شناخت . و وقتی که از تمام آنها هم نا امید شد ؛ به
یکباره به فکر نوشین افتاد ، که هم وکیل بود و آشنا به معضلات این چنینی و هم از
همه نزدیک تر و آشنا تر به سر دبیر ! داشت دنبال شماره نوشین می گشت که صدای مادر
، از آشپزخانه ، به خودش آورد :
..." صبونه
حاضره مادر جون ، نمیخوای بیای !؟" تا سر بلند کرد که جواب مادرش را بدهد ،
ناگهان در اتاقش باز شد و نازنین با چهره ای تازه از خواب بیدار شده و با اخمی
شیرین ، به طرفش دوید . ارمغان به سرعت برق و باد گوشی را رمین گذاشت و همانطور که
روی تختش نیم خیر نشسته بود ، دستانش را برای به آغوش کشیدن نازنین از هم گشود .
نازنین ، خود را در آغوش گرم مادر رها کرد و با اخمی شیرین و کودکانه گفت :
..." مامان جون ، خیلی گشنمه !" ارمغان دستی به موهای نرم و ابریشمنیش
کشید و بوسه ای بر گونه اش زد و لبهایش را غنچه کرد و با همان لحن آشنای کودکانه
گفت : ..." الهی قربون اون روی ماه
نشسته ات برم من ! بریم دست و صورتت بشوریم و بریم صبونه بخوریم !"
و نازنین که گل از
گلش شکفته بود ، لبخند شیرینی زد و خودش را در آغوش گرم مادر بیشتر فشرد . ارمغان
نازنین را بغل گرفت و بعد از شستن ، دست و روشان ، رفتند سر میز صبحانه ! این هفته
ای یک بار ؛ که دور هم صبحانه می خوردند ، آن قدر برای مادر و نازنین شیرین و
دلچسب بود ، که حد و حسابی نداشت . ارمغان هم تمام سعیش این بود که این هفته ای یک
بار را ، تمام و کمال با دخترش باشد . نارنین را در آغوش داشت و با دست خود لقمه
برایش می گرفت و به دهانش می داد . نازنین هم که تمام هفته را از موهبت محبت مادر
محروم بود ، هر چه ناز و خودشیرینی داشت ، در همین یک روز جمعه برای مادر می کرد .
صبحانه که خوردند ، ارمغان با مهربانی بسیاری گفت :
..." الهی
قربون دختر خوشگلم برم ، بشین کارتونت رو ببین ، تا مامان هم به کاراش برسه
!"
و وقتی چشمان مادر را دید که از تعجب براق شده
بود ؛ رو به مادر گفت :
..." ندیدی
مادر لیدا چقدر نگران بود ! زنگ بزنم یکی دو جا ، بلکه خبری ازش گیر بیارم ؛ این
پیرزن بیچاره از نگرانی در بیاد !" مادر به محض شنیدن این حرف ، حالتش
کاملا عوض شد و با تاسف پرسید :
..." اتفاقی
نیفتاده باشه براش !؟" و
ارمغان هم که داشت شماره نوشین را می گرفت ، با تایید حرف مادر گفت :
..." د منم
نگران همینم ! " و تا صدای
نوشین پشت همراهش پیچید ، از جا بلند شد و به طرف اتاقش رفت و گفت :
..." سلام
خانم دکتر ؛ ببخشید که روز تعطیل هم دست از سرتون بر نمی داریم !"
..." خواهش
می کنم عزیزم ، این حرفها چیه !؟ مشکلی پیش اومده !"
..." واقعیتش
اینه که ، هنوز از لیدا خبری نشده ؛ خونوادشم ، بد جوی نگرانشن ! گفتم مزاحم شما
بشم ، ببینم چیکار بایستی بکنیم !؟"
نوشین تامل کوتاهی کرد و گفت :
..." با
دوستا و نزدیکانشون تماس گرفتین !؟"
..." من با
چند تا از دوستاش که می شناختم تماس گرفتم ، ولی هیچکدومشون ، هیچ خبری ازش نداشتن
! بیشتر نگرانی ما ، به خاطر اون عکسا بود که تو فایلا دیدیم ! " نوشین ، تامل دیگری کرد و با تردیدی آشکارا
گفت :
..." می فهمم
؛ بذار ببینم چیکار میتونم بکنم !؟"
و با خداحافظی از ارمغان ، ارتباط را قطع کرد .
سرهنگ از خواب
که بیدار شد ، منظره برف گرفته حیاط از پنجره قدی اتاق خوابش ، آنچنان زیبا و
دلفریب بود ، که بی اختیار ، برای تماشا به آن سو کشیده شد . با اینکه هوای اتاق
گرم و دلپذیر بود ، دگمه های ربرشامش را بست و با لذت تمام به تماشای بارش برفی
ایستاد که از سپیده صبح ، تمام صحن حیاط را سفید کرده بود . غرق تماشای بیرون بود
که ، در اتاق باز شد ، سر که برگرداند ، ناهید را دید که بشاش و خنده رو ، وارد
اتاق شد و با لبخند شیرینی گفت :
..." صبح
بخیر ؛ می بینی دیشب تا حالا چه برفی باریده !؟" و آرام آمد و کنار دستش ، به تماشای برف ایستاد
. سرهنگ سری تکان داد و با لبخند رضایتبخشی گفت :
..." امسال ،
این دومین برف سنگینی که میاد !" و نگاهش را تا دور دست ها پرواز داد . ناهید
نگاهش را از تماشای حیاط گرفت و در حالیکه به طرف در خروج می رفت ، گفت :
..." صبونه
رو آماده کردم ؛ بریم پایین تا یخ نکرده !"
و سرهنگ هم ، نگاهش را برگرداند و پشت سرش راه افتاد . سر میز صبحانه بودند
، که تلفن زنگ خورد . ناهید گوشی را که برداشت ، بعد از سلام و علیک کوتاهی رو به سرهنگ
گفت :
..." سروان
آبتینند ؛ با شما کار دارن !" سرهنگ
، که انگار منتظر این تلفن بود ، با سرعت گوشی را از ناهید گرفت و با عجله لقمه تو
گلویش را پایین داد و گفت :
..." سلام
سروان ؛ چه خبر !؟"
..." بد موقع
که مزاحم نشدم !؟"
..." نه
داشتیم صبحونه می خوردیم !"
..." آخ
ببخشید ... میخواین ، بعدا زنگ میزنم !"
..." نه ؛
مهم نیست ؛ بگو چه خبر !؟"
..." خبرای
خوب ؛ همین الآن ، بچه های عملیات مرزی خبر دادند که ، سلحشور و گرفتن ! "
سرهنگ که مثل بچه ها نمی توانست که هیجان و
شادیش را پنهان نگهدارد ، گفت :
..." خوب خوب
؛ الآن کجان !؟"
..." دست
نیروهای خودی ، دارن تحت الحفظ ، انتقالشون میدن پایتخت !"
..." بسیار
عالی ؛ به محض رسیدنشون ، به اینجا ، به من خبر بدین !"
..." چشم
قربان ؛ خیالتون راحت !"
گوشی را که زمین گذاشت ، به ناگاه ، تیر نگاه
سرزنش آلود ناهید ، با لحن گلایه آمیزی که می گفت :
..." جمعه هم
دست بردار نیستن !؟" به خودش آورد و با لبخند مهربان و لحن ملایمی گفت :
..." بعد سی
سال شما که باید عادت کرده باشین ؛ ناهید خانم !" و ناهید در حالیکه داشت ، میز صبحانه را جمع می
کرد ، با حالت خاصی که مخصوص خانم هاست ، گفت :
..." صد سال
هم که بگذره ، من عادت نمی کنم !" هنوز حرفش را به آخر نرسانده بود که دوباره
تلفن زنگ خورد . و ناهید بدون اینکه شماره را نگاه کند ، با عصبانیت گوشی را
برداشت و گفت : ..." بعله ..!" و صدای نوشین که معلوم بود از تعجب هاج و
واج بود ، در گوشش پیچید که : ..." سلام ناهید جون ؛ مزاحم شدم !؟" ناهید
که حسابی جاخورده بود با شرمندگی بسیاری گفت : ..." سلام نوشین جون ؛ ببخشید
تو رو خدا ! این همکارای سرهنگ جمعه هم ولش نمی کنن ! فکر کردم بازم ، یکی از
اوناست !" نگاه زیر چشمی سرهنگ ، با آن نیشخند تمسخرآمیزش ، از نظر ناهید
پنهان نماند و در ضمن اینکه ، دندان قروچه ای به سرهنگ نشان میداد ، در جواب نوشین
که پرسیده بود : ... "جناب سرهنگ چیکار می کنن !؟ حالشون که خوبه !؟ "
داشت می گفت : ..." اونم خوبه ، دیشب خیلی زحمتتون دادیم " و تعارفاتی
از این دست . که بالاخره نوشین دل به دریا زد و با تمام حساسیتی که از ناهید سراغ
داشت ، گفت :
..." میتونم چند لحظه ای مزاحمشون بشم
!؟" و بر خلاف انتظارش ، ناهید با خوشرویی تمام گفت :
..." خواهش
می کنم عزیزم ، مزاحم کدومه !؟" و گوشی را داد به سرهنگ . نوشین پس از
احوالپرسی کوتاهی ، مستقیم رفت سراصل مطلب و گفت :
..."
متاسفانه ، لیدا دیشب هم به خونه برنگشته ، این احتمال هست که به هویت احسان پی
برده باشه و در کمال بی تجربگی به ملاقاتش رفته باشه ! " سرهنگ ، با نگرانی پرسید :
..." چقدر
مطمئنید !؟"
..." خیلی
زیاد !"
..." من همون
دیشب دستور تعقیب و مراقبت احسان رو صادر کردم ، تا فردا که حکم قاضی رو هم بگیرم
!"
..." واقعا
ممنونم ، منو ببخشید که بد موقعی مزاحمتون شدم ."
با هر زحمتی بود ،
پدر را راضی کرد که اتوموبیلش را برای چند ساعتی قرض بگیرد . یعنی اگر پادرمیانی
مادر نبود ، که پدرش به هیچ وجهی راضی نمیشد . و تمام حرفش هم این بود که :
..." این روز
جمعه ای ، اونم تو این هوای برفی ، کجا میخوای بری تو !؟" و سینا هم اصرار که
:
..." بابا جون ، اگه واجب نبود که اینقدر
اصرار نمی کردم !" تا بالاخره هم با وساطت مادر ، پدرش با اکراه و تردید
پذیرفت . به نزدیک هتل که رسید ؛ اتوموبیل های پلیسی که مقابل در هتل بودند ،
نگرانیش را دو چندان کرد . با چند متری فاصله از هتل پارک کرد و از اتوموبیل پیاده
شد . بارش برف به حدی بود که تا به در هتل برسد ، تمام سر و کولش را برف سفید کرده
بود . دم در مامور پلیسی که با اسلحه کمری و بی سیم ، پاس می داد ، راهش را بست و
گفت :
..." کجا
!؟" سینا اشاره ای به داخل هتل کرد و گفت :
..." با یکی
از دوستام قرار دارم ؛ آقای لواسانی !" و خواست وارد شود که دوباره مامور
راهش را بست و گفت :
..." باشه
برا بعد ، فعلا ورود به هتل ممنوعه !" سینا با لحن معترضی گفت : ..."
آخه واسه چی !؟"
که مامور لحن
عصبانی و آمرانه ای به خود گرفت و در حالیکه سینا را هل میداد عقب ، گفت :
..." اینش
دیگه به شما مربوط نیست ! " در همین گیر و دار بود که سینا لحظه ای ، سروان
آبتین را دید و بلافاصله گردن کشید و فریاد زد : ..." جناب سروان ...!"
مامور هم با فریاد سینا به طرف هتل برگشت ، تا عکس العمل سروان را ببیند . آبتین ،
نگاهی گذرا به سینا کرد و ته ذهنش به دنبال چهره آشنایش گشت . ولی چون چیزی به
خاطرش نیامد و دوباره برگشت و مشغول کارش شد . مامور که دید ، سروان اعتنایی به
سینا نکرد ، با خشونت بیشتری او را عقب راند و با تهدید دورش کرد . سینا چند قدمی
را به عقب برداشت و بلافاصله با همراهش ، شماره مرآت را گرفت :
..." سلام
مرآت !"
..." سینا
تویی !؟"
..." ببخش که
مزاحمت شدم ، من دم هتل آپارتمان لار هستم . مامورا هتل رو قرق کردن ؛ غلط نکنم
خبرائیه ..."
مرآت که حوصله اش
از وراجی های سینا سر رفته بود ، با
خمیازه ای که نشان از بیدار شدن ناگهانیش بود ، گفت :
..." تو
اونجا چیکار می کنی !؟" سینا که ، اصلا تصورش را هم نمی کرد که مرآت ، ماجرای
لیدا را فراموش کرده باشد ، با تعجب گفت :
..."چی داری
میگی !؟ خوب اومدم یه سر و گوشی آب بدم ، شاید یه خبری بگیرم از لیدا !" مرآت
، خمیازه بلند دیگری کشید و گفت :
..." خوب
حالا ، چه کاری از دست من ساخته است !؟"
..." فرمانده
پلیسا ، سروان آبتینه ، منتها منو نشناخت ! میخوام ازت خواهش کنم ، یه زنگی بهش
بزنی و ازش بخوای که منو راه بدن داخل هتل !" مرآت که از تعجب چشمانش گرد شده
بود ، گفت :
..." ببخشید
! اونوقت من ، چیکاره حسنم که یه همچین دستوری صادر کنم !؟" سینا که دیگر حوصله اش سر رفته بود ، با ناراحتی
گفت :
..." باشه
..؛ نوبت ما هم میرسه ..." و قبل از اینکه حرفش را تمام کند ، مرآت پرید به
میان حرفش و گفت :
..." خوب
حالا ؛ نمی خواد خط و نشون بکشی ! بذار ببینم چیکار میتونم بکنم ، بهت زنگ میزنم
!"
سینا به طرف
اتوموبیلش برگشت ، برف سر و کولش را تکاند وپشت فرمان نشست و منتظر تلفن مرآت
ماند. تمام شیشه های اتوموبیل را برف گرفته بود ، تا حدی که مجبور شد ، اتوموبیل
را روشن کند و کلید شیشه پاک کن را بزند . ولی به دقیقه نرسیده دوباره تمام سطح
شیشه را برف می گرفت . هر کاری کرد که تا تماس مرآت ، در اتوموبیل بماند ؛ نتوانست
. از اتوموبیل پیاده شد و یقه کاپشنش را بالا زد و کنار اتوموبیل قدمی زد و هر از
گاهی هم برفها را با پوتین های چرمش ، شوت می کرد . تا اینکه بالاخره تلفنش زنگ
خورد و با عجله گوشیش را از جیبش بیرون کشید و بی اینکه شماره را نگاه کند ، گفت :
..." جانم مرآت !" اما با صدای ارمغان حسابی جا خورد : ..." ببخشید
؛ منتظر تلفن بودین !؟" سینا ، همانجا که ایستاده بود ، چرخی زد و گفت :
..." مهم نیست ؛ چه خبر ؟" و ارمغان هم منتظر خبری از طرف سینا بود ،
گفت :
..." من زنگ
زدم از شما خبر بگیرم ؛ کجایین شما !؟" که سینا با عجله گفت : ..."
ببخشید خانم خرسندی ، من پشت خطی دارم ، بعدا باهاتون تماس می گیرم ." و
بلافاصله جواب پشت خطش را داد :
..." چرا
جواب نمیدی ؛ دیگه داشتم قطع می کردم !"
..." پشت خطی
داشتم ؛ صحبت کردی !؟"
..." آره
بابا ؛ برو دم در ، با مامورا هماهنگ شده !"
سینا به سرعت برق
و باد خودش را به دم در هتل رساند و به مامور گفت :
..." هماهنگ
شده ." مامور که رفتار بسیار ملایمتری داشت ، پرسید : ..." آقای ستایشی
شما هستین !؟" سینا گل از گلش شکفت و با خوشحالی گفت : ..." بله ."
و خواست که وارد شود ، که مامور دوباره مانعش شد و گفت :
..." کارت
شناسایی !" سینا که با عجله داشت جیبهایش را زیر و رو می کرد ، زیر لب غرید
که :
..." گیر نده
تو رو خدا اینقدر دیگه !" و گواهینامه اش را از کیف پولش بیرون کشید و به
مامور داد . مامور نگاهی به کارت کرد و نگاهی هم به سینا و در حالیکه ، کارتش را
پس می داد ، کناری رفت تا سینا وارد شود . سینا به محض ورود ، مستقیم به طرف میز
کانتر پذیرش رفت ، که همه آنجا جمع بودند . و با دیدن سروان آبتین ، سلامی کرد و
پرسید :
..." جناب
سروان چه خبر !؟" سروان ، نگاه
متعجبی به سینا کرد و با لحن طلبکارانه ای گفت :
..." چه خبر
از چی !؟ از دست شما خبرنگارا چیکار بایستی بکنیم ما !؟" سینا که از رفتار
عجولانه خود بسیار شرمنده هم شده بود با تته پته گفت :
..." نه جناب
سروان ؛ منظور من ، همکارم خانم دانشوره ،
که از دیروز تا حالا غیبش زده !" سروان لحن ملایم تری به خودش گرفت و گفت :
..." خوب ما
هم برای همین اومدیم اینجا، یه کمی دندون رو جیگر بذارین تا تحقیقات ما تکمیل بشه
؛ اونوقت ببینیم چی به چیه !" سینا کناری ایستاد و سروان و همکارانش هم ،
مشغول بازپرسی ها یشان شدند . وقتی سروان از مسئول هتل پرسید ، که دیروز صبح مسئول
پذیرش و اطلاعات چه کسی بوده و مسئول هتل اسم علی لواسانی را برد ، گوشهای سینا
حسابی تیز شد . و وقتی که سروان از مسئول هتل خواست که هر طوری شده همین الآن با
ایشان تماس بگیرند و پیغام بدهند که هر چه سریعتر خودش را به اینجا برساند ؛
امیدواری سینا دوچندان شد . تا آمدن علی لواسانی ، سروان و همکارانش با بازپرسی و
بازجویی هاشان از تمام پرسنل شیفت صبح آن روز ، ادامه دادند . ولی اکثر
پرسشها ، درباره احسان و آژدا بود ، که
ناگهان ، سروان به طرف سینا آمد و پرسید :
..." شما
عکسی از این همکارتون دارین !؟" و سینا با تاملی کوتاه گفت : ..." یه
عکسشونو تو موبایلم دارم ."
و بلافاصله همراهش
را بیرون کشید و عکس لیدا را آورد . سروان موبایل را گرفت و یکراست سراغ یکی از
پرسنل کافی شاپ رفت که مورد بازجویی بود . سینا هم با یکی دو قدم فاصله پشت سرش
بود . به محض رسیدن به پسرک ، موبایل را نشانش داد و پرسید :
..." اون
خانمی که گفتی همین بود !؟" پسرک بی هیچ شک و تردیدی گفت :
..." بله آقا
، خودشون بودند !" سروان دوباره تاکید کرد : ..." مطمئنی !؟" و
پسرک دوباره نگاهی به عکس انداخت و گفت :
..." بله آقا
، خودم فنجون قهوه شونو گذاشتم رو میز !" سروان ، به طرف سینا برگشت و گفت :
..." از نظر
شما اشکالی نداره ما این عکسو ، تکثیر کنیم !؟" و سینا که حسابی شوکه شده بود
، گفت :
..." نه
قربان ، هر کاری که لازمه بکنین !" سروان ، موبایل سینا را داد به یکی از
همکارانش و گفت :
..." این
عکسو بریز تو لب تاب و یکی دو تا پرینت هم ازش بگیر ، که لازم میشه !"
در همین گیر و دار
بود که علی هم رسید . تا سینا خواست که برود سراغش ، یکی از مامورها مانعش شد و
گفت :
..." تا بعد
بازپرسی ، صحبت با شهود ممنوعه ! " سینا متحیر گفت :
..." ولی اون
یکی از دوستامه ..!" و مامور هم درآمد که :
..." هر کی
میخواد باشه !" سینا دیگر اعتراضی نکرد و کناری ساکت ماند . یکی از مامورها ،
علی را به اتاق مدیر هتل که حالا دیگر ، عملا اتاق بازجویی شده بود ، راهنمایی کرد
. سینا هم خواست وارد اتاق شود که مامورها مانعش شدند . سروان وقتی داشت ، علی را
بازجویی می کرد ، سینا از پشت شیشه پنجره ای که در چند متری آن قرار داشت ، آنها
را می دید . حالت چهره علی هر لحظه که از بازجویی می گذشت ، غمگین تر و نگران تر
می شد و این نگرانی و اضطراب سینا را بیشتر می کرد . سینا فقط امیدوار بود که پس
از بازجویی ، صحبتی با علی بکند ، شاید گشایشی در این گره کور باشد . یکی از
مامورها که از اتاق بیرون آمد ، سینا به طرفش رفت و پرسید :
..." ببخشید
، تموم شد کارتون با علی آقا !؟" مامور نگاه غضبناکی کرد و پرسید :
..." چطور
مگه !؟" و سینا با ملایمتی همراه با احتیاط گفت :
..." گفتم
اگه کارتون تموم شده ، دو دقیقه باهاشون کار داشتم !" و مامور دوباره با همان
عصبانیت گفت :
..." خیر ؛
ایشون فعلا بازداشتند !" و با سرعت از سینا فاصله گرفت . سینا که از تعجب ،
خشکش زده بود ، زیر لب با خودش گفت :
..." بازداشت
!" و بی اختیار روی مبلی که همان نزدیکی بود نشست .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر