۱۳۹۴ بهمن ۲, جمعه


                                                                                          تروریست

                          
 از یکی دو ساعت قبل از ظهر ، که خبر مصاحبه رسانه ای ضاربین دکتر شریعت ؛ پس از اتمام دادگاه غیر علنی ، اعلام شده بود ، مرآت هم مثل خیلی از خبرنگاران دیگر ، در سالن بزرگ کاخ دادگستری ، انتظار جانفرسایی را می گذراند . مخصوصا که ، هر از چند گاهی هم ، به یکباره در میان خبرنگاران ، هو می پیچید که :" مصاحبه لغو شد !" و خبرهایی از این دست ؛ که آنچنان اعصابی از جماعت رسانه ای منتظر در سالن دادگاه ، خورد می کرد ؛ که گاها بعضی هاشان به زمین و زمان هم ناسزا می گفتند . ولی به دقیقه نمی کشید ، که یکی دیگر از همان جماعت سرگردان ، خبر می آورد که : "خیر ؛ مصاحبه لغو نشده ؛ و خبر قبلی شایعه ای بیش نبوده !" و دوباره جماعت خبرنگار نفسی راحت می کشیدند و هر یک آرام و قرار از دست رفته شان را باز می یافتند . مرآت برای همین که مطمئن نبود که بالاخره مصاحبه برگزار خواهد شد یا نه !؟ یکی دو باری که با سینا تلفنی صحبت کرده بود ؛ آماده باش را اعلام کرده بود ، و گفته بود که گوش به زنگ باشد ، که به محض تماس سریعا خودش را به دادگاه برساند . دادگاه با اینکه یکی دو ساعتی قبل از ظهر آغاز بکار کرده بود ؛ هنوز هم که ساعت نزدیک سه بعد از ظهر بود به اتمام نرسیده بود . خیلی از بچه ها که حوصله شان سر رفته بود ، قید مصاحبه را زدند و رفتند ! مرآت هم یکی دو باری ، با بهروز تماس گرفت و از او کسب تکلیف کرد . بهروز هم تاکید داشت ، تا هر زمانی که لازم است ، همانجا باشد ، تا شانس مصاحبه و اخبار دادگاه را از دست ندهد . شاید برای همین هم بود که تا خبر آمد که تمامی خبرنگاران در سالن کنفرانس جمع شوند برای مصاحبه ؛ مرآت بلافاصله با سینا تماس گرفت و گفت :
..." سینا ؛ بشمار سه ، خودتو برسون دادگاه ؛ دیر نکن که من جواب سردبیرو نمی تونم بدم !"
سینا هم که اهمیت موضوع را خوب می دانست ، مثل برق جمع و جور شد ومثل تیری که از چله کمان رها شود ، به طرف دادگاه شتاب برداشت . آنقدر عجله داشت که حتی نتوانست ، پیغام دوستش را در مورد احسان و آژدا درست و حسابی به لیدا بدهد . سالن کنفرانس موج می زد از جمعیت عکاس و خبرنگار و فیلمبردارهایی که تماما از قبل با هماهنگی و کارت شناسایی ، دعوت شده بودند . تا سینا برسد ؛ مرآت هم همان نزدیک سن ، جایی برای خودش و سینا دست و پا کرده بود . و چشمش به در ورودی بود که سینا برسد . مرآت به نگهبان در رودی سپرده بود که عکاس همراهش در راه است و هر آن امکان رسیدنش است و دعوتنامه اش را که دو نفره بود به او ارائه داده بود . ولی سینا که رسید ، نگهبان ؛ کاملا فراموش کرده بود ؛ و از ورودش ممانعت کرد . سینا کلی چشم گرداند تا مرآت را مقابل سن در میان جمعیت خبرنگاران و گزارشگران پیدا کرد . هر چه فریاد زد و با اشاره سر و دست ، خواست که مرآت را متوجه خود کند ؛ نشد که نشد ! با هزار زحمت نگهبان را راضی کرد ؛ برای چند لحظه ای هم شده ؛ اجازه دهد ، نزدیک مرآت برود و کارت دعوتش را برای او بیاورد . حتی مجبور شد ؛ کیف و کوله اش را هم به گرو پیش نگهبان بگذارد . نزدیک مرآت که شد ؛ فریاد مرآت بلند شد که :
..." معلومه تو کجایی مرد حسابی !؟ دیگه داشتم از اومدنت کاملا ناامید میشدم !"  سینا که از لحن طلبکارانه مرآت حسابی جا خورده بود ، گفت :
..." تا زنگ زدی راه افتادم ؛ لااقل با نگهبانی هماهنگ می کردی اینقدر معطلمون نکنه !"  مرآت با تعجب نگاهش را به طرف نگبانی دواند و گفت :
..." من که بهش گفته بودم که همکار عکاسم تو راهه ؛ حالا چطور شده مگه !؟"  سینا شانه ای بالا انداخت و گفت :
..." چطور شده مگه !؟ با هزار التماس ؛ کیف و دوربینمو پیششش گرو گذاشتم ، تا بتونم یه دقیقه بیام ازت کارتمو بگیرم !" 
مرآت با عصبانیت تمام همراه با سینا به طرف نگهبانی شتاب برداشت و نزدیکش که رسید ، با ناراحتی فریاد زد :
..." پدر جان ، مگه من کارت خدمتتون ندادم ..."  نگهبان که از ازدحام جمعیت هم حسابی کلافه شده بود ، با دیدن مرآت با شرمندگی گفت :
..." با شماست ایشون !؟"  و بعد رو به سینا گفت : ..." پس چرا نمیگی با این آقایی !؟" سینا که از تعجب چیزی نمانده بود که دو تا شاخ روی سرش سبز شود ، در حالیکه دوربین و کوله اش را از نگهبان می گرفت ، با تعجب گفت :
..." دیگه چه جوری باید می گفتم !؟" و باتفاق مرآت به طرف جایگاهشان شتاب برداشتند . هنوز سینا پایه دوربینش را مستقر نکرده بود که از پشت جایگاه سن ، ابتدا دو مامور مسلح و پشت سرشان هم دو جوان دستبند به دست و پشت سرشان هم دو سه نفری عاقله مرد با لباس شخصی ، وارد سن شدند و در جایگاهی که از قبل برایشان تدارک دیده بودند ، مستقر شدند. از همان لحظه ورود ، فلاش دوربین عکاسها ، به کار افتادند . تصویر برداران رسانه ها هم که قبل از ورود متهمین ؛ با تصویربرداری از ازدحام خبرنگاران کارشان را آغاز کرده بودند ، دوربینهاشان را روی متهمین زوم کردند . تا متهمین و همراهانشان در جایگاهاشان مستقر شوند ؛ سینا هم دوربینش را آماده کرده بود.  ضارب که جوان بیست و یک دوساله ای بیش به نظر نمی رسید ، پیکر لاغر و کشیده ای داشت ؛ با صورتی استخوانی و موهای مجعد مشکی و ته ریشی که از درازی صورتش را کمی می کاست . نگاه بسیار موذی و طلبکاری داشت ؛ هیچ آثاری از ندامت و پشیمانی ، در چهره اش دیده نمی شد . بر عکس راکب که ، هیکل پر و تنومندی داشت ، با چهره ای کاملا نادم و خجالت زده ! حتی یک بار هم سرش را بلند نکرد تا مرآت حتی بتواند آنی در چشمانش خیره شود . در گوشه ای از سن ، جوانی خوش سیما با کت و شلواری خاکستری و پیراهن سفیدی یقه بسته ، پشت تریبون ، قرار گرفت و با صدای دلنشینی که داشت ، گفت :
..." ضمن خیرمقدم ، به کلیه خبرنگاران و مدعوین عزیز ؛ ضمن تشکر و تقدیر بسیار از نماینده محترم دادستان و قاضی بزرگوار که این فرصت رو در اختیارمون گذاشتن ؛ بعد از صحبت های آقای نماینده دادستان ، همکارای عزیز ، به همون ترتیبی که ثبت نام کردند ، اسمشون خونده میشه که تشریف بیارند و سئوالشونو مطرح کنند .  البته با توجه به محدودیت زمان و تعدد همکاران محترم ، باید یادآور بشم که هر کسی فقط فرصت یک پرسش بیشتر رو نخواهد داشت . حالا یا از مسئولین قضایی پرونده که اینجا در خدمتشون هستیم ، یا از متهمین ! "
پس از تامل کوتاهی ، نماینده دادستان سخنان خود را با نام خدا آغاز و چنین ادامه داد :
..." همانطور که مستحضرید ، آقای عسگر فولادوند ، فرزند ابوالفتح ، بیست و یک ساله ، متهم ردیف اول ، که چندی پیش به ضرب گلوله ، با شلیک مستقیم به صورت مرحوم دکتر شریعت رضوی ، موجبات قتل ایشان را فراهم ساخته اند ؛ به جرم قتل عمد و آقای ساعد ترکشدوز ، فرزند سعید بیست و سه ساله ، متهم ردیف دوم ، که راکب موتوری بودند که قاتل بوسیله آن به محل قتل مراجعه و پس از شلیک گلوله توسط ایشان از محل متواری شده اند ؛ به عنوان شریک جرم ، مورد محاکمه قرار دارند ، که در دادگاه بدوی جرم ایشان محرز و قضات محترم در مرحله صدور رای میباشند ."
پس از سخنان کوتاه و اجمالی نماینده دادستان ؛ مجری با تشکر از نماینده دادستان ، نام اولین خبرنگار را جهت طرح پرسش ، اعلام نمود . روزنامه نگار نام آشنای روزنامه مردم ، وقتی پشت تریبون قرار گرفت ، با ابراز تاسف از بروز این فاجعه دهشتناک ، خطاب به آقای دادستان گفت :
..." نیازی نیست که من حقیر از افتخارات علمی و عملی آقای دکتر شریعت در مسیر خدمت به مردم ، حرفی بزنم ؛ که این حقیقت بر هیچ کس ، پوشیده نیست ! ولی اینکه چرا ، ایشان باید این چنین مورد تهاجم بیرحمانه قرار گیرند ؛ پرسشی است که مدتهاست ، تمامی اذهان جامعه را درگیر خود کرده ! نیازی نیست که نماینده محترم دادستان و مقام قضایی بفرمایند که عاملین این جنایت فجیع به مجازات اعمال خود خواهند رسید ؛ که این کمترین کار ممکن است ! من از نماینده محترم دادستان استدعا دارم که برای ما روشن کنند که چه دستانی پشت این جنایت فجیع خفته است !؟ و آمرین این ترور وحشتناک کیست !؟"
پرسش روزنامه نگار نام آشنای روزنامه مردم ، شاید بی اغراق ، پرسشی بود که ذهن تمامی خبرنگاران حاضر را به خود مشغول کرده بود ، برای همین هم ؛ همه سراپا گوش شدند تا پاسخ نماینده دادستان را بشنوند .
..." همانطور که دوست عزیزمان فرمودند ، ضایعه این جنایت ، فراتر از آنی است که بشود تشریحش کرد ! به همین لحاظ هم ، دادستانی تمام هم و غم خود را معطوف این کرد تا به قول دوستمون ، آمرین این جنایت را شناسایی و مجازات کند ! ولی با تحقیقات گسترده ای که تیم قضایی و دادستانی این پرونده داشت ؛ در نهایت ، منتج به این شد که ، قاتل خود به تنهایی ، و فقط بر اساس گرایش های انحرافی کمونیستی ، مبادرت به این جنایت کرده ، و حتی ، ساعد ترکشدوز ، راکب موتور را هم با هزار فریب و نیرنگ ، مجبور به این کار کرده !"
پاسخ نماینده دادستان ، به یکباره سکوت سنگین اجتماع خبرنگاران را به همهمه غریبی تبدیل کرد ؛ صدای فریاد روزنامه نگار مردم که با اعتراض از جایش برخاسته بود ، به گوش می رسید که :" شما که انتظار ندارید ما این حرف را باور کنیم !؟" و این صدای دوباره مجری بود که دیگر بار سکوت را به سالن برگرداند :
..." دوستان ؛ رفقا ؛ خواهش می کنم ! از شما بعیده ! "  و پس از اندکی تامل نام یکی دیگر از خبرنگاران را خواند ؛ خبرنگار بعدی به پشت تریبون آمد و پس از سلام و تعارفات معمول رو به هیئت قضایی حاضر در جلسه گفت :
..." من می تونم پرسشی رو از متهم ردیف اول داشته باشم !؟" و با اشاره سر یکی دو نفر از تیم قضایی روبه "عسگر فولادوند" گفت :
..." قدر مسلم ؛ هر کسی برای کشتن یک انسان ، حداقل برای خودش باید دلایل محکمی داشته باشه ! شما برای کشتن دکتر شریعت ؛ چه دلایلی داشتی !؟"
عسگر ؛ که خونسردی چهره اش گاها باعث عصبانیت هم می شد ، بی اینکه به اندازه سر سوزنی ، نشان از ندامت و یا پشیمانی از جنایتی که کرده بود باشد ، در لحن و کلامش هویدا باشد ؛ گفت :
..." جامعه ازوجود آدمایی مثل شریعت ؛ که با تعصبات خرافی خودشون ، فقط باعث عقب موندگیه ؛ باید پاک می شد! منم کاری رو کردم که باید می کردم !"
خبرنگاران و گزارشگران هر یک به نوبه خود ، پرسشهاهاشان را از متهم و تیم قضایی می پرسیدند و پاسخ هاشان راهم دریافت می کردند . ظاهرا تمامی پرسش و پاسخ ها بسیار نزدیک هم و تکراری بود ؛ و گره ای از همان پرسش اصلی ای که در ابتدای جلسه ، روزنامه نگار معروف روزنامه مردم ، مطرح کرد ، باز نمی کرد ! نوبت که به مرآت رسید ؛ پشت تریبون قرار گرفت و روبه نماینده دادستان گفت :
..." با احترام به محضر دادستانی و تیم محترم قضایی ؛ همانطور که مستحضرید ، با فاصله زمانی اندکی ، این جنایت به دنبال قتل فجیع دکتر هدایت و همسرشون ؛ انجام می گیرد ! پس از آن هم ، ما شاهد تصادف وحشتناک دکتر سایه نادری بودیم ، که هر سه این بزرگواران چندی پیش در همایشی فرهنگی سیاسی ، با عنوان "فرهنگ آشتی" شرکت داشتند که با توطئه ای سازماندهی شده ، به هم پاشید ! آیا فکر نمی کنید که اولا ؛ مابین این جنایات زنجیره ای رابطه محکمی باشه !؟ در ثانی چطور ممکنه یک همچین جنایاتی بدون سازمان دهی قبلی و فقط به صرف عملکرد خودسرانه یک جوانک بیست و یک ساله انجام شده باشه !؟"
پرسش جسورانه مرآت دوباره آنچنان همهمه ای در میان جمعیت ایجاد کرد ؛ که چیزی نمانده بود جلسه به هم بریزد . ولی باز هم با درایت و دخالت همان مجری خوش سیما ، آرامش نسبی ای به سالن حاکم شد و نماینده دادستان فرصتی یافت تا جواب مرآت را بدهد :
..." همه این جوانب ، مد نظر دادستانی هم بوده و حواشی آن هم تحقیقات گسترده ای انجام گردیده ! ولی نهایتا ؛ نتیجه همان بود که گفتیم ...!" 
و صحبت هایش را به آخر برد و جهت ترک جلسه از جا بلند شد . و به تبعیت از او سایر تیم قضایی هم از جا بلند شدند و همزمان ماموران مسلح هم ، با گرفتن زیر بازوی متهمین ؛ آنها را به طرف در خروجی پشت سن ، همراهی کردند !
     چند دقیقه ای به هشت مانده بود که تلفنش زنگ خورد ؛ فقط به امید اینکه ، همان دوست ناشناسی که دیشب از طرف دکتر نادری ، برایش پیغامی داشت ، باشد ، بی اینکه حتی شماره را نگاهی کند ؛ با عجله جواب داد :
..." بله ..؛"  صدایی که ته ذهنش آنقدر آشنا بود ؛ که یک آن ، باعث حیرتش شد ، مودبانه گفت :
..." اتوموبیل دربستی که دستور داده بودین ؛ دم در منتتظرتونه !"  ارمغان که حسابی غافلگیر شده بود ، چهره ای در هم کشید و در حالیکه ته ذهنش به دنبال صاحب صدای آشنا می گشت ، با اکراه و تردید گفت :
..." فکر می کنم اشتباه گرفتین !"    قبل از اینکه قطع کند ؛ صدای آشنا با عجله پرید به میان حرفش و گفت :
..." مگه شما خانم ارمغان خرسندی ؛ ژورنالیست مشهور مجله باران نیستید ..!؟"    که فریاد ارمغان بالا رفت و با غیض خوشایندی که خنده رضایتمندی را نیز همراه داشت ، گفت :
..." خدا بگم چیکارت کنه احمد ! کی میخوای دست از این لودگیهات برداری ؟ " 
احمد که دیگر دستش رو شده بود ، لبخندی زد و گفت :
..." داشتم از اینجا رد میشدم ؛ گفتم اگه افتخار بدین ، تا دفتر مجله ، خدمتتون باشم !" ارمغان که همزمان داشت روپوشش را هم تنش می کرد ، گفت :
..." داشتی از اینجا رد میشدی  !؟ "  و قبل از اینکه ادامه دهد ، احمد خیلی کشدار گفت :
..." خوب حالا ...؛ تشریف میارین ..!؟"  ارمغان هم که حالا دیگر کیف و کوله اش را برداشته بود ، گفت :
..." یه چند دقیقه ای طول میکشه ؛ اشکال نداره !؟"
..." نه که نداره ؛ حتی اگه چند ساعت هم بشه !"
ارمغان کنار دست احمد که نشست ، احساس کرد که احمد حسابی به خودش رسیده ! از موی سر اصلاح شده و ته ریش آنکادرش بگیر، تا کت و شلوار نو و ادکلن خوشبویش ؛ تماما با روزهای قبل ، تومنی هفت صنار فرقش بود . ارمغان نگاهی آرام وپنهانی به احمد انداخت و سعی کرد که با بی تفاوتیش ؛ به روی خودش نیاورد ، که تفاوت و جذابیت امروزش ، دلش را لرزانده ! و بی اختیار به یاد تلفن نیمه کاره دیشب افتاد . و بلافاصله شماره را که در همراهش ذخیره شده بود ؛ گرفت . احمد خیلی آرام و آهسته می راند و از من من کردنش معلوم بود که می خواهد چیزی به ارمغان بگوید و تردید امانش را بریده ! صدای آشنای دوست ناشناس دیشبی که در گوشی پیچید ، انگار که دنیا را به ارمغان داده باشند ؛ با خوشحالی عمیقی گفت :
..." سلام خانم ؛ منو ببخشید که صبح زود مزاحمتون شدم ! از اینکه دیشب نتوستم جوابتونو بدم ؛ واقعا معذرت میخوام ! تو شرایط خیلی بدی بودم ..؛"  دختر جوان که صدایی ملایم و دلنشین داشت ؛ با لطافت دخترانه ای گفت :
..." نیازی به عذرخواهی نیست ؛ من می فهمم ؛ و از اینکه بد موقعی مزامحتون شدم ، عذر میخوام .."  که ارمغان با عجله پرید به میان حرفش و گفت :
..." نه تو رو خدا بیشتر از این شرمندم نکنین !"  و با تامل بسیار کوتاهی ادامه داد :
..." انگار گفتین که از دوستان خانم دکتر نادری هستین !؟ " صدای دختر جوان به یکباره بسیار غمگین و بغض آلود شد و به زحمت گفت :
..." از شاگرداشون ؛ خانم دکتر نسبت به من خیلی لطف داشتن .." 
که بغض امانش را برید و با آنکه مشخص بود که گوشی را از لبانش دور کرده ؛ صدای گریه خفه اش باعث تاثر عمیق ارمغان شد ! آنقدر که دلش گرفت و بی اختیار قطره اشکی از گونه اش سرازیر شد . احمد که سفیر و سرگردان حرف خودش بود که چگونه به ارمغان بگوید ؛ تا قطرات اشک را روی گونه ارمغان دید ؛ اضطراب تمام وجودش را گرفت و با سرعت کناری زد و با نگرانی و تشویش پرسید :
..." چیزی شده !؟"  ارمغان که با دستی اشک از گونه اش پاک می کرد ، با دستی دیگر به احمد فهماند که چیزی نیست ! و پشت همراهش با تاسف و تاثر عمیقی گفت :
..." منو ببخشید که ناراحتتون کردم ؛ اجازه بدین یه موقع دیگه مزاحمتون بشم !"  دختر جوان که به نظر آرامشش را بدست آورده بود ؛ گفت :
..." نه خواهش می کنم ؛ موضوعی هست که شما باید بدونین !" 
ارمغان که ناگهان لحنش حالت نگرانی به خود گرفته بود ؛ پرسید:
..." چه موضوعی !؟"
..." دکتر فایلی را برای من ایمیل کردند که مربوط به شماست ؛ اگه ایمیلتونو لطف کنین، همین الآن براتون میفرستم !"
ارمغان در حالیکه آدرس ایمیلش را برای دختر جوان هجی میکرد ؛ پرسید :
..." عذر میخوام خانم ..!؟"
..." فلاح ؛ نیوشا فلاح !"
..." عذر میخوام خانم فلاح ؛ شما میدونین ، موضوع این فایل چیه !؟"
..." البته من چون نمیدونستم که این فایل مربوط به شماست ؛ بازش کردم ! اطلاعاتی راجع به یک محفل سیاسی ؛ یا یه همچین چیزی ! با چند تا عکس ! که آخرش هم پیغامی بود برای من که هر طور شده این فایلو به شما برسونم . و اسم و تلفنوتون !" 
ارمغان که به وضوح ضربان قلبش از شدت اضطراب و نگرانی تندتر شده بود ؛ سعی کرد به خودش مسلط شود و پرسید :
..." این ایمیلو ؛ کی برای شما فرستادن  !؟"
..." همون شب تصادفشون ، منتها من دیشب متوجه شدم ، که بلافاصله هم با شما تماس گرفتم !"
..." من بازم به خاطر دیشب عذر میخوام ؛ پس الآن برام میلش میکنین !؟"
..." حتما ؛ تا چند دقیقه دیگه ایمیلتونو چک کنین ؛ رسیده !؟"
احمد که هاج و واج ، کناری ایستاده بود و ارمغان را تماشا می کرد ؛ تلفنش که تمام شد ، گفت :
..." می تونم بپرسم موضوع چیه !؟"  ارمغان ، که برق شادی غریبی داشت در چشمانش ، می درخشید ؛ گفت :
..." راه بیفت بریم ؛ غلط نکنم ؛ راز گره کور این حوادث اخیر ، میبایستی تو این فایل باشه !" 
احمد که دید ، ارمغان باز ، تمام ذهنیاتش درگیر مسائل کاری شد ، با خود اندیشید که اگر الآن ، حرف دلش را نزند ؛ شاید به این زودی ، فرصت مناسبی نیابد ! برای همین هم قبل از اینکه راه بیفتد ؛ در چشمان ارمغان نگریست و گفت :
..." ارمغان ؛ چیزی هست که باید بهت بگم ...؛"  ولی قبل از اینکه حرفش را تمام کند ، ارمغان پرید به میان حرفش و با محبت پنهانی که در لحنش بود ، گفت :
..." باشه برای یه وقت دیگه !"  و قبل از اینکه احمد لب باز کند ؛ بالحن مهربانی گفت : ..." خواهش می کنم ..؛"
با این حرف ارمغان ؛ انگار که لبهای احمد قفل شد و آرام راه افتاد .
به محض رسیدن به دفتر نشریه ، با سرعت برق و باد ، خودش را به پشت میزش رساند و قبل از هر کاری لب تابش را باز کرد و روشنش کرد . تا صفحه اینترنت باز شود ، کوله اش را از دوشش برداشت و کناری انداخت و کاپشنش را از گل جالباس اس که کنارش بود آویزان کرد . آنقدر سرش به لب تابش بود که صدای سلام لیدا را نشنید ؛ آنقدر که لیدا که کمی هم دلگیر شده بود ، بالای سرش ایستاد و دستی به شانه اش زد و گفت :
..." چی شده !؟ تحویل نمی گیری !؟"  ارمغان که تازه متوجه لیدا شده بود ، لبخندی زد و گفت :
..." لیدا تویی ؛ سلام ، چه خبر !؟"  لیدا که رفتار شتاب زده ارمغان حسابی گیجش کرده بود ، با تعجب گفت :
..." خبرا مثل اینکه پیش شماست ! چته تو !؟ حسابی داری گیج می زنی !؟"  ارمغان نمی خواست ایمیلش را پیش روی لیدا باز کند ، طوری که باعث رنجشش هم نشود ، با مهربانی گفت :
..." لیدا جان ؛ اشکال نداره یه چند دقیقه دیگه بیام پیشت !؟"  لیدا هم خوب میدانست که معنی این جمله یک دک کردن مودبانه است ؛ ابرویی بالا انداخت و با دلخوری گفت :
..." مزاحمت نمی شم !"  و به طرف میز خودش رفت ، ارمغان دوباره سرش را در لب تابش فرو برد و فایل ارسالی نیوشا را باز کرد . ابتدای فایل متنی انگلیس بود روی برگه ای آرم دار ، که بی شباهت به اهرام ثلاثه مصر قدیم نبود با تک چشمی در راس آن ،که میان هاله ای از نور ذل زده بود به ارمغان ! ارمغان این نشان را خوب می شناخت ! "نشان فراماسونری" ؛ پایین متن ترجمه آن را خانم دکتر نادری ، در صفحه ای جداگانه گذاشته بودند .
" از لژ لندن به بانو جهانشاه "
ضمن آرزوی سلامتی و موفقیت روزافزون آن بانوی محترم ، متاسفانه با تمامی احتیاطی که لژ در انتخاب افراد کلیدی خود انجام می دهد ، گاها پیش می آید که اشتباهاتی هم اتفاق می افتد . از آن جمله افرادی که به بهانه شرکت در تشییع جنازه دکتر نادری به تهران گسیل شدند و بر خلاف دستورات اکید هسته مرکزی لژ ، مبادرت به برگزاری همایشی نمودند که کاملا برخلاف منافع لژ بود . که البته این همایش با تلاش افراد بسیار کار آگاه ما ، در همان نطفه خفه شد ! ولی از آنجا که ، دیگر به این افراد اعتمادی نیست ، هسته مرکزی تصمیم به حذف تمامی این افراد گرفته ؛ که طبق معمول ، زحمت مدیریت آن به گردن شماست . ما عکس و مشخصات سه نفر از تروریست های حرفه ایمان را که برای همین منظور به تهران گسیل داشته ایم برای شما ارسال می کنیم ، تا با درایت و مدیریت شما ، این امر در کمترین مدت و با بهترین کیفیت ، به سرانجام برسد .   " لندن ششم دسامبر ..."
و پشت سرش عکسهایی که تمامشان به شکلی آشنا بودند . ارمغان که از ترس و وحشت داشت قالب تهی می کرد ، تنها چیزی که به فکرش رسید ، اینکه سریعا یک کپی از فایل بگیرد و به سردبیر نشانش دهد . برای همین هم بلافاصله ، شماره داخلی اتاق سردبیر را گرفت ، که پس از چند ثانیه ای ، منشی گوشی را برداشت .
..." زحمت می کشی آقای دکتر !"  منشی با لبخندی که کنایه ای پنهان را در خود داشت ؛ گفت :
..." علیک سلام ؛ دکتر که هنوز نیومده ؛ امرتون !؟"  ارمغان که حسابی کلافگی و نگرانی را می شد در لحنش حس کرد ؛ با شتابزدگی گفت :
..." معذرت میخوام سارا جان ؛ نمیدونی کی میان !؟"
..." آلاناست که پیداشون شه ؛ تو راهن ... چیزی شده !؟"  ارمغان با همان نگرانی و شتابزدگی گفت :
..." چیزی نیست ؛ فقط به محض اینکه رسیدن ، یه خبر به من بده !" منشی حالت بی تفاوتی به خود گرفت و گفت :
..." باشه چشم !" و گوشی را قطع کرد .
 از یکی دو ساعت قبل از ظهر ، که خبر مصاحبه رسانه ای ضاربین دکتر شریعت ؛ پس از اتمام دادگاه غیر علنی ، اعلام شده بود ، مرآت هم مثل خیلی از خبرنگاران دیگر ، در سالن بزرگ کاخ دادگستری ، انتظار جانفرسایی را می گذراند . مخصوصا که ، هر از چند گاهی هم ، به یکباره در میان خبرنگاران ، هو می پیچید که :" مصاحبه لغو شد !" و خبرهایی از این دست ؛ که آنچنان اعصابی از جماعت رسانه ای منتظر در سالن دادگاه ، خورد می کرد ؛ که گاها بعضی هاشان به زمین و زمان هم ناسزا می گفتند . ولی به دقیقه نمی کشید ، که یکی دیگر از همان جماعت سرگردان ، خبر می آورد که : "خیر ؛ مصاحبه لغو نشده ؛ و خبر قبلی شایعه ای بیش نبوده !" و دوباره جماعت خبرنگار نفسی راحت می کشیدند و هر یک آرام و قرار از دست رفته شان را باز می یافتند . مرآت برای همین که مطمئن نبود که بالاخره مصاحبه برگزار خواهد شد یا نه !؟ یکی دو باری که با سینا تلفنی صحبت کرده بود ؛ آماده باش را اعلام کرده بود ، و گفته بود که گوش به زنگ باشد ، که به محض تماس سریعا خودش را به دادگاه برساند . دادگاه با اینکه یکی دو ساعتی قبل از ظهر آغاز بکار کرده بود ؛ هنوز هم که ساعت نزدیک سه بعد از ظهر بود به اتمام نرسیده بود . خیلی از بچه ها که حوصله شان سر رفته بود ، قید مصاحبه را زدند و رفتند ! مرآت هم یکی دو باری ، با بهروز تماس گرفت و از او کسب تکلیف کرد . بهروز هم تاکید داشت ، تا هر زمانی که لازم است ، همانجا باشد ، تا شانس مصاحبه و اخبار دادگاه را از دست ندهد . شاید برای همین هم بود که تا خبر آمد که تمامی خبرنگاران در سالن کنفرانس جمع شوند برای مصاحبه ؛ مرآت بلافاصله با سینا تماس گرفت و گفت :
..." سینا ؛ بشمار سه ، خودتو برسون دادگاه ؛ دیر نکن که من جواب سردبیرو نمی تونم بدم !"
سینا هم که اهمیت موضوع را خوب می دانست ، مثل برق جمع و جور شد ومثل تیری که از چله کمان رها شود ، به طرف دادگاه شتاب برداشت . آنقدر عجله داشت که حتی نتوانست ، پیغام دوستش را در مورد احسان و آژدا درست و حسابی به لیدا بدهد . سالن کنفرانس موج می زد از جمعیت عکاس و خبرنگار و فیلمبردارهایی که تماما از قبل با هماهنگی و کارت شناسایی ، دعوت شده بودند . تا سینا برسد ؛ مرآت هم همان نزدیک سن ، جایی برای خودش و سینا دست و پا کرده بود . و چشمش به در ورودی بود که سینا برسد . مرآت به نگهبان در رودی سپرده بود که عکاس همراهش در راه است و هر آن امکان رسیدنش است و دعوتنامه اش را که دو نفره بود به او ارائه داده بود . ولی سینا که رسید ، نگهبان ؛ کاملا فراموش کرده بود ؛ و از ورودش ممانعت کرد . سینا کلی چشم گرداند تا مرآت را مقابل سن در میان جمعیت خبرنگاران و گزارشگران پیدا کرد . هر چه فریاد زد و با اشاره سر و دست ، خواست که مرآت را متوجه خود کند ؛ نشد که نشد ! با هزار زحمت نگهبان را راضی کرد ؛ برای چند لحظه ای هم شده ؛ اجازه دهد ، نزدیک مرآت برود و کارت دعوتش را برای او بیاورد . حتی مجبور شد ؛ کیف و کوله اش را هم به گرو پیش نگهبان بگذارد . نزدیک مرآت که شد ؛ فریاد مرآت بلند شد که :
..." معلومه تو کجایی مرد حسابی !؟ دیگه داشتم از اومدنت کاملا ناامید میشدم !"  سینا که از لحن طلبکارانه مرآت حسابی جا خورده بود ، گفت :
..." تا زنگ زدی راه افتادم ؛ لااقل با نگهبانی هماهنگ می کردی اینقدر معطلمون نکنه !"  مرآت با تعجب نگاهش را به طرف نگبانی دواند و گفت :
..." من که بهش گفته بودم که همکار عکاسم تو راهه ؛ حالا چطور شده مگه !؟"  سینا شانه ای بالا انداخت و گفت :
..." چطور شده مگه !؟ با هزار التماس ؛ کیف و دوربینمو پیششش گرو گذاشتم ، تا بتونم یه دقیقه بیام ازت کارتمو بگیرم !" 
مرآت با عصبانیت تمام همراه با سینا به طرف نگهبانی شتاب برداشت و نزدیکش که رسید ، با ناراحتی فریاد زد :
..." پدر جان ، مگه من کارت خدمتتون ندادم ..."  نگهبان که از ازدحام جمعیت هم حسابی کلافه شده بود ، با دیدن مرآت با شرمندگی گفت :
..." با شماست ایشون !؟"  و بعد رو به سینا گفت : ..." پس چرا نمیگی با این آقایی !؟" سینا که از تعجب چیزی نمانده بود که دو تا شاخ روی سرش سبز شود ، در حالیکه دوربین و کوله اش را از نگهبان می گرفت ، با تعجب گفت :
..." دیگه چه جوری باید می گفتم !؟" و باتفاق مرآت به طرف جایگاهشان شتاب برداشتند . هنوز سینا پایه دوربینش را مستقر نکرده بود که از پشت جایگاه سن ، ابتدا دو مامور مسلح و پشت سرشان هم دو جوان دستبند به دست و پشت سرشان هم دو سه نفری عاقله مرد با لباس شخصی ، وارد سن شدند و در جایگاهی که از قبل برایشان تدارک دیده بودند ، مستقر شدند. از همان لحظه ورود ، فلاش دوربین عکاسها ، به کار افتادند . تصویر برداران رسانه ها هم که قبل از ورود متهمین ؛ با تصویربرداری از ازدحام خبرنگاران کارشان را آغاز کرده بودند ، دوربینهاشان را روی متهمین زوم کردند . تا متهمین و همراهانشان در جایگاهاشان مستقر شوند ؛ سینا هم دوربینش را آماده کرده بود.  ضارب که جوان بیست و یک دوساله ای بیش به نظر نمی رسید ، پیکر لاغر و کشیده ای داشت ؛ با صورتی استخوانی و موهای مجعد مشکی و ته ریشی که از درازی صورتش را کمی می کاست . نگاه بسیار موذی و طلبکاری داشت ؛ هیچ آثاری از ندامت و پشیمانی ، در چهره اش دیده نمی شد . بر عکس راکب که ، هیکل پر و تنومندی داشت ، با چهره ای کاملا نادم و خجالت زده ! حتی یک بار هم سرش را بلند نکرد تا مرآت حتی بتواند آنی در چشمانش خیره شود . در گوشه ای از سن ، جوانی خوش سیما با کت و شلواری خاکستری و پیراهن سفیدی یقه بسته ، پشت تریبون ، قرار گرفت و با صدای دلنشینی که داشت ، گفت :
..." ضمن خیرمقدم ، به کلیه خبرنگاران و مدعوین عزیز ؛ ضمن تشکر و تقدیر بسیار از نماینده محترم دادستان و قاضی بزرگوار که این فرصت رو در اختیارمون گذاشتن ؛ بعد از صحبت های آقای نماینده دادستان ، همکارای عزیز ، به همون ترتیبی که ثبت نام کردند ، اسمشون خونده میشه که تشریف بیارند و سئوالشونو مطرح کنند .  البته با توجه به محدودیت زمان و تعدد همکاران محترم ، باید یادآور بشم که هر کسی فقط فرصت یک پرسش بیشتر رو نخواهد داشت . حالا یا از مسئولین قضایی پرونده که اینجا در خدمتشون هستیم ، یا از متهمین ! "
پس از تامل کوتاهی ، نماینده دادستان سخنان خود را با نام خدا آغاز و چنین ادامه داد :
..." همانطور که مستحضرید ، آقای عسگر فولادوند ، فرزند ابوالفتح ، بیست و یک ساله ، متهم ردیف اول ، که چندی پیش به ضرب گلوله ، با شلیک مستقیم به صورت مرحوم دکتر شریعت رضوی ، موجبات قتل ایشان را فراهم ساخته اند ؛ به جرم قتل عمد و آقای ساعد ترکشدوز ، فرزند سعید بیست و سه ساله ، متهم ردیف دوم ، که راکب موتوری بودند که قاتل بوسیله آن به محل قتل مراجعه و پس از شلیک گلوله توسط ایشان از محل متواری شده اند ؛ به عنوان شریک جرم ، مورد محاکمه قرار دارند ، که در دادگاه بدوی جرم ایشان محرز و قضات محترم در مرحله صدور رای میباشند ."
پس از سخنان کوتاه و اجمالی نماینده دادستان ؛ مجری با تشکر از نماینده دادستان ، نام اولین خبرنگار را جهت طرح پرسش ، اعلام نمود . روزنامه نگار نام آشنای روزنامه مردم ، وقتی پشت تریبون قرار گرفت ، با ابراز تاسف از بروز این فاجعه دهشتناک ، خطاب به آقای دادستان گفت :
..." نیازی نیست که من حقیر از افتخارات علمی و عملی آقای دکتر شریعت در مسیر خدمت به مردم ، حرفی بزنم ؛ که این حقیقت بر هیچ کس ، پوشیده نیست ! ولی اینکه چرا ، ایشان باید این چنین مورد تهاجم بیرحمانه قرار گیرند ؛ پرسشی است که مدتهاست ، تمامی اذهان جامعه را درگیر خود کرده ! نیازی نیست که نماینده محترم دادستان و مقام قضایی بفرمایند که عاملین این جنایت فجیع به مجازات اعمال خود خواهند رسید ؛ که این کمترین کار ممکن است ! من از نماینده محترم دادستان استدعا دارم که برای ما روشن کنند که چه دستانی پشت این جنایت فجیع خفته است !؟ و آمرین این ترور وحشتناک کیست !؟"
پرسش روزنامه نگار نام آشنای روزنامه مردم ، شاید بی اغراق ، پرسشی بود که ذهن تمامی خبرنگاران حاضر را به خود مشغول کرده بود ، برای همین هم ؛ همه سراپا گوش شدند تا پاسخ نماینده دادستان را بشنوند .
..." همانطور که دوست عزیزمان فرمودند ، ضایعه این جنایت ، فراتر از آنی است که بشود تشریحش کرد ! به همین لحاظ هم ، دادستانی تمام هم و غم خود را معطوف این کرد تا به قول دوستمون ، آمرین این جنایت را شناسایی و مجازات کند ! ولی با تحقیقات گسترده ای که تیم قضایی و دادستانی این پرونده داشت ؛ در نهایت ، منتج به این شد که ، قاتل خود به تنهایی ، و فقط بر اساس گرایش های انحرافی کمونیستی ، مبادرت به این جنایت کرده ، و حتی ، ساعد ترکشدوز ، راکب موتور را هم با هزار فریب و نیرنگ ، مجبور به این کار کرده !"
پاسخ نماینده دادستان ، به یکباره سکوت سنگین اجتماع خبرنگاران را به همهمه غریبی تبدیل کرد ؛ صدای فریاد روزنامه نگار مردم که با اعتراض از جایش برخاسته بود ، به گوش می رسید که :" شما که انتظار ندارید ما این حرف را باور کنیم !؟" و این صدای دوباره مجری بود که دیگر بار سکوت را به سالن برگرداند :
..." دوستان ؛ رفقا ؛ خواهش می کنم ! از شما بعیده ! "  و پس از اندکی تامل نام یکی دیگر از خبرنگاران را خواند ؛ خبرنگار بعدی به پشت تریبون آمد و پس از سلام و تعارفات معمول رو به هیئت قضایی حاضر در جلسه گفت :
..." من می تونم پرسشی رو از متهم ردیف اول داشته باشم !؟" و با اشاره سر یکی دو نفر از تیم قضایی روبه "عسگر فولادوند" گفت :
..." قدر مسلم ؛ هر کسی برای کشتن یک انسان ، حداقل برای خودش باید دلایل محکمی داشته باشه ! شما برای کشتن دکتر شریعت ؛ چه دلایلی داشتی !؟"
عسگر ؛ که خونسردی چهره اش گاها باعث عصبانیت هم می شد ، بی اینکه به اندازه سر سوزنی ، نشان از ندامت و یا پشیمانی از جنایتی که کرده بود باشد ، در لحن و کلامش هویدا باشد ؛ گفت :
..." جامعه ازوجود آدمایی مثل شریعت ؛ که با تعصبات خرافی خودشون ، فقط باعث عقب موندگیه ؛ باید پاک می شد! منم کاری رو کردم که باید می کردم !"
خبرنگاران و گزارشگران هر یک به نوبه خود ، پرسشهاهاشان را از متهم و تیم قضایی می پرسیدند و پاسخ هاشان راهم دریافت می کردند . ظاهرا تمامی پرسش و پاسخ ها بسیار نزدیک هم و تکراری بود ؛ و گره ای از همان پرسش اصلی ای که در ابتدای جلسه ، روزنامه نگار معروف روزنامه مردم ، مطرح کرد ، باز نمی کرد ! نوبت که به مرآت رسید ؛ پشت تریبون قرار گرفت و روبه نماینده دادستان گفت :
..." با احترام به محضر دادستانی و تیم محترم قضایی ؛ همانطور که مستحضرید ، با فاصله زمانی اندکی ، این جنایت به دنبال قتل فجیع دکتر هدایت و همسرشون ؛ انجام می گیرد ! پس از آن هم ، ما شاهد تصادف وحشتناک دکتر سایه نادری بودیم ، که هر سه این بزرگواران چندی پیش در همایشی فرهنگی سیاسی ، با عنوان "فرهنگ آشتی" شرکت داشتند که با توطئه ای سازماندهی شده ، به هم پاشید ! آیا فکر نمی کنید که اولا ؛ مابین این جنایات زنجیره ای رابطه محکمی باشه !؟ در ثانی چطور ممکنه یک همچین جنایاتی بدون سازمان دهی قبلی و فقط به صرف عملکرد خودسرانه یک جوانک بیست و یک ساله انجام شده باشه !؟"
پرسش جسورانه مرآت دوباره آنچنان همهمه ای در میان جمعیت ایجاد کرد ؛ که چیزی نمانده بود جلسه به هم بریزد . ولی باز هم با درایت و دخالت همان مجری خوش سیما ، آرامش نسبی ای به سالن حاکم شد و نماینده دادستان فرصتی یافت تا جواب مرآت را بدهد :
..." همه این جوانب ، مد نظر دادستانی هم بوده و حواشی آن هم تحقیقات گسترده ای انجام گردیده ! ولی نهایتا ؛ نتیجه همان بود که گفتیم ...!" 
و صحبت هایش را به آخر برد و جهت ترک جلسه از جا بلند شد . و به تبعیت از او سایر تیم قضایی هم از جا بلند شدند و همزمان ماموران مسلح هم ، با گرفتن زیر بازوی متهمین ؛ آنها را به طرف در خروجی پشت سن ، همراهی کردند !
     چند دقیقه ای به هشت مانده بود که تلفنش زنگ خورد ؛ فقط به امید اینکه ، همان دوست ناشناسی که دیشب از طرف دکتر نادری ، برایش پیغامی داشت ، باشد ، بی اینکه حتی شماره را نگاهی کند ؛ با عجله جواب داد :
..." بله ..؛"  صدایی که ته ذهنش آنقدر آشنا بود ؛ که یک آن ، باعث حیرتش شد ، مودبانه گفت :
..." اتوموبیل دربستی که دستور داده بودین ؛ دم در منتتظرتونه !"  ارمغان که حسابی غافلگیر شده بود ، چهره ای در هم کشید و در حالیکه ته ذهنش به دنبال صاحب صدای آشنا می گشت ، با اکراه و تردید گفت :
..." فکر می کنم اشتباه گرفتین !"    قبل از اینکه قطع کند ؛ صدای آشنا با عجله پرید به میان حرفش و گفت :
..." مگه شما خانم ارمغان خرسندی ؛ ژورنالیست مشهور مجله باران نیستید ..!؟"    که فریاد ارمغان بالا رفت و با غیض خوشایندی که خنده رضایتمندی را نیز همراه داشت ، گفت :
..." خدا بگم چیکارت کنه احمد ! کی میخوای دست از این لودگیهات برداری ؟ " 
احمد که دیگر دستش رو شده بود ، لبخندی زد و گفت :
..." داشتم از اینجا رد میشدم ؛ گفتم اگه افتخار بدین ، تا دفتر مجله ، خدمتتون باشم !" ارمغان که همزمان داشت روپوشش را هم تنش می کرد ، گفت :
..." داشتی از اینجا رد میشدی  !؟ "  و قبل از اینکه ادامه دهد ، احمد خیلی کشدار گفت :
..." خوب حالا ...؛ تشریف میارین ..!؟"  ارمغان هم که حالا دیگر کیف و کوله اش را برداشته بود ، گفت :
..." یه چند دقیقه ای طول میکشه ؛ اشکال نداره !؟"
..." نه که نداره ؛ حتی اگه چند ساعت هم بشه !"
ارمغان کنار دست احمد که نشست ، احساس کرد که احمد حسابی به خودش رسیده ! از موی سر اصلاح شده و ته ریش آنکادرش بگیر، تا کت و شلوار نو و ادکلن خوشبویش ؛ تماما با روزهای قبل ، تومنی هفت صنار فرقش بود . ارمغان نگاهی آرام وپنهانی به احمد انداخت و سعی کرد که با بی تفاوتیش ؛ به روی خودش نیاورد ، که تفاوت و جذابیت امروزش ، دلش را لرزانده ! و بی اختیار به یاد تلفن نیمه کاره دیشب افتاد . و بلافاصله شماره را که در همراهش ذخیره شده بود ؛ گرفت . احمد خیلی آرام و آهسته می راند و از من من کردنش معلوم بود که می خواهد چیزی به ارمغان بگوید و تردید امانش را بریده ! صدای آشنای دوست ناشناس دیشبی که در گوشی پیچید ، انگار که دنیا را به ارمغان داده باشند ؛ با خوشحالی عمیقی گفت :
..." سلام خانم ؛ منو ببخشید که صبح زود مزاحمتون شدم ! از اینکه دیشب نتوستم جوابتونو بدم ؛ واقعا معذرت میخوام ! تو شرایط خیلی بدی بودم ..؛"  دختر جوان که صدایی ملایم و دلنشین داشت ؛ با لطافت دخترانه ای گفت :
..." نیازی به عذرخواهی نیست ؛ من می فهمم ؛ و از اینکه بد موقعی مزامحتون شدم ، عذر میخوام .."  که ارمغان با عجله پرید به میان حرفش و گفت :
..." نه تو رو خدا بیشتر از این شرمندم نکنین !"  و با تامل بسیار کوتاهی ادامه داد :
..." انگار گفتین که از دوستان خانم دکتر نادری هستین !؟ " صدای دختر جوان به یکباره بسیار غمگین و بغض آلود شد و به زحمت گفت :
..." از شاگرداشون ؛ خانم دکتر نسبت به من خیلی لطف داشتن .." 
که بغض امانش را برید و با آنکه مشخص بود که گوشی را از لبانش دور کرده ؛ صدای گریه خفه اش باعث تاثر عمیق ارمغان شد ! آنقدر که دلش گرفت و بی اختیار قطره اشکی از گونه اش سرازیر شد . احمد که سفیر و سرگردان حرف خودش بود که چگونه به ارمغان بگوید ؛ تا قطرات اشک را روی گونه ارمغان دید ؛ اضطراب تمام وجودش را گرفت و با سرعت کناری زد و با نگرانی و تشویش پرسید :
..." چیزی شده !؟"  ارمغان که با دستی اشک از گونه اش پاک می کرد ، با دستی دیگر به احمد فهماند که چیزی نیست ! و پشت همراهش با تاسف و تاثر عمیقی گفت :
..." منو ببخشید که ناراحتتون کردم ؛ اجازه بدین یه موقع دیگه مزاحمتون بشم !"  دختر جوان که به نظر آرامشش را بدست آورده بود ؛ گفت :
..." نه خواهش می کنم ؛ موضوعی هست که شما باید بدونین !" 
ارمغان که ناگهان لحنش حالت نگرانی به خود گرفته بود ؛ پرسید:
..." چه موضوعی !؟"
..." دکتر فایلی را برای من ایمیل کردند که مربوط به شماست ؛ اگه ایمیلتونو لطف کنین، همین الآن براتون میفرستم !"
ارمغان در حالیکه آدرس ایمیلش را برای دختر جوان هجی میکرد ؛ پرسید :
..." عذر میخوام خانم ..!؟"
..." فلاح ؛ نیوشا فلاح !"
..." عذر میخوام خانم فلاح ؛ شما میدونین ، موضوع این فایل چیه !؟"
..." البته من چون نمیدونستم که این فایل مربوط به شماست ؛ بازش کردم ! اطلاعاتی راجع به یک محفل سیاسی ؛ یا یه همچین چیزی ! با چند تا عکس ! که آخرش هم پیغامی بود برای من که هر طور شده این فایلو به شما برسونم . و اسم و تلفنوتون !" 
ارمغان که به وضوح ضربان قلبش از شدت اضطراب و نگرانی تندتر شده بود ؛ سعی کرد به خودش مسلط شود و پرسید :
..." این ایمیلو ؛ کی برای شما فرستادن  !؟"
..." همون شب تصادفشون ، منتها من دیشب متوجه شدم ، که بلافاصله هم با شما تماس گرفتم !"
..." من بازم به خاطر دیشب عذر میخوام ؛ پس الآن برام میلش میکنین !؟"
..." حتما ؛ تا چند دقیقه دیگه ایمیلتونو چک کنین ؛ رسیده !؟"
احمد که هاج و واج ، کناری ایستاده بود و ارمغان را تماشا می کرد ؛ تلفنش که تمام شد ، گفت :
..." می تونم بپرسم موضوع چیه !؟"  ارمغان ، که برق شادی غریبی داشت در چشمانش ، می درخشید ؛ گفت :
..." راه بیفت بریم ؛ غلط نکنم ؛ راز گره کور این حوادث اخیر ، میبایستی تو این فایل باشه !" 
احمد که دید ، ارمغان باز ، تمام ذهنیاتش درگیر مسائل کاری شد ، با خود اندیشید که اگر الآن ، حرف دلش را نزند ؛ شاید به این زودی ، فرصت مناسبی نیابد ! برای همین هم قبل از اینکه راه بیفتد ؛ در چشمان ارمغان نگریست و گفت :
..." ارمغان ؛ چیزی هست که باید بهت بگم ...؛"  ولی قبل از اینکه حرفش را تمام کند ، ارمغان پرید به میان حرفش و با محبت پنهانی که در لحنش بود ، گفت :
..." باشه برای یه وقت دیگه !"  و قبل از اینکه احمد لب باز کند ؛ بالحن مهربانی گفت : ..." خواهش می کنم ..؛"
با این حرف ارمغان ؛ انگار که لبهای احمد قفل شد و آرام راه افتاد .
به محض رسیدن به دفتر نشریه ، با سرعت برق و باد ، خودش را به پشت میزش رساند و قبل از هر کاری لب تابش را باز کرد و روشنش کرد . تا صفحه اینترنت باز شود ، کوله اش را از دوشش برداشت و کناری انداخت و کاپشنش را از گل جالباس اس که کنارش بود آویزان کرد . آنقدر سرش به لب تابش بود که صدای سلام لیدا را نشنید ؛ آنقدر که لیدا که کمی هم دلگیر شده بود ، بالای سرش ایستاد و دستی به شانه اش زد و گفت :
..." چی شده !؟ تحویل نمی گیری !؟"  ارمغان که تازه متوجه لیدا شده بود ، لبخندی زد و گفت :
..." لیدا تویی ؛ سلام ، چه خبر !؟"  لیدا که رفتار شتاب زده ارمغان حسابی گیجش کرده بود ، با تعجب گفت :
..." خبرا مثل اینکه پیش شماست ! چته تو !؟ حسابی داری گیج می زنی !؟"  ارمغان نمی خواست ایمیلش را پیش روی لیدا باز کند ، طوری که باعث رنجشش هم نشود ، با مهربانی گفت :
..." لیدا جان ؛ اشکال نداره یه چند دقیقه دیگه بیام پیشت !؟"  لیدا هم خوب میدانست که معنی این جمله یک دک کردن مودبانه است ؛ ابرویی بالا انداخت و با دلخوری گفت :
..." مزاحمت نمی شم !"  و به طرف میز خودش رفت ، ارمغان دوباره سرش را در لب تابش فرو برد و فایل ارسالی نیوشا را باز کرد . ابتدای فایل متنی انگلیس بود روی برگه ای آرم دار ، که بی شباهت به اهرام ثلاثه مصر قدیم نبود با تک چشمی در راس آن ،که میان هاله ای از نور ذل زده بود به ارمغان ! ارمغان این نشان را خوب می شناخت ! "نشان فراماسونری" ؛ پایین متن ترجمه آن را خانم دکتر نادری ، در صفحه ای جداگانه گذاشته بودند .
" از لژ لندن به بانو جهانشاه "
ضمن آرزوی سلامتی و موفقیت روزافزون آن بانوی محترم ، متاسفانه با تمامی احتیاطی که لژ در انتخاب افراد کلیدی خود انجام می دهد ، گاها پیش می آید که اشتباهاتی هم اتفاق می افتد . از آن جمله افرادی که به بهانه شرکت در تشییع جنازه دکتر نادری به تهران گسیل شدند و بر خلاف دستورات اکید هسته مرکزی لژ ، مبادرت به برگزاری همایشی نمودند که کاملا برخلاف منافع لژ بود . که البته این همایش با تلاش افراد بسیار کار آگاه ما ، در همان نطفه خفه شد ! ولی از آنجا که ، دیگر به این افراد اعتمادی نیست ، هسته مرکزی تصمیم به حذف تمامی این افراد گرفته ؛ که طبق معمول ، زحمت مدیریت آن به گردن شماست . ما عکس و مشخصات سه نفر از تروریست های حرفه ایمان را که برای همین منظور به تهران گسیل داشته ایم برای شما ارسال می کنیم ، تا با درایت و مدیریت شما ، این امر در کمترین مدت و با بهترین کیفیت ، به سرانجام برسد .   " لندن ششم دسامبر ..."
و پشت سرش عکسهایی که تمامشان به شکلی آشنا بودند . ارمغان که از ترس و وحشت داشت قالب تهی می کرد ، تنها چیزی که به فکرش رسید ، اینکه سریعا یک کپی از فایل بگیرد و به سردبیر نشانش دهد . برای همین هم بلافاصله ، شماره داخلی اتاق سردبیر را گرفت ، که پس از چند ثانیه ای ، منشی گوشی را برداشت .
..." زحمت می کشی آقای دکتر !"  منشی با لبخندی که کنایه ای پنهان را در خود داشت ؛ گفت :
..." علیک سلام ؛ دکتر که هنوز نیومده ؛ امرتون !؟"  ارمغان که حسابی کلافگی و نگرانی را می شد در لحنش حس کرد ؛ با شتابزدگی گفت :
..." معذرت میخوام سارا جان ؛ نمیدونی کی میان !؟"
..." آلاناست که پیداشون شه ؛ تو راهن ... چیزی شده !؟"  ارمغان با همان نگرانی و شتابزدگی گفت :
..." چیزی نیست ؛ فقط به محض اینکه رسیدن ، یه خبر به من بده !" منشی حالت بی تفاوتی به خود گرفت و گفت :

..." باشه چشم !" و گوشی را قطع کرد .

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر