عامل
سوم

..." معذرت
میخوام قربان ؛ خانم خرسندی پشت خطن ؛ صبح تا حالا ، دو سه باری سراغتونو گرفتن
..."
..." وصلش کن
" بی حوصلگی سردبیر باعث شد که منشی بی هیچ حرف و حدیثی ، ارتباط بدهد !
..." سلام
قربان ؛ چند لحظه وقت دارین !؟"
بهروز که هنوز داشت وسایلش را روی میز جابجا میکرد ، گفت :
..." چیزی
شده !؟"
..." چیزی
هست که حتما باید ببینین !"
..." بیا
بالا " و گوشی را قطع کرد و فرصتی شد تا کتش را از گل جالباسی آویزان کند ،
هنوز پشت میزش ننشسته بود که تلنگر انگشت ارمغان بر در اتاقش ، نظرش را جلب کرد و
با تعجب از اینکه چطور با این سرعت ، ارمغان خودش را به طبقه پنجم رسانده بود ،
گفت :
..."
بفرمائین !" و در که باز شد ، با لبخندی که نشان از شوخ طبعیش بود ادامه داد
:
..." شما پشت
در ، داشتی پاس می دادی !؟" ارمغان
لحظه ای جا خورد ؛ ولی خیلی زود متوجه شوخی سردبیر شد و لبخندی که کمی هم شرم و
خجالت را به همراه داشت زد و دیسکت فایلی را که در دست داشت به طرف سردبیر دراز
کرد و گفت :
..." بهتره
اینو ببینین !" بهروز که تازه لب
تابش را روشن کرده بود ، CD را گرفت و در
حالیکه در لب تابش جا میداد پرسید :
..." خوب این
چی هست !؟" تا CD باز شود ، ارمغان گفت :
..." این
فایلو ، دکتر نادری توسط یکی از دوستانش برام فرستاده !"
فایل که باز شد ،
بهروز ابتدا نگاهی گذرا به تمامی فایل انداخت و سپس ، ترجمه متن را خواند و عکسها
را نگاهی انداخت . و در حالیکه به وضوح چشمانش از تعجب گرد شده بود . نگاهی به عکس
بزرگ قاتل دکتر شریعت روی روزنامه مردم انداخت و نگاهی هم به صفحه مانیتور لب تابش
و گفت :
..." یکی از
اینا که ، همین قاتل شریعته !؟"
ارمغان که تا آن موقع ساکت ، مقابل میز سردبیر ایستاده بود ، گفت :
..." اون دو
تای دیگه چی !؟ به نظرتون آشنا نمیان !؟"
بهروز نگاه دقیق تری به عکسها انداخت و ته ذهنش ، عکسها را با کسانی که می
شناخت ، تطبیق داد . عکسها کاملا آشنا بودند ، اما یادآوری و تطبیقشان ، در آن
لحظه کمی مشکل بود . بهروز سر بلند کرد و تازه متوجه شد که ارمغان از همان موقع
سرپا ایستاده ! و با صمیمیت بیشتری گفت :
..." چرا نمی
شینی !؟" ارمغان با لبخندی مهربان
تشکری کرد و در حال نشستن بود که بهروز ادامه داد :
..." گفتی
این CD چه جوری به دستت رسیده !؟
..." حقیقتش
قربان ؛ این فایلو همین چند دقیقه پیش ، یکی از شاگردان دکتر نادری برام میل کرد .
ولی اینطور که می گفت ؛ از قرار ، دکتر نادری همون شب تصادف ، میخواسته این فایلو
به من برسونه ؛ که موفق نشده با من تماسی بگیره ! واسه همین هم ، میل می کنه واسه
همین خانم . ایشون هم دیشب که ایمیلاشا چک میکنه ، متوجه این فایل میشه و امروز
صبح هم برا من می فرسته !"
بهروز با اینکه
ظاهرا داشت به حرفهای ارمغان گوش می داد ، ولی ته ذهنش ، به دنبال شناخت چهره هایی
بود ، که گاها آنقدر اشنا می زدند که ترس به دلش می افتاد . بی اختیار گوشی را
برداشت ؛ به منشی بگوید که نوشین را بگیرد . ولی قبل از او منشی پیش دستی کرد و
گفت :
..." قربان ؛
آقای مرآت اینجان ، میخوان شما رو ببینن !"
..." بگو
بیاد تو ؛ .. در ضمن ؛ خانم صارمی رو هم بگیر ، وصل کن به من !"
مرآت که داخل شد ،
با دیدن ارمغان سلامی به او هم کرد و با تعارف سردبیر مقابل میزش نشست و در ضمن
اینکه گزارشش را روی میز سردبیر می گذاشت ، گفت :
..." اگه
میشد ، تو همین شماره بذاریم ، بیات نمی شد !" بهروز در حالیکه نگاهی گذرا به گزارش می انداخت
، روزنامه مردم را که روی میزش بود ، نشان مرآت داد و گفت :
..." همین
الآن هم بیات شده ؛ با اینحال بده معاون بفرسته برای چاپ !" و گزارش را که زیرش را پاراف کرده بود ؛ دست
مرآت داد . مرآت گزارش را گرفت و بلند شد که برود ، مکثی کرد و گفت :
..." راستی ،
یه چیز دیگه هم هست که باید بهتون می گفتم !" بهروز نگاهش را از لب تابش گرفت و کشدار گفت :
..." دیگه
چیه !؟" مرآت پوشه ای را که دستش
بود ، روی میز سردبیر گذاشت و گفت :
..." پریروزی
، این عکسو سروان آبتین بهم داد ، برای شناسایی ! خیلی اصرار داشت که سری بمونه ،
می گفت : احتمالا قاتل دکتر هدایت و همسرشه!"
بهروز نگاهی به
عکس کرد و با یکی از عکسهایی که در لب تابش بود مطابقت داد و گفت :
..." این یکی
رو که باید بدی نون خشکی !؟" و در
حالی که چهره حیرت زده مرآت را می نگریست ، گفت :
..." بیا
خودت ببین !" مرات ، با تعجب به پشت میز بهروز رفت و درحالیکه چیزی نمانده
بود از تعجب پس بیفتد ، با دیدن عکس "جهانگیر سلحشور" در صفحه لب تاب
سردبیر گفت :
..." این
کدوم سایته !؟" بهروز نگاه عاقل
اندر سفیهی به مرآت کرد و گفت :
..." تا تو
باشی که تو این مجله پنهان کاری نکنی ! برو به کارت برس !" مرآت شرمنده و سرافکنده داشت از اتاق بیرون می
رفت ، که تلفن داخلی بهروز زنگ خورد و منشی گفت که خانم صارمی پشت خط است .
..." صبح
بخیر خانم وکیل ، مزاحمتون که نشدیم !"
..." کسی
پیشته که اینجوری لفظ قلم حرف میزنی !؟"
..." خانم
خرسندی اینجان ؛ موضوعی هست که هر چه زودتر بایستی شما هم در جریانش قرار بگیرین
!"
ارمغان با حس
زنانه اش ، خوب می دانست که ، آن همه لفظ قلم صحبت کردن سردبیر با خانم صارمی به
خاطر حضور اوست ؛ برای همین هم ، از جا بلند شد و آرام گفت :
..." با
اجازه تون من مرخص میشم ؛ کارم داشتین ، پایینم ." و بی اینکه منتظر پاسخی
باشد از اتاق بهروز خارج شد .
..." باشه
قبل از ظهری یه سری بهت میزنم ، دفتری دیگه !؟
بهروز که با رفتن
ارمغان و مرآت ، راحت تر شده بود ، گفت :
..." موضوع
خیلی مهمه ؛ اگه میتونی زودتر بیا ."
..." بذار
ببینم چیکار میتونم بکنم ؛" و با کمی
تامل ادامه داد : ..." باشه ، سعیمو میکنم ؛ فقط خیلی معطل نشم ها
..."
با آمدن نوشین ؛
انگار که خیالش آسوده تر شده باشد ، نفس راحتی کشید و نوشین را به پشت میزش دعوت
کرد و خود به کناری کشید . نوشین با دیدن پیغام دکتر نادری ؛ آنقدری متعجب نشد که
بهروز توقع داشت ! برای همین هم ، بهروز که بالا سر نوشین ، که تمام حواسش به صفحه
مانیتور لب تابش بود ؛ ایستاده بود ، پرسید :
..." خوب
نظرت چیه !؟" نوشین نگاهش را از لب
تاب گرفت و به چشمان بهروز خیره شد و پرسید :
..." این
اطلاعات چه جوری دست سایه رسیده !؟"
بهروز شانه ای
بالا انداخت و قبل از اینکه حرفی بزند ، نوشین ادامه داد :
..." البته ،
حدس میزنم که فرستادن این اطلاعات کار کی باشه !"
بهروز که حیرتش هم
بیشتر شده بود ؛ با تعجب پرسید :
..." کار کی
!؟"
..." دکتر
نائینی و همسرش ! " و بعد عکسهایی را که در فایل بود ، یکی یکی زوم کرد و گفت
:
..." جهانگیر
سلحشور !... این یه عکس بازسازی شده است که احتمالا ، توسط خود سازمان تکثیر شده !
چرا که دیگه تاریخ مصرف این آدم تموم شده ؛ و با انتشار این عکس ، این آدم عملا یه
عنصر بی خاصیتیه ؛ که یا باید تا آخر عمر، خودشو یه گوشه ای از دنیا گم و گور کنه
، یا اینکه به دست یکی مثل خودش ، کشته بشته ! انتشار عکس قاتل دکتر شریعت هم ، با
توجه به دستگیریش چیز عجیبی نیست ! تنها چیزی که سر در نمیارم ، اینه که ، چطور
عکس عامل سومشون رو انتشار کردن !؟"
بهروز ، با تمام
هوش سرشاری که داشت ، کاملا مات و مبهوت مانده بود ! با تعجبی که به وضوح داشت از
عمق چشمانش بیرون می زد ، گفت :
..." تو همه
اینا رو می دونستی !؟" نوشین روی
صندلی گردانی که نشسته بود ، چرخی زد و رو به بهروز با نگاه پیروزمندانه ای ،گفت :
..." تمام
این اطلاعات رو دیشب از دفتر لندن ، برای منم ایمیل کرده بودند ! تنها چیز تازه ای
که تو این فایل بود ، عکس عامل سومه ! یه عکس بازسازی شده ، بدون نام و بدون
مشخصات ! "
بهروز نگاه دقیق
تری به عکس اولی انداخت و با اکراه و تردید گفت :
..." عجیبه
که چقدر این چهره به نظرم آشناست ! "
نوشین با نگاه
معنی داری که تعجبی هم همراه داشت ، گفت :
..." جدا ؛
تو هم فکر میکنی که این آدم شبیه مصطفاست !؟ "
بهروز که تا آن
موقع ، تنها کسی که ، اصلا فکر نکرده بود ، مصطفی بود ، به یکباره بند دلش پاره شد
و این بار با دقت بیشتری در چهره بازسازی شده روی صفحه مانیتور خیره شد ! و با
اینکه به هیچ عنوان نمی شد که منکر شباهتش با مصطفی شد ؛ شرارتی که در چشمان چهره
آن تروریست موج میزد ، با معصومیتی که چشمان مصطفی داشت ؛ اصلا قابل قیاس نبود !
برای همین هم سر بلند کرد و گفت :
..." تو این
موجود وحشتناک رو با مصطفی یکی می کنی !؟"
لحن عصبانی بهروز
، باعث شد که نوشین ، با آرامش بیشتری گفت :
..." این نظر
من نیست ؛ خودت هم اینو خوب میدونی ! ولی منکر شباهتشون هم که نمیشه شد ؛ میشه
!؟"
بهروز که از ناراحتی و عصبانیت خود ، کاملا
خجالت زده شده بود ؛ با شرمندگی گفت :
..." معذرت
میخوام ؛ یه لحظه خودمم نفهمیدم که چی شد !؟"
..." مهم
نیست !" و در حالیکه از جابلند می شد که برود ، ادامه داد :
..." من دیگه
باید برم ، تو کاری با من نداری !؟" بهروز که دلخوری را در لحن نوشین حس می
کرد ، دوباره پرسید :
..." دلخور
که نشدی ؛ ها !؟" و نوشین هم که
پالتوی پشمینش را داشت مرتب میکرد ، که کمی چروک شده بود ، گفت :
..." دلخور
واسه چی !؟ من برم که برسم به دادگاه !" و ساعتش را نگاهی انداخت و ادامه داد
:
..." اوه
..اوه ..اوه ! برم که دیرم شد !" و درحالیکه از در اتاق بهروز خارج می شد ،
گفت :
..." کارم که
تموم شد بهت زنگ میزنم ."
وقتی به هوش
آمد که دست و پایش طناب پیچ بود و تمام بدنش کوفته و خسته ، بدتر از همه چسب پهنی
بود که درست مثل جوال دوز ؛ لبهایش را محکم به هم دوخته بود . هنوز سرگیجه داشت و
چشمانش دو دو می زد . شاید به خاطر آن دستمال آغشته به داروی بیهوشی بود که ناغافل
، یک نفر از پشت ، روی بینی و دهانش فشرد . به خاطر تاریکی و ظلمتی که تمامی
اطرافش را گرفته بود ، تشخیص این که کجاست ، تقریبا برایش غیرممکن بود . تا به
خودش آمد ، یک آن چیزی نمانده بود از ترس غالب تهی کند ! سعی کرد ، کمی خوددار
باشد ، و بفهمد که چه بلایی به سرش آمده ! از همان آخر شب دیشب که علی لواسانی
"دوست سینا" با او تماس گرفت و گفت که ؛ برای فردا صبح قرار ملاقاتی را
برایش با احسان تدارک دیده ! بی اختیار دلشوره ای گرفت که نگو و نپرس ! ولی با
اینحال هی به خودش دلداری داد که : " نه بابا چیزی که نیست ؛ این یه فرصت
طلائیه که ، بهیچ وجه ، نباید از دستش بدم !" از هیجان ملاقات با احسان ، تا
سپیده صبح ،خواب به چشمش نیامد ! صبح علی الطلوع ، زودتر از هر روز بیدار شد و کلی
به خودش رسید . با آژانس محلشان تماسی گرفت و یک اتوموبیل خواست . تمام راه را با
خودش کلنجار رفت و تمرین کرد ، که به محض مواجهه با احسان ، چه بگوید و چه بکند !
هنوز سرو صبحانه تمام نشده بود که به هتل رسید . و مستقیم سراغ کانتر رزرو رفت و
با علی لواسانی ، سلام وعلیکی کرد و سراغ احسان را گرفت ! علی که کار زیادی هم
ریخته بود روی سرش ؛ جوابی داد و گفت :
..." تو
رستوران ؛ دارن صبحونشونو میخورن ، میخواین یه چند دقیقه ای رو، تو لابی منتظر
باشین تا خبرشون کنم ."
لیدا که دل توی
دلش نبود تا هر چه زودتر ، احسان را ملاقات کند ، با لبخند رضایتبخشی پرسید :
..." تنهاست
!؟" و علی که حس حسادت لیدا را به
خوبی از لحن و رفتارش ، حس می کرد ، برای اینکه خیالش را راحت کند ، گفت :
..." آره
تنهاست ، از دیروز ظهر که همسرشون از هتل
خارج شده هنوز برنگشته !"
لیدا که خیالش
راحت شد ، به طرف مبلمان نیم ستی که ، در گوشه ای از لابی هتل ؛ چشم انداز سد لار
را داشت ، رفت . و روی یکی از مبلها ولو شد. با اشاره علی ، یکی از خدمتکاران هتل
، با فاصله زمانی اندکی ، فنجان قهوه ای را با ظرف بلورین شکری برایش آورد و روی
میز عسلی روبرویش گذاشت . لیدا ، تشکری کرد و در تماشای دریاچه سبز پشت سد ، خیره
شد و دوباره در اندیشه های عمیق خود غرق شد . از همان روز اولی که احسان را دید ،
بی اینکه بخواهد ، مهرش به دلش نشست . ابتدا خیلی جدی نگرفت ! ولی هر روزی که می
گذشت ، این احساس ، در وجودش بیشتر ریشه می دواند ! بارها با خودش کلنجار رفت ، تا این عشق بی
سرانجاام را در دلش لگام زند ، ولی هر چه بیشتر سعی می کرد کمتر موفق می شد ! لیدا
، ناگفته از علاقه سینا به خودش خبردار بود ، این اواخر حتی ،که از دیدن دوباره
احسان ، تقریبا مایوس شده بود ، به سینا ، بیشتر روی خوش نشان می داد ؛ ولی ، با
دیدن دوباره احسان ، دوباره اختیار از دست داد و نتوانست که دل افسار گسیخته اش را
مهار بزند . این که چقدر ، غرق افکار خود در تماشای دریاچه سد لار ، مات و مبهوت
بود ؛ خودش هم نمی دانست . که به یکباره صدای علی ، به خودش آورد :
..." خانم
دانشور ؛ آقای ایمانی ، اتاقشون منتظر شمان !" لیدا تاملی کرد و با تعجبی آشکارا پرسید :
..." اتاقشون
!؟ نمی تونستن بیان همینجا !؟" علی
شانه ای بالا انداخت و با بی تفاوتی گفت :
..." چی بگم
والله ؛ اینجور گفتن !"
لحظه ای شک و
تردید تمام وجود لیدا را گرفت و بی اختیار وحشتی عمیق ، دلش را لرزاند ، ولی خیلی
زود به خودش مسلط شد و وقتی دید که علی هنوز منتظر جواب بالای سرش ایستاده ! با
اکراه گفت :
..." خیلی
خوب ؛ اتاقشون کجاست !؟"
..."
همراهیتون می کنم ."
و کوچه باز کرد تا
لیدا همراهیش کند ! لیدا وقتی شنید که علی گفت همراهش خواهد آمد ، کمی خیالش راحت
شد و به اتفاقش از لابی گذشت و به سوی آسانسور رفت . تا به در اتاق احسان برسند
هزار فکر جور و ناجور کرد ! و با خود اندیشید :" یعنی چی که ، منو به اتاقش
دعوت کرده !؟" و دوباره به خودش دلداری داد که :" اصلا این خارجیها ،
همینند دیگه ! مثل ما امل نیستند که ! در ثانی من یه خبرنگارم ، و باید از این
ریسکها بکنم !" لحظه ای هم از فکرش خطور کرد که :" از کجا معلوم که اون
هم نسبت به من علاقه مند نشده باشه و بخواد تو خلوت اتاقش بهم ابراز عشق کنه
!؟" و به یکباره از این اندیشه خود به وحشت افتاد . تا به خودش بیاید ، مقابل
اتاق احسان بودند که با تلنگر دست علی در باز شد و احسان با ظاهری مرتب و آراسته
در را باز کرد . لیدا با دیدن احسان بار دیگر ، دلش لرزید و به وضوح گونه هایش گل
انداخت و به زحمت توانست سلامی کند ، علی کناری رفت و لیدا وارد اتاق احسان شد .
سوییتی که احسان و آژدا در آن سکونت داشتند ، یکی از بهترین دپارتمان های هتل بود
، با دید بسیار زیبایی از دریاچه و طراحی داخلی استسنائی ! احسان در را که پشت سرش
بست ، یک بار دیگر ترس و وحشتی غریب وجودش را گرفت ، که سعی کرد اصلا به روی خودش
نیاورد . برای اینکه به سکوت سنگینی که حاکم بر فضا بود پایان دهد ، قبل از نشستن
گفت :
..." جای
دنجی رو انتخاب کردین برای استراحت آخر سال !" احسان لبخندی زد و در حالیکه لیدا را تعارف می
کرد که بنشیند ، گفت :
..." اینجور
کارا با همسرم آژداست ، من معمولا ، تو اینجور موارد کمتر دخالت می کنم
!" لیدا که با شنیدن صدای احسان و
اینکه آژدا را همسرش معرفی می کرد ، علاوه بر حس حسادت ، به ترسش هم اضافه می شد ،
با کنایه گفت :
..." فارسی
هم که خیلی خوب صحبت می کنین !؟ بار آخری که دیدمتون ؛ حرف زدن هم بلد نبودین
!؟" احسان نگاهش را از لیدا گرفت و
از پنجره قدی رو به دریاچه بیرون را نگاهی انداخت و با لحنی که کاملا معلوم بود ،
سعی دارد عصبانیتش را پنهان کند ، گفت :
..." شما از
من چی میخواین !؟" لیدا که از لحن
احسان بیشتر از او ، از دست خودش عصبانی بود ، گفت :
..." هیچی ؛
فقط میخواستم گزارشمو تکمیل کنم ، ولی حالا دیگه مهم نیست ! "
و بلند شد که برود
، که ناگهان دستی از پشت ، دستمالی را که آغشته به ماده بیهوشی اتر بود ، محکم جلو
بینی و دهانش را گرفت ، و با اینکه هر چه تقلا کرد ، به دقیقه نرسیده از هوش رفت !
و حالا هم که اینجا بود . خواست فریاد بزند که به خاطر چسب پهنی که لبانش را به هم
دوخته بود ، جز زوزه ضعیفی که از حفره های بینیش بیرون میزد ، صدایش به جایی نرسید
! چشمانش کم کم به تاریکی ، تا حدودی عادت کرده بود . دور و برش را که نگاه کرد ،
به نظر می رسید که در یک انبار متروکه روستایی محبوس است . با وسایلی بسیار کهنه و
قدیمی . بوی رطوبت و نا ، نشان می داد که باید در محل خیس و مرطوبی باشد . با
اینکه لباس کافی تنش بود ، سرما داشت تا مغز استخوانش نفوذ می کرد . ترس و وحشت ،
آن چنان در وجودش لانه کرده بود ، که نفس کشیدن هم برایش ، مشکل به نظر می رسید .
بیهوش که بود گذر زمان را حس نمی کرد ، ولی حالا که بهوش آمده بود ، هر ثانیه ،
برایش به اندازه یک سال می گذشت . از ترس به گریه افتاده بود ؛ و از خودش شرمنده و
خجالت زده بود ! ولی این امید که حداقل ، علی لواسانی ، از موقعیتش خبر دارد ؛
تنها کورسوی امیدی بود که به نجاتش داشت ! تمام تلاشش را کرد که کمی آرامتر شود ؛
تمام بدنش از ترس و سرما مثل بید می لرزید و دندانهایش در دهان بسته به هم میخورد
. دست و پای طناب پیچ ، اجازه کمترین حرکتی را به او نمیداد . و امیدش برای نجات ،
هر لحظه کمرنگ تر می شد ! یکی دو ساعتی که به درازای یکی دو سال گذشت ، هر تلاشی
که می توانست کرد تا بلکه کسی صدای خفه اش را بشنود و یا اینکه لااقل بتواند کمی
ازمحکمی طنابهایی که به دست و پایش بسته بودند را بکاهد ! و وقتی دید که تلاشش جز
دست و پا زدن غریقی که در باتلاق فرو رفته باشد نیست ؛ از خستگی و کوفتگی ، کمی
آرام گرفت و سعی کرد که کمی بخوابد . آری خواب ! تنها چاره دردش الآن فقط خواب بود
و بس ! و اندیشید که شاید تمامی این فجایع را در خواب می بیند . و از ته دل آرزو
کرد که کاش خواب باشد ! هرچند که کابوس وحشتناکی بود ولی بالاخره تمام می شد . ولی
او خواب نبود ؛ تمام عضلاتش ، از درد وحشتناکی که در اثر تلاش بیهوده اش ، دچارش
شده بودند ؛ داشت بیچاره اش می کرد . چشمانش را می بست ؛ ترس و وحشتش ، دو چندان
می شد ، چشمانش را باز می کرد ، جز تاریکی و سایه سیاهی از اشیای قدیمی انبار
متروکه ، چیزی برای تماشا نداشت ، که فقط ترسش را بیشتر و بیشتر می کرد ! انگاری
زمان از حرکت باز ایستاده بود ؛ سرما تا عمق وجودش رخنه کرده بود ، و وحشت تنهایی
و مرگ آنی رهایش نمی کرد ! اینکه چقدر طول کشید ، فقط خدا میداند و بس ! ولی
بالاخره خوابش برد ، شاید هم از هوش رفت .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر