هدیه
ای از انجمن خاموشی

..." بله
.."
..." آقای
شرفیانی !؟"
صدا به هیچ وجه برایش آشنا نبود ، کمی خودش را
جمع و جور کرد و گفت :
..." شما
!؟"
و صدا که به نظر می رسید جوان بیست و هفت هشت
ساله ای باشد ، گقت :
..." هویت من
مهم نیست ؛ مهم اینه که من پیشنهاد خوبی برای شما دارم ."
..." فکر
نمیکنم برام جالب باشه !"
و خواست قطع کند
که صدا دوباره گفت :
..." فردا
ایمیلتونو چک کنید ، مطمئنم که نظرتون عوض خواهد شد !"
و قبل از اینکه
مصطفی بتواند جوابی بدهد ، مکالمه قطع شد . با اینکه مطمئن بود که ، طرف مزاحمی
بیش نیست ، با اینحال شاید حس کنجکاویش باعث شد ، دوباره همان شماره را بگیرد ، که
بلافصله رفت روی فاکس ! ناگهان یاد قهوه
جوشش افتاد و مثل برق خودش را رساند به آشپزخانه ! نه تنها آبی داخل قهوه جوش نبود
که وقتی قهوه جوش را در دستشویی انداخت ، صدای جلز و ولزش ، خواب را از سر مصطفی
پراند ! ساعتش را نگاهی انداخت ، که
دقایقی از چهار صبح هم گذشته بود . و چون میدانست که از خواب دیگر خبری نیست ؛
دفتر طراحیش را از کیفش بیرون کشید و مشغول کشیدن طرحی شد .
ساعت از ظهر هم
گذشته بود ، که از خواب بیدار شد . آفتاب گرم بعداز ظهر پاییزی ، از شیشه پنجره ،
مستقیم داشت به صورتش می تابید . روی همان میز کارش خوابش برده بود ، دفتر طراحی
هنوز مقابلش باز بود ، با طرحی نیمه کاره ! آبی به سر و صورتش زد و لباس پوشید و
بیرون زد . قبل از هر کاری سراغ رستورانی رفت و نهاری خورد . نزدیک غروب بود که
سلانه سلانه به طرف دفتر مجله راه افتاد . دفتر مجله روز آخر هفته را تعطیل بود ؛
مگر بعضی از بچه ها که کار نیمه کاره یا واجبی داشتند . مصطفی هم اگر به طرف دفتر
مجله می رفت به خاطر قراری بود که با سردبیر داشت . به اندازه کافی فرصت داشت ،
شاید برای همین هم بود که خیلی عجله نمی کرد . سیاهی شب که داشت به آسمان مسلط می شد
، مصطفی هم به دم در ساختمان مجله رسیده بود . از همان پایین نگاهی به پنجره اتاق
بهروز در طبقه پنجم انداخت که چراغهایش روشن بود . پشت در شیشه ای ورودی ساختمان
که قرار گرفت ، نگهبان را دید که در کابین خودش داشت تلوزیون تماشا می کرد . با
تلنگر انگشتی به در شیشه ای ، نگهبان از کابینش بیرون آمد و در را برایش باز کرد ،
و در حالیکه لبخند کمرنگی بر لب داشت ؛ گفت :
..." آقا
گفته بودن که شما میاین ؛ بفرمایین بالا منتظر شمان ."
..." شرمنده
؛ باعث زحمت شما هم شدیم !"
..."
نفرمایین تو رو خدا !"
نگهبان تا دم در
آسانسور هم با مصطفی آمد ، و وقتی که مصطفی سوار آسانسور شد ، به طرف کابینش برگشت
. مصطفی وارد اتاق سردبیر که شد ، بهروز از پشت میزش بلند شد و یکی دو قدمی را به
استقبال آمد . با تعارف سردبیر ، مصطفی روی کاناپه ای مقابل میز کار بهروز نشست .
و بهروز در حالیکه به پشت میزش بر می گشت ، با لبخند مهربانی گفت :
..." تا تو
یه قهوه واسه خودت بریزی ، منم چند تا ایمیل دارم که بفرستم و خدمت شما برسم
."
..." مزاحمت
نباشم بهروز جان !؟"
..." حرفا
میزنی مصطفی !؟ تا تو قهوه تو بخوری اومدم !"
بهروز که پشت لب
تابش قرار گرفت ، مصطفی بی اختیار یاد تلفن دیشبش افتاد ؛ ابتدا سعی کرد ماجرا را
خیلی جدی نگیرد ! قهوه ای برای خودش ریخت و قهوه ای هم برای بهروز . قهوه بهروز را
کنار لب تاب ، روی میز کارش گذاشت . بهروز که سرش گرم کارش بود با لبخندی از محبتش
تشکری کرد و مصطفی هم فنجان قهوه اش را آرام آرام سر کشید . هر کاری می کرد ،
وسوسه تلفن دیشب ، ول کنش نبود ؛ مثل خوره افتاده بود به جانش ! نگاهی به اطراف
انداخت ، گوشه اتاق میز کوچکی بود با کامپیوتری که گاها ، برای مواردی استفاده
اداری می شد . مصطفی با اشاره به کامپیوتر ، رو به بهروز پرسید :
..." اون کامپیوتر
هم به اینترنت وصله !؟"
..." ما
اینجا "ای-دی-اس-ال" داریم ؛ تمام کامپیوترامون به اینترنت وصله ."
..." اشکالی
نداره منم ، با اون دستگاه ، ایمیلامو چک کنم !؟"
..." اشکال
کدوم پسر !؟ اینجا متعلق به خودته ؛ چرا اینقدر تعارف میکنی !؟"
مصطفی که خیالش
راحت شد ، به طرف کامپیوتر رفت و بهروز هم برای اینکه ، مصطفی معذب نباشد ؛ سرش را
به کار خودش مشغول کرد . یکی دو دقیقه ای طول کشید تا صفحه ایمیلش باز شود . غیر
از یکی دو تا ایمیل تبلیغاتی که همیشه داشت ؛ تنها پیغامی که نظرش را جلب کرد ،
پیامی بود با مضمون " هدیه ای از انجمن خاموشی" ! پیام را که باز
کرد ، مضمون آن چنین بود :
..." شما به
خاطر طرح فوق العاده تان در مجله باران به عضویت افتخاری انجمن خاموشی پذیرفته
شدید ، به همین مناسبت نیز هدیه ای به مبلغ "پنج هزار دلار" به حسابتان
واریز گردید . کارت اعتباریتان به صندوق پستی تان ارسال خواهد شد !"
بهروز که ناخواسته
داشت زیرچشمی مصطفی را می پایید ؛ وقتی چهره متعجبش را دید ، محتاطانه پرسید :
..." خیره
انشالا ... خبریه !؟"
و مصطفی که متحیر
بود و گیج ؛ به طرف سردبیر برگشت و با حالتی مبهوت و ناباورانه گفت :
..." بیا یه نگاهی
به این ایمیل بنداز !"
سر دبیر که تصور
نمی کرد موضوع تا این حد جدی باشد ؛ از پشت میزش بلند شد و به طرف کامپیوتر گوشه
اتاق رفت و کنار دست مصطفی ، ایمیل را زیر لب زمزمه کرد . و بعد هم لبخندی زد و
گفت :
..." از این
چیزا زیاده ؛ روزی ده تاشو برا خود من میفرستن ، بلند شو بریم رستوران که مردیم از
گشنگی !"
هیاهوی کاریکاتور
"شلیک به خرس قهوه ای" کشیده بود به مجله ها و روزنامه ها ! روزنامه
"مردم" وابسته به یکی از احزاب راستی ، که مدیر مسئولش ، دکتر شریعت بود
؛ در مقاله ای تند ، این کار روزنامه باران را زشت وتوهین آمیز خوانده بود . و حتی
تهدید کرده بود ، در صورتیکه نسبت به درج انتقاد این روزنامه ، در مجله باران ،
اقدامی نگردد . این عمل مجرمانه را تحت پیگرد قانونی قرار خواهد داد ! از آن طرف
بعضی از روزنامه ها و مجلات وابسته به احزاب مخالف ، از این کاریکاتور ، به عنوان
یک کار باارزش نام برده بودند و از مصطفی که طراح آن بود بسیار تقدیر کرده بودند .
معاون بسیار نگران و مضطرب ، در حالیکه روزنامه
"مردم" را نشان سردبیر می داد ؛ گفت :
..." حالا ،
چیکار باید بکنیم قربان !؟"
سردبیر هم که سعی
داشت نگرانیش را پنهان کند ، با لبخندی که نشان از خونسردیش باشد ، گفت :
..." نگران
نباش ؛ این جماعت عادتشونه از یه کاه ،
کوه بسازن ! چند روز که بگذره آروم میشن !"
..." یعنی
میگین جوابیه شونو چاپ نکنیم !؟"
..." چاپ
جوابیه ؛ یعنی قبول اتهامات ! یادت باشه که اونا هم همینو میخوان !"
..." اگه هیچ
کاری هم نکنیم ، ممکنه بکشنمون ، دادگاه !"
..." به این
سادگی ها هم نیست ! این فقط یه کاریکاتوره ! حالا اگه اونا به خودشون گرفتن که
تقصیر ما نیست !"
و معاون که دید ،
سردبیر تصمیمش را گرفته ، روزنامه ها را جمع کرد تا از اتاق سردبیر خارج شود .
سردبیر ، شاید برای اینکه کمی دلداریش داده باشد گفت :
..." حالا
شاید یه زنگی بهشون زدم !"
و معاون که گل از
گلش شکفته بود ، لبخندی از روی ذوق زد و گفت :
..." اتفاقا
، فکر خوبیه قربان !"
معاون که رفت ،
سردبیر تکیه اش را به صندلی گردانش محکم کرد و در اندیشه ای ژرف فرو رفت . هنوز
فروش تیراژ این هفته به نیمه هم نرسیده بود ، که چاپ دوم مجله هفته پیش هم تمام شد
! اصلا به انبار هم نرسیده بود ! بچه ها می گفتند ، پخشی ها ، از همان دم در
چاپخانه ، همه مجله ها را بردند ! سردبیر ، یک بار دیگر ، یک نسخه از مجله را
برداشت و صفحات آن را ورق زد . و کاریکاتور مصطفی را دقیقتر نگاهی انداخت . الحق
که استادانه ،" پنج خرس اسرارآمیز" را به تصویر کشیده بود ! و
خنده موذیانه خرس سیاه ، آنچنان استادانه بود ، که در دل به دکتر شریعت حق داد که
آنطور عصبانی باشد . از طرفی هم ، خوب میدانست که ، به استناد این طرح ، نمی توان
کسی را محکوم به اهانت و یا تحقیر کرد ؛ چرا که ملاک قضاوت محکمه مدرک روشن و
مستدل است نه برداشت شخصی از یک طرح ! شاید هم با این افکار می خواست خودش را
دلداری بدهد ؛ در هر صورت روزنامه مردم ، یکی از پرتیراژترین روزنامه های کشور بود
و دکتر شریعت هم ، از نفوذ و قدرت بالایی برخوردار بود . مسلم بود که در صورت
درگیری ، به این سادگی هم نمیشد که قسر در رفت ! در همین گیر و دار ذهنی خودش بود
که تلنگر انگشتی به در ، افکارش را به هم ریخت . و با اکراه گفت :
..."
بفرمایید !"
در که باز شد و
هیکل تنومند مصطفی را در چهارچوب در دید ؛ بی اختیار لبخند شادی در کنج لبانش لانه
کرد و از جایش نیم خیز شد . مصطفی در حالیکه طبق عادت , که سرش به سردر چهارچوب
گیر نکند ، کمی تا شد ، و در حالیکه تکیه اش را به دستگیره در داده بود که نیمه
باز بود ؛ گفت :
..." اجازه
هست !؟"
..." بیا تو
ببینم ؛ کجایی تو ؛ معلومه !؟"
مصطفی تو آمد و در
را هم پشت سرش بست . برای اینکه سردبیر خیلی سرپا نباشد ، شتابش را بیشتر کرد و در
چشم بر هم زدنی ، خودش را به پشت میز رساند و دست بهروز را که به طرفش دراز بود
فشرد و در کاناپه همیشگی ولو شد . بهروز هم که داشت سر جایش می نشست ؛ گفت :
..." تلفن که
جواب نمیدی ؛ موبایل هم که الحمدالله ، نداری !؟ اقلا نباید هر یکی دو روز یه زنگی
به ما بزنی !؟"
..." ما
پریروز باهم بودیم !؟"
..." خوب آره
راست میگی ؛ پس اشکال از منه ؛ که زود زود دلم واسه شما تنگ میشه !؟"
این حرف بهروز
آنقدر مصطفی را شرمنده کرد ، که روی بلند کردن سر را هم نداشت ! و بالاخره هم
دوباره این سردبیر بود که سر حرف را باز کرد :
..." شوخی
کردم، خوب بگو چه خبر !؟"
..." والله ،
چی بگم ، انگار هر چی خبره اینجاست !؟"
..." خوب
مجله جای خبره دیگه ؛ حالا این چه خبریه ؛ که شما با خبریه و ما بی خبر !؟"
و قاه قاه زد زیر
خنده و گفت :
..." این که
همش شد خبر !؟"
و در حالیکه سعی
می کرد جلو خنده اش را بگیرد ، منتظر پاسخ مصطفی ماند که اوهم بی اختیار خنده اش
گرفته بود .
..." شنیدم ،
طرح من واسه مجله درد سر شده !؟"
..." از کی
شنیدی !؟"
..." از بر و
بچه ها ؛ یعنی تو خبر نداری !؟"
..." آها
...؛ زیادی شلوغش کردن ؛ این عادت ما روزنامه چی هاست ؛ تا ببینیم یکی گل کرده ؛
جنجال و هیاهو راه میندازیم که عقب نمونیم !"
و وقتی دید هنوز
نگرانی در عمق چشمان قهوه ای رنگ مصطفی لانه کرده ؛ گفت :
..." تو
نگران نباش ، این چیزا رو بذار به عهده من ! ما از پس هم بر میایم ."
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر