۱۳۹۴ بهمن ۲, جمعه

                                                                                                                          چهل روز بعد

 با اینکه هنوز خنکای زمستانی اواخر بهمن را می شد حس کرد ؛ بهروز و نوشین که با فاصله بسیار اندکی از خانواده و فامیل لیدا ، بر سر مزارش ایستاده بودند ؛ از تابش آفتاب گرمی که بر سرشان بود ؛ احساس مطبوعی داشتند . شاید بیشتر از همه ، این لیلا خواهر کوچکتر لیدا بود که شیون و ناله اش ، آنی قطع نمی شد و بارش اشکش ، لحظه ای باز نمی ایستاد . بعضی از زنان فامیل که نزدیکش بودند ، سعی داشتند تا بلکه آرامش کنند ؛ ولی مگر می شد ! مادر لیدا که دیگر مشخص بود ، رمقی برایش نمانده ، در گوشه ای از مزار لیدا ، با چهره ای محزون با زخمهای کهنه ای از خراش ناخنهایش ؛ مات و مبهوت به گوشه ای خیره بود . ارمغان هم با یکی دو قدم فاصله ، پشت سر مادر لیدا بود و یک ریز با دستمالی که در دستش بود ، اشک از چشمان و گونه هایش ، پاک می کرد . یکی دو بار خواست جلوتر برود ؛ ولی مگر ازدحام جمعیت زنهای فامیل ، که اکثرا روی قبر چنبره زده بودند ، می گذاشت ! با اینکه مداحی که با بلندگوی دستی بر سر مزار داشت ، نوحه و مرثیه می خواند ؛ چند باری از زنها خواهش کرد که کنار بیایند تا دیگران هم بتوانند ، بر سر مزار فاتحه ای بخوانند ؛ ولی انگار گوش بدهکاری نبود . اطراف بهروز و نوشین ، تقریبا همه بچه های نشریه بودند . حاج آقا ثامنی و معاون که همان کنار دست بهروز ایستاده بودند و مرآت و احمد و سینا هم با یکی دو قدم فاصله پشت سرشان . بقیه بچه ها هم اعم از تحریریه و چاپ و تدارکات ، پخش و پلا بودند ، همان دور و بر ! ولی بیشتر از همه این سینا بود که آنی و لحظه ای اشکش باز نمی ایستاد . یک ریز بیصدا و خفه اشک می ریخت و مثل شمع داشت آب می شد . آشکارا مشخص بود که در این چهل روزه ، چقدر لاغر شده ! واقعا استخوانهای گونه اش بیرون زده بود و چشمانش حسابی گود افتاده بود . او ناخودآگاه خود را در مرگ لیدا مقصر می دانست . چرا که اگر معرفی علی لواسانی نبود و یا اینکه آن روز بعد از ظهر فرصتی داشت که بیشتر با او حرف بزند و یا ... و یا ...و یا ؛ شاید ، امروز او زیر خروارها خاک نخوابیده بود ! سینا عین این چهل روز را نه خورد و خوراکی داشت و نه خواب و استراحت ! همان روز اول تا در نشریه خبر مرگ لیدا را از ارمغان شنید ؛ که اصلا پس افتاد . زانوانش سست شد و سرش گیج رفت و بی اختیار ، تلوتلو خوران به عقب رفت و اگر احمد از پشت نرسیده بود ؛ که به زمین غلطیده بود ! طوری که بچه ها نمی دانستند به ارمغان برسند یا به سینا ! آن قدر شوکه شده بود و مات و مبهوت ، که چند لحظه ای ، باعث ترس و وحشت احمد شد . و تقریبا فریاد زد : ..." تو رو خدا یکی بیاد ببینه این چش شده !؟" وقتی هم که به خودش آمد ، که دیگر قیامت کبری بود . عین چهل روز ساختمان نشریه را سیاه زدند و مجلس ختم مفصلی هم علاوه بر مجلس ختم خانوادگیش گرفتند . ولی بعد از هفتش ، نشریه دوباره به حالت عادی برگشت . و فقط ارمغان و سینا بودند که تا امروز سیاه پوش مرگ لیدا بودند و بیشتر از ارمغان ، این سینا بود که همچون شمع می سوخت و آب می شد .
بهروز نگاهی به ساعتش انداخت و رو به نوشین گفت :
..." دادگاه کی تشکیل میشه !؟"
..." یازده ، یازده و نیم !"
..." فرصت زیادی نیست ، پس بهتره یه فاتحه بدیم و خداحافظی کنیم که دیره !"
نوشین سری تکان داد و با احتیاط از میان زنها ، جلوتر رفت و ضمن تسلیت مجدد ، صورت مادر لیدا را که مات و مبهوت او را می نگریست بوسید و با خداحافظی از مزار فاصله گرفت . بهروز و معاون هم ، به پدر لیدا که کمی عقب تر روی ویلچر نشسته بود و یکی از پسرانش هم پشت سرش ، دسته های ویلچر را گرفته بود و هر از گاهی یکی دو قدمی جلو و عقب می کرد ؛ مجددا تسلیت گفتند و با عذرخواهی از اینکه مجبورند زودتر ، مزار را ترک کنند ، خداحافظی کردند و به اتفاق مرآت و احمد ، راه افتادند ، به طرف دادگاه .
راس ساعت یازده ، با اعلام منشی دادگاه علنی از مدعوینی که از قبل با هماهنگی ، جهت حضور در صحن دادگاه دعوت داشتند ؛ جمعیتی که در راهرو پت و پهن ، کاخ دادگستری ، پخش و پلا بودند ، به طرف ورودی سالن دادگاه کشیده شدند . تک تک مدعوین با ارائه کارت شناسایی به هماهنگ کننده دم در ، پس از مطابقت با لیستی که در دست هماهنگ کننده بود ، وارد صحن دادگاه می شدند و در جایگاه خود قرار می گرفتند . بهروز و نوشین هم به اتفاق بچه ها ، با ارائه کارت شناسائیشان وارد شدند و در جایگاهشان قرار گرفتند . با ورود قاضی و همکارانشان ، همهمه ای که در صحن سالن حاکم بود ، خوابید . و تمامی مدعوین ، به نشانه ادب و احترام از جاشان بلند شدند و دوباره همراه با قاضی و همراهانش ، سر جایشان نشستند . با استقرار قاضی و سایر همکارانش ، متهم هم با دو نفر همراه مراقبی که داشت وارد صحن دادگاه شد و در جایگاه خویش قرار گرفت . بهروز ، شاید از روی کنجکاوی سری چرخاند و مدعوین را نگاه گذرایی کرد . اکثر چهره ها آشنا بودند و مطبوعاتی ؛ گو اینکه از افراد خانواده های شاکیان قتلهای زنجیره ای اخیر هم ، که از چهره های محرونشان به خوبی قابل تشخیص بود نیر ، در میان جمعیت کم نبود ! سرهنگ را که همان بدو ورود دیده بود که به اتفاق سرتیپ آجرلو ، در همان ردیف اول نشسته بودند . و از همان دور با اشاره سلام و علیکی کرد و با توجه به ازدحام جمعیت ، ترجیح داده بود که احوالپرسی اصلی را بگذارد برای بعد دادگاه !  با پیچیدن صدای منشی دادگاه در بلندگوهای داخل سالن ، بهروز هم چهره به طرف جلو برگرداند و حواسش را جمع روبرو کرد :
..." با خیر مقدم به مدعوین محترم ، همانطور که مطلعید ، این دادگاه برای رسیدگی به اتهامات یکی از عوامل موثر در قتلهای اخیر ، به صورت علنی تشکیل گردیده . لذا خواهشمند است برای حفظ نظم دادگاه ، تا آخر جلسه سکوت را مراعات نموده و از گرفتن عکس و فیلم جدا اجتناب فرمایید . غیر از دوربین رسانه ملی که از تمام مراحل دادگاه تصویر برداری خواهد کرد ، برای سایر خبرگزاریها گرفتن عکس و فیلم ممنوع است که طبیعتا در صورت مشاهده برخوردار خواهد شد . در ضمن از وکلای شاکیان عزیز نیز تقاضا می شود ، تا آخر جلسه دادگاه ، هیچ پرسشی را مطرح نفرمایند و در صورتی که آخر جلسه موردی داشتند که بی جواب مانده بود ، با هماهنگی در خدمتشان خواهیم بود . "
با سکوت منشی دادگاه ، قاضی نگاهش را به طرف دادستان برگرداند و گفت :
..." جناب دادستان ، کیفرخواست را قرائت می فرمائین !"
دادستان ، که عاقله مردی بود با محاسنی خاکستری ، و موهای مجعد جوگندمی ، با ظاهری مرتب و آراسته ؛ میکروفونش را مرتب کرد و با با نام خدا شروع کرد به قرائت کیفرخواست :
..." با کسب اجازه از محضر دادگاه و قاضی محترم ؛ اینجانب به عنوان دادستان و مدعی العموم ؛ متهمه "خانم سالومه هراتی " مشهور به خانم جهانشاه را ، براساس شواهد و مدارک و استنادات ارائه شده به محضر دادگاه و همچنین اعترافات صریح متهمه ، به آمریت و مشارکت در قتلهای زنجیره ای اخیر در کشور و خارج از کشور متهم کرده و تقاضای اشد مجازات را برایشان دارم . "  
با سکوت دادستان ، قبل از اینکه همهمه ای در میان مدعوین ، برپا گردد ؛ قاضی با چکشی که در دستش بود ، یکی دو بار روی میز چوبیش کوبید و گفت :
..." بسیار عالی !" و رو به جمعیت کرد و ادامه داد : ..." ازحضار محترم خواهشمندم نظم دادگاه را رعایت بفرمایند!"
و دوباره رو به متهم کرد و گفت :
..." شما اتهامات را شنیدید ؛ لطفا در جایگاه قرار بگیرید و به عنوان آخرین دفاع ، مطالبتان را بفرمایید ."
با اینکه در مضان اتهام چندین قتل قرار داشت که کمترین مجازاتش می توانست ، مرگ باشد ؛ در چهره و صورتش نشانی از ترس دیده نمی شد . از طرز چادر سرکردنش هم معلوم بود که هیچگاه چادری نبوده ! در جایگاه که قرار گرفت ، با صلابتی که خیلی بیشتر از سنش نشان میداد گفت :
..." من تو این ماجرا فقط یه قربونی بودم و بس ! ولی جناب دادستان ، چون فقط دستشون به من رسیده ، هر چی کاسه کوزه هست میخوان سر من بشکونن ! وباید بگم این نهایت بی انصافیه !"  به اینجا که رسید دوباره همهمه ریزی در میان مدعوین دوید که قاضی این بار ، پس از یکی دو ضربه چکش بر روی میزش ؛ با اقتدار گفت :
..." حضار محترم ؛ اگه سکوت رو رعایت نکنن ؛ مجبور میشم دادگاه رو تعطیل کنم و به صورت غیر علنی برگزارش کنیم !"    که با این اخطار جدی قاضی ، سکوت مرگباری بر سالن دادگاه حاکم شد . و روبه متهم کرد و گفت :
..." خانم جهانشاه ؛ شما سعی کنید که فقط به دفاع از خودتون بپردازین و به حاشیه نرین ! چون به نفعتون نیست !"
خانم جهانشاه نگاهش را از جمعیت گرفت و رو به قاضی کرد و گفت :
..." حاجی آقا ؛ حداقل شما که خوب میدونین ؛ من تو این ماجرا ، یه بازیچه بیشتر نبودم ! این انصافه که همه چی رو بندازن گردن من !؟"
قاضی نگاه دوباره ای به چهره زیبا و دلنشین متهم کرد و با مهربانی بیشتری گفت :
..." در هر صورت ، این دفاع آخر شماست ، و میتونه در قضاوت اتهاماتی که علیه شما مطرح شده بسیار موثر باشه ! برای همین هم ، من ازتون میخوام که به جای حواشی ؛ بپردازید به اصل مطلب !"
خانم جهانشاه که با این حرف قاضی ، رضایتی نسبی به چهره اش برگشت ، با لبخند محزونی که چهره مصمش را پر کرده بود ، گفت :
..." پس اگه اجازه بدین ؛ موضوع رو از اول براتون تعریف کنم ."  و قاضی که از حالت رضایتمندی چهره اش معلوم بود ، که از ابتدا دنبال همین است ؛ با اشاره سر تایید کرد . و خانم جهانشاه سرش را پایین گرفت و گلویی صاف کرد و گفت :
..." آذر ماه پارسال بود که خسته از بیکاری و الافی غربت ؛ تو یکی از خیابونای کلن آلمان داشتم پرسه می زدم که یهویی ، منظره مرد نقاشی که داشت کنار سنگفرش پیاده روی خیابان ،تصویر دخترک هف هش ده ساله ای رو می کشید ، نظرمو جلب کرد . اون مرد تنومندی بود با سری تاس و بلوز خاکستری رنگ و رو رفته و یه شلوار جین ، که روی یه پیت حلبی نشسته بود با یه سه پایه نقاشی پیش روش ! با چند تا مداد کنته مشکی و رنگی و و چند تا کاغذ مقوا که پخش و پلا بود رو کوله ش ! نمیدونم چرا ، یهویی دلم هری ریخت پایین . نه اینکه تو آلمان از این منظره ها کم دیده باشم ؛ نه ! که هر گوشه کناری پر بود از این منظره ها ! بی اختیار کشیده شدم طرفش و زل زدم به نقاشی ای که داشت می کشید . اونقدر سر بزیر و خجالتی بود که اصلا ، متوجه حضور من نشد ! در چند دقیقه کوتاه ، تصویر دخترک رو اینقدر زیبا و طبیعی کشیده بود ، که باور کردنی نبود . کارش که تموم شد ، دخترک نقاشی رو ازش گرفت و یه اسکناس ده یورویی بهش داد و با خوشحالی تموم از اونجا دور شد . بی اختیار رفتم و رو چهارپایه  مقابلش نشستم و به آلمانی گفتم : ..." یه پرتره ازم می کشی !؟" مرد نقاش ، با آن صورت گوشتی و چشمان ریزش نگاهم کرد و گفت : ..." البته ، چرا که نه !" از لهجه آسیاییش فهمیدم یا باید ترک باشه ، یا ایرانی ! برای همین هم پرسیدم : ..." شما ترکید یا ایرانی !؟" که گفت : ..." ایرانی " و بلافاصله به فارسی گفتم : ..." پس میتونیم باهم فارسی حرف بزنیم ، هموطن !" آنچنان برق خوشحالی ای تو صورتش دویید ، که منم بی اختیار خندم گرفت . پیدا کردن یه هموطن تو غربت ، کمتر از پیدا کردن یه گنج نیست . شاید همین هم باعث شد که آشنایی ما تبدیل به یه دوستی محکم شد . جهانشاه هم مثل خیلی های دیگه اومده بود ، تا شاید دوای درد بلندپروازیهاشو ، تو اروپا پیدا کنه ! غافل از اینکه ، اونجا بهای رسیدن به آرزوها ، خیلی سنگینه ! دوستی من و جهانشاه روز به روز محکمتر و محکمتر می شد . هردو مون تقاضای پناهنگی داده بودیم . و هر دو سه روز یه بار هم کارمون شده بود ، بریم اداره مهاجرت و دست خالی برگردیم . شبامون تو کمپ پناهنده ها بود و روزامون هم الاف خیابونای کلن . اکثر اوقاتمونو ، تو همون کنار سنگفرش پیاده رو می گذرونیم ، که روز اول دیدمش ! اون پرتره این و اون می کشید و من هم با اشتیاق تموم تماشاش می کردم . واقعا دستهای هنرمندی داشت . روز به روزهم مشتریش زیادتر می شد . این آخری ها دیگه ، بیشتر دخترای جوون میومدن و از قبل وقت می گرفتن ! چرا که صورتاشونو ، خیلی از اونی که بودن ، خوشگلتر می کشید ! دیگه کم کم داشت پول خوبی هم در میاورد ، هر پرتره ده یورو ؛ روز می شد که ده دوازده تا پرتره می کشید . تا یه روز که یه خانومی اومد با کلی فیس و افاده ! از ظاهرش معلوم بود که اهل نقاشی خیابونی نیست ! رو چهارپایه که نشست ، نمیدونم چرا یهویی ، تو دلم خالی شد . تو صورت جهانشاه هم که خیره شدم ، معلوم بود که حسابی ماتش برده بود . پرتره که تموم شد ، خانومه یه نگاهی به پرتره کرد و در حالیکه لبخند رضایتبخشی به لب داشت یه اسکناس صد یورویی داد به جهانشاه با یه کارت ویزیت و به آلمانی گفت : ..." شما دستای هنرمندی دارین ! فردا با این شماره تماس بگیرین ، شاید بتونیم از همکاریتون استفاده کنیم !" مارلین یک گالری دار ثروتمند بود که در کشف هنرمندان استسنائی ؛ استعداد خارق العاده ای داشت . فردای اونروز ، من بیشتر به اصرار جهانشاه ، باتفاق هم رفتیم دفتر مارلین . یه ساختمون پنج طبقه  ، تو یکی از محله های خوب کلن ! ساختمون بیشتر شبیه یه موزه بود تا دفتر کار . تمام دیوارها پر بود از تابلوهای نقاشی و هر گوشه ای از ساختمون ، تزیین شده بود با یک مجسمه یا یه شیء قیمتی ! با راهنمایی نگهبان ، با آسانسور رفتیم طبقه پنجم که دفتر مارلین بود . مارلین که مشخصا زن چهل و چند ساله ای به نظر می رسید ، با چهره ای زیبا و اروپایی و ظاهری بسیار آراسته ؛ به گرمی از ما استقبال کرد . من یکی دو سالی بود که ساکن آلمان بودم و زبان آلمانیم خیلی بهتر از جهانشاهی بود ؛ که چند ماهی بیشتر نبود که به آلمان آمده بود. برای همین هم در حقیقت ، در بیشتر مواقع نقش واسطه زبونی بین مارلین و جهانشاه بودم . مارلین خیلی از هنر خارق العاده جهانشاه تعریف کرد و از او خواست که به استخدام گالری اون در بیاد ؛ در عوض مارلین هم علاوه بر حقوق خوبی که در اختیارش می گذاشت ، زمینه اقامتش رو هم تو آلمان فراهم می کرد . این شانس خیلی بزرگی بود که تو کشوری مثل آلمان گیر هرکی هرکی نمیاد . ولی جهانشاه برای پذیرش این خواسته شرطی داشت ؛ اون از مارلین خواست که اگه مایله ، به استخدامش در بیاد ، بایستی منو هم کنارش بپذیره ! که خوب اولش با مخالفت مارلین مواجه شدیم و در عین ناباوری من ، جهانشاه دست منو گرفت ؛ تا اونجا رو ترک کنیم ! بهش گفتم :..." جهان ؛ این شانس بزرگیه ؛ به خاطر من از دستش نده !" ولی اون گفت : ..." مهم نیست ، شرط من همونه که گفتم !" هنوز از در اتاق مارلین خارج نشده بودیم که مارلین از پشت سرمون به آلمانی گفت : ..." باشه قبول ؛ در هر صورت ما برای ارتباطمون ، نیاز به یک مترجم داریم !" و ما از اون روز ، به استخدام مارلین در اومدیم . طرح های خارق العاده جهانشاه ، به زودی باعث سود سرشاری شد برای گالری مارلین . و ما خیلی زود وضعیت مناسبی یافتیم . آپارتمان کوچکی رو گرفتیم و به اتفاق زندگی مشترکی رو شروع کردیم . هر روزی که می گذشت ، جاپامون تو گالری مارلین محکمتر می شد . همونجا بود که با احسان و آژدا هم آشنا شدیم . همون پیکرتراش ترک ، که اونهم یکی دیگه از کشف های مارلین بود . دوستی من و مارلین هر روز عمیق تر می شد . شاید به این خاطر ، که هردو هم سن و سال بودیم و خیلی از وقتمونو هم به خاطر مسائل کاری باهم می گذروندیم . بهار امسال بود که مارلین ، از من خواست که به همراهش در یکی از میهمانیها شرکت کنم . من هم بی هیچ اعتراضی پذیرفتم . این میهمانی در حقیقت بیشتر شبیه یک گرد هم آیی بود تا یک میهمانی ساده ! این گرد همایی اکثرا به خاطر پرده برداری از پیکره "ایزس" یا بیوه ، بود ، که پیکر تراش ترک ، اونو در کمال استادی و مهارت از سنگ مرمر کرم قهوه ای تراشیده بود .
پیکره آنچنان مورد تشویق و تقدیس ، حضار قرار گرفته بود ، که اشک بر چشمان اکثرشان جاری شد و خیلیهاشون هم از خود بیخود شدند ! در مقابل چشمان بهت زده من ، شخصیتهای بسیاری که بعضا هم برای خودشون اسم و رسمی بودند ، به نوبت اومدن و در مقابل ، پیکره زانو زدند و صورت به خاک آلودند . طوری که من دیگه طاقت نیاوردم و از مارلین پرسیدم : ..." اینا دارن چیکار می کنن !؟" و مارلین که خودش هم تحت تاثیر شدید محیط قرار گرفته بود و اشک چشمانش داشت برق می زد ، آرام در گوشم گفت : ..." ایزس " بیوه مقدسی است که ما ماسونها ، فرزندان اونیم !" و وقتی تعجبم را دید ؛ دوباره آرام ادامه داد : ..." حالا بعدا بهت می گم !" و محو تماشای مراسم شد ، موسیقی ملایم و چهره های مبهوت و محزون میهمانان و نورپردازی خاص محیط و مهم تر از همه پیکره "ایزس" ، که بی رودرباسی ، داشت مورد پرستش قرار می گرفت ، باعث شد که فکر کنم ، یا دارم خواب می بینم و یا اینکه این صحنه ای از برداشت یه فیلم تاریخیه ! مهمونا ، به صورت زن و شوهر ، بیشتر ؛ به نوبت جلو میومدند و مقابل پیکره زانو می زدند و با اشک و حزنی که در صورت داشتند ، صورت به خاک می مالیدند ! بعدها بیشتر اون کسانی که تو میهمونی اون شب بودند رو بارها و بارها تو گالری مارلین هم دیدم . گالری مارلین در حقیقت شعبه ای بود از "لژ فراماسونری "!  مارلین ازم خواست که عضویت تشکیلات رو بپذیرم و من هم بی هیچ اعتراضی پذیرفتم . نه من ، که جهانشاه هم ، با پیشنهاد من به عضویت گروه در اومد ! ما با شرکت در جلسات تئوریک و دیدن فیلمهای آموزشی ای که از طرف مارلین در اختیارمون بود ، با اهداف ، تشکیلات آشنا می شدیم . اونا در حقیقت داشتند ، سودای یک حکومت جهانی رو توسرشون ، پرورش می دادند . و برای رسیدن به این هدف هم ، از انجام هیچ ترفندی ابایی نداشتند . مارلین ترتیبی داد که  بعدها ، آموزش های نظامی و تهاجمی و ترور رو هم ، توسط بعضی از اساتید حرفه ای دیدیم . برای من بیشتر حالت تفریح داشت ؛ و هیچوقت فکر نمی کردم که روزی نیاز به استفاده از این آموزه ها باشه ؛ ولی جهان خیلی جدی گرفته بود ؛ شب و روزش شده بود ، تحقیق و مطالعات آموزه های تئوریک و عملی  تشکیلات ! تا اینکه پاییز امسال ، مارلین گفت ، که میخواد یه گالری تو تهرون بذاره ! و منو هم به عنوان مدیرش انتخاب کرده ! و وقتی پرسیدم : ..." حالا چرا من !؟" بهم گفت : ..." تو تنها کسی هستی که تو تمام این یکسال گذشته با من بودی ، و به تمام خم و چم کارا واردی ! کی بهتر از تو !" من اولش کمی تردید داشتم ، ولی وقتی تشویق و ترغیب جهان هم پشتش بود ، دیگه شک و دودلی رو ریختم دور و قبول کردم . با اومدن من به تهرون و شروع کارم تو گالری ؛ که انصافا چیزی کمتر از گالری مارلین تو آلمان ، نداشت که، هیچ ! تو بعضی موارد ، مفصل تر هم بود ! شنیدم که جهان هم برای انجام ماموریتی ، تو خارج از آلمان ، روونه شده ! ولی هر چی اصرار کردم به مادلین که بدونم کجا رفته !؟ چیزی بهم نگفت ، همه بهانش هم این بود که : ..." ماموریت جهان ، یه کار خیلی مهمه که از طرف سران تشکیلات به او سپرده شده ، که حتی خود مارلین هم چیز زیادی از اون نمیدونه !؟" و این منو حسابی نگرانم می کرد ! از طرفی چاره ای هم نبود . از هر دری وارد شدم که شاید خبری بگیرم از جهان ، متاسفانه بی فایده بود ! یکی دو هفته ای از اقامتم تو تهرون و گالری نمی گذشت ، که شنیدم ، احسان و آژدا هم برای نمایش آثار "پنج پیکر" احسان ، به ایرون اومدن ! یکی دوز بعد هم ، که مارلین بهم زنگ زد که یکیو بفرست ، پنج پیکر رو از گالری هنر بخره و بیاره به گالری ! من که از این کار مارلین کاملا حیرت زده بودم ، با تعجب پرسیدم : ..." یعنی میگین ما خودمون ، این پنج پیکرو بخریم و بیاریم تو گالری بذاریم که چی بشه !؟" مارلین با عصبانیت گفت : ..." تو به این کاراش کاری نداشته باش ، کاری که بهت میگم بکن !" من هم کاری رو کردم که مارلین گفته بود . اما ، مجسمه ها هیچ وقت به گالری نرسید . و این که باعث نگرانی من شده بود ، با مارلین تماس گرفتم و موضوع رو بهش گفتم و ازش اجازه خواستم که با پلیس تماس بگیرم . ولی مارلین با خوشرویی تمام گفت : ..." نگران نباش ، من دستور دادم ، مجسمه ها رو منقلشون کنن به آلمان !" و وقتی دلیلش رو پرسیدم ، گفت : ..." ارزش اون مجسمه ها خیلی بالاتر از اون بود که تو گالری هنر داشت ارائه می شد ؛ واسه همین من همش نگران بودم که نکنه یه وقت ، یکی اونا رو بخره و دست مارو بذاره تو پوست گردو ، حالا دیگه خیالم راحت شد ؛ ولی تو کاری کن که همه فکر کنن ، واقعا مجسمه ها رو دزد برده ! ولی پای پلیس وسط نیاد !" با شناختی که از مارلین داشتم ، از این کارا زیاد می کرد و خیلی هم جای تعجب نداشت . تا اینکه اون خبرنگار ، اون دختر جوون باهام تماس گرفت و راجع به اون مجسمه ها باهام حرف زد . من قبل از ملاقات با او ، اول با مارلین تماس گرفتم و کسب تکلیف کردم . مارلین گفت : ..." باهاش صحبت کن ، ببین چی میدونه !؟" با اینکه صحبت با اون دختر ، هیچ چیز غریبی نداشت ، از همون موقع دلم شور افتاد . و دوباره با مارلین تماس گرفتم و گیر دادم که موضوع این مجسمه ها چیه !؟ مارلین که دید دست بردار نیستم ، گفت : ..." بسیار خوب ، آژدا رو می فرستم اونجا باهات صحبت کنه ، فقط حواست باشه ، سالومه ؛ بدون هماهنگی با من هیچ کاری نمی کنی ها ...!" صحبت با مارلین نه تنها از دلشوره ام کم نکرد ، که بیشتر هم کرد . تا شب که آژدا آمد ، هزار بار مردم و زنده شدم .
شاید تو این یکی دو هفته هیچ چیزی به اندازه دیدن آژدا خوشحالم نکرده بود . آنقدر که گرم در آغوشش گرفتم و به اتاق خودم بردم و گرم ازش پذیرایی کردم و پرسیدم :
..." خوب بگو ببینم دختر ، اینجا چه خبره !؟ احسان کجاست ؟ از جهان خبری داری !؟" آژدا با این همه پرسشهای پشت سر هم من ، ابرویی در هم کشید و گفت :
..." اوه ... چه خبرته !؟ یکی یکی ! تو که اینقدر عجول نبودی !؟
..." واقعیتش ، این پنهون کاریهای مارلین ، دیگه داره باعث نگرانیم میشه ، بالاخره میخوای بگی موضوع چیه یا نه !؟"
..." خوب معلومه ، واسه همین هم اینجام !" و برام تعریف کرد که : ..." از قرار معلوم ، تو شاخه ای از تشکیلات ، انحرافی اتفاق افتاده ، که میتونه تمام اهداف عالیه سازمانو تحت الشعاع قرار بده ؛ واسه همین هم ، تشکیلات تصمیم به حذف و ترور بعضی از سران این فتنه و انحراف گرفته . که این ماموریت هم با مدیریت دفتر کلن و عوامل اجرایی احسان و آژدا در حال انجامه !" حتی آژدا بهم گفت که : ..." ما با استفاده از دو نفر از بهترین افرادمون ، یکی از اونا رو همراه با همسرش ، به جهنم فرستادیم !" هر چی اصرار کردم که هویتشونو رو فاش کنه ، طفره رفت و گفت : ..." ببین سالومه جون ؛ خودت که بهتر میدونی ؛ تو اینجور موارد هر چی کمتر بدونی ، راحت تری !" و وقتی از جهان پرسیدم ؛ گفت : ..." جهان ، مغز متفکر این عملیاته ! عجیبه که تو اینقدر بیخبری !؟" و وقتی پرسیدم : ..." تو میدونی اون الآن کجاست !؟" گفت : ..." نه دقیقا ؛ ولی مطمئنا همین نزدیکیها !" و بعد برای دلجویی من که بی اختیار چند قطره اشکی هم از چشمانم جاری شده بود ، با خنده موذیانه ای گفت : ..." اصلا بهت نمیاد اینقدر نازک نارنجی باشی ، سالومومه جون ؛ من همیشه فکر می کردم ، بعد مارلین ، ژنرال گروه تو باشی ! چته تو !؟" حرفهای آژدا کمی باعث خجالتم شد و دوباره سعی کردم به خودم مسلط شوم و خیلی محکم و قوی گفتم : ..." تنها چیزی که باعث رنجش من شده ، این پنهون کاری مارلینه !" آژدا لبخندی زد و گفت : ..." بهتر ؛ فکر کردی که چی ؛ حلوا خیر می کنن !؟" که بی اختیار هر دو از ته دل زدیم زیر خنده !  آژدا ، از اون روز به بعد ، ارتباط تنگاتنگی باهام داشت ، روزی یکی دو مرتبه رو باهم ارتباط داشتیم ، ولی هر وقت که راجع به جهانشاه ازش می پرسیدم ، می گفت : ..." مطمئن باش به وقتش ، خودش باهات تماس میگیره !" تا اینکه یه روز آژدا ازم خواست که یکی از محافظینمو ، به نام "سعید ترکشدوز" ، بفرستم پیشش واسه یه ماموریت دیگه ! من که دیگه حسابی کلافه شده بودم ، طفره رفتم و گفتم : ..." کی اینو ازم میخواد !؟" آژدا با تعجب گفت : ..." خوب معلومه دیگه مارلین !" پرسیدم : ..." پس چرا خودش بهم زنگ نزده !؟" آژدا دوباره با حیرت گفت : ..." تو چته سالومه !؟ مگه فرقی هم می کنه !؟" گفتم : ..." خوب معلومه ! غریبه تونم فقط منم دیگه ! بگو خودش باهام تماس بگیره !" با اینکه میدونستم آزردن آژدا و در افتادن با مارلین اصلا به نفعم نیست ، ولی تموم این بازی رو در آوردم تا بلکه به جهان برسم ؛ و بفهمم که اون کجای این کاره ! اتفاقا ، ترفندم ، جواب داد . و برخلاف تصور من که منتظر تماس مارلین بودم ، خود جهان باهام تماس گرفت ؛ با شنیدن صدای جهان ، بی اغراق بگم ؛ انگار دنیا رو بهم دادن ! نمی دونم چرا ، تو این مهلکه ، فقط به اون اعتماد داشتم :
..." سلام سالومه جان ."
..." سلام جهان ؛ تو معلومه کجایی بی معرفت !" صدای آرام و دلنشین جهان با خنده ای که اعتماد به نفسش را بیشتر نشان می داد ، کمی از دلهره ام کاست :
..." می خواستی با من حرف بزنی !؟ خوب بگو من می شنوم !"
..." عین غریبه ها حرف می زنی ! تو هم منو لایق این بازیتون نمی دونی !؟"
..." این حرفا چیه می زنی !؟ تو باارزش ترین چیزی هستی که برام باقی مونده ؛ واسه همین هم نمیخوام که کوچکترین تلنگری بهت بخوره ؛ این قضیه که تموم بشه ، باهم میریم ، یه گوشه دنیا و خودمون گم و گور میکنیم ، از عالم و آدم ! تو چی فکر کردی دختر !؟" جهان خوب ، نقطه ضعف منو می شناخت ؛ واسه همین هم انگشت گذاشت همونجا !
..." تو الآن کجایی !؟ چرا خودتو ازم قایم می کنی !؟ مگه غریبه تون فقط منم !؟"
..." بازم که رفتی اول خط !؟ من همین دور و برام ؛ مطمئن باش هر اتفاقی هم که بیفته ، من و تو باهمیم ! فقط این بازی قاعده و قانون خودشو داره ! تو هر چی آژدا گفت ؛ گوش کن ! اگه منو قبول داری !؟"
با این حرف جهان ؛ انگار لبهامو به هم دوختن ! دیگه حرفی برای گفتن نداشتم ، جز اینکه بگم چشم و گوش به زنگ اوامر آژدا خانم باشم ! من بعدها فهمیدم که محافظی رو که آژدا خواسته بود برای چی بوده ! ترور یکی دیگه از عوامل انحراف و بعد هم کشتن ضاربش تو زندون ! البته موضوع به همین جا ختم نشد ، چون از قرار معلوم هنوز هم چند نفری بودند که باید کشته می شدند . تا اونجایی که من میدونم ، یکی دیگه از سران فتنه رو هم ، عوامل احسان تو یه تصادف ساختگی از بین بردن ! تا اینکه دوباره سر و کله این دختره سمج خبرنگار ، پیداش شد ! منتها این بار ، برای احسان شاخ شده بود ؛ که اونا هم بی هیچ ملاحظه ای سرشو کردن زیر آب ! یک دو روز قبل فرارمون بود که احسان و آژدا اومدن به گالری و بهم گفتن که متاسفانه اینجا بد جوری تحت نظره ؛ و ازم خواستن که باتفاقشون با چند تا از بچه های دیگه از راه مخفی ، ویلا رو ترک کنیم ! خوب منم بی هیچ تردیدی پذیرفتم ! راستش هر چه زودتر از اون جهنم خلاص می شدم ، راحت تر بودم . ما شبونه از راه مخفی ای که به یکی از خیابونای اطراف ویلا ختم میشد ؛ ویلا رو ترک کردیم و با لندکروزی که از قبل تدارک دیده بودیم از اونجا دور شدیم . با هماهنگی های قبلی که شده بود ، از کشور خارج شدیم ، ولی برای خروج از ترکیه همونطور که خودتون هم میدونید پلیس اینترپل منو شناسایی و دستگیر کرد و بعد مدتی هم تحویل شما داد .
به اینجا که رسید ، ساکت شد . سرش را پایین انداخت و نفس راحتی کشید . قاضی نگاهی به پرونده کرد و سر به طرف او چرخاند و گفت :
..." شما در اعترافاتتون اشاره ای داشتین به استخدام فردی به نام "جهانگیر سلحشور" ؛ ممکنه بفرمائین به چه منظوری این کار رو کردین !؟" 
..." یه هفته ده روز قبل از اینکه اوضاع ، اینجور به هم بریزه ، آژدا اومد پیشم و در حالیکه عکسی از سلحشور رو ، نشونم می داد ، گفت : ..." ما بایستی این قولتشنو اجیرش کنیم واسه اجرای یه نقش ؛ که اونم دست تو رو می بوسه ، سالومه جون !" من در حالیکه با تعجب به عکس نگاه می کردم ، با حیرت پرسیدم : ..." این آدم یه جورایی شبیه جهانشاه نیست !؟" و آژدا در حالیکه پوزخندی هم به لب داشت ، گفت : ..." چرا دیگه ، واسه همین هم میخوایم که نقش بدل جهانشاه رو بازی کنه ! " و قبل از اینکه من بخوام پرسش دیگری بکنم ، با عجله ادامه داد : ..." البته خودش اصلا نباید بویی ببره !" و در جواب پرسش من که : ..." خوب چه جوری !؟" گفت : ..." خیلی ساده است ، این آقا از اون عشق فیلماست ، فقط کافیه بهش بگیم ، شما استخدام میشی برا ایفای یه نقش ، اونم تو ترکیه !" پرسیدم : ..." خوب بعدش !؟" اونم گفت : ..." هیچی دیگه ، ایشون که تشریف بردن ترکیه ، سازمان با امکاناتی که داره ، کاری میکنه که پلیس ، اونو به جای جهانشاه دستگیر کنه ! با دستگیری اون برا مدت کوتاهی هم که شده ، عکس و مشخصات جهانشاه ، از کامپیوتر پلیس بیرون میاد . و فرصتی ایجاد میشه تا جهانشاه به راحتی از کشور خارج بشه !" که همین هم شد !
قاضی دوباره پرونده را ورقی زد و پرسید :
..." جهانشاه برای چی میخواست ، از کشور خارج شه !؟ مگه تحت تعقیب بود !؟"
..." من بعدها فهمیدم که جهانشاه ، مدتی رو با یه هویت دیگه ای تو کشور بوده ، که مجبور میشه یه هویی غیبش بزنه ! و پلیس هم بیشتر به عنوان یه مظنون و گمشده دنبالش بوده ؛ نه فرمانده عملیات قتلهای زنجیره ای ! در واقع دونفر از سران فتنه انحراف تونسته بودن ، قسر در برن که جهانشاه تصمیم داشته ، خودش حسابشون برسه ؛ واسه همین هم ، باید از کشور خارج می شد .
..." خوب موفق شد !؟"
..." موفق که شد ؛ البته تموم اینا مواردی بود که بعدها ؛ که من و آژدا تو ترکیه سفیر و سرگردون ، منتظر مقدمات سفرمون به آلمان بودیم ، از این و اون می شنیدم !"
..." از این و اون !؟"
..." بیشتر از آژدا ؛ آخه یکسره اون بود که با آلمان در تماس بود !"
..." گفتین سر آژدا چی اومد !؟"
..." من نمی دونم ، یعنی فکر می کردم ، که اون هم مثل من دستگیر شده ! تا اینکه بعدا بازجوها بهم گفتن که اون و احسان تونستن فرار کنن و منو جلو بندازن تا قربونی تمام دسیسه هاشون بشم ! "
قاضی ، نگاهی به حضار کرد و با اندکی تامل ؛ و با خشم پنهانی که به وضوح در لحن صدایش موج می زد ، پرسید :
..." راجع به جسد اون دختر ؛ بیگناه چی دارین که بگین !؟ اون که حداقل تا بیست و چهار ساعت قبل از متواری شدن  شما از اون ویلا ، تو یکی از انبارهای متروکه اونجا ، با دست و پا و دهن بسته ، محبوس بود ! میدونین ، وقتی پیداش کردن ، تمام خون بدنش یخ زده بود !؟ اون فقط بیست و سه سالش بود !
سالومه هراتی ، یا همان خانم جهانشاه ، به زحمت بغض گلویش را فرو برد ، و با صدایی که غمی سنگین و ترسی عمیق ، آشکارا در آن نهفته بود ، گفت :
..." من که به تمام بازجوهاتون هم گفتم ... ؛ خدا شاهده ، من اصلا از وجود اون دختر ، کوچکترین اطلاعی نداشتم . من قبول دارم که رذالت و پستی تمام سلولهای بدنمو ، مسموم کرده ! ولی خدا بسر شاهده که دستم به خون هیچ آدمیزادی آلوده نشده ! من فقط یه قربونی بودم ؛ مثل خیلی های دیگه ! "

دیگر بغض امانش نداد و گلوگیرش شد و راه حرفش را بست ؛ زانوانش سست شد و در جایگاهش به زمین غلطید . طوری که دونفر از مراقبین زن پلیس به طرفش شتاب برداشتند و زیر بغلش را گرفتند و با اشاره قاضی به بیرون از دادگاه هدایتش کردند . لحظه ای کوتاه که چادر از سرش افتاد ، نوشین چشمش به چهره متهمه افتاد ، که خیلی بیشتر از چهل و چهارسالی که در پرونده اش بود بهش می خورد ...!  

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر