گره
کور
..." من یکی
که میبایستی ممنون آقای شرفیانی باشم !"
با چهره در هم کشیدن بهروز ، خودش هم ، از این
بی مزگیش پشیمان شد و به تته پته افتاد ، که حاجی آقا ثامنی به دادش رسید :
..." چطو مگه
!؟"
مرآت زیرچشمی
نگاهی به چهره درهم کشیده و عبوس بهروز انداخت و آرام با احتیاط گفت :
..." خوب اگه
الآن اینجا بود ، منم میبایستی می رفتم پیش اون دوتا !"
و اشاره ای داشت به احمد و سینا ، که از جاتنگی
پشت صندلی ردیف عقب ؛ یک ریز ورجه وورجه می کردند . بهروز از آینه وسط ، نگاهی به
عقب انداخت و بی اختیار ، خنده به لبانش برگشت . حاج آقا ثامنی ، روبه بهروز کرد و
پرسید :
..." راستی
دکتر ؛ حالا که حرفش شد ؛ از مصطفی چه خبر !؟ خبر تازه ای دارین ازش !؟"
بهروز دوباره چهره
درهم کشید و با لحنی که پر بود از غم و ناراحتی گفت :
..." نه حاجی
؛ خیلی نگرانشم ؛ بعید میدونم که به این زودیها خبری ازش بشه !"
حاجی آقا ثامنی که
خوب می دانست منظور بهروز چیست ؛ شاید برای دلداری بهروز ، با لحنی امیدوارانه ای
گفت :
..." پیداش
میشه انشالله ؛ نگرا ن نباشین !"
و چند دقیقه ای
سکوتی سنگین فضای اتوموبیل را فرا گرفت ، بهروز نگاهی به آینه وسط شیشه جلوی
اتوموبیل انداخت ، و در حالیکه ارمغان را مخاطبش قرار می داد گفت :
..."
یادداشتتو ، دیدم ؛ متاسفانه فرصتی نشد که CD ای رو که ضمیمش
بود ، نگاه کنم ! حالا چی می گفت این خانم نادری !؟"
ارمغان که غرور و
شادی را به وضوح می شد در چشمانش دید ، با لبخند شیرینی گفت :
..." خیلی
چیزا قربان ، حتما باید نیگاش کنید !"
بهروز کمی در خودش فرو رفت و دوباره پرسید :
..." از دکتر
نائینی و ...اون یکی ...چی بود اسمش !؟"
که ارمغان با عجله پرید به میان حرفش و گفت :
..." خانم
دکتر صالحی نیا !"
..." بله
خانم دکتر صالحی نیا ! از اونا چه خبر !؟"
..." احتمالا
، برگشتن انگلستان ، آخه دکتر نائینی و همسرشون ، "خانم دکتر صالحی نیا"
، تو لندن زندگی میکنن !"
بهروز که تعجب را
کاملا در چشمانش می شد دید ، با لحنی پر از بهت و حیرت گفت :
..." عجب ؛
مگه اینها باهم زن و شوهر بودن !؟"
..." بله
قربان ، من هم همین دیروز تو مصاحبه با خانم دکتر نادری فهمیدم ؛ تو این مصاحبه
چیزای عجیب تری هم هست ، که مطمئنم ، میتونه براتون جالب باشه !"
حرفهای ارمغان به
آخر نرسیده بود که به دم در منزل دکتر شریعت رسیدند . بهروز با راهنمایی مرآت ،
کناری پارک کرد و بچه ها همگی از اتوموبیل پیاده شدند . با باز شدن در پشتی
اتوموبیل ، احمد و سینا ، مچاله و درب و داغون ، بیرون جستند و با خم و راست
شدنشان و غر زدنشان باعث خنده دخترها شدند . شاید اگر تذکر حاج آقا ثامنی نبود ،
حالاحالاها خنده بچه ها هم بند نمی آمد :
..." بچه ها
آروم ؛ چه خبرتونه ، مهمونی که نیومدیم ، نا سلامتی ، برا تسلیت و سرسلامتی اومدیم
!"
که بچه ها خودشان
را جمع و جور کردند و ساکت شدند . به فاصله یکی دو دقیقه ای ، بقیه هم رسیدند و همگی به اتفاق به منزل دکتر
شریعت رفتند . خانواده دکتر ، همانند تمامی خانواده های سنتی ایران ، با اینکه ده
دوازده روزی بود که از مرگ آن مرحوم می گذشت ؛ هنوز ، به عزا نشسته بودند و
منزلشان هم پذیرای میهمانانی بود که از دور و نزدیک ، برای عرض تسلیت و سرسلامتی
می آمدند ؛ آماده و مهیا بود . فرزندان دکتر ، که همگیشان عزادار بودند و سیاهپوش
، تمامی بچه ها را که پانزده بیست نفری می شدند ، با احترام ، پذیرا شدند . منزل
دکتر ، همانطور که انتظار می رفت ، بافتی سنتی داشت ، با سرسرا و اتاقهایی تو در
تو . کف تمامی مهمانخانه و سالن و اتاقها ، با قالیهای دست باف ، فرش بود و تمامی
دیوارها هم با نوارهای مشکی ، به نشانه عزا ، آذین بسته شده بود . در هر گوشه ای
از سالن ، طبق گل بزرگی از گلایول سفید با روبان مشکی خودنمایی می کرد . معاون هم
طبق گل بزرگی را که به نشانه ، تسلای بازماندگان دکتر بهمراه داشتند را به کمک یکی
دو تا از بچه ها در گوشه ای از سالن ، جا دادند . لیدا و ارمغان و سیمین ، شاید
روی همان احساسات کنجکاوانه زنانه ، زیر چشمی داشتند ، تمام چهارگوشه سالن و سرسرا
و اتاقها را ، تا آنجا که چشم یاری می کرد ، کنکاش می کردند . برای لحظه ای کوتاه
"مجسمه ای سنگی ؛ پشت یکی از همین طبق های بزرگ گل ، در گوشه ای از
سالن" ؛ نظر لیدا را به خود جلب کرد . با اینکه غیر از گوشه ای بسیار کوچک از
مجسمه ، چیزی نمایان نبود ، انگار که تمام وجود لیدا شده بود ، یک جفت چشم ، تا که
این مجسمه سنگی پنهان در پشت طبق گل را کشف کند ! آن قدر که ارمغان سقلمه ای به
پهلویش زد و گفت :
..." تو چت
شده لیدا !؟ "
لیدا که به خود آمد ، به آرامی کنار گوش ارمغان
زمزمه کرد که :
..." اون
مجسمه رو می بینی پشت تون طبق گل ، بالای سالن !؟"
ارمغان هم سعی کرد
بدون جلب توجه نقطه ای را که لیدا اشاره داشت نگاهی کند و گفت :
..." چیزی که
معلوم نیست ؛ چیه حالا مگه !؟"
..." من
مطمئنم که اون یکی از همون "پنج تندیس" احسان کوراوغلوست !"
ارمغان که با این
حرف لیدا سعی داشت با دقت بیشتری ، آن گوشه سالن را بنگرد ؛ با نگاهی دگرباره ،
گفت :
..." از کجا
اینقدر مطمئنی !؟ از اون مجسمه که چیزی معلوم نیست ... !"
حرف ارمغان به آخر
نرسیده بود که خانمی با سینی چای و خرما برای پذیرایی مقابلشان سبز شد و بعد هم
ذکر صلوات و فاتحه برای مرحوم دکتر شریعت و تسلیت به همسر و فرزندانش ، فرصتی برای
کنکاش بیشتر را برای آنها نگذاشت . با بلند شدن بهروز و حاجی آقا ثامنی ، بقیه بچه
ها هم بلند شدن ، برای خداحافظی و ترک منزل . لیدا که کنجکاوی داشت ، دیوانه اش می
کرد ، در همان شلوغی خداحافظی و سر سلامتی برای چند ثانیه ای هم که شده بود ، خودش
را به گوشه سالن رساند و آرام طبق گل را به کناری زد و با دوربین موبایلش سریع یکی
دو عکس از مجسمه گرفت و به جمع بچه ها پیوست . تنها کسی که متوجه شیطنت لیدا شد
ارمغان بود که به محض رسیدن به کنارش ، نیشگونی از پهلویش گرفت و گفت :
..." آخرم
کار خودتو کردی !؟"
و لبخند رضایتش را به چهره اش پاشید . لیدا هم
نفس راحتی کشید و گفت :
..." کاملا
حدسم درست بود ، یکی دیگه از تنیس های احسان بود !"
تماشای فیلم
مصاحبه ارمغان با دکتر نادری ؛ آنچنان تو دل بهروز را ، خالی کرده بود ، که خودش
هم باورش نمی شد! این قصه انجمن خاموشی ؛ حقیقتا داشت ، برای بهروز و مجله باران ،
به یک کابوس تبدیل می شد . افکارش را کمی جمع و جور کرد . اولین باری که ، اسم
انجمن خاموشی را می دید ؛ روی صفحه مانیتور کامپیوترش بود ، که ایمیلی را برای
مصطفی فرستاده بودند . با آن پیغام مسخره ای که در عین ناباوری بهروز به حقیقت
پیوست ! و گم شدن مصطفی ! او با تمام اعتمادی که به برادرش فریبرز داشت ، تا به
همین امروز و همین ساعت ، ته دلش ، فکر می کرد که احتمالا ، گم و گور شدن مصطفی
زیر سر سرهنگ ، است ! ولی امروز که بار دیگر ، با رد پایی از این انجمن لعنتی ،
روبرو می شد ؛ به مخمصه ای می اندیشید ، که شاید مصطفی ، درگیرش شده باشد ! با خود
می اندیشید ، که چرا باید ؛ محفل و انجمنی ، پنجهزار دلار به حسابش واریز کنند !؟
ساده انگاری بود که اگر اوهم فکر می کرد که این جایزه ای است به پاس طرح استسنائی
"شلیک به خرس قهوه ای" ! مخصوصا ، حالا که خوب میدانست که ، این انجمن ،
نه تنها محفلی فرهنگی نیست که به زعم ، گفته های سرهنگ ، یک محفل تروریستی هم هست
؛ که حداقل در قتل دکتر هدایت و همسرش ، دست داشتند ! آیا ممکن نبوده که ، مصطفی ،
قربانی مطامع ، این انجمن تروریستی قرار گرفته باشد !؟ و آیا ، گم و گور شدنش
نمیتواند ، زیر سر همین انجمن لعنتی باشد !؟ بی اختیار گوشی تلفن را برداشت که با
سرهنگ مشورتی کند ، ولی خیلی زود پشیمان شد . این اواخر ؛ درست بعد از ترور دکتر
شریعت و گم شدن مصطفی ؛ رفتار سرهنگ 180 درجه فرق کرده بود . دیگر مثل قبل نبود که
خودش زنگ می زد و بهروز را خبر می کرد که مرآت را برای ، دست اولترین خبرها بفرستد
. یکی دو سه باری هم که اصرار بهروز ، در مورد گم شدن مصطفی و ترور دکتر شریعت ،
راه طفره را برویش بسته بود ؛ بهانه امنیت ملی و بررسی پرونده توسط نیروهای امنیتی
از بالا را مطرح کرده بود . به همین خاطر هم ، دیگر خیلی روی کمک سرهنگ ، نمی
توانست که حساب باز کند . برای همین هم
شماره نوشین را گرفت ، و پس از سلام و احوالپرسی ، گفت :
..." میدونی
نوشین ، ما بی اینکه بخوایم ؛ درگیر ماجرایی شدیم ، که میتونه عواقب بسیار
وحشتناکی رو به دنبال داشته باشه ..."
نوشین که نگرانی
را به وضوح میشد در صدایش حس کرد ، به میان حرفهای بهروز دوید و گفت :
..." داری
منو می ترسونی ؛ درست بگو ببینم موضوع چیه !؟"
و بهروز برای اینکه کمی از نگرانی نوشین بکاهد
لحن آرامتری به خود گرفت و ادامه داد :
..." ببین عزیزم ، شایدم من زیادی حساس شدم
، واقعیتش اینه که ، از روزی که مصطفی اومد ، ما بی اختیار سایه سنگین انجمنی رو
به نام "انجمن خاموشی" تو اکثر گزارشامون حس می کنیم ، و حالا که خوب
فکرشو می کنم ، می بینم ؛ گم شدن مصطفی هم نمیتونه خیلی هم بی ارتباط با این انجمن
باشه ...!"
نوشین که داشت
حوصله اش از این همه مقدمه چینی بهروز سر می رفت ، دوباره به میان حرفش دوید و گفت
:
..." خوب چرا
به پلیس نمیگی ؛ تو که ناسلامتی برادرت خودش ، یه رئیس پلیسه !"
..." به
دلایلی ، هر چی فکر کردم ، دیدم گفتن این موضوع به فریبرز ، خاصیتی نخواهد داشت
!"
..." حالا از
من میخوای که کمکت کنم !؟"
..." خوب آره
؛ بالاخره تو کارت وکالته ؛ به خم و چم اینکارا واردی ..."
..." بسیار
عالی ، یه قرار بذار ببینم موضوع چیه !؟ "
..." اگه
اشکالی نداره ، یه تک بیای دفتر من !"
..." چرا که
نه !؟ همین الآن راه می افتم ."
تا رسیدن نوشین ،
بهروز با عجله دستی به موهایش برد و کمی وسایل روی میزش را جمع و جور کرد و زنگ
آبدارخانه را زد . به دقیقه نکشیده ، مش رحیم وارد اتاقش شد و دستپاچه گفت :
..." چی شده
آقا !؟ چیزی لازم دارین !؟"
بهروز که هنوز هوش
و حواسش به مرتب کردن ، وسایل روی میزش بود ، سرش را بلند کرد و گفت :
..."نه مش
رحیم چیزی نیست ؛ فقط تا چند دقیقه دیگه یه مهمون داریم ! میخوام حسابی سنگ تموم
بذاری !"
مش رحیم که چهره
بشاش و باز بهروز را دید ؛ نفس راحتی کشید و با لبخند رضایتی گفت :
..." چشم آقا
؛ خیالتون راحت .."
و برگشت که از اتاق خارج شود که دوباره بهروز از
پشت سر صدایش زد و پرسید :
..." چیزی که
کم و کسر نداریم !؟"
مش رحیم که بهتش
برده بود از اینهمه نگرانی و دست پاچگی بهروز ، با کنایه ای شیرین و موذیانه گفت :
..." گفتم که
خیالتون راحت ...؛ مهمون عزیزی بایستی باشه که آقا اینقدر نگرانند ..!؟"
و بی اینکه منتظر
پاسخی باشد ، از اتاق خارج شد . بهروز از پشت نگاهی به قد خمیده و اندام تکیده مش
رحیم انداخت و از رندی مهربان پیرمرد ، لبخند رضایتی بر کنج لبانش نقش بست . مش
رحیم را سالها بود که می شناخت . از همان بدو تولدش ! گماشته پدرش بود . تا تیمسار
زنده بود ، در منزل پدریش ، خدمتکاری منزلشان را می کرد . تیمسار حق پدری به گردنش
داشت . در همان منزل تیمسار بود که با انیس ازدواج کرد ؛ انیس همه کسش بود ، تمام
دار و ندارش ! با اینکه مش رحیم ابتر بود و بچه دار نمی شد ؛ در تمام سی سال
زندگیش با انیس ؛ حتی یک بار هم به رویش نیاورد ! آخرهای عمرش بود تیمسار؛ که یک
روز صدایش زد و گفت :
..." رحیم ؛
من دیگه آفتاب لب بومم ..." مش رحیم
تا خواست بپرد به میان حرفش ، انگشت بر لب گذاشت و گفت :
..." حرفمو
قطع نکن ؛ یه آپارتمان کوچیکی داشتم تو استخر حسن آباد ؛ مال زمان جوونیم بود که
با یه دستخط خریده بودم از یه بنده خدایی ! با کلید و همون دست نوشته گذاشتم پیش
انیس ! تا هر وقت که زنده باشم که جاتون پیش خودمونه ، من که مردم ، اگه بی کس و
بی جا شدین ، با انیس برین اونجا ! یه سقف که بالا سرتون باشه ، روزی رو هم خدا
میرسونه !"
به هفته نکشید که
تیمسار مرد و به سال هم نکشیده ورثه ، منزل را فروختند و هر کدام سهم الارث خودشان
را برداشتند . مش رحیم و انیس هم رفتند به همان آپارتمانی که تیمسار ، بهشان
بخشیده بود . بگذریم که خوشیشان همان یکی دو سال اول بود . که گلنوش خانم پیدایش
شد و زندگی را زهرشان کرد ؛ چرا که دستخط پدرش را قبول نداشت ! بهروز که مجوز
تاسیس نشریه را گرفت ؛ اولین کسی را که به خدمت گرفت ، مش رحیم بود ؛ که حق به
گردنش داشت ! ورود ناگهانی نوشین به اتاق کارش ، به یکباره تمامی افکارش را از هم
گسست .
..." نه بابا
؛ مفصل تر از اونی که فکر می کردم !"
بهروز با عجله از
جا بلند شد و یکی دو قدمی به استقبال نوشین رفت و با تته پته گفت :
..." خوب
رسیدی ! معلومه که خیابونا خیلی هم شلوغ نبوده !"
نوشین نگاهی به
دور و بر کرد و گفت :
..." با
راننده آژانسی که اومدم ؛ خوب کوچه پس کوچه هارو بلد بود ! همچین اومد که اصلا
نفهمیدم کی رسیدم !"
با تعارف بهروز ،
روی مبلهای مقابل میز تحریر ، روبرو به هم نشستند و به دقیقه نکشیده ، مش رحیم هم
با سینی چای و شیرینی سر رسید . پیرمرد که جسته و گریخته ، خاطرات کمرنگی را به
خاطر داشت از آن مراسم نامزدی ده سال پیش ؛ با لبخند پر از مهر و محبتی که ، چشمان
کم فروغش را به اشک نشانده بود ؛ رو به نوشین کرد و گفت :
..." خانم
خیلی خوش آمدید ! قدم به روی چشممون گذاشتین ... "
که با اشاره بهروز
بقیه حرفش را خورد و برگشت که از اتاق خارج شود ؛ که نوشین گفت :
..." از
محبتتون ممنونم ، مش رحیم ! "
و مش رحیم که نم
اشکش ، گونه اش را مرطوب کرده بود ، آرام از در اتاق خارج شد . نوشین ، فنجان چایش
را که می نوشید ، رو به بهروز گفت :
..." خوب
حالا بگو ببینم موضوع چیه !؟"
بهروز که به وضوح
، نگرانی و تشویش را می شد در چشمانش دید ؛ گفت :
..." بد جوری
نگران مصطفام ؛ نزدیک دو هفته است ، که هیچ خبری ازش نیست ! خواستم که بیای اینجا
؛ شاید که بتونیم ، به کمک هم ، کاری بکنیم !"
..." پلیس چی
میگه !؟ هیچ سر نخی ازش پیدا کردن !؟"
..." هیچی !
"
و شاید به خاطر
بغضی که گلویش را فشرد ، ساکت شد . نوشین نگاهش را از بهروز دزدید و دوباره آرام
فنجان چایش را سر کشید . و تامل کوتاهی کرد تا بهروز آرامشش را به دست آورد . چهره
بهروز که آرام گرفت ، نوشین گفت :
..." نگران
نباش ، هر جور شده پیداش می کنیم ! "
و دوباره نگاهش را
از چهره بهروز دزدید ؛ چرا که خوب می دانست ، که این حرفش تعارفی بیش نیست ، که
شاید فقط برای آرام کردن بهروز می گفت :
..." ما باید
همه چی رو یک بار دیگه دوره کنیم ! تو گفتی این ماجرای "انجمن خاموشی"
از کجا شروع شد !؟"
و بهروز هم سعی
کرد تمامی ماجرا را ، بی کم و کاست برای نوشین تعریف کند .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر