چهل
روز بعد

بهروز نگاهی به
ساعتش انداخت و رو به نوشین گفت :
..." دادگاه
کی تشکیل میشه !؟"
..." یازده ،
یازده و نیم !"
..." فرصت
زیادی نیست ، پس بهتره یه فاتحه بدیم و خداحافظی کنیم که دیره !"
نوشین سری تکان
داد و با احتیاط از میان زنها ، جلوتر رفت و ضمن تسلیت مجدد ، صورت مادر لیدا را
که مات و مبهوت او را می نگریست بوسید و با خداحافظی از مزار فاصله گرفت . بهروز و
معاون هم ، به پدر لیدا که کمی عقب تر روی ویلچر نشسته بود و یکی از پسرانش هم پشت
سرش ، دسته های ویلچر را گرفته بود و هر از گاهی یکی دو قدمی جلو و عقب می کرد ؛
مجددا تسلیت گفتند و با عذرخواهی از اینکه مجبورند زودتر ، مزار را ترک کنند ،
خداحافظی کردند و به اتفاق مرآت و احمد ، راه افتادند ، به طرف دادگاه .
راس ساعت یازده ،
با اعلام منشی دادگاه علنی از مدعوینی که از قبل با هماهنگی ، جهت حضور در صحن
دادگاه دعوت داشتند ؛ جمعیتی که در راهرو پت و پهن ، کاخ دادگستری ، پخش و پلا
بودند ، به طرف ورودی سالن دادگاه کشیده شدند . تک تک مدعوین با ارائه کارت
شناسایی به هماهنگ کننده دم در ، پس از مطابقت با لیستی که در دست هماهنگ کننده
بود ، وارد صحن دادگاه می شدند و در جایگاه خود قرار می گرفتند . بهروز و نوشین هم
به اتفاق بچه ها ، با ارائه کارت شناسائیشان وارد شدند و در جایگاهشان قرار گرفتند
. با ورود قاضی و همکارانشان ، همهمه ای که در صحن سالن حاکم بود ، خوابید . و
تمامی مدعوین ، به نشانه ادب و احترام از جاشان بلند شدند و دوباره همراه با قاضی
و همراهانش ، سر جایشان نشستند . با استقرار قاضی و سایر همکارانش ، متهم هم با دو
نفر همراه مراقبی که داشت وارد صحن دادگاه شد و در جایگاه خویش قرار گرفت . بهروز
، شاید از روی کنجکاوی سری چرخاند و مدعوین را نگاه گذرایی کرد . اکثر چهره ها
آشنا بودند و مطبوعاتی ؛ گو اینکه از افراد خانواده های شاکیان قتلهای زنجیره ای
اخیر هم ، که از چهره های محرونشان به خوبی قابل تشخیص بود نیر ، در میان جمعیت کم
نبود ! سرهنگ را که همان بدو ورود دیده بود که به اتفاق سرتیپ آجرلو ، در همان
ردیف اول نشسته بودند . و از همان دور با اشاره سلام و علیکی کرد و با توجه به
ازدحام جمعیت ، ترجیح داده بود که احوالپرسی اصلی را بگذارد برای بعد دادگاه
! با پیچیدن صدای منشی دادگاه در
بلندگوهای داخل سالن ، بهروز هم چهره به طرف جلو برگرداند و حواسش را جمع روبرو
کرد :
..." با خیر
مقدم به مدعوین محترم ، همانطور که مطلعید ، این دادگاه برای رسیدگی به اتهامات
یکی از عوامل موثر در قتلهای اخیر ، به صورت علنی تشکیل گردیده . لذا خواهشمند است
برای حفظ نظم دادگاه ، تا آخر جلسه سکوت را مراعات نموده و از گرفتن عکس و فیلم
جدا اجتناب فرمایید . غیر از دوربین رسانه ملی که از تمام مراحل دادگاه تصویر
برداری خواهد کرد ، برای سایر خبرگزاریها گرفتن عکس و فیلم ممنوع است که طبیعتا در
صورت مشاهده برخوردار خواهد شد . در ضمن از وکلای شاکیان عزیز نیز تقاضا می شود ،
تا آخر جلسه دادگاه ، هیچ پرسشی را مطرح نفرمایند و در صورتی که آخر جلسه موردی
داشتند که بی جواب مانده بود ، با هماهنگی در خدمتشان خواهیم بود . "
با سکوت منشی
دادگاه ، قاضی نگاهش را به طرف دادستان برگرداند و گفت :
..." جناب
دادستان ، کیفرخواست را قرائت می فرمائین !"
دادستان ، که
عاقله مردی بود با محاسنی خاکستری ، و موهای مجعد جوگندمی ، با ظاهری مرتب و
آراسته ؛ میکروفونش را مرتب کرد و با با نام خدا شروع کرد به قرائت کیفرخواست :
..." با کسب
اجازه از محضر دادگاه و قاضی محترم ؛ اینجانب به عنوان دادستان و مدعی العموم ؛
متهمه "خانم سالومه هراتی " مشهور به خانم جهانشاه را ، براساس شواهد و
مدارک و استنادات ارائه شده به محضر دادگاه و همچنین اعترافات صریح متهمه ، به
آمریت و مشارکت در قتلهای زنجیره ای اخیر در کشور و خارج از کشور متهم کرده و تقاضای
اشد مجازات را برایشان دارم . "
با سکوت دادستان ،
قبل از اینکه همهمه ای در میان مدعوین ، برپا گردد ؛ قاضی با چکشی که در دستش بود
، یکی دو بار روی میز چوبیش کوبید و گفت :
..." بسیار
عالی !" و رو به جمعیت کرد و ادامه داد : ..." ازحضار محترم خواهشمندم نظم
دادگاه را رعایت بفرمایند!"
و دوباره رو به
متهم کرد و گفت :
..." شما
اتهامات را شنیدید ؛ لطفا در جایگاه قرار بگیرید و به عنوان آخرین دفاع ، مطالبتان
را بفرمایید ."
با اینکه در مضان
اتهام چندین قتل قرار داشت که کمترین مجازاتش می توانست ، مرگ باشد ؛ در چهره و
صورتش نشانی از ترس دیده نمی شد . از طرز چادر سرکردنش هم معلوم بود که هیچگاه
چادری نبوده ! در جایگاه که قرار گرفت ، با صلابتی که خیلی بیشتر از سنش نشان
میداد گفت :
..." من تو
این ماجرا فقط یه قربونی بودم و بس ! ولی جناب دادستان ، چون فقط دستشون به من رسیده
، هر چی کاسه کوزه هست میخوان سر من بشکونن ! وباید بگم این نهایت بی انصافیه
!" به اینجا که رسید دوباره همهمه
ریزی در میان مدعوین دوید که قاضی این بار ، پس از یکی دو ضربه چکش بر روی میزش ؛
با اقتدار گفت :
..." حضار
محترم ؛ اگه سکوت رو رعایت نکنن ؛ مجبور میشم دادگاه رو تعطیل کنم و به صورت غیر
علنی برگزارش کنیم !" که با این
اخطار جدی قاضی ، سکوت مرگباری بر سالن دادگاه حاکم شد . و روبه متهم کرد و گفت :
..." خانم
جهانشاه ؛ شما سعی کنید که فقط به دفاع از خودتون بپردازین و به حاشیه نرین ! چون
به نفعتون نیست !"
خانم جهانشاه
نگاهش را از جمعیت گرفت و رو به قاضی کرد و گفت :
..." حاجی
آقا ؛ حداقل شما که خوب میدونین ؛ من تو این ماجرا ، یه بازیچه بیشتر نبودم ! این
انصافه که همه چی رو بندازن گردن من !؟"
قاضی نگاه دوباره
ای به چهره زیبا و دلنشین متهم کرد و با مهربانی بیشتری گفت :
..." در هر
صورت ، این دفاع آخر شماست ، و میتونه در قضاوت اتهاماتی که علیه شما مطرح شده
بسیار موثر باشه ! برای همین هم ، من ازتون میخوام که به جای حواشی ؛ بپردازید به
اصل مطلب !"
خانم جهانشاه که
با این حرف قاضی ، رضایتی نسبی به چهره اش برگشت ، با لبخند محزونی که چهره مصمش
را پر کرده بود ، گفت :
..." پس اگه
اجازه بدین ؛ موضوع رو از اول براتون تعریف کنم ." و قاضی که از حالت رضایتمندی چهره اش معلوم بود
، که از ابتدا دنبال همین است ؛ با اشاره سر تایید کرد . و خانم جهانشاه سرش را
پایین گرفت و گلویی صاف کرد و گفت :
..." آذر ماه
پارسال بود که خسته از بیکاری و الافی غربت ؛ تو یکی از خیابونای کلن آلمان داشتم
پرسه می زدم که یهویی ، منظره مرد نقاشی که داشت کنار سنگفرش پیاده روی خیابان
،تصویر دخترک هف هش ده ساله ای رو می کشید ، نظرمو جلب کرد . اون مرد تنومندی بود
با سری تاس و بلوز خاکستری رنگ و رو رفته و یه شلوار جین ، که روی یه پیت حلبی
نشسته بود با یه سه پایه نقاشی پیش روش ! با چند تا مداد کنته مشکی و رنگی و و چند
تا کاغذ مقوا که پخش و پلا بود رو کوله ش ! نمیدونم چرا ، یهویی دلم هری ریخت
پایین . نه اینکه تو آلمان از این منظره ها کم دیده باشم ؛ نه ! که هر گوشه کناری
پر بود از این منظره ها ! بی اختیار کشیده شدم طرفش و زل زدم به نقاشی ای که داشت
می کشید . اونقدر سر بزیر و خجالتی بود که اصلا ، متوجه حضور من نشد ! در چند
دقیقه کوتاه ، تصویر دخترک رو اینقدر زیبا و طبیعی کشیده بود ، که باور کردنی نبود
. کارش که تموم شد ، دخترک نقاشی رو ازش گرفت و یه اسکناس ده یورویی بهش داد و با
خوشحالی تموم از اونجا دور شد . بی اختیار رفتم و رو چهارپایه مقابلش نشستم و به آلمانی گفتم : ..." یه
پرتره ازم می کشی !؟" مرد نقاش ، با آن صورت گوشتی و چشمان ریزش نگاهم کرد و
گفت : ..." البته ، چرا که نه !" از لهجه آسیاییش فهمیدم یا باید ترک
باشه ، یا ایرانی ! برای همین هم پرسیدم : ..." شما ترکید یا ایرانی !؟"
که گفت : ..." ایرانی " و بلافاصله به فارسی گفتم : ..." پس
میتونیم باهم فارسی حرف بزنیم ، هموطن !" آنچنان برق خوشحالی ای تو صورتش
دویید ، که منم بی اختیار خندم گرفت . پیدا کردن یه هموطن تو غربت ، کمتر از پیدا
کردن یه گنج نیست . شاید همین هم باعث شد که آشنایی ما تبدیل به یه دوستی محکم شد
. جهانشاه هم مثل خیلی های دیگه اومده بود ، تا شاید دوای درد بلندپروازیهاشو ، تو
اروپا پیدا کنه ! غافل از اینکه ، اونجا بهای رسیدن به آرزوها ، خیلی سنگینه !
دوستی من و جهانشاه روز به روز محکمتر و محکمتر می شد . هردو مون تقاضای پناهنگی
داده بودیم . و هر دو سه روز یه بار هم کارمون شده بود ، بریم اداره مهاجرت و دست
خالی برگردیم . شبامون تو کمپ پناهنده ها بود و روزامون هم الاف خیابونای کلن .
اکثر اوقاتمونو ، تو همون کنار سنگفرش پیاده رو می گذرونیم ، که روز اول دیدمش !
اون پرتره این و اون می کشید و من هم با اشتیاق تموم تماشاش می کردم . واقعا
دستهای هنرمندی داشت . روز به روزهم مشتریش زیادتر می شد . این آخری ها دیگه ،
بیشتر دخترای جوون میومدن و از قبل وقت می گرفتن ! چرا که صورتاشونو ، خیلی از
اونی که بودن ، خوشگلتر می کشید ! دیگه کم کم داشت پول خوبی هم در میاورد ، هر
پرتره ده یورو ؛ روز می شد که ده دوازده تا پرتره می کشید . تا یه روز که یه
خانومی اومد با کلی فیس و افاده ! از ظاهرش معلوم بود که اهل نقاشی خیابونی نیست !
رو چهارپایه که نشست ، نمیدونم چرا یهویی ، تو دلم خالی شد . تو صورت جهانشاه هم
که خیره شدم ، معلوم بود که حسابی ماتش برده بود . پرتره که تموم شد ، خانومه یه
نگاهی به پرتره کرد و در حالیکه لبخند رضایتبخشی به لب داشت یه اسکناس صد یورویی
داد به جهانشاه با یه کارت ویزیت و به آلمانی گفت : ..." شما دستای هنرمندی
دارین ! فردا با این شماره تماس بگیرین ، شاید بتونیم از همکاریتون استفاده کنیم
!" مارلین یک گالری دار ثروتمند بود که در کشف هنرمندان استسنائی ؛ استعداد
خارق العاده ای داشت . فردای اونروز ، من بیشتر به اصرار جهانشاه ، باتفاق هم
رفتیم دفتر مارلین . یه ساختمون پنج طبقه
، تو یکی از محله های خوب کلن ! ساختمون بیشتر شبیه یه موزه بود تا دفتر
کار . تمام دیوارها پر بود از تابلوهای نقاشی و هر گوشه ای از ساختمون ، تزیین شده
بود با یک مجسمه یا یه شیء قیمتی ! با راهنمایی نگهبان ، با آسانسور رفتیم طبقه
پنجم که دفتر مارلین بود . مارلین که مشخصا زن چهل و چند ساله ای به نظر می رسید ،
با چهره ای زیبا و اروپایی و ظاهری بسیار آراسته ؛ به گرمی از ما استقبال کرد . من
یکی دو سالی بود که ساکن آلمان بودم و زبان آلمانیم خیلی بهتر از جهانشاهی بود ؛
که چند ماهی بیشتر نبود که به آلمان آمده بود. برای همین هم در حقیقت ، در بیشتر
مواقع نقش واسطه زبونی بین مارلین و جهانشاه بودم . مارلین خیلی از هنر خارق
العاده جهانشاه تعریف کرد و از او خواست که به استخدام گالری اون در بیاد ؛ در عوض
مارلین هم علاوه بر حقوق خوبی که در اختیارش می گذاشت ، زمینه اقامتش رو هم تو
آلمان فراهم می کرد . این شانس خیلی بزرگی بود که تو کشوری مثل آلمان گیر هرکی هرکی
نمیاد . ولی جهانشاه برای پذیرش این خواسته شرطی داشت ؛ اون از مارلین خواست که
اگه مایله ، به استخدامش در بیاد ، بایستی منو هم کنارش بپذیره ! که خوب اولش با
مخالفت مارلین مواجه شدیم و در عین ناباوری من ، جهانشاه دست منو گرفت ؛ تا اونجا
رو ترک کنیم ! بهش گفتم :..." جهان ؛ این شانس بزرگیه ؛ به خاطر من از دستش
نده !" ولی اون گفت : ..." مهم نیست ، شرط من همونه که گفتم !"
هنوز از در اتاق مارلین خارج نشده بودیم که مارلین از پشت سرمون به آلمانی گفت :
..." باشه قبول ؛ در هر صورت ما برای ارتباطمون ، نیاز به یک مترجم داریم
!" و ما از اون روز ، به استخدام مارلین در اومدیم . طرح های خارق العاده
جهانشاه ، به زودی باعث سود سرشاری شد برای گالری مارلین . و ما خیلی زود وضعیت
مناسبی یافتیم . آپارتمان کوچکی رو گرفتیم و به اتفاق زندگی مشترکی رو شروع کردیم
. هر روزی که می گذشت ، جاپامون تو گالری مارلین محکمتر می شد . همونجا بود که با
احسان و آژدا هم آشنا شدیم . همون پیکرتراش ترک ، که اونهم یکی دیگه از کشف های
مارلین بود . دوستی من و مارلین هر روز عمیق تر می شد . شاید به این خاطر ، که
هردو هم سن و سال بودیم و خیلی از وقتمونو هم به خاطر مسائل کاری باهم می گذروندیم
. بهار امسال بود که مارلین ، از من خواست که به همراهش در یکی از میهمانیها شرکت
کنم . من هم بی هیچ اعتراضی پذیرفتم . این میهمانی در حقیقت بیشتر شبیه یک گرد هم
آیی بود تا یک میهمانی ساده ! این گرد همایی اکثرا به خاطر پرده برداری از پیکره
"ایزس" یا بیوه ، بود ، که پیکر تراش ترک ، اونو در کمال استادی و مهارت
از سنگ مرمر کرم قهوه ای تراشیده بود .
پیکره آنچنان مورد
تشویق و تقدیس ، حضار قرار گرفته بود ، که اشک بر چشمان اکثرشان جاری شد و
خیلیهاشون هم از خود بیخود شدند ! در مقابل چشمان بهت زده من ، شخصیتهای بسیاری که
بعضا هم برای خودشون اسم و رسمی بودند ، به نوبت اومدن و در مقابل ، پیکره زانو
زدند و صورت به خاک آلودند . طوری که من دیگه طاقت نیاوردم و از مارلین پرسیدم :
..." اینا دارن چیکار می کنن !؟" و مارلین که خودش هم تحت تاثیر شدید
محیط قرار گرفته بود و اشک چشمانش داشت برق می زد ، آرام در گوشم گفت : ..."
ایزس " بیوه مقدسی است که ما ماسونها ، فرزندان اونیم !" و وقتی تعجبم
را دید ؛ دوباره آرام ادامه داد : ..." حالا بعدا بهت می گم !" و محو
تماشای مراسم شد ، موسیقی ملایم و چهره های مبهوت و محزون میهمانان و نورپردازی
خاص محیط و مهم تر از همه پیکره "ایزس" ، که بی رودرباسی ، داشت مورد
پرستش قرار می گرفت ، باعث شد که فکر کنم ، یا دارم خواب می بینم و یا اینکه این
صحنه ای از برداشت یه فیلم تاریخیه ! مهمونا ، به صورت زن و شوهر ، بیشتر ؛ به
نوبت جلو میومدند و مقابل پیکره زانو می زدند و با اشک و حزنی که در صورت داشتند ،
صورت به خاک می مالیدند ! بعدها بیشتر اون کسانی که تو میهمونی اون شب بودند رو
بارها و بارها تو گالری مارلین هم دیدم . گالری مارلین در حقیقت شعبه ای بود از
"لژ فراماسونری "! مارلین ازم
خواست که عضویت تشکیلات رو بپذیرم و من هم بی هیچ اعتراضی پذیرفتم . نه من ، که
جهانشاه هم ، با پیشنهاد من به عضویت گروه در اومد ! ما با شرکت در جلسات تئوریک و
دیدن فیلمهای آموزشی ای که از طرف مارلین در اختیارمون بود ، با اهداف ، تشکیلات
آشنا می شدیم . اونا در حقیقت داشتند ، سودای یک حکومت جهانی رو توسرشون ، پرورش
می دادند . و برای رسیدن به این هدف هم ، از انجام هیچ ترفندی ابایی نداشتند .
مارلین ترتیبی داد که بعدها ، آموزش های
نظامی و تهاجمی و ترور رو هم ، توسط بعضی از اساتید حرفه ای دیدیم . برای من بیشتر
حالت تفریح داشت ؛ و هیچوقت فکر نمی کردم که روزی نیاز به استفاده از این آموزه ها
باشه ؛ ولی جهان خیلی جدی گرفته بود ؛ شب و روزش شده بود ، تحقیق و مطالعات آموزه
های تئوریک و عملی تشکیلات ! تا اینکه
پاییز امسال ، مارلین گفت ، که میخواد یه گالری تو تهرون بذاره ! و منو هم به
عنوان مدیرش انتخاب کرده ! و وقتی پرسیدم : ..." حالا چرا من !؟" بهم
گفت : ..." تو تنها کسی هستی که تو تمام این یکسال گذشته با من بودی ، و به
تمام خم و چم کارا واردی ! کی بهتر از تو !" من اولش کمی تردید داشتم ، ولی
وقتی تشویق و ترغیب جهان هم پشتش بود ، دیگه شک و دودلی رو ریختم دور و قبول کردم
. با اومدن من به تهرون و شروع کارم تو گالری ؛ که انصافا چیزی کمتر از گالری
مارلین تو آلمان ، نداشت که، هیچ ! تو بعضی موارد ، مفصل تر هم بود ! شنیدم که
جهان هم برای انجام ماموریتی ، تو خارج از آلمان ، روونه شده ! ولی هر چی اصرار
کردم به مادلین که بدونم کجا رفته !؟ چیزی بهم نگفت ، همه بهانش هم این بود که :
..." ماموریت جهان ، یه کار خیلی مهمه که از طرف سران تشکیلات به او سپرده
شده ، که حتی خود مارلین هم چیز زیادی از اون نمیدونه !؟" و این منو حسابی
نگرانم می کرد ! از طرفی چاره ای هم نبود . از هر دری وارد شدم که شاید خبری بگیرم
از جهان ، متاسفانه بی فایده بود ! یکی دو هفته ای از اقامتم تو تهرون و گالری نمی
گذشت ، که شنیدم ، احسان و آژدا هم برای نمایش آثار "پنج پیکر" احسان ،
به ایرون اومدن ! یکی دوز بعد هم ، که مارلین بهم زنگ زد که یکیو بفرست ، پنج پیکر
رو از گالری هنر بخره و بیاره به گالری ! من که از این کار مارلین کاملا حیرت زده
بودم ، با تعجب پرسیدم : ..." یعنی میگین ما خودمون ، این پنج پیکرو بخریم و
بیاریم تو گالری بذاریم که چی بشه !؟" مارلین با عصبانیت گفت : ..." تو
به این کاراش کاری نداشته باش ، کاری که بهت میگم بکن !" من هم کاری رو کردم
که مارلین گفته بود . اما ، مجسمه ها هیچ وقت به گالری نرسید . و این که باعث
نگرانی من شده بود ، با مارلین تماس گرفتم و موضوع رو بهش گفتم و ازش اجازه خواستم
که با پلیس تماس بگیرم . ولی مارلین با خوشرویی تمام گفت : ..." نگران نباش ،
من دستور دادم ، مجسمه ها رو منقلشون کنن به آلمان !" و وقتی دلیلش رو پرسیدم
، گفت : ..." ارزش اون مجسمه ها خیلی بالاتر از اون بود که تو گالری هنر داشت
ارائه می شد ؛ واسه همین من همش نگران بودم که نکنه یه وقت ، یکی اونا رو بخره و
دست مارو بذاره تو پوست گردو ، حالا دیگه خیالم راحت شد ؛ ولی تو کاری کن که همه
فکر کنن ، واقعا مجسمه ها رو دزد برده ! ولی پای پلیس وسط نیاد !" با شناختی
که از مارلین داشتم ، از این کارا زیاد می کرد و خیلی هم جای تعجب نداشت . تا
اینکه اون خبرنگار ، اون دختر جوون باهام تماس گرفت و راجع به اون مجسمه ها باهام
حرف زد . من قبل از ملاقات با او ، اول با مارلین تماس گرفتم و کسب تکلیف کردم .
مارلین گفت : ..." باهاش صحبت کن ، ببین چی میدونه !؟" با اینکه صحبت با
اون دختر ، هیچ چیز غریبی نداشت ، از همون موقع دلم شور افتاد . و دوباره با
مارلین تماس گرفتم و گیر دادم که موضوع این مجسمه ها چیه !؟ مارلین که دید دست
بردار نیستم ، گفت : ..." بسیار خوب ، آژدا رو می فرستم اونجا باهات صحبت کنه
، فقط حواست باشه ، سالومه ؛ بدون هماهنگی با من هیچ کاری نمی کنی ها ...!"
صحبت با مارلین نه تنها از دلشوره ام کم نکرد ، که بیشتر هم کرد . تا شب که آژدا
آمد ، هزار بار مردم و زنده شدم .
شاید تو این یکی
دو هفته هیچ چیزی به اندازه دیدن آژدا خوشحالم نکرده بود . آنقدر که گرم در آغوشش
گرفتم و به اتاق خودم بردم و گرم ازش پذیرایی کردم و پرسیدم :
..." خوب بگو
ببینم دختر ، اینجا چه خبره !؟ احسان کجاست ؟ از جهان خبری داری !؟" آژدا با
این همه پرسشهای پشت سر هم من ، ابرویی در هم کشید و گفت :
..." اوه ...
چه خبرته !؟ یکی یکی ! تو که اینقدر عجول نبودی !؟
..." واقعیتش
، این پنهون کاریهای مارلین ، دیگه داره باعث نگرانیم میشه ، بالاخره میخوای بگی
موضوع چیه یا نه !؟"
..." خوب
معلومه ، واسه همین هم اینجام !" و برام تعریف کرد که : ..." از قرار
معلوم ، تو شاخه ای از تشکیلات ، انحرافی اتفاق افتاده ، که میتونه تمام اهداف
عالیه سازمانو تحت الشعاع قرار بده ؛ واسه همین هم ، تشکیلات تصمیم به حذف و ترور
بعضی از سران این فتنه و انحراف گرفته . که این ماموریت هم با مدیریت دفتر کلن و
عوامل اجرایی احسان و آژدا در حال انجامه !" حتی آژدا بهم گفت که : ..."
ما با استفاده از دو نفر از بهترین افرادمون ، یکی از اونا رو همراه با همسرش ، به
جهنم فرستادیم !" هر چی اصرار کردم که هویتشونو رو فاش کنه ، طفره رفت و گفت
: ..." ببین سالومه جون ؛ خودت که بهتر میدونی ؛ تو اینجور موارد هر چی کمتر
بدونی ، راحت تری !" و وقتی از جهان پرسیدم ؛ گفت : ..." جهان ، مغز
متفکر این عملیاته ! عجیبه که تو اینقدر بیخبری !؟" و وقتی پرسیدم :
..." تو میدونی اون الآن کجاست !؟" گفت : ..." نه دقیقا ؛ ولی
مطمئنا همین نزدیکیها !" و بعد برای دلجویی من که بی اختیار چند قطره اشکی هم
از چشمانم جاری شده بود ، با خنده موذیانه ای گفت : ..." اصلا بهت نمیاد
اینقدر نازک نارنجی باشی ، سالومومه جون ؛ من همیشه فکر می کردم ، بعد مارلین ،
ژنرال گروه تو باشی ! چته تو !؟" حرفهای آژدا کمی باعث خجالتم شد و دوباره
سعی کردم به خودم مسلط شوم و خیلی محکم و قوی گفتم : ..." تنها چیزی که باعث
رنجش من شده ، این پنهون کاری مارلینه !" آژدا لبخندی زد و گفت : ..."
بهتر ؛ فکر کردی که چی ؛ حلوا خیر می کنن !؟" که بی اختیار هر دو از ته دل
زدیم زیر خنده ! آژدا ، از اون روز به بعد
، ارتباط تنگاتنگی باهام داشت ، روزی یکی دو مرتبه رو باهم ارتباط داشتیم ، ولی هر
وقت که راجع به جهانشاه ازش می پرسیدم ، می گفت : ..." مطمئن باش به وقتش ،
خودش باهات تماس میگیره !" تا اینکه یه روز آژدا ازم خواست که یکی از
محافظینمو ، به نام "سعید ترکشدوز" ، بفرستم پیشش واسه یه ماموریت دیگه
! من که دیگه حسابی کلافه شده بودم ، طفره رفتم و گفتم : ..." کی اینو ازم
میخواد !؟" آژدا با تعجب گفت : ..." خوب معلومه دیگه مارلین !"
پرسیدم : ..." پس چرا خودش بهم زنگ نزده !؟" آژدا دوباره با حیرت گفت :
..." تو چته سالومه !؟ مگه فرقی هم می کنه !؟" گفتم : ..." خوب
معلومه ! غریبه تونم فقط منم دیگه ! بگو خودش باهام تماس بگیره !" با اینکه
میدونستم آزردن آژدا و در افتادن با مارلین اصلا به نفعم نیست ، ولی تموم این بازی
رو در آوردم تا بلکه به جهان برسم ؛ و بفهمم که اون کجای این کاره ! اتفاقا ،
ترفندم ، جواب داد . و برخلاف تصور من که منتظر تماس مارلین بودم ، خود جهان باهام
تماس گرفت ؛ با شنیدن صدای جهان ، بی اغراق بگم ؛ انگار دنیا رو بهم دادن ! نمی
دونم چرا ، تو این مهلکه ، فقط به اون اعتماد داشتم :
..." سلام
سالومه جان ."
..." سلام
جهان ؛ تو معلومه کجایی بی معرفت !" صدای آرام و دلنشین جهان با خنده ای که
اعتماد به نفسش را بیشتر نشان می داد ، کمی از دلهره ام کاست :
..." می
خواستی با من حرف بزنی !؟ خوب بگو من می شنوم !"
..." عین
غریبه ها حرف می زنی ! تو هم منو لایق این بازیتون نمی دونی !؟"
..." این
حرفا چیه می زنی !؟ تو باارزش ترین چیزی هستی که برام باقی مونده ؛ واسه همین هم
نمیخوام که کوچکترین تلنگری بهت بخوره ؛ این قضیه که تموم بشه ، باهم میریم ، یه
گوشه دنیا و خودمون گم و گور میکنیم ، از عالم و آدم ! تو چی فکر کردی دختر
!؟" جهان خوب ، نقطه ضعف منو می شناخت ؛ واسه همین هم انگشت گذاشت همونجا !
..." تو الآن
کجایی !؟ چرا خودتو ازم قایم می کنی !؟ مگه غریبه تون فقط منم !؟"
..." بازم که
رفتی اول خط !؟ من همین دور و برام ؛ مطمئن باش هر اتفاقی هم که بیفته ، من و تو
باهمیم ! فقط این بازی قاعده و قانون خودشو داره ! تو هر چی آژدا گفت ؛ گوش کن !
اگه منو قبول داری !؟"
با این حرف جهان ؛
انگار لبهامو به هم دوختن ! دیگه حرفی برای گفتن نداشتم ، جز اینکه بگم چشم و گوش
به زنگ اوامر آژدا خانم باشم ! من بعدها فهمیدم که محافظی رو که آژدا خواسته بود
برای چی بوده ! ترور یکی دیگه از عوامل انحراف و بعد هم کشتن ضاربش تو زندون !
البته موضوع به همین جا ختم نشد ، چون از قرار معلوم هنوز هم چند نفری بودند که
باید کشته می شدند . تا اونجایی که من میدونم ، یکی دیگه از سران فتنه رو هم ،
عوامل احسان تو یه تصادف ساختگی از بین بردن ! تا اینکه دوباره سر و کله این دختره
سمج خبرنگار ، پیداش شد ! منتها این بار ، برای احسان شاخ شده بود ؛ که اونا هم بی
هیچ ملاحظه ای سرشو کردن زیر آب ! یک دو روز قبل فرارمون بود که احسان و آژدا
اومدن به گالری و بهم گفتن که متاسفانه اینجا بد جوری تحت نظره ؛ و ازم خواستن که
باتفاقشون با چند تا از بچه های دیگه از راه مخفی ، ویلا رو ترک کنیم ! خوب منم بی
هیچ تردیدی پذیرفتم ! راستش هر چه زودتر از اون جهنم خلاص می شدم ، راحت تر بودم .
ما شبونه از راه مخفی ای که به یکی از خیابونای اطراف ویلا ختم میشد ؛ ویلا رو ترک
کردیم و با لندکروزی که از قبل تدارک دیده بودیم از اونجا دور شدیم . با هماهنگی
های قبلی که شده بود ، از کشور خارج شدیم ، ولی برای خروج از ترکیه همونطور که
خودتون هم میدونید پلیس اینترپل منو شناسایی و دستگیر کرد و بعد مدتی هم تحویل شما
داد .
به اینجا که رسید
، ساکت شد . سرش را پایین انداخت و نفس راحتی کشید . قاضی نگاهی به پرونده کرد و
سر به طرف او چرخاند و گفت :
..." شما در
اعترافاتتون اشاره ای داشتین به استخدام فردی به نام "جهانگیر سلحشور" ؛
ممکنه بفرمائین به چه منظوری این کار رو کردین !؟"
..." یه هفته
ده روز قبل از اینکه اوضاع ، اینجور به هم بریزه ، آژدا اومد پیشم و در حالیکه
عکسی از سلحشور رو ، نشونم می داد ، گفت : ..." ما بایستی این قولتشنو اجیرش
کنیم واسه اجرای یه نقش ؛ که اونم دست تو رو می بوسه ، سالومه جون !" من در
حالیکه با تعجب به عکس نگاه می کردم ، با حیرت پرسیدم : ..." این آدم یه
جورایی شبیه جهانشاه نیست !؟" و آژدا در حالیکه پوزخندی هم به لب داشت ، گفت
: ..." چرا دیگه ، واسه همین هم میخوایم که نقش بدل جهانشاه رو بازی کنه !
" و قبل از اینکه من بخوام پرسش دیگری بکنم ، با عجله ادامه داد : ..."
البته خودش اصلا نباید بویی ببره !" و در جواب پرسش من که : ..." خوب چه
جوری !؟" گفت : ..." خیلی ساده است ، این آقا از اون عشق فیلماست ، فقط
کافیه بهش بگیم ، شما استخدام میشی برا ایفای یه نقش ، اونم تو ترکیه !"
پرسیدم : ..." خوب بعدش !؟" اونم گفت : ..." هیچی دیگه ، ایشون که
تشریف بردن ترکیه ، سازمان با امکاناتی که داره ، کاری میکنه که پلیس ، اونو به
جای جهانشاه دستگیر کنه ! با دستگیری اون برا مدت کوتاهی هم که شده ، عکس و مشخصات
جهانشاه ، از کامپیوتر پلیس بیرون میاد . و فرصتی ایجاد میشه تا جهانشاه به راحتی
از کشور خارج بشه !" که همین هم شد !
قاضی دوباره
پرونده را ورقی زد و پرسید :
..." جهانشاه
برای چی میخواست ، از کشور خارج شه !؟ مگه تحت تعقیب بود !؟"
..." من
بعدها فهمیدم که جهانشاه ، مدتی رو با یه هویت دیگه ای تو کشور بوده ، که مجبور
میشه یه هویی غیبش بزنه ! و پلیس هم بیشتر به عنوان یه مظنون و گمشده دنبالش بوده
؛ نه فرمانده عملیات قتلهای زنجیره ای ! در واقع دونفر از سران فتنه انحراف تونسته
بودن ، قسر در برن که جهانشاه تصمیم داشته ، خودش حسابشون برسه ؛ واسه همین هم ،
باید از کشور خارج می شد .
..." خوب
موفق شد !؟"
..." موفق که
شد ؛ البته تموم اینا مواردی بود که بعدها ؛ که من و آژدا تو ترکیه سفیر و سرگردون
، منتظر مقدمات سفرمون به آلمان بودیم ، از این و اون می شنیدم !"
..." از این
و اون !؟"
..." بیشتر
از آژدا ؛ آخه یکسره اون بود که با آلمان در تماس بود !"
..." گفتین سر
آژدا چی اومد !؟"
..." من نمی
دونم ، یعنی فکر می کردم ، که اون هم مثل من دستگیر شده ! تا اینکه بعدا بازجوها
بهم گفتن که اون و احسان تونستن فرار کنن و منو جلو بندازن تا قربونی تمام دسیسه
هاشون بشم ! "
قاضی ، نگاهی به
حضار کرد و با اندکی تامل ؛ و با خشم پنهانی که به وضوح در لحن صدایش موج می زد ،
پرسید :
..." راجع به
جسد اون دختر ؛ بیگناه چی دارین که بگین !؟ اون که حداقل تا بیست و چهار ساعت قبل
از متواری شدن شما از اون ویلا ، تو یکی
از انبارهای متروکه اونجا ، با دست و پا و دهن بسته ، محبوس بود ! میدونین ، وقتی پیداش
کردن ، تمام خون بدنش یخ زده بود !؟ اون فقط بیست و سه سالش بود !
سالومه هراتی ، یا
همان خانم جهانشاه ، به زحمت بغض گلویش را فرو برد ، و با صدایی که غمی سنگین و
ترسی عمیق ، آشکارا در آن نهفته بود ، گفت :
..." من که
به تمام بازجوهاتون هم گفتم ... ؛ خدا شاهده ، من اصلا از وجود اون دختر ،
کوچکترین اطلاعی نداشتم . من قبول دارم که رذالت و پستی تمام سلولهای بدنمو ،
مسموم کرده ! ولی خدا بسر شاهده که دستم به خون هیچ آدمیزادی آلوده نشده ! من فقط
یه قربونی بودم ؛ مثل خیلی های دیگه ! "
دیگر بغض امانش
نداد و گلوگیرش شد و راه حرفش را بست ؛ زانوانش سست شد و در جایگاهش به زمین غلطید
. طوری که دونفر از مراقبین زن پلیس به طرفش شتاب برداشتند و زیر بغلش را گرفتند و
با اشاره قاضی به بیرون از دادگاه هدایتش کردند . لحظه ای کوتاه که چادر از سرش
افتاد ، نوشین چشمش به چهره متهمه افتاد ، که خیلی بیشتر از چهل و چهارسالی که در
پرونده اش بود بهش می خورد ...!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر