۱۳۹۴ بهمن ۲, جمعه

                                                                                 عامل سوم

این اولین باری نبود که برای خرید روزنامه ای مجبور بود ، مدتی هر چند کوتاه در صف و نوبت بایستد ؛ ولی اولین باری بود که برای خرید روزنامه "مردم" چند دقیقه ای را معطل شد ! با اینکه تقریبا تمامی روزنامه های صبح ، تیتر درشت صفحه اولشان را اختصاص داده بودند به ماجرای قاتلین دکتر شریعت ؛ تیتر درشت روزنامه مردم ، با عنوان " آمرین را معرفی کنید " با عکس تمام صفحه "عسگر فولادوند" در نوع خود بی نظیر بود . روزنامه را نگاهی انداخت و به طرف دفتر نشریه راند . هنوز درست و حسابی پشت میزش مستقر نشده بود که گوشی داخلیش زنگ خورد :
..." معذرت میخوام قربان ؛ خانم خرسندی پشت خطن ؛ صبح تا حالا ، دو سه باری سراغتونو گرفتن ..."
..." وصلش کن " بی حوصلگی سردبیر باعث شد که منشی بی هیچ حرف و حدیثی ، ارتباط بدهد !
..." سلام قربان ؛ چند لحظه وقت دارین !؟"  بهروز که هنوز داشت وسایلش را روی میز جابجا میکرد ، گفت :
..." چیزی شده !؟"
..." چیزی هست که حتما باید ببینین !"
..." بیا بالا " و گوشی را قطع کرد و فرصتی شد تا کتش را از گل جالباسی آویزان کند ، هنوز پشت میزش ننشسته بود که تلنگر انگشت ارمغان بر در اتاقش ، نظرش را جلب کرد و با تعجب از اینکه چطور با این سرعت ، ارمغان خودش را به طبقه پنجم رسانده بود ، گفت :
..." بفرمائین !" و در که باز شد ، با لبخندی که نشان از شوخ طبعیش بود ادامه داد :
..." شما پشت در ، داشتی  پاس می دادی !؟" ارمغان لحظه ای جا خورد ؛ ولی خیلی زود متوجه شوخی سردبیر شد و لبخندی که کمی هم شرم و خجالت را به همراه داشت زد و دیسکت فایلی را که در دست داشت به طرف سردبیر دراز کرد و گفت :
..." بهتره اینو ببینین !"  بهروز که تازه لب تابش را روشن کرده بود ، CD را گرفت و در حالیکه در لب تابش جا میداد پرسید :
..." خوب این چی هست !؟" تا CD باز شود ، ارمغان گفت :
..." این فایلو ، دکتر نادری توسط یکی از دوستانش برام فرستاده !"
فایل که باز شد ، بهروز ابتدا نگاهی گذرا به تمامی فایل انداخت و سپس ، ترجمه متن را خواند و عکسها را نگاهی انداخت . و در حالیکه به وضوح چشمانش از تعجب گرد شده بود . نگاهی به عکس بزرگ قاتل دکتر شریعت روی روزنامه مردم انداخت و نگاهی هم به صفحه مانیتور لب تابش و گفت :
..." یکی از اینا که ، همین قاتل شریعته !؟"  ارمغان که تا آن موقع ساکت ، مقابل میز سردبیر ایستاده بود ، گفت :
..." اون دو تای دیگه چی !؟ به نظرتون آشنا نمیان !؟"  بهروز نگاه دقیق تری به عکسها انداخت و ته ذهنش ، عکسها را با کسانی که می شناخت ، تطبیق داد . عکسها کاملا آشنا بودند ، اما یادآوری و تطبیقشان ، در آن لحظه کمی مشکل بود . بهروز سر بلند کرد و تازه متوجه شد که ارمغان از همان موقع سرپا ایستاده ! و با صمیمیت بیشتری گفت :
..." چرا نمی شینی !؟"  ارمغان با لبخندی مهربان تشکری کرد و در حال نشستن بود که بهروز ادامه داد :
..." گفتی این CD چه جوری به دستت رسیده !؟
..." حقیقتش قربان ؛ این فایلو همین چند دقیقه پیش ، یکی از شاگردان دکتر نادری برام میل کرد . ولی اینطور که می گفت ؛ از قرار ، دکتر نادری همون شب تصادف ، میخواسته این فایلو به من برسونه ؛ که موفق نشده با من تماسی بگیره ! واسه همین هم ، میل می کنه واسه همین خانم . ایشون هم دیشب که ایمیلاشا چک میکنه ، متوجه این فایل میشه و امروز صبح هم برا من می فرسته !"
بهروز با اینکه ظاهرا داشت به حرفهای ارمغان گوش می داد ، ولی ته ذهنش ، به دنبال شناخت چهره هایی بود ، که گاها آنقدر اشنا می زدند که ترس به دلش می افتاد . بی اختیار گوشی را برداشت ؛ به منشی بگوید که نوشین را بگیرد . ولی قبل از او منشی پیش دستی کرد و گفت :
..." قربان ؛ آقای مرآت اینجان ، میخوان شما رو ببینن !"
..." بگو بیاد تو ؛ .. در ضمن ؛ خانم صارمی رو هم بگیر ، وصل کن به من !"
مرآت که داخل شد ، با دیدن ارمغان سلامی به او هم کرد و با تعارف سردبیر مقابل میزش نشست و در ضمن اینکه گزارشش را روی میز سردبیر می گذاشت ، گفت :
..." اگه میشد ، تو همین شماره بذاریم ، بیات نمی شد !"  بهروز در حالیکه نگاهی گذرا به گزارش می انداخت ، روزنامه مردم را که روی میزش بود ، نشان مرآت داد و گفت :
..." همین الآن هم بیات شده ؛ با اینحال بده معاون بفرسته برای چاپ !"  و گزارش را که زیرش را پاراف کرده بود ؛ دست مرآت داد . مرآت گزارش را گرفت و بلند شد که برود ، مکثی کرد و گفت :
..." راستی ، یه چیز دیگه هم هست که باید بهتون می گفتم !"  بهروز نگاهش را از لب تابش گرفت و کشدار گفت :
..." دیگه چیه !؟"   مرآت پوشه ای را که دستش بود ، روی میز سردبیر گذاشت و گفت :
..." پریروزی ، این عکسو سروان آبتین بهم داد ، برای شناسایی ! خیلی اصرار داشت که سری بمونه ، می گفت : احتمالا قاتل دکتر هدایت و همسرشه!"
بهروز نگاهی به عکس کرد و با یکی از عکسهایی که در لب تابش بود مطابقت داد و گفت :
..." این یکی رو که باید بدی نون خشکی !؟"  و در حالی که چهره حیرت زده مرآت را می نگریست ، گفت :
..." بیا خودت ببین !" مرات ، با تعجب به پشت میز بهروز رفت و درحالیکه چیزی نمانده بود از تعجب پس بیفتد ، با دیدن عکس "جهانگیر سلحشور" در صفحه لب تاب سردبیر گفت :
..." این کدوم سایته !؟"    بهروز نگاه عاقل اندر سفیهی به مرآت کرد و گفت :
..." تا تو باشی که تو این مجله پنهان کاری نکنی ! برو به کارت برس !"  مرآت شرمنده و سرافکنده داشت از اتاق بیرون می رفت ، که تلفن داخلی بهروز زنگ خورد و منشی گفت که خانم صارمی پشت خط است .
..." صبح بخیر خانم وکیل ، مزاحمتون که نشدیم !"
..." کسی پیشته که اینجوری لفظ قلم حرف میزنی !؟"
..." خانم خرسندی اینجان ؛ موضوعی هست که هر چه زودتر بایستی شما هم در جریانش قرار بگیرین !"
ارمغان با حس زنانه اش ، خوب می دانست که ، آن همه لفظ قلم صحبت کردن سردبیر با خانم صارمی به خاطر حضور اوست ؛ برای همین هم ، از جا بلند شد و آرام گفت :
..." با اجازه تون من مرخص میشم ؛ کارم داشتین ، پایینم ." و بی اینکه منتظر پاسخی باشد از اتاق بهروز خارج شد .
..." باشه قبل از ظهری یه سری بهت میزنم ، دفتری دیگه !؟
بهروز که با رفتن ارمغان و مرآت ، راحت تر شده بود ، گفت :
..." موضوع خیلی مهمه ؛ اگه میتونی زودتر بیا ."
..." بذار ببینم چیکار میتونم بکنم ؛"  و با کمی تامل ادامه داد : ..." باشه ، سعیمو میکنم ؛ فقط خیلی معطل نشم ها ..." 
با آمدن نوشین ؛ انگار که خیالش آسوده تر شده باشد ، نفس راحتی کشید و نوشین را به پشت میزش دعوت کرد و خود به کناری کشید . نوشین با دیدن پیغام دکتر نادری ؛ آنقدری متعجب نشد که بهروز توقع داشت ! برای همین هم ، بهروز که بالا سر نوشین ، که تمام حواسش به صفحه مانیتور لب تابش بود ؛ ایستاده بود ، پرسید :
..." خوب نظرت چیه !؟"  نوشین نگاهش را از لب تاب گرفت و به چشمان بهروز خیره شد و پرسید :
..." این اطلاعات چه جوری دست سایه رسیده !؟"
بهروز شانه ای بالا انداخت و قبل از اینکه حرفی بزند ، نوشین ادامه داد :
..." البته ، حدس میزنم که فرستادن این اطلاعات کار کی باشه !"
بهروز که حیرتش هم بیشتر شده بود ؛ با تعجب پرسید :
..." کار کی !؟"
..." دکتر نائینی و همسرش ! " و بعد عکسهایی را که در فایل بود ، یکی یکی زوم کرد و گفت :
..." جهانگیر سلحشور !... این یه عکس بازسازی شده است که احتمالا ، توسط خود سازمان تکثیر شده ! چرا که دیگه تاریخ مصرف این آدم تموم شده ؛ و با انتشار این عکس ، این آدم عملا یه عنصر بی خاصیتیه ؛ که یا باید تا آخر عمر، خودشو یه گوشه ای از دنیا گم و گور کنه ، یا اینکه به دست یکی مثل خودش ، کشته بشته ! انتشار عکس قاتل دکتر شریعت هم ، با توجه به دستگیریش چیز عجیبی نیست ! تنها چیزی که سر در نمیارم ، اینه که ، چطور عکس عامل سومشون رو انتشار کردن !؟"
بهروز ، با تمام هوش سرشاری که داشت ، کاملا مات و مبهوت مانده بود ! با تعجبی که به وضوح داشت از عمق چشمانش بیرون می زد ، گفت :
..." تو همه اینا رو می دونستی !؟"    نوشین روی صندلی گردانی که نشسته بود ، چرخی زد و رو به بهروز با نگاه پیروزمندانه ای ،گفت :
..." تمام این اطلاعات رو دیشب از دفتر لندن ، برای منم ایمیل کرده بودند ! تنها چیز تازه ای که تو این فایل بود ، عکس عامل سومه ! یه عکس بازسازی شده ، بدون نام و بدون مشخصات ! "
بهروز نگاه دقیق تری به عکس اولی انداخت و با اکراه و تردید گفت :
..." عجیبه که چقدر این چهره به نظرم آشناست ! " 
نوشین با نگاه معنی داری که تعجبی هم همراه داشت ، گفت :
..." جدا ؛ تو هم فکر میکنی که این آدم شبیه مصطفاست !؟ "
بهروز که تا آن موقع ، تنها کسی که ، اصلا فکر نکرده بود ، مصطفی بود ، به یکباره بند دلش پاره شد و این بار با دقت بیشتری در چهره بازسازی شده روی صفحه مانیتور خیره شد ! و با اینکه به هیچ عنوان نمی شد که منکر شباهتش با مصطفی شد ؛ شرارتی که در چشمان چهره آن تروریست موج میزد ، با معصومیتی که چشمان مصطفی داشت ؛ اصلا قابل قیاس نبود ! برای همین هم سر بلند کرد و گفت :
..." تو این موجود وحشتناک رو با مصطفی یکی می کنی !؟"
لحن عصبانی بهروز ، باعث شد که نوشین ، با آرامش بیشتری گفت :
..." این نظر من نیست ؛ خودت هم اینو خوب میدونی ! ولی منکر شباهتشون هم که نمیشه شد ؛ میشه !؟"
 بهروز که از ناراحتی و عصبانیت خود ، کاملا خجالت زده شده بود ؛ با شرمندگی گفت :
..." معذرت میخوام ؛ یه لحظه خودمم نفهمیدم که چی شد !؟"
..." مهم نیست !" و در حالیکه از جابلند می شد که برود ، ادامه داد :
..." من دیگه باید برم ، تو کاری با من نداری !؟" بهروز که دلخوری را در لحن نوشین حس می کرد ، دوباره پرسید :
..." دلخور که نشدی ؛ ها !؟"  و نوشین هم که پالتوی پشمینش را داشت مرتب میکرد ، که کمی چروک شده بود ، گفت :
..." دلخور واسه چی !؟ من برم که برسم به دادگاه !" و ساعتش را نگاهی انداخت و ادامه داد :
..." اوه ..اوه ..اوه ! برم که دیرم شد !" و درحالیکه از در اتاق بهروز خارج می شد ، گفت :
..." کارم که تموم شد بهت زنگ میزنم ."

وقتی به هوش آمد که دست و پایش طناب پیچ بود و تمام بدنش کوفته و خسته ، بدتر از همه چسب پهنی بود که درست مثل جوال دوز ؛ لبهایش را محکم به هم دوخته بود . هنوز سرگیجه داشت و چشمانش دو دو می زد . شاید به خاطر آن دستمال آغشته به داروی بیهوشی بود که ناغافل ، یک نفر از پشت ، روی بینی و دهانش فشرد . به خاطر تاریکی و ظلمتی که تمامی اطرافش را گرفته بود ، تشخیص این که کجاست ، تقریبا برایش غیرممکن بود . تا به خودش آمد ، یک آن چیزی نمانده بود از ترس غالب تهی کند ! سعی کرد ، کمی خوددار باشد ، و بفهمد که چه بلایی به سرش آمده ! از همان آخر شب دیشب که علی لواسانی "دوست سینا" با او تماس گرفت و گفت که ؛ برای فردا صبح قرار ملاقاتی را برایش با احسان تدارک دیده ! بی اختیار دلشوره ای گرفت که نگو و نپرس ! ولی با اینحال هی به خودش دلداری داد که : " نه بابا چیزی که نیست ؛ این یه فرصت طلائیه که ، بهیچ وجه ، نباید از دستش بدم !" از هیجان ملاقات با احسان ، تا سپیده صبح ،خواب به چشمش نیامد ! صبح علی الطلوع ، زودتر از هر روز بیدار شد و کلی به خودش رسید . با آژانس محلشان تماسی گرفت و یک اتوموبیل خواست . تمام راه را با خودش کلنجار رفت و تمرین کرد ، که به محض مواجهه با احسان ، چه بگوید و چه بکند ! هنوز سرو صبحانه تمام نشده بود که به هتل رسید . و مستقیم سراغ کانتر رزرو رفت و با علی لواسانی ، سلام وعلیکی کرد و سراغ احسان را گرفت ! علی که کار زیادی هم ریخته بود روی سرش ؛ جوابی داد و گفت :
..." تو رستوران ؛ دارن صبحونشونو میخورن ، میخواین یه چند دقیقه ای رو، تو لابی منتظر باشین تا خبرشون کنم ."
لیدا که دل توی دلش نبود تا هر چه زودتر ، احسان را ملاقات کند ، با لبخند رضایتبخشی پرسید :
..." تنهاست !؟"  و علی که حس حسادت لیدا را به خوبی از لحن و رفتارش ، حس می کرد ، برای اینکه خیالش را راحت کند ، گفت :
..." آره تنهاست  ، از دیروز ظهر که همسرشون از هتل خارج شده هنوز برنگشته !" 
لیدا که خیالش راحت شد ، به طرف مبلمان نیم ستی که ، در گوشه ای از لابی هتل ؛ چشم انداز سد لار را داشت ، رفت . و روی یکی از مبلها ولو شد. با اشاره علی ، یکی از خدمتکاران هتل ، با فاصله زمانی اندکی ، فنجان قهوه ای را با ظرف بلورین شکری برایش آورد و روی میز عسلی روبرویش گذاشت . لیدا ، تشکری کرد و در تماشای دریاچه سبز پشت سد ، خیره شد و دوباره در اندیشه های عمیق خود غرق شد . از همان روز اولی که احسان را دید ، بی اینکه بخواهد ، مهرش به دلش نشست . ابتدا خیلی جدی نگرفت ! ولی هر روزی که می گذشت ، این احساس ، در وجودش بیشتر ریشه می دواند !  بارها با خودش کلنجار رفت ، تا این عشق بی سرانجاام را در دلش لگام زند ، ولی هر چه بیشتر سعی می کرد کمتر موفق می شد ! لیدا ، ناگفته از علاقه سینا به خودش خبردار بود ، این اواخر حتی ،که از دیدن دوباره احسان ، تقریبا مایوس شده بود ، به سینا ، بیشتر روی خوش نشان می داد ؛ ولی ، با دیدن دوباره احسان ، دوباره اختیار از دست داد و نتوانست که دل افسار گسیخته اش را مهار بزند . این که چقدر ، غرق افکار خود در تماشای دریاچه سد لار ، مات و مبهوت بود ؛ خودش هم نمی دانست . که به یکباره صدای علی ، به خودش آورد :
..." خانم دانشور ؛ آقای ایمانی ، اتاقشون منتظر شمان !"  لیدا تاملی کرد و با تعجبی آشکارا پرسید :
..." اتاقشون !؟ نمی تونستن بیان همینجا !؟"  علی شانه ای بالا انداخت و با بی تفاوتی گفت :
..." چی بگم والله ؛ اینجور گفتن !"
لحظه ای شک و تردید تمام وجود لیدا را گرفت و بی اختیار وحشتی عمیق ، دلش را لرزاند ، ولی خیلی زود به خودش مسلط شد و وقتی دید که علی هنوز منتظر جواب بالای سرش ایستاده ! با اکراه گفت :
..." خیلی خوب ؛ اتاقشون کجاست !؟"
..." همراهیتون می کنم ."
و کوچه باز کرد تا لیدا همراهیش کند ! لیدا وقتی شنید که علی گفت همراهش خواهد آمد ، کمی خیالش راحت شد و به اتفاقش از لابی گذشت و به سوی آسانسور رفت . تا به در اتاق احسان برسند هزار فکر جور و ناجور کرد ! و با خود اندیشید :" یعنی چی که ، منو به اتاقش دعوت کرده !؟" و دوباره به خودش دلداری داد که :" اصلا این خارجیها ، همینند دیگه ! مثل ما امل نیستند که ! در ثانی من یه خبرنگارم ، و باید از این ریسکها بکنم !" لحظه ای هم از فکرش خطور کرد که :" از کجا معلوم که اون هم نسبت به من علاقه مند نشده باشه و بخواد تو خلوت اتاقش بهم ابراز عشق کنه !؟" و به یکباره از این اندیشه خود به وحشت افتاد . تا به خودش بیاید ، مقابل اتاق احسان بودند که با تلنگر دست علی در باز شد و احسان با ظاهری مرتب و آراسته در را باز کرد . لیدا با دیدن احسان بار دیگر ، دلش لرزید و به وضوح گونه هایش گل انداخت و به زحمت توانست سلامی کند ، علی کناری رفت و لیدا وارد اتاق احسان شد . سوییتی که احسان و آژدا در آن سکونت داشتند ، یکی از بهترین دپارتمان های هتل بود ، با دید بسیار زیبایی از دریاچه و طراحی داخلی استسنائی ! احسان در را که پشت سرش بست ، یک بار دیگر ترس و وحشتی غریب وجودش را گرفت ، که سعی کرد اصلا به روی خودش نیاورد . برای اینکه به سکوت سنگینی که حاکم بر فضا بود پایان دهد ، قبل از نشستن گفت :
..." جای دنجی رو انتخاب کردین برای استراحت آخر سال !"  احسان لبخندی زد و در حالیکه لیدا را تعارف می کرد که بنشیند ، گفت :
..." اینجور کارا با همسرم آژداست ، من معمولا ، تو اینجور موارد کمتر دخالت می کنم !"  لیدا که با شنیدن صدای احسان و اینکه آژدا را همسرش معرفی می کرد ، علاوه بر حس حسادت ، به ترسش هم اضافه می شد ، با کنایه گفت :
..." فارسی هم که خیلی خوب صحبت می کنین !؟ بار آخری که دیدمتون ؛ حرف زدن هم بلد نبودین !؟"  احسان نگاهش را از لیدا گرفت و از پنجره قدی رو به دریاچه بیرون را نگاهی انداخت و با لحنی که کاملا معلوم بود ، سعی دارد عصبانیتش را پنهان کند ، گفت :
..." شما از من چی میخواین !؟"  لیدا که از لحن احسان بیشتر از او ، از دست خودش عصبانی بود ، گفت :
..." هیچی ؛ فقط میخواستم گزارشمو تکمیل کنم ، ولی حالا دیگه مهم نیست ! "

و بلند شد که برود ، که ناگهان دستی از پشت ، دستمالی را که آغشته به ماده بیهوشی اتر بود ، محکم جلو بینی و دهانش را گرفت ، و با اینکه هر چه تقلا کرد ، به دقیقه نرسیده از هوش رفت ! و حالا هم که اینجا بود . خواست فریاد بزند که به خاطر چسب پهنی که لبانش را به هم دوخته بود ، جز زوزه ضعیفی که از حفره های بینیش بیرون میزد ، صدایش به جایی نرسید ! چشمانش کم کم به تاریکی ، تا حدودی عادت کرده بود . دور و برش را که نگاه کرد ، به نظر می رسید که در یک انبار متروکه روستایی محبوس است . با وسایلی بسیار کهنه و قدیمی . بوی رطوبت و نا ، نشان می داد که باید در محل خیس و مرطوبی باشد . با اینکه لباس کافی تنش بود ، سرما داشت تا مغز استخوانش نفوذ می کرد . ترس و وحشت ، آن چنان در وجودش لانه کرده بود ، که نفس کشیدن هم برایش ، مشکل به نظر می رسید . بیهوش که بود گذر زمان را حس نمی کرد ، ولی حالا که بهوش آمده بود ، هر ثانیه ، برایش به اندازه یک سال می گذشت . از ترس به گریه افتاده بود ؛ و از خودش شرمنده و خجالت زده بود ! ولی این امید که حداقل ، علی لواسانی ، از موقعیتش خبر دارد ؛ تنها کورسوی امیدی بود که به نجاتش داشت ! تمام تلاشش را کرد که کمی آرامتر شود ؛ تمام بدنش از ترس و سرما مثل بید می لرزید و دندانهایش در دهان بسته به هم میخورد . دست و پای طناب پیچ ، اجازه کمترین حرکتی را به او نمیداد . و امیدش برای نجات ، هر لحظه کمرنگ تر می شد ! یکی دو ساعتی که به درازای یکی دو سال گذشت ، هر تلاشی که می توانست کرد تا بلکه کسی صدای خفه اش را بشنود و یا اینکه لااقل بتواند کمی ازمحکمی طنابهایی که به دست و پایش بسته بودند را بکاهد ! و وقتی دید که تلاشش جز دست و پا زدن غریقی که در باتلاق فرو رفته باشد نیست ؛ از خستگی و کوفتگی ، کمی آرام گرفت و سعی کرد که کمی بخوابد . آری خواب ! تنها چاره دردش الآن فقط خواب بود و بس ! و اندیشید که شاید تمامی این فجایع را در خواب می بیند . و از ته دل آرزو کرد که کاش خواب باشد ! هرچند که کابوس وحشتناکی بود ولی بالاخره تمام می شد . ولی او خواب نبود ؛ تمام عضلاتش ، از درد وحشتناکی که در اثر تلاش بیهوده اش ، دچارش شده بودند ؛ داشت بیچاره اش می کرد . چشمانش را می بست ؛ ترس و وحشتش ، دو چندان می شد ، چشمانش را باز می کرد ، جز تاریکی و سایه سیاهی از اشیای قدیمی انبار متروکه ، چیزی برای تماشا نداشت ، که فقط ترسش را بیشتر و بیشتر می کرد ! انگاری زمان از حرکت باز ایستاده بود ؛ سرما تا عمق وجودش رخنه کرده بود ، و وحشت تنهایی و مرگ آنی رهایش نمی کرد ! اینکه چقدر طول کشید ، فقط خدا میداند و بس ! ولی بالاخره خوابش برد ، شاید هم از هوش رفت . 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر