تروریست

..." سینا ؛
بشمار سه ، خودتو برسون دادگاه ؛ دیر نکن که من جواب سردبیرو نمی تونم بدم !"
سینا هم که اهمیت
موضوع را خوب می دانست ، مثل برق جمع و جور شد ومثل تیری که از چله کمان رها شود ،
به طرف دادگاه شتاب برداشت . آنقدر عجله داشت که حتی نتوانست ، پیغام دوستش را در
مورد احسان و آژدا درست و حسابی به لیدا بدهد . سالن کنفرانس موج می زد از جمعیت
عکاس و خبرنگار و فیلمبردارهایی که تماما از قبل با هماهنگی و کارت شناسایی ، دعوت
شده بودند . تا سینا برسد ؛ مرآت هم همان نزدیک سن ، جایی برای خودش و سینا دست و
پا کرده بود . و چشمش به در ورودی بود که سینا برسد . مرآت به نگهبان در رودی
سپرده بود که عکاس همراهش در راه است و هر آن امکان رسیدنش است و دعوتنامه اش را
که دو نفره بود به او ارائه داده بود . ولی سینا که رسید ، نگهبان ؛ کاملا فراموش
کرده بود ؛ و از ورودش ممانعت کرد . سینا کلی چشم گرداند تا مرآت را مقابل سن در
میان جمعیت خبرنگاران و گزارشگران پیدا کرد . هر چه فریاد زد و با اشاره سر و دست
، خواست که مرآت را متوجه خود کند ؛ نشد که نشد ! با هزار زحمت نگهبان را راضی کرد
؛ برای چند لحظه ای هم شده ؛ اجازه دهد ، نزدیک مرآت برود و کارت دعوتش را برای او
بیاورد . حتی مجبور شد ؛ کیف و کوله اش را هم به گرو پیش نگهبان بگذارد . نزدیک
مرآت که شد ؛ فریاد مرآت بلند شد که :
..." معلومه
تو کجایی مرد حسابی !؟ دیگه داشتم از اومدنت کاملا ناامید میشدم !" سینا که از لحن طلبکارانه مرآت حسابی جا خورده
بود ، گفت :
..." تا زنگ
زدی راه افتادم ؛ لااقل با نگهبانی هماهنگ می کردی اینقدر معطلمون نکنه
!" مرآت با تعجب نگاهش را به طرف
نگبانی دواند و گفت :
..." من که
بهش گفته بودم که همکار عکاسم تو راهه ؛ حالا چطور شده مگه !؟" سینا شانه ای بالا انداخت و گفت :
..." چطور
شده مگه !؟ با هزار التماس ؛ کیف و دوربینمو پیششش گرو گذاشتم ، تا بتونم یه دقیقه
بیام ازت کارتمو بگیرم !"
مرآت با عصبانیت
تمام همراه با سینا به طرف نگهبانی شتاب برداشت و نزدیکش که رسید ، با ناراحتی
فریاد زد :
..." پدر جان
، مگه من کارت خدمتتون ندادم ..."
نگهبان که از ازدحام جمعیت هم حسابی کلافه شده بود ، با دیدن مرآت با
شرمندگی گفت :
..." با
شماست ایشون !؟" و بعد رو به سینا
گفت : ..." پس چرا نمیگی با این آقایی !؟" سینا که از تعجب چیزی نمانده
بود که دو تا شاخ روی سرش سبز شود ، در حالیکه دوربین و کوله اش را از نگهبان می
گرفت ، با تعجب گفت :
..." دیگه چه
جوری باید می گفتم !؟" و باتفاق مرآت به طرف جایگاهشان شتاب برداشتند . هنوز
سینا پایه دوربینش را مستقر نکرده بود که از پشت جایگاه سن ، ابتدا دو مامور مسلح
و پشت سرشان هم دو جوان دستبند به دست و پشت سرشان هم دو سه نفری عاقله مرد با
لباس شخصی ، وارد سن شدند و در جایگاهی که از قبل برایشان تدارک دیده بودند ،
مستقر شدند. از همان لحظه ورود ، فلاش دوربین عکاسها ، به کار افتادند . تصویر
برداران رسانه ها هم که قبل از ورود متهمین ؛ با تصویربرداری از ازدحام خبرنگاران
کارشان را آغاز کرده بودند ، دوربینهاشان را روی متهمین زوم کردند . تا متهمین و
همراهانشان در جایگاهاشان مستقر شوند ؛ سینا هم دوربینش را آماده کرده بود. ضارب که جوان بیست و یک دوساله ای بیش به نظر
نمی رسید ، پیکر لاغر و کشیده ای داشت ؛ با صورتی استخوانی و موهای مجعد مشکی و ته
ریشی که از درازی صورتش را کمی می کاست . نگاه بسیار موذی و طلبکاری داشت ؛ هیچ
آثاری از ندامت و پشیمانی ، در چهره اش دیده نمی شد . بر عکس راکب که ، هیکل پر و
تنومندی داشت ، با چهره ای کاملا نادم و خجالت زده ! حتی یک بار هم سرش را بلند
نکرد تا مرآت حتی بتواند آنی در چشمانش خیره شود . در گوشه ای از سن ، جوانی خوش
سیما با کت و شلواری خاکستری و پیراهن سفیدی یقه بسته ، پشت تریبون ، قرار گرفت و
با صدای دلنشینی که داشت ، گفت :
..." ضمن
خیرمقدم ، به کلیه خبرنگاران و مدعوین عزیز ؛ ضمن تشکر و تقدیر بسیار از نماینده
محترم دادستان و قاضی بزرگوار که این فرصت رو در اختیارمون گذاشتن ؛ بعد از صحبت
های آقای نماینده دادستان ، همکارای عزیز ، به همون ترتیبی که ثبت نام کردند ،
اسمشون خونده میشه که تشریف بیارند و سئوالشونو مطرح کنند . البته با توجه به محدودیت زمان و تعدد همکاران
محترم ، باید یادآور بشم که هر کسی فقط فرصت یک پرسش بیشتر رو نخواهد داشت . حالا
یا از مسئولین قضایی پرونده که اینجا در خدمتشون هستیم ، یا از متهمین ! "
پس از تامل کوتاهی
، نماینده دادستان سخنان خود را با نام خدا آغاز و چنین ادامه داد :
..." همانطور
که مستحضرید ، آقای عسگر فولادوند ، فرزند ابوالفتح ، بیست و یک ساله ، متهم ردیف
اول ، که چندی پیش به ضرب گلوله ، با شلیک مستقیم به صورت مرحوم دکتر شریعت رضوی ،
موجبات قتل ایشان را فراهم ساخته اند ؛ به جرم قتل عمد و آقای ساعد ترکشدوز ،
فرزند سعید بیست و سه ساله ، متهم ردیف دوم ، که راکب موتوری بودند که قاتل بوسیله
آن به محل قتل مراجعه و پس از شلیک گلوله توسط ایشان از محل متواری شده اند ؛ به
عنوان شریک جرم ، مورد محاکمه قرار دارند ، که در دادگاه بدوی جرم ایشان محرز و
قضات محترم در مرحله صدور رای میباشند ."
پس از سخنان کوتاه
و اجمالی نماینده دادستان ؛ مجری با تشکر از نماینده دادستان ، نام اولین خبرنگار
را جهت طرح پرسش ، اعلام نمود . روزنامه نگار نام آشنای روزنامه مردم ، وقتی پشت
تریبون قرار گرفت ، با ابراز تاسف از بروز این فاجعه دهشتناک ، خطاب به آقای
دادستان گفت :
..." نیازی
نیست که من حقیر از افتخارات علمی و عملی آقای دکتر شریعت در مسیر خدمت به مردم ،
حرفی بزنم ؛ که این حقیقت بر هیچ کس ، پوشیده نیست ! ولی اینکه چرا ، ایشان باید
این چنین مورد تهاجم بیرحمانه قرار گیرند ؛ پرسشی است که مدتهاست ، تمامی اذهان
جامعه را درگیر خود کرده ! نیازی نیست که نماینده محترم دادستان و مقام قضایی
بفرمایند که عاملین این جنایت فجیع به مجازات اعمال خود خواهند رسید ؛ که این
کمترین کار ممکن است ! من از نماینده محترم دادستان استدعا دارم که برای ما روشن
کنند که چه دستانی پشت این جنایت فجیع خفته است !؟ و آمرین این ترور وحشتناک کیست
!؟"
پرسش روزنامه نگار
نام آشنای روزنامه مردم ، شاید بی اغراق ، پرسشی بود که ذهن تمامی خبرنگاران حاضر
را به خود مشغول کرده بود ، برای همین هم ؛ همه سراپا گوش شدند تا پاسخ نماینده
دادستان را بشنوند .
..." همانطور
که دوست عزیزمان فرمودند ، ضایعه این جنایت ، فراتر از آنی است که بشود تشریحش کرد
! به همین لحاظ هم ، دادستانی تمام هم و غم خود را معطوف این کرد تا به قول
دوستمون ، آمرین این جنایت را شناسایی و مجازات کند ! ولی با تحقیقات گسترده ای که
تیم قضایی و دادستانی این پرونده داشت ؛ در نهایت ، منتج به این شد که ، قاتل خود
به تنهایی ، و فقط بر اساس گرایش های انحرافی کمونیستی ، مبادرت به این جنایت کرده
، و حتی ، ساعد ترکشدوز ، راکب موتور را هم با هزار فریب و نیرنگ ، مجبور به این
کار کرده !"
پاسخ نماینده
دادستان ، به یکباره سکوت سنگین اجتماع خبرنگاران را به همهمه غریبی تبدیل کرد ؛
صدای فریاد روزنامه نگار مردم که با اعتراض از جایش برخاسته بود ، به گوش می رسید
که :" شما که انتظار ندارید ما این حرف را باور کنیم !؟" و این صدای
دوباره مجری بود که دیگر بار سکوت را به سالن برگرداند :
..." دوستان
؛ رفقا ؛ خواهش می کنم ! از شما بعیده ! "
و پس از اندکی تامل نام یکی دیگر از خبرنگاران را خواند ؛ خبرنگار بعدی به
پشت تریبون آمد و پس از سلام و تعارفات معمول رو به هیئت قضایی حاضر در جلسه گفت :
..." من می
تونم پرسشی رو از متهم ردیف اول داشته باشم !؟" و با اشاره سر یکی دو نفر از
تیم قضایی روبه "عسگر فولادوند" گفت :
..." قدر
مسلم ؛ هر کسی برای کشتن یک انسان ، حداقل برای خودش باید دلایل محکمی داشته باشه
! شما برای کشتن دکتر شریعت ؛ چه دلایلی داشتی !؟"
عسگر ؛ که خونسردی
چهره اش گاها باعث عصبانیت هم می شد ، بی اینکه به اندازه سر سوزنی ، نشان از
ندامت و یا پشیمانی از جنایتی که کرده بود باشد ، در لحن و کلامش هویدا باشد ؛ گفت
:
..." جامعه
ازوجود آدمایی مثل شریعت ؛ که با تعصبات خرافی خودشون ، فقط باعث عقب موندگیه ؛
باید پاک می شد! منم کاری رو کردم که باید می کردم !"
خبرنگاران و
گزارشگران هر یک به نوبه خود ، پرسشهاهاشان را از متهم و تیم قضایی می پرسیدند و
پاسخ هاشان راهم دریافت می کردند . ظاهرا تمامی پرسش و پاسخ ها بسیار نزدیک هم و
تکراری بود ؛ و گره ای از همان پرسش اصلی ای که در ابتدای جلسه ، روزنامه نگار
معروف روزنامه مردم ، مطرح کرد ، باز نمی کرد ! نوبت که به مرآت رسید ؛ پشت تریبون
قرار گرفت و روبه نماینده دادستان گفت :
..." با
احترام به محضر دادستانی و تیم محترم قضایی ؛ همانطور که مستحضرید ، با فاصله
زمانی اندکی ، این جنایت به دنبال قتل فجیع دکتر هدایت و همسرشون ؛ انجام می گیرد
! پس از آن هم ، ما شاهد تصادف وحشتناک دکتر سایه نادری بودیم ، که هر سه این
بزرگواران چندی پیش در همایشی فرهنگی سیاسی ، با عنوان "فرهنگ آشتی"
شرکت داشتند که با توطئه ای سازماندهی شده ، به هم پاشید ! آیا فکر نمی کنید که اولا
؛ مابین این جنایات زنجیره ای رابطه محکمی باشه !؟ در ثانی چطور ممکنه یک همچین
جنایاتی بدون سازمان دهی قبلی و فقط به صرف عملکرد خودسرانه یک جوانک بیست و یک
ساله انجام شده باشه !؟"
پرسش جسورانه مرآت
دوباره آنچنان همهمه ای در میان جمعیت ایجاد کرد ؛ که چیزی نمانده بود جلسه به هم
بریزد . ولی باز هم با درایت و دخالت همان مجری خوش سیما ، آرامش نسبی ای به سالن
حاکم شد و نماینده دادستان فرصتی یافت تا جواب مرآت را بدهد :
..." همه این
جوانب ، مد نظر دادستانی هم بوده و حواشی آن هم تحقیقات گسترده ای انجام گردیده !
ولی نهایتا ؛ نتیجه همان بود که گفتیم ...!"
و صحبت هایش را به
آخر برد و جهت ترک جلسه از جا بلند شد . و به تبعیت از او سایر تیم قضایی هم از جا
بلند شدند و همزمان ماموران مسلح هم ، با گرفتن زیر بازوی متهمین ؛ آنها را به طرف
در خروجی پشت سن ، همراهی کردند !
چند
دقیقه ای به هشت مانده بود که تلفنش زنگ خورد ؛ فقط به امید اینکه ، همان دوست
ناشناسی که دیشب از طرف دکتر نادری ، برایش پیغامی داشت ، باشد ، بی اینکه حتی
شماره را نگاهی کند ؛ با عجله جواب داد :
..." بله
..؛" صدایی که ته ذهنش آنقدر آشنا
بود ؛ که یک آن ، باعث حیرتش شد ، مودبانه گفت :
..."
اتوموبیل دربستی که دستور داده بودین ؛ دم در منتتظرتونه !" ارمغان که حسابی غافلگیر شده بود ، چهره ای در
هم کشید و در حالیکه ته ذهنش به دنبال صاحب صدای آشنا می گشت ، با اکراه و تردید
گفت :
..." فکر می
کنم اشتباه گرفتین !" قبل از اینکه
قطع کند ؛ صدای آشنا با عجله پرید به میان حرفش و گفت :
..." مگه شما
خانم ارمغان خرسندی ؛ ژورنالیست مشهور مجله باران نیستید ..!؟" که فریاد ارمغان بالا رفت و با غیض خوشایندی
که خنده رضایتمندی را نیز همراه داشت ، گفت :
..." خدا بگم
چیکارت کنه احمد ! کی میخوای دست از این لودگیهات برداری ؟ "
احمد که دیگر دستش
رو شده بود ، لبخندی زد و گفت :
..." داشتم
از اینجا رد میشدم ؛ گفتم اگه افتخار بدین ، تا دفتر مجله ، خدمتتون باشم !"
ارمغان که همزمان داشت روپوشش را هم تنش می کرد ، گفت :
..." داشتی
از اینجا رد میشدی !؟ " و قبل از اینکه ادامه دهد ، احمد خیلی کشدار
گفت :
..." خوب
حالا ...؛ تشریف میارین ..!؟" ارمغان
هم که حالا دیگر کیف و کوله اش را برداشته بود ، گفت :
..." یه چند
دقیقه ای طول میکشه ؛ اشکال نداره !؟"
..." نه که
نداره ؛ حتی اگه چند ساعت هم بشه !"
ارمغان کنار دست
احمد که نشست ، احساس کرد که احمد حسابی به خودش رسیده ! از موی سر اصلاح شده و ته
ریش آنکادرش بگیر، تا کت و شلوار نو و ادکلن خوشبویش ؛ تماما با روزهای قبل ،
تومنی هفت صنار فرقش بود . ارمغان نگاهی آرام وپنهانی به احمد انداخت و سعی کرد که
با بی تفاوتیش ؛ به روی خودش نیاورد ، که تفاوت و جذابیت امروزش ، دلش را لرزانده
! و بی اختیار به یاد تلفن نیمه کاره دیشب افتاد . و بلافاصله شماره را که در
همراهش ذخیره شده بود ؛ گرفت . احمد خیلی آرام و آهسته می راند و از من من کردنش
معلوم بود که می خواهد چیزی به ارمغان بگوید و تردید امانش را بریده ! صدای آشنای
دوست ناشناس دیشبی که در گوشی پیچید ، انگار که دنیا را به ارمغان داده باشند ؛ با
خوشحالی عمیقی گفت :
..." سلام
خانم ؛ منو ببخشید که صبح زود مزاحمتون شدم ! از اینکه دیشب نتوستم جوابتونو بدم ؛
واقعا معذرت میخوام ! تو شرایط خیلی بدی بودم ..؛" دختر جوان که صدایی ملایم و دلنشین داشت ؛ با
لطافت دخترانه ای گفت :
..." نیازی
به عذرخواهی نیست ؛ من می فهمم ؛ و از اینکه بد موقعی مزامحتون شدم ، عذر میخوام
.." که ارمغان با عجله پرید به میان
حرفش و گفت :
..." نه تو
رو خدا بیشتر از این شرمندم نکنین !"
و با تامل بسیار کوتاهی ادامه داد :
..." انگار
گفتین که از دوستان خانم دکتر نادری هستین !؟ " صدای دختر جوان به یکباره
بسیار غمگین و بغض آلود شد و به زحمت گفت :
..." از
شاگرداشون ؛ خانم دکتر نسبت به من خیلی لطف داشتن .."
که بغض امانش را
برید و با آنکه مشخص بود که گوشی را از لبانش دور کرده ؛ صدای گریه خفه اش باعث
تاثر عمیق ارمغان شد ! آنقدر که دلش گرفت و بی اختیار قطره اشکی از گونه اش سرازیر
شد . احمد که سفیر و سرگردان حرف خودش بود که چگونه به ارمغان بگوید ؛ تا قطرات
اشک را روی گونه ارمغان دید ؛ اضطراب تمام وجودش را گرفت و با سرعت کناری زد و با
نگرانی و تشویش پرسید :
..." چیزی
شده !؟" ارمغان که با دستی اشک از
گونه اش پاک می کرد ، با دستی دیگر به احمد فهماند که چیزی نیست ! و پشت همراهش با
تاسف و تاثر عمیقی گفت :
..." منو
ببخشید که ناراحتتون کردم ؛ اجازه بدین یه موقع دیگه مزاحمتون بشم !" دختر جوان که به نظر آرامشش را بدست آورده بود
؛ گفت :
..." نه
خواهش می کنم ؛ موضوعی هست که شما باید بدونین !"
ارمغان که ناگهان
لحنش حالت نگرانی به خود گرفته بود ؛ پرسید:
..." چه
موضوعی !؟"
..." دکتر
فایلی را برای من ایمیل کردند که مربوط به شماست ؛ اگه ایمیلتونو لطف کنین، همین
الآن براتون میفرستم !"
ارمغان در حالیکه
آدرس ایمیلش را برای دختر جوان هجی میکرد ؛ پرسید :
..." عذر
میخوام خانم ..!؟"
..." فلاح ؛
نیوشا فلاح !"
..." عذر
میخوام خانم فلاح ؛ شما میدونین ، موضوع این فایل چیه !؟"
..." البته
من چون نمیدونستم که این فایل مربوط به شماست ؛ بازش کردم ! اطلاعاتی راجع به یک
محفل سیاسی ؛ یا یه همچین چیزی ! با چند تا عکس ! که آخرش هم پیغامی بود برای من
که هر طور شده این فایلو به شما برسونم . و اسم و تلفنوتون !"
ارمغان که به وضوح
ضربان قلبش از شدت اضطراب و نگرانی تندتر شده بود ؛ سعی کرد به خودش مسلط شود و
پرسید :
..." این
ایمیلو ؛ کی برای شما فرستادن !؟"
..." همون شب
تصادفشون ، منتها من دیشب متوجه شدم ، که بلافاصله هم با شما تماس گرفتم !"
..." من بازم
به خاطر دیشب عذر میخوام ؛ پس الآن برام میلش میکنین !؟"
..." حتما ؛
تا چند دقیقه دیگه ایمیلتونو چک کنین ؛ رسیده !؟"
احمد که هاج و واج
، کناری ایستاده بود و ارمغان را تماشا می کرد ؛ تلفنش که تمام شد ، گفت :
..." می تونم
بپرسم موضوع چیه !؟" ارمغان ، که برق
شادی غریبی داشت در چشمانش ، می درخشید ؛ گفت :
..." راه
بیفت بریم ؛ غلط نکنم ؛ راز گره کور این حوادث اخیر ، میبایستی تو این فایل باشه
!"
احمد که دید ،
ارمغان باز ، تمام ذهنیاتش درگیر مسائل کاری شد ، با خود اندیشید که اگر الآن ،
حرف دلش را نزند ؛ شاید به این زودی ، فرصت مناسبی نیابد ! برای همین هم قبل از
اینکه راه بیفتد ؛ در چشمان ارمغان نگریست و گفت :
..." ارمغان
؛ چیزی هست که باید بهت بگم ...؛"
ولی قبل از اینکه حرفش را تمام کند ، ارمغان پرید به میان حرفش و با محبت
پنهانی که در لحنش بود ، گفت :
..." باشه
برای یه وقت دیگه !" و قبل از اینکه
احمد لب باز کند ؛ بالحن مهربانی گفت : ..." خواهش می کنم ..؛"
با این حرف ارمغان
؛ انگار که لبهای احمد قفل شد و آرام راه افتاد .
به محض
رسیدن به دفتر نشریه ، با سرعت برق و باد ، خودش را به پشت میزش رساند و قبل از هر
کاری لب تابش را باز کرد و روشنش کرد . تا صفحه اینترنت باز شود ، کوله اش را از
دوشش برداشت و کناری انداخت و کاپشنش را از گل جالباس اس که کنارش بود آویزان کرد
. آنقدر سرش به لب تابش بود که صدای سلام لیدا را نشنید ؛ آنقدر که لیدا که کمی هم
دلگیر شده بود ، بالای سرش ایستاد و دستی به شانه اش زد و گفت :
..." چی شده
!؟ تحویل نمی گیری !؟" ارمغان که
تازه متوجه لیدا شده بود ، لبخندی زد و گفت :
..." لیدا
تویی ؛ سلام ، چه خبر !؟" لیدا که
رفتار شتاب زده ارمغان حسابی گیجش کرده بود ، با تعجب گفت :
..." خبرا
مثل اینکه پیش شماست ! چته تو !؟ حسابی داری گیج می زنی !؟" ارمغان نمی خواست ایمیلش را پیش روی لیدا باز
کند ، طوری که باعث رنجشش هم نشود ، با مهربانی گفت :
..." لیدا
جان ؛ اشکال نداره یه چند دقیقه دیگه بیام پیشت !؟" لیدا هم خوب میدانست که معنی این جمله یک دک
کردن مودبانه است ؛ ابرویی بالا انداخت و با دلخوری گفت :
..." مزاحمت
نمی شم !" و به طرف میز خودش رفت ،
ارمغان دوباره سرش را در لب تابش فرو برد و فایل ارسالی نیوشا را باز کرد . ابتدای
فایل متنی انگلیس بود روی برگه ای آرم دار ، که بی شباهت به اهرام ثلاثه مصر قدیم
نبود با تک چشمی در راس آن ،که میان هاله ای از نور ذل زده بود به ارمغان ! ارمغان
این نشان را خوب می شناخت ! "نشان فراماسونری" ؛ پایین متن ترجمه آن را
خانم دکتر نادری ، در صفحه ای جداگانه گذاشته بودند .
" از لژ لندن
به بانو جهانشاه "
ضمن آرزوی سلامتی
و موفقیت روزافزون آن بانوی محترم ، متاسفانه با تمامی احتیاطی که لژ در انتخاب
افراد کلیدی خود انجام می دهد ، گاها پیش می آید که اشتباهاتی هم اتفاق می افتد .
از آن جمله افرادی که به بهانه شرکت در تشییع جنازه دکتر نادری به تهران گسیل شدند
و بر خلاف دستورات اکید هسته مرکزی لژ ، مبادرت به برگزاری همایشی نمودند که کاملا
برخلاف منافع لژ بود . که البته این همایش با تلاش افراد بسیار کار آگاه ما ، در
همان نطفه خفه شد ! ولی از آنجا که ، دیگر به این افراد اعتمادی نیست ، هسته مرکزی
تصمیم به حذف تمامی این افراد گرفته ؛ که طبق معمول ، زحمت مدیریت آن به گردن
شماست . ما عکس و مشخصات سه نفر از تروریست های حرفه ایمان را که برای همین منظور
به تهران گسیل داشته ایم برای شما ارسال می کنیم ، تا با درایت و مدیریت شما ، این
امر در کمترین مدت و با بهترین کیفیت ، به سرانجام برسد . " لندن ششم دسامبر ..."
و پشت سرش عکسهایی
که تمامشان به شکلی آشنا بودند . ارمغان که از ترس و وحشت داشت قالب تهی می کرد ،
تنها چیزی که به فکرش رسید ، اینکه سریعا یک کپی از فایل بگیرد و به سردبیر نشانش
دهد . برای همین هم بلافاصله ، شماره داخلی اتاق سردبیر را گرفت ، که پس از چند
ثانیه ای ، منشی گوشی را برداشت .
..." زحمت می
کشی آقای دکتر !" منشی با لبخندی که
کنایه ای پنهان را در خود داشت ؛ گفت :
..." علیک
سلام ؛ دکتر که هنوز نیومده ؛ امرتون !؟"
ارمغان که حسابی کلافگی و نگرانی را می شد در لحنش حس کرد ؛ با شتابزدگی
گفت :
..." معذرت
میخوام سارا جان ؛ نمیدونی کی میان !؟"
..." آلاناست
که پیداشون شه ؛ تو راهن ... چیزی شده !؟"
ارمغان با همان نگرانی و شتابزدگی گفت :
..." چیزی
نیست ؛ فقط به محض اینکه رسیدن ، یه خبر به من بده !" منشی حالت بی تفاوتی به
خود گرفت و گفت :
..." باشه
چشم !" و گوشی را قطع کرد .
..." سینا ؛
بشمار سه ، خودتو برسون دادگاه ؛ دیر نکن که من جواب سردبیرو نمی تونم بدم !"
سینا هم که اهمیت
موضوع را خوب می دانست ، مثل برق جمع و جور شد ومثل تیری که از چله کمان رها شود ،
به طرف دادگاه شتاب برداشت . آنقدر عجله داشت که حتی نتوانست ، پیغام دوستش را در
مورد احسان و آژدا درست و حسابی به لیدا بدهد . سالن کنفرانس موج می زد از جمعیت
عکاس و خبرنگار و فیلمبردارهایی که تماما از قبل با هماهنگی و کارت شناسایی ، دعوت
شده بودند . تا سینا برسد ؛ مرآت هم همان نزدیک سن ، جایی برای خودش و سینا دست و
پا کرده بود . و چشمش به در ورودی بود که سینا برسد . مرآت به نگهبان در رودی
سپرده بود که عکاس همراهش در راه است و هر آن امکان رسیدنش است و دعوتنامه اش را
که دو نفره بود به او ارائه داده بود . ولی سینا که رسید ، نگهبان ؛ کاملا فراموش
کرده بود ؛ و از ورودش ممانعت کرد . سینا کلی چشم گرداند تا مرآت را مقابل سن در
میان جمعیت خبرنگاران و گزارشگران پیدا کرد . هر چه فریاد زد و با اشاره سر و دست
، خواست که مرآت را متوجه خود کند ؛ نشد که نشد ! با هزار زحمت نگهبان را راضی کرد
؛ برای چند لحظه ای هم شده ؛ اجازه دهد ، نزدیک مرآت برود و کارت دعوتش را برای او
بیاورد . حتی مجبور شد ؛ کیف و کوله اش را هم به گرو پیش نگهبان بگذارد . نزدیک
مرآت که شد ؛ فریاد مرآت بلند شد که :
..." معلومه
تو کجایی مرد حسابی !؟ دیگه داشتم از اومدنت کاملا ناامید میشدم !" سینا که از لحن طلبکارانه مرآت حسابی جا خورده
بود ، گفت :
..." تا زنگ
زدی راه افتادم ؛ لااقل با نگهبانی هماهنگ می کردی اینقدر معطلمون نکنه
!" مرآت با تعجب نگاهش را به طرف
نگبانی دواند و گفت :
..." من که
بهش گفته بودم که همکار عکاسم تو راهه ؛ حالا چطور شده مگه !؟" سینا شانه ای بالا انداخت و گفت :
..." چطور
شده مگه !؟ با هزار التماس ؛ کیف و دوربینمو پیششش گرو گذاشتم ، تا بتونم یه دقیقه
بیام ازت کارتمو بگیرم !"
مرآت با عصبانیت
تمام همراه با سینا به طرف نگهبانی شتاب برداشت و نزدیکش که رسید ، با ناراحتی
فریاد زد :
..." پدر جان
، مگه من کارت خدمتتون ندادم ..."
نگهبان که از ازدحام جمعیت هم حسابی کلافه شده بود ، با دیدن مرآت با
شرمندگی گفت :
..." با
شماست ایشون !؟" و بعد رو به سینا
گفت : ..." پس چرا نمیگی با این آقایی !؟" سینا که از تعجب چیزی نمانده
بود که دو تا شاخ روی سرش سبز شود ، در حالیکه دوربین و کوله اش را از نگهبان می
گرفت ، با تعجب گفت :
..." دیگه چه
جوری باید می گفتم !؟" و باتفاق مرآت به طرف جایگاهشان شتاب برداشتند . هنوز
سینا پایه دوربینش را مستقر نکرده بود که از پشت جایگاه سن ، ابتدا دو مامور مسلح
و پشت سرشان هم دو جوان دستبند به دست و پشت سرشان هم دو سه نفری عاقله مرد با
لباس شخصی ، وارد سن شدند و در جایگاهی که از قبل برایشان تدارک دیده بودند ،
مستقر شدند. از همان لحظه ورود ، فلاش دوربین عکاسها ، به کار افتادند . تصویر
برداران رسانه ها هم که قبل از ورود متهمین ؛ با تصویربرداری از ازدحام خبرنگاران
کارشان را آغاز کرده بودند ، دوربینهاشان را روی متهمین زوم کردند . تا متهمین و
همراهانشان در جایگاهاشان مستقر شوند ؛ سینا هم دوربینش را آماده کرده بود. ضارب که جوان بیست و یک دوساله ای بیش به نظر
نمی رسید ، پیکر لاغر و کشیده ای داشت ؛ با صورتی استخوانی و موهای مجعد مشکی و ته
ریشی که از درازی صورتش را کمی می کاست . نگاه بسیار موذی و طلبکاری داشت ؛ هیچ
آثاری از ندامت و پشیمانی ، در چهره اش دیده نمی شد . بر عکس راکب که ، هیکل پر و
تنومندی داشت ، با چهره ای کاملا نادم و خجالت زده ! حتی یک بار هم سرش را بلند
نکرد تا مرآت حتی بتواند آنی در چشمانش خیره شود . در گوشه ای از سن ، جوانی خوش
سیما با کت و شلواری خاکستری و پیراهن سفیدی یقه بسته ، پشت تریبون ، قرار گرفت و
با صدای دلنشینی که داشت ، گفت :
..." ضمن
خیرمقدم ، به کلیه خبرنگاران و مدعوین عزیز ؛ ضمن تشکر و تقدیر بسیار از نماینده
محترم دادستان و قاضی بزرگوار که این فرصت رو در اختیارمون گذاشتن ؛ بعد از صحبت
های آقای نماینده دادستان ، همکارای عزیز ، به همون ترتیبی که ثبت نام کردند ،
اسمشون خونده میشه که تشریف بیارند و سئوالشونو مطرح کنند . البته با توجه به محدودیت زمان و تعدد همکاران
محترم ، باید یادآور بشم که هر کسی فقط فرصت یک پرسش بیشتر رو نخواهد داشت . حالا
یا از مسئولین قضایی پرونده که اینجا در خدمتشون هستیم ، یا از متهمین ! "
پس از تامل کوتاهی
، نماینده دادستان سخنان خود را با نام خدا آغاز و چنین ادامه داد :
..." همانطور
که مستحضرید ، آقای عسگر فولادوند ، فرزند ابوالفتح ، بیست و یک ساله ، متهم ردیف
اول ، که چندی پیش به ضرب گلوله ، با شلیک مستقیم به صورت مرحوم دکتر شریعت رضوی ،
موجبات قتل ایشان را فراهم ساخته اند ؛ به جرم قتل عمد و آقای ساعد ترکشدوز ،
فرزند سعید بیست و سه ساله ، متهم ردیف دوم ، که راکب موتوری بودند که قاتل بوسیله
آن به محل قتل مراجعه و پس از شلیک گلوله توسط ایشان از محل متواری شده اند ؛ به
عنوان شریک جرم ، مورد محاکمه قرار دارند ، که در دادگاه بدوی جرم ایشان محرز و
قضات محترم در مرحله صدور رای میباشند ."
پس از سخنان کوتاه
و اجمالی نماینده دادستان ؛ مجری با تشکر از نماینده دادستان ، نام اولین خبرنگار
را جهت طرح پرسش ، اعلام نمود . روزنامه نگار نام آشنای روزنامه مردم ، وقتی پشت
تریبون قرار گرفت ، با ابراز تاسف از بروز این فاجعه دهشتناک ، خطاب به آقای
دادستان گفت :
..." نیازی
نیست که من حقیر از افتخارات علمی و عملی آقای دکتر شریعت در مسیر خدمت به مردم ،
حرفی بزنم ؛ که این حقیقت بر هیچ کس ، پوشیده نیست ! ولی اینکه چرا ، ایشان باید
این چنین مورد تهاجم بیرحمانه قرار گیرند ؛ پرسشی است که مدتهاست ، تمامی اذهان
جامعه را درگیر خود کرده ! نیازی نیست که نماینده محترم دادستان و مقام قضایی
بفرمایند که عاملین این جنایت فجیع به مجازات اعمال خود خواهند رسید ؛ که این
کمترین کار ممکن است ! من از نماینده محترم دادستان استدعا دارم که برای ما روشن
کنند که چه دستانی پشت این جنایت فجیع خفته است !؟ و آمرین این ترور وحشتناک کیست
!؟"
پرسش روزنامه نگار
نام آشنای روزنامه مردم ، شاید بی اغراق ، پرسشی بود که ذهن تمامی خبرنگاران حاضر
را به خود مشغول کرده بود ، برای همین هم ؛ همه سراپا گوش شدند تا پاسخ نماینده
دادستان را بشنوند .
..." همانطور
که دوست عزیزمان فرمودند ، ضایعه این جنایت ، فراتر از آنی است که بشود تشریحش کرد
! به همین لحاظ هم ، دادستانی تمام هم و غم خود را معطوف این کرد تا به قول
دوستمون ، آمرین این جنایت را شناسایی و مجازات کند ! ولی با تحقیقات گسترده ای که
تیم قضایی و دادستانی این پرونده داشت ؛ در نهایت ، منتج به این شد که ، قاتل خود
به تنهایی ، و فقط بر اساس گرایش های انحرافی کمونیستی ، مبادرت به این جنایت کرده
، و حتی ، ساعد ترکشدوز ، راکب موتور را هم با هزار فریب و نیرنگ ، مجبور به این
کار کرده !"
پاسخ نماینده
دادستان ، به یکباره سکوت سنگین اجتماع خبرنگاران را به همهمه غریبی تبدیل کرد ؛
صدای فریاد روزنامه نگار مردم که با اعتراض از جایش برخاسته بود ، به گوش می رسید
که :" شما که انتظار ندارید ما این حرف را باور کنیم !؟" و این صدای
دوباره مجری بود که دیگر بار سکوت را به سالن برگرداند :
..." دوستان
؛ رفقا ؛ خواهش می کنم ! از شما بعیده ! "
و پس از اندکی تامل نام یکی دیگر از خبرنگاران را خواند ؛ خبرنگار بعدی به
پشت تریبون آمد و پس از سلام و تعارفات معمول رو به هیئت قضایی حاضر در جلسه گفت :
..." من می
تونم پرسشی رو از متهم ردیف اول داشته باشم !؟" و با اشاره سر یکی دو نفر از
تیم قضایی روبه "عسگر فولادوند" گفت :
..." قدر
مسلم ؛ هر کسی برای کشتن یک انسان ، حداقل برای خودش باید دلایل محکمی داشته باشه
! شما برای کشتن دکتر شریعت ؛ چه دلایلی داشتی !؟"
عسگر ؛ که خونسردی
چهره اش گاها باعث عصبانیت هم می شد ، بی اینکه به اندازه سر سوزنی ، نشان از
ندامت و یا پشیمانی از جنایتی که کرده بود باشد ، در لحن و کلامش هویدا باشد ؛ گفت
:
..." جامعه
ازوجود آدمایی مثل شریعت ؛ که با تعصبات خرافی خودشون ، فقط باعث عقب موندگیه ؛
باید پاک می شد! منم کاری رو کردم که باید می کردم !"
خبرنگاران و
گزارشگران هر یک به نوبه خود ، پرسشهاهاشان را از متهم و تیم قضایی می پرسیدند و
پاسخ هاشان راهم دریافت می کردند . ظاهرا تمامی پرسش و پاسخ ها بسیار نزدیک هم و
تکراری بود ؛ و گره ای از همان پرسش اصلی ای که در ابتدای جلسه ، روزنامه نگار
معروف روزنامه مردم ، مطرح کرد ، باز نمی کرد ! نوبت که به مرآت رسید ؛ پشت تریبون
قرار گرفت و روبه نماینده دادستان گفت :
..." با
احترام به محضر دادستانی و تیم محترم قضایی ؛ همانطور که مستحضرید ، با فاصله
زمانی اندکی ، این جنایت به دنبال قتل فجیع دکتر هدایت و همسرشون ؛ انجام می گیرد
! پس از آن هم ، ما شاهد تصادف وحشتناک دکتر سایه نادری بودیم ، که هر سه این
بزرگواران چندی پیش در همایشی فرهنگی سیاسی ، با عنوان "فرهنگ آشتی"
شرکت داشتند که با توطئه ای سازماندهی شده ، به هم پاشید ! آیا فکر نمی کنید که اولا
؛ مابین این جنایات زنجیره ای رابطه محکمی باشه !؟ در ثانی چطور ممکنه یک همچین
جنایاتی بدون سازمان دهی قبلی و فقط به صرف عملکرد خودسرانه یک جوانک بیست و یک
ساله انجام شده باشه !؟"
پرسش جسورانه مرآت
دوباره آنچنان همهمه ای در میان جمعیت ایجاد کرد ؛ که چیزی نمانده بود جلسه به هم
بریزد . ولی باز هم با درایت و دخالت همان مجری خوش سیما ، آرامش نسبی ای به سالن
حاکم شد و نماینده دادستان فرصتی یافت تا جواب مرآت را بدهد :
..." همه این
جوانب ، مد نظر دادستانی هم بوده و حواشی آن هم تحقیقات گسترده ای انجام گردیده !
ولی نهایتا ؛ نتیجه همان بود که گفتیم ...!"
و صحبت هایش را به
آخر برد و جهت ترک جلسه از جا بلند شد . و به تبعیت از او سایر تیم قضایی هم از جا
بلند شدند و همزمان ماموران مسلح هم ، با گرفتن زیر بازوی متهمین ؛ آنها را به طرف
در خروجی پشت سن ، همراهی کردند !
چند
دقیقه ای به هشت مانده بود که تلفنش زنگ خورد ؛ فقط به امید اینکه ، همان دوست
ناشناسی که دیشب از طرف دکتر نادری ، برایش پیغامی داشت ، باشد ، بی اینکه حتی
شماره را نگاهی کند ؛ با عجله جواب داد :
..." بله
..؛" صدایی که ته ذهنش آنقدر آشنا
بود ؛ که یک آن ، باعث حیرتش شد ، مودبانه گفت :
..."
اتوموبیل دربستی که دستور داده بودین ؛ دم در منتتظرتونه !" ارمغان که حسابی غافلگیر شده بود ، چهره ای در
هم کشید و در حالیکه ته ذهنش به دنبال صاحب صدای آشنا می گشت ، با اکراه و تردید
گفت :
..." فکر می
کنم اشتباه گرفتین !" قبل از اینکه
قطع کند ؛ صدای آشنا با عجله پرید به میان حرفش و گفت :
..." مگه شما
خانم ارمغان خرسندی ؛ ژورنالیست مشهور مجله باران نیستید ..!؟" که فریاد ارمغان بالا رفت و با غیض خوشایندی
که خنده رضایتمندی را نیز همراه داشت ، گفت :
..." خدا بگم
چیکارت کنه احمد ! کی میخوای دست از این لودگیهات برداری ؟ "
احمد که دیگر دستش
رو شده بود ، لبخندی زد و گفت :
..." داشتم
از اینجا رد میشدم ؛ گفتم اگه افتخار بدین ، تا دفتر مجله ، خدمتتون باشم !"
ارمغان که همزمان داشت روپوشش را هم تنش می کرد ، گفت :
..." داشتی
از اینجا رد میشدی !؟ " و قبل از اینکه ادامه دهد ، احمد خیلی کشدار
گفت :
..." خوب
حالا ...؛ تشریف میارین ..!؟" ارمغان
هم که حالا دیگر کیف و کوله اش را برداشته بود ، گفت :
..." یه چند
دقیقه ای طول میکشه ؛ اشکال نداره !؟"
..." نه که
نداره ؛ حتی اگه چند ساعت هم بشه !"
ارمغان کنار دست
احمد که نشست ، احساس کرد که احمد حسابی به خودش رسیده ! از موی سر اصلاح شده و ته
ریش آنکادرش بگیر، تا کت و شلوار نو و ادکلن خوشبویش ؛ تماما با روزهای قبل ،
تومنی هفت صنار فرقش بود . ارمغان نگاهی آرام وپنهانی به احمد انداخت و سعی کرد که
با بی تفاوتیش ؛ به روی خودش نیاورد ، که تفاوت و جذابیت امروزش ، دلش را لرزانده
! و بی اختیار به یاد تلفن نیمه کاره دیشب افتاد . و بلافاصله شماره را که در
همراهش ذخیره شده بود ؛ گرفت . احمد خیلی آرام و آهسته می راند و از من من کردنش
معلوم بود که می خواهد چیزی به ارمغان بگوید و تردید امانش را بریده ! صدای آشنای
دوست ناشناس دیشبی که در گوشی پیچید ، انگار که دنیا را به ارمغان داده باشند ؛ با
خوشحالی عمیقی گفت :
..." سلام
خانم ؛ منو ببخشید که صبح زود مزاحمتون شدم ! از اینکه دیشب نتوستم جوابتونو بدم ؛
واقعا معذرت میخوام ! تو شرایط خیلی بدی بودم ..؛" دختر جوان که صدایی ملایم و دلنشین داشت ؛ با
لطافت دخترانه ای گفت :
..." نیازی
به عذرخواهی نیست ؛ من می فهمم ؛ و از اینکه بد موقعی مزامحتون شدم ، عذر میخوام
.." که ارمغان با عجله پرید به میان
حرفش و گفت :
..." نه تو
رو خدا بیشتر از این شرمندم نکنین !"
و با تامل بسیار کوتاهی ادامه داد :
..." انگار
گفتین که از دوستان خانم دکتر نادری هستین !؟ " صدای دختر جوان به یکباره
بسیار غمگین و بغض آلود شد و به زحمت گفت :
..." از
شاگرداشون ؛ خانم دکتر نسبت به من خیلی لطف داشتن .."
که بغض امانش را
برید و با آنکه مشخص بود که گوشی را از لبانش دور کرده ؛ صدای گریه خفه اش باعث
تاثر عمیق ارمغان شد ! آنقدر که دلش گرفت و بی اختیار قطره اشکی از گونه اش سرازیر
شد . احمد که سفیر و سرگردان حرف خودش بود که چگونه به ارمغان بگوید ؛ تا قطرات
اشک را روی گونه ارمغان دید ؛ اضطراب تمام وجودش را گرفت و با سرعت کناری زد و با
نگرانی و تشویش پرسید :
..." چیزی
شده !؟" ارمغان که با دستی اشک از
گونه اش پاک می کرد ، با دستی دیگر به احمد فهماند که چیزی نیست ! و پشت همراهش با
تاسف و تاثر عمیقی گفت :
..." منو
ببخشید که ناراحتتون کردم ؛ اجازه بدین یه موقع دیگه مزاحمتون بشم !" دختر جوان که به نظر آرامشش را بدست آورده بود
؛ گفت :
..." نه
خواهش می کنم ؛ موضوعی هست که شما باید بدونین !"
ارمغان که ناگهان
لحنش حالت نگرانی به خود گرفته بود ؛ پرسید:
..." چه
موضوعی !؟"
..." دکتر
فایلی را برای من ایمیل کردند که مربوط به شماست ؛ اگه ایمیلتونو لطف کنین، همین
الآن براتون میفرستم !"
ارمغان در حالیکه
آدرس ایمیلش را برای دختر جوان هجی میکرد ؛ پرسید :
..." عذر
میخوام خانم ..!؟"
..." فلاح ؛
نیوشا فلاح !"
..." عذر
میخوام خانم فلاح ؛ شما میدونین ، موضوع این فایل چیه !؟"
..." البته
من چون نمیدونستم که این فایل مربوط به شماست ؛ بازش کردم ! اطلاعاتی راجع به یک
محفل سیاسی ؛ یا یه همچین چیزی ! با چند تا عکس ! که آخرش هم پیغامی بود برای من
که هر طور شده این فایلو به شما برسونم . و اسم و تلفنوتون !"
ارمغان که به وضوح
ضربان قلبش از شدت اضطراب و نگرانی تندتر شده بود ؛ سعی کرد به خودش مسلط شود و
پرسید :
..." این
ایمیلو ؛ کی برای شما فرستادن !؟"
..." همون شب
تصادفشون ، منتها من دیشب متوجه شدم ، که بلافاصله هم با شما تماس گرفتم !"
..." من بازم
به خاطر دیشب عذر میخوام ؛ پس الآن برام میلش میکنین !؟"
..." حتما ؛
تا چند دقیقه دیگه ایمیلتونو چک کنین ؛ رسیده !؟"
احمد که هاج و واج
، کناری ایستاده بود و ارمغان را تماشا می کرد ؛ تلفنش که تمام شد ، گفت :
..." می تونم
بپرسم موضوع چیه !؟" ارمغان ، که برق
شادی غریبی داشت در چشمانش ، می درخشید ؛ گفت :
..." راه
بیفت بریم ؛ غلط نکنم ؛ راز گره کور این حوادث اخیر ، میبایستی تو این فایل باشه
!"
احمد که دید ،
ارمغان باز ، تمام ذهنیاتش درگیر مسائل کاری شد ، با خود اندیشید که اگر الآن ،
حرف دلش را نزند ؛ شاید به این زودی ، فرصت مناسبی نیابد ! برای همین هم قبل از
اینکه راه بیفتد ؛ در چشمان ارمغان نگریست و گفت :
..." ارمغان
؛ چیزی هست که باید بهت بگم ...؛"
ولی قبل از اینکه حرفش را تمام کند ، ارمغان پرید به میان حرفش و با محبت
پنهانی که در لحنش بود ، گفت :
..." باشه
برای یه وقت دیگه !" و قبل از اینکه
احمد لب باز کند ؛ بالحن مهربانی گفت : ..." خواهش می کنم ..؛"
با این حرف ارمغان
؛ انگار که لبهای احمد قفل شد و آرام راه افتاد .
به محض
رسیدن به دفتر نشریه ، با سرعت برق و باد ، خودش را به پشت میزش رساند و قبل از هر
کاری لب تابش را باز کرد و روشنش کرد . تا صفحه اینترنت باز شود ، کوله اش را از
دوشش برداشت و کناری انداخت و کاپشنش را از گل جالباس اس که کنارش بود آویزان کرد
. آنقدر سرش به لب تابش بود که صدای سلام لیدا را نشنید ؛ آنقدر که لیدا که کمی هم
دلگیر شده بود ، بالای سرش ایستاد و دستی به شانه اش زد و گفت :
..." چی شده
!؟ تحویل نمی گیری !؟" ارمغان که
تازه متوجه لیدا شده بود ، لبخندی زد و گفت :
..." لیدا
تویی ؛ سلام ، چه خبر !؟" لیدا که
رفتار شتاب زده ارمغان حسابی گیجش کرده بود ، با تعجب گفت :
..." خبرا
مثل اینکه پیش شماست ! چته تو !؟ حسابی داری گیج می زنی !؟" ارمغان نمی خواست ایمیلش را پیش روی لیدا باز
کند ، طوری که باعث رنجشش هم نشود ، با مهربانی گفت :
..." لیدا
جان ؛ اشکال نداره یه چند دقیقه دیگه بیام پیشت !؟" لیدا هم خوب میدانست که معنی این جمله یک دک
کردن مودبانه است ؛ ابرویی بالا انداخت و با دلخوری گفت :
..." مزاحمت
نمی شم !" و به طرف میز خودش رفت ،
ارمغان دوباره سرش را در لب تابش فرو برد و فایل ارسالی نیوشا را باز کرد . ابتدای
فایل متنی انگلیس بود روی برگه ای آرم دار ، که بی شباهت به اهرام ثلاثه مصر قدیم
نبود با تک چشمی در راس آن ،که میان هاله ای از نور ذل زده بود به ارمغان ! ارمغان
این نشان را خوب می شناخت ! "نشان فراماسونری" ؛ پایین متن ترجمه آن را
خانم دکتر نادری ، در صفحه ای جداگانه گذاشته بودند .
" از لژ لندن
به بانو جهانشاه "
ضمن آرزوی سلامتی
و موفقیت روزافزون آن بانوی محترم ، متاسفانه با تمامی احتیاطی که لژ در انتخاب
افراد کلیدی خود انجام می دهد ، گاها پیش می آید که اشتباهاتی هم اتفاق می افتد .
از آن جمله افرادی که به بهانه شرکت در تشییع جنازه دکتر نادری به تهران گسیل شدند
و بر خلاف دستورات اکید هسته مرکزی لژ ، مبادرت به برگزاری همایشی نمودند که کاملا
برخلاف منافع لژ بود . که البته این همایش با تلاش افراد بسیار کار آگاه ما ، در
همان نطفه خفه شد ! ولی از آنجا که ، دیگر به این افراد اعتمادی نیست ، هسته مرکزی
تصمیم به حذف تمامی این افراد گرفته ؛ که طبق معمول ، زحمت مدیریت آن به گردن
شماست . ما عکس و مشخصات سه نفر از تروریست های حرفه ایمان را که برای همین منظور
به تهران گسیل داشته ایم برای شما ارسال می کنیم ، تا با درایت و مدیریت شما ، این
امر در کمترین مدت و با بهترین کیفیت ، به سرانجام برسد . " لندن ششم دسامبر ..."
و پشت سرش عکسهایی
که تمامشان به شکلی آشنا بودند . ارمغان که از ترس و وحشت داشت قالب تهی می کرد ،
تنها چیزی که به فکرش رسید ، اینکه سریعا یک کپی از فایل بگیرد و به سردبیر نشانش
دهد . برای همین هم بلافاصله ، شماره داخلی اتاق سردبیر را گرفت ، که پس از چند
ثانیه ای ، منشی گوشی را برداشت .
..." زحمت می
کشی آقای دکتر !" منشی با لبخندی که
کنایه ای پنهان را در خود داشت ؛ گفت :
..." علیک
سلام ؛ دکتر که هنوز نیومده ؛ امرتون !؟"
ارمغان که حسابی کلافگی و نگرانی را می شد در لحنش حس کرد ؛ با شتابزدگی
گفت :
..." معذرت
میخوام سارا جان ؛ نمیدونی کی میان !؟"
..." آلاناست
که پیداشون شه ؛ تو راهن ... چیزی شده !؟"
ارمغان با همان نگرانی و شتابزدگی گفت :
..." چیزی
نیست ؛ فقط به محض اینکه رسیدن ، یه خبر به من بده !" منشی حالت بی تفاوتی به
خود گرفت و گفت :
..." باشه
چشم !" و گوشی را قطع کرد .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر