۱۳۹۴ بهمن ۲, جمعه

                                                                                                 گره کور 
     
   انتظار می رفت با دستگیری عاملان سوء قصد به دکتر شریعت ، خیلی از گره های کور ، پرونده قتلهای زنجیره ای هم باز شود . ولی ظاهرا ، پلیس و ماموران امنیتی ، در مقابل کوهی از سئوالات ، خبر نگاران و مردم ؛ چیزی برای گفتن نداشتند . بهروز ، بارها و بارها ، مخصوصا در همین خصوص با سرهنگ ، ارتباط گرفته بود ، و جز تاسف سرهنگ ، چیزی نشنیده بود . مرآت برای چندمین بار بود ، که برای کسب اطلاعات جدید و تهیه گزارش ، به دایره جنایی و پزشکی قانونی و ... مراجعه می کرد و نا امید بر می گشت . حتی تمامی محیط روزنامه مردم هم ، به روشنی جو امنیتی گرفته بود ؛ که خیلی هم دور از انتظار نبود ! اتاق مرحوم دکتر شریعت هم که ، کاملا لاک و مهر و تحت مراقبت شدید بود . بچه های نشریه با اینکه اکثرا در مجلس ختم و هفت دکتر شریعت شرکت کرده بودند ، با اینحال ، به پیشنهاد معاون و موافقت بهروز تصمیم گرفتند ، برای تسلیت مجدد ، به اتفاق به منزل دکتر شریعت بروند و به صورت خصوصی ، به همسر و فرزندانش ، سرسلامتی بدهند . عصر همان روز بود که ، جمعی از بچه های تحریریه و انبار و چاپخانه ، با سه چهار پنج اتوموبیلی ، از مقابل ساختمان نشریه به طرف منزل دکتر شریعت راه افتادند . اتوموبیل شاستی بلند بهروز که بیشتر از همه هم مسافر داشت ؛ جلوتر از همه حرکت کرد . حاج آقا ثامنی و مرآت جلو نشسته بودند و لیدا و ارمغان و سیمین ردیف دوم و احمد و سینا هم مچاله شده بوند پشت شیشه عقب !  مرآت با خنده و لودگی گفت :
..." من یکی که میبایستی ممنون آقای شرفیانی باشم !"
 با چهره در هم کشیدن بهروز ، خودش هم ، از این بی مزگیش پشیمان شد و به تته پته افتاد ، که حاجی آقا ثامنی به دادش رسید :
..." چطو مگه !؟"
مرآت زیرچشمی نگاهی به چهره درهم کشیده و عبوس بهروز انداخت و آرام با احتیاط گفت :
..." خوب اگه الآن اینجا بود ، منم میبایستی می رفتم پیش اون دوتا !"
 و اشاره ای داشت به احمد و سینا ، که از جاتنگی پشت صندلی ردیف عقب ؛ یک ریز ورجه وورجه می کردند . بهروز از آینه وسط ، نگاهی به عقب انداخت و بی اختیار ، خنده به لبانش برگشت . حاج آقا ثامنی ، روبه بهروز کرد و پرسید :
..." راستی دکتر ؛ حالا که حرفش شد ؛ از مصطفی چه خبر !؟ خبر تازه ای دارین ازش !؟"
بهروز دوباره چهره درهم کشید و با لحنی که پر بود از غم و ناراحتی گفت :
..." نه حاجی ؛ خیلی نگرانشم ؛ بعید میدونم که به این زودیها خبری ازش بشه !"
حاجی آقا ثامنی که خوب می دانست منظور بهروز چیست ؛ شاید برای دلداری بهروز ، با لحنی امیدوارانه ای گفت :
..." پیداش میشه انشالله ؛ نگرا ن نباشین !" 
و چند دقیقه ای سکوتی سنگین فضای اتوموبیل را فرا گرفت ، بهروز نگاهی به آینه وسط شیشه جلوی اتوموبیل انداخت ، و در حالیکه ارمغان را مخاطبش قرار می داد گفت :
..." یادداشتتو ، دیدم ؛ متاسفانه فرصتی نشد که CD ای رو که ضمیمش بود ، نگاه کنم ! حالا چی می گفت این خانم نادری !؟"
ارمغان که غرور و شادی را به وضوح می شد در چشمانش دید ، با لبخند شیرینی گفت :
..." خیلی چیزا قربان ، حتما باید نیگاش کنید !"
  بهروز کمی در خودش فرو رفت و دوباره پرسید :
..." از دکتر نائینی و ...اون یکی ...چی بود اسمش !؟"  
   که ارمغان با عجله پرید به میان حرفش و گفت :
..." خانم دکتر صالحی نیا !"
..." بله خانم دکتر صالحی نیا ! از اونا چه خبر !؟"
..." احتمالا ، برگشتن انگلستان ، آخه دکتر نائینی و همسرشون ، "خانم دکتر صالحی نیا" ، تو لندن زندگی میکنن !"
بهروز که تعجب را کاملا در چشمانش می شد دید ، با لحنی پر از بهت و حیرت گفت :
..." عجب ؛ مگه اینها باهم زن و شوهر بودن !؟"
..." بله قربان ، من هم همین دیروز تو مصاحبه با خانم دکتر نادری فهمیدم ؛ تو این مصاحبه چیزای عجیب تری هم هست ، که مطمئنم ، میتونه براتون جالب باشه !"
حرفهای ارمغان به آخر نرسیده بود که به دم در منزل دکتر شریعت رسیدند . بهروز با راهنمایی مرآت ، کناری پارک کرد و بچه ها همگی از اتوموبیل پیاده شدند . با باز شدن در پشتی اتوموبیل ، احمد و سینا ، مچاله و درب و داغون ، بیرون جستند و با خم و راست شدنشان و غر زدنشان باعث خنده دخترها شدند . شاید اگر تذکر حاج آقا ثامنی نبود ، حالاحالاها خنده بچه ها هم بند نمی آمد :
..." بچه ها آروم ؛ چه خبرتونه ، مهمونی که نیومدیم ، نا سلامتی ، برا تسلیت و سرسلامتی اومدیم !"
که بچه ها خودشان را جمع و جور کردند و ساکت شدند . به فاصله یکی دو دقیقه ای ،  بقیه هم رسیدند و همگی به اتفاق به منزل دکتر شریعت رفتند . خانواده دکتر ، همانند تمامی خانواده های سنتی ایران ، با اینکه ده دوازده روزی بود که از مرگ آن مرحوم می گذشت ؛ هنوز ، به عزا نشسته بودند و منزلشان هم پذیرای میهمانانی بود که از دور و نزدیک ، برای عرض تسلیت و سرسلامتی می آمدند ؛ آماده و مهیا بود . فرزندان دکتر ، که همگیشان عزادار بودند و سیاهپوش ، تمامی بچه ها را که پانزده بیست نفری می شدند ، با احترام ، پذیرا شدند . منزل دکتر ، همانطور که انتظار می رفت ، بافتی سنتی داشت ، با سرسرا و اتاقهایی تو در تو . کف تمامی مهمانخانه و سالن و اتاقها ، با قالیهای دست باف ، فرش بود و تمامی دیوارها هم با نوارهای مشکی ، به نشانه عزا ، آذین بسته شده بود . در هر گوشه ای از سالن ، طبق گل بزرگی از گلایول سفید با روبان مشکی خودنمایی می کرد . معاون هم طبق گل بزرگی را که به نشانه ، تسلای بازماندگان دکتر بهمراه داشتند را به کمک یکی دو تا از بچه ها در گوشه ای از سالن ، جا دادند . لیدا و ارمغان و سیمین ، شاید روی همان احساسات کنجکاوانه زنانه ، زیر چشمی داشتند ، تمام چهارگوشه سالن و سرسرا و اتاقها را ، تا آنجا که چشم یاری می کرد ، کنکاش می کردند . برای لحظه ای کوتاه "مجسمه ای سنگی ؛ پشت یکی از همین طبق های بزرگ گل ، در گوشه ای از سالن" ؛ نظر لیدا را به خود جلب کرد . با اینکه غیر از گوشه ای بسیار کوچک از مجسمه ، چیزی نمایان نبود ، انگار که تمام وجود لیدا شده بود ، یک جفت چشم ، تا که این مجسمه سنگی پنهان در پشت طبق گل را کشف کند ! آن قدر که ارمغان سقلمه ای به پهلویش زد و گفت :
..." تو چت شده لیدا !؟ "      
 لیدا که به خود آمد ، به آرامی کنار گوش ارمغان زمزمه کرد که :
..." اون مجسمه رو می بینی پشت تون طبق گل ، بالای سالن !؟"
ارمغان هم سعی کرد بدون جلب توجه نقطه ای را که لیدا اشاره داشت نگاهی کند و گفت :
..." چیزی که معلوم نیست ؛ چیه حالا مگه !؟"
..." من مطمئنم که اون یکی از همون "پنج تندیس" احسان کوراوغلوست !"
ارمغان که با این حرف لیدا سعی داشت با دقت بیشتری ، آن گوشه سالن را بنگرد ؛ با نگاهی دگرباره ، گفت :
..." از کجا اینقدر مطمئنی !؟ از اون مجسمه که چیزی معلوم نیست ... !"
حرف ارمغان به آخر نرسیده بود که خانمی با سینی چای و خرما برای پذیرایی مقابلشان سبز شد و بعد هم ذکر صلوات و فاتحه برای مرحوم دکتر شریعت و تسلیت به همسر و فرزندانش ، فرصتی برای کنکاش بیشتر را برای آنها نگذاشت . با بلند شدن بهروز و حاجی آقا ثامنی ، بقیه بچه ها هم بلند شدن ، برای خداحافظی و ترک منزل . لیدا که کنجکاوی داشت ، دیوانه اش می کرد ، در همان شلوغی خداحافظی و سر سلامتی برای چند ثانیه ای هم که شده بود ، خودش را به گوشه سالن رساند و آرام طبق گل را به کناری زد و با دوربین موبایلش سریع یکی دو عکس از مجسمه گرفت و به جمع بچه ها پیوست . تنها کسی که متوجه شیطنت لیدا شد ارمغان بود که به محض رسیدن به کنارش ، نیشگونی از پهلویش گرفت و گفت :
..." آخرم کار خودتو کردی !؟"   
 و لبخند رضایتش را به چهره اش پاشید . لیدا هم نفس راحتی کشید و گفت :
..." کاملا حدسم درست بود ، یکی دیگه از تنیس های احسان بود !"
تماشای فیلم مصاحبه ارمغان با دکتر نادری ؛ آنچنان تو دل بهروز را ، خالی کرده بود ، که خودش هم باورش نمی شد! این قصه انجمن خاموشی ؛ حقیقتا داشت ، برای بهروز و مجله باران ، به یک کابوس تبدیل می شد . افکارش را کمی جمع و جور کرد . اولین باری که ، اسم انجمن خاموشی را می دید ؛ روی صفحه مانیتور کامپیوترش بود ، که ایمیلی را برای مصطفی فرستاده بودند . با آن پیغام مسخره ای که در عین ناباوری بهروز به حقیقت پیوست ! و گم شدن مصطفی ! او با تمام اعتمادی که به برادرش فریبرز داشت ، تا به همین امروز و همین ساعت ، ته دلش ، فکر می کرد که احتمالا ، گم و گور شدن مصطفی زیر سر سرهنگ ، است ! ولی امروز که بار دیگر ، با رد پایی از این انجمن لعنتی ، روبرو می شد ؛ به مخمصه ای می اندیشید ، که شاید مصطفی ، درگیرش شده باشد ! با خود می اندیشید ، که چرا باید ؛ محفل و انجمنی ، پنجهزار دلار به حسابش واریز کنند !؟ ساده انگاری بود که اگر اوهم فکر می کرد که این جایزه ای است به پاس طرح استسنائی "شلیک به خرس قهوه ای" ! مخصوصا ، حالا که خوب میدانست که ، این انجمن ، نه تنها محفلی فرهنگی نیست که به زعم ، گفته های سرهنگ ، یک محفل تروریستی هم هست ؛ که حداقل در قتل دکتر هدایت و همسرش ، دست داشتند ! آیا ممکن نبوده که ، مصطفی ، قربانی مطامع ، این انجمن تروریستی قرار گرفته باشد !؟ و آیا ، گم و گور شدنش نمیتواند ، زیر سر همین انجمن لعنتی باشد !؟ بی اختیار گوشی تلفن را برداشت که با سرهنگ مشورتی کند ، ولی خیلی زود پشیمان شد . این اواخر ؛ درست بعد از ترور دکتر شریعت و گم شدن مصطفی ؛ رفتار سرهنگ 180 درجه فرق کرده بود . دیگر مثل قبل نبود که خودش زنگ می زد و بهروز را خبر می کرد که مرآت را برای ، دست اولترین خبرها بفرستد . یکی دو سه باری هم که اصرار بهروز ، در مورد گم شدن مصطفی و ترور دکتر شریعت ، راه طفره را برویش بسته بود ؛ بهانه امنیت ملی و بررسی پرونده توسط نیروهای امنیتی از بالا را مطرح کرده بود . به همین خاطر هم ، دیگر خیلی روی کمک سرهنگ ، نمی توانست که حساب باز کند .  برای همین هم شماره نوشین را گرفت ، و پس از سلام و احوالپرسی ، گفت :
..." میدونی نوشین ، ما بی اینکه بخوایم ؛ درگیر ماجرایی شدیم ، که میتونه عواقب بسیار وحشتناکی رو به دنبال داشته باشه ..."
نوشین که نگرانی را به وضوح میشد در صدایش حس کرد ، به میان حرفهای بهروز دوید و گفت :
..." داری منو می ترسونی ؛ درست بگو ببینم موضوع چیه !؟"
 و بهروز برای اینکه کمی از نگرانی نوشین بکاهد لحن آرامتری به خود گرفت و ادامه داد :
 ..." ببین عزیزم ، شایدم من زیادی حساس شدم ، واقعیتش اینه که ، از روزی که مصطفی اومد ، ما بی اختیار سایه سنگین انجمنی رو به نام "انجمن خاموشی" تو اکثر گزارشامون حس می کنیم ، و حالا که خوب فکرشو می کنم ، می بینم ؛ گم شدن مصطفی هم نمیتونه خیلی هم بی ارتباط با این انجمن باشه ...!"
نوشین که داشت حوصله اش از این همه مقدمه چینی بهروز سر می رفت ، دوباره به میان حرفش دوید و گفت :
..." خوب چرا به پلیس نمیگی ؛ تو که ناسلامتی برادرت خودش ، یه رئیس پلیسه !"
..." به دلایلی ، هر چی فکر کردم ، دیدم گفتن این موضوع به فریبرز ، خاصیتی نخواهد داشت !"
..." حالا از من میخوای که کمکت کنم !؟"  
..." خوب آره ؛ بالاخره تو کارت وکالته ؛ به خم و چم اینکارا واردی ..."
..." بسیار عالی ، یه قرار بذار ببینم موضوع چیه !؟ "
..." اگه اشکالی نداره ، یه تک بیای دفتر من !"
..." چرا که نه !؟ همین الآن راه می افتم ."
تا رسیدن نوشین ، بهروز با عجله دستی به موهایش برد و کمی وسایل روی میزش را جمع و جور کرد و زنگ آبدارخانه را زد . به دقیقه نکشیده ، مش رحیم وارد اتاقش شد و دستپاچه گفت :
..." چی شده آقا !؟ چیزی لازم دارین !؟"
بهروز که هنوز هوش و حواسش به مرتب کردن ، وسایل روی میزش بود ، سرش را بلند کرد و گفت :
..."نه مش رحیم چیزی نیست ؛ فقط تا چند دقیقه دیگه یه مهمون داریم ! میخوام حسابی سنگ تموم بذاری !"
مش رحیم که چهره بشاش و باز بهروز را دید ؛ نفس راحتی کشید و با لبخند رضایتی گفت :
..." چشم آقا ؛ خیالتون راحت .." 
 و برگشت که از اتاق خارج شود که دوباره بهروز از پشت سر صدایش زد و پرسید :
..." چیزی که کم و کسر نداریم !؟" 
مش رحیم که بهتش برده بود از اینهمه نگرانی و دست پاچگی بهروز ، با کنایه ای شیرین و موذیانه گفت :
..." گفتم که خیالتون راحت ...؛ مهمون عزیزی بایستی باشه که آقا اینقدر نگرانند ..!؟"
و بی اینکه منتظر پاسخی باشد ، از اتاق خارج شد . بهروز از پشت نگاهی به قد خمیده و اندام تکیده مش رحیم انداخت و از رندی مهربان پیرمرد ، لبخند رضایتی بر کنج لبانش نقش بست . مش رحیم را سالها بود که می شناخت . از همان بدو تولدش ! گماشته پدرش بود . تا تیمسار زنده بود ، در منزل پدریش ، خدمتکاری منزلشان را می کرد . تیمسار حق پدری به گردنش داشت . در همان منزل تیمسار بود که با انیس ازدواج کرد ؛ انیس همه کسش بود ، تمام دار و ندارش ! با اینکه مش رحیم ابتر بود و بچه دار نمی شد ؛ در تمام سی سال زندگیش با انیس ؛ حتی یک بار هم به رویش نیاورد ! آخرهای عمرش بود تیمسار؛ که یک روز صدایش زد و گفت :
..." رحیم ؛ من دیگه آفتاب لب بومم ..."  مش رحیم تا خواست بپرد به میان حرفش ، انگشت بر لب گذاشت و گفت :
..." حرفمو قطع نکن ؛ یه آپارتمان کوچیکی داشتم تو استخر حسن آباد ؛ مال زمان جوونیم بود که با یه دستخط خریده بودم از یه بنده خدایی ! با کلید و همون دست نوشته گذاشتم پیش انیس ! تا هر وقت که زنده باشم که جاتون پیش خودمونه ، من که مردم ، اگه بی کس و بی جا شدین ، با انیس برین اونجا ! یه سقف که بالا سرتون باشه ، روزی رو هم خدا میرسونه !"
به هفته نکشید که تیمسار مرد و به سال هم نکشیده ورثه ، منزل را فروختند و هر کدام سهم الارث خودشان را برداشتند . مش رحیم و انیس هم رفتند به همان آپارتمانی که تیمسار ، بهشان بخشیده بود . بگذریم که خوشیشان همان یکی دو سال اول بود . که گلنوش خانم پیدایش شد و زندگی را زهرشان کرد ؛ چرا که دستخط پدرش را قبول نداشت ! بهروز که مجوز تاسیس نشریه را گرفت ؛ اولین کسی را که به خدمت گرفت ، مش رحیم بود ؛ که حق به گردنش داشت ! ورود ناگهانی نوشین به اتاق کارش ، به یکباره تمامی افکارش را از هم گسست .
..." نه بابا ؛ مفصل تر از اونی که فکر می کردم !"
بهروز با عجله از جا بلند شد و یکی دو قدمی به استقبال نوشین رفت و با تته پته گفت :
..." خوب رسیدی ! معلومه که خیابونا خیلی هم شلوغ نبوده !"
نوشین نگاهی به دور و بر کرد و گفت :
..." با راننده آژانسی که اومدم ؛ خوب کوچه پس کوچه هارو بلد بود ! همچین اومد که اصلا نفهمیدم کی رسیدم !"
با تعارف بهروز ، روی مبلهای مقابل میز تحریر ، روبرو به هم نشستند و به دقیقه نکشیده ، مش رحیم هم با سینی چای و شیرینی سر رسید . پیرمرد که جسته و گریخته ، خاطرات کمرنگی را به خاطر داشت از آن مراسم نامزدی ده سال پیش ؛ با لبخند پر از مهر و محبتی که ، چشمان کم فروغش را به اشک نشانده بود ؛ رو به نوشین کرد و گفت :
..." خانم خیلی خوش آمدید ! قدم به روی چشممون گذاشتین ... "
که با اشاره بهروز بقیه حرفش را خورد و برگشت که از اتاق خارج شود ؛ که نوشین گفت :
..." از محبتتون ممنونم ، مش رحیم ! "
و مش رحیم که نم اشکش ، گونه اش را مرطوب کرده بود ، آرام از در اتاق خارج شد . نوشین ، فنجان چایش را که می نوشید ، رو به بهروز گفت :
..." خوب حالا بگو ببینم موضوع چیه !؟"
بهروز که به وضوح ، نگرانی و تشویش را می شد در چشمانش دید ؛ گفت :
..." بد جوری نگران مصطفام ؛ نزدیک دو هفته است ، که هیچ خبری ازش نیست ! خواستم که بیای اینجا ؛ شاید که بتونیم ، به کمک هم ، کاری بکنیم !"
..." پلیس چی میگه !؟ هیچ سر نخی ازش پیدا کردن !؟"
..." هیچی ! " 
و شاید به خاطر بغضی که گلویش را فشرد ، ساکت شد . نوشین نگاهش را از بهروز دزدید و دوباره آرام فنجان چایش را سر کشید . و تامل کوتاهی کرد تا بهروز آرامشش را به دست آورد . چهره بهروز که آرام گرفت ، نوشین گفت :
..." نگران نباش ، هر جور شده پیداش می کنیم ! "
و دوباره نگاهش را از چهره بهروز دزدید ؛ چرا که خوب می دانست ، که این حرفش تعارفی بیش نیست ، که شاید فقط برای آرام کردن بهروز می گفت :
..." ما باید همه چی رو یک بار دیگه دوره کنیم ! تو گفتی این ماجرای "انجمن خاموشی" از کجا شروع شد !؟"

و بهروز هم سعی کرد تمامی ماجرا را ، بی کم و کاست برای نوشین تعریف کند . 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر