۱۳۹۴ بهمن ۲, جمعه

                                                                   هدیه ای از انجمن خاموشی                      

 تمام ارثیه پدریش همین یک خانه بود و بس ! چند دقیقه ای بود که باران پاییزی ، ریز و آرام ؛ شروع کرده بود به باریدن . از تاکسی که پیاده شد ، ناخودآگاه ، خودش را به پناه دیوار کوچه کشید ، با اینکه هوا آنقدرها هم سرد نبود ؛ یقه کاپشنش را بالا داد ! سرش را که به خاطر تاسی ، سردی و خیسی قطرات باران را بیشتر حس می کرد ، تا آنجا که می شد ، در لاکش فرو برد ! به دم در که رسید ، ابتدا جیبهایش را وارسی کرد ، و بعد چفت های کیف چرمی قدیمی و رنگ و رورفته اش را که ، بندش حائل شانه اش بود ، باز کرد . و در کورسو روشنایی ، تیر چراغ برق ، که تکیه بر دیوار قدیمی کوچه داشت ، در میانش به دنبال دسته کلیدش گشت . کلید به در انداخت و قفل را باز کرد . صدای جیغ نامانوس در ، گوشت تنش را ریخت . هرچقدر که سرش را تا کرد ، باز هم تاسی فرق سرش به بالای در سایید . در حالیکه با دستی فرق سرش را مالش میداد که سوز خراشی را داشت ؛ با غیظ به طرف در برگشت و با خود غر و لندی کرد که : " لعنتی ..!" از پیاده رو سنگفرش حیاط که می گذشت ، چشمش افتاد به شمشادهای کنار باغچه ها که زرد و پلاسیده شده بودند . و با خود اندیشید که : " اگه میشد اینجا رو با یه آپارتمان نقلی طاق بزنم ؛ چی میشد !" و از پله های سنگی ایوان بالا رفت . بعد از فوت پدرش ، یکی دو سال پیش ، با اینکه تک فرزند خانواده بود و مادرش هم تنها ؛ ویرش گرفت که برود اروپا ! نه تنها التماس های مادر ،که اصرار بهروز هم که بهترین دوست و همکارش بود ، افاده ای نکرد . به هر ترتیبی بود ، با یکی از همین آدم برها از طریق ترکیه و دبی به اروپا رفت . یکسال ، یکسال و نیم ، هر حقارتی را ، در کمپ های پناهندگی تحمل کرد . تا اینکه خبر مرگ مادرش را شنید و حسابی به هم ریخت . یکی دو ماهی طول کشید تا سنگهایش را با خودش وا بکند ! دست آخر هم عطای پناهندگی و مهاجرت را به لقایش بخشید و راهی کشورش شد . خانه هنوز بوی مادرش را می داد . آنقدر خجالتی و تودار بود ، که غم و شادیش را ، از نزدیکترین دوستش که بهروز بود هم پنهان می کرد . در عوض استعداد خارق العاده ای داشت در طراحی و طنز ! از همان ابتدای افتتاح مجله باران ، کاریکاتورها و طنزپردازیهای او ، باعث رونق مجله بود . تا وقتی که او بود ، مجله هم رونق داشت ، او که رفت ، بهروز هر ترفندی که زد ، نتوانست رونق دوباره مجله را برگرداند . و حالا او آمده بود ، و در همان بدو ورودش با یک طرح و طنز نوشته ، فروش مجله را به اوج خودش رسانده بود ! کیف و کاپشنش را به گل جالباسی دم در ورودی آویخت و کفشهایش را از پا بیرون کرد و دمپایی پوشید . به آشپزخانه رفت و زیر قهوه جوشش را روشن کرد . تا آب جوش بیاید ، تلوزیون را روشن کرد و با فشار تکمه ای به پیامهای تلفنیش گوش سپرد . مصطفی دوستان زیادی نداشت ، و طبعا ، پیامهایش هم خیلی کم و محدود بود . غیر از پیام بهروز که فردا شب به شام دعوتش کرده بود ، دو پیام بدون کلام هم داشت ، که غیر از درج شماره در حافظه مانیتور گوشی ، مشخصه دیگری نداشت . شاید حس کنجکاویش باعث شد که یکی دو بار شماره را بگیرد ؛ که فقط بوق فاکسی را شنید و طبیعتا قطع کرد . و اندیشید که شاید اشتباهی شده ! هیکل تنومندش را روی کاناپه چرمی مقابل تلوزیون رها کرد و با کنترل تلوزیون ، شروع کرد به ور رفتن به کانالها . خسته که شد ، کنترل را به گوشه ای پرت کرد و دستانش را پشت سرش به هم گره زد و چشمانش را بست . به دقیقه نکشید که از خستگی و کار روزانه به خواب عمیقی فرو رفت . شاید اگر صدای زنگ متداوم تلفن نبود ؛ تا صبح همانجا خوابش می برد . ابتدا خیلی جدی نگرفت ؛ ولی طرف پیله تر از آن بود که تصورش را می کرد . بالاخره هم ، از جایش بلند شد و با چشمان نیمه باز و خواب آلوده ، ابتدا شماره را براندازی کرد ، و بلافاصله شماره را شناخت ؛ بله این همان شماره ای بود که دوبار بدون پیام در پیام گیر گوشیش ثبت شده بود . با اکراه و عصبانیتی پنهان گفت :
..." بله .." 
..." آقای شرفیانی !؟"
 صدا به هیچ وجه برایش آشنا نبود ، کمی خودش را جمع و جور کرد و گفت :
..." شما !؟"
 و صدا که به نظر می رسید جوان بیست و هفت هشت ساله ای باشد ، گقت :
..." هویت من مهم نیست ؛ مهم اینه که من پیشنهاد خوبی برای شما دارم ."
..." فکر نمیکنم برام جالب باشه !" 
و خواست قطع کند که صدا دوباره گفت :
..." فردا ایمیلتونو چک کنید ، مطمئنم که نظرتون عوض خواهد شد !"
و قبل از اینکه مصطفی بتواند جوابی بدهد ، مکالمه قطع شد . با اینکه مطمئن بود که ، طرف مزاحمی بیش نیست ، با اینحال شاید حس کنجکاویش باعث شد ، دوباره همان شماره را بگیرد ، که بلافصله رفت روی فاکس !  ناگهان یاد قهوه جوشش افتاد و مثل برق خودش را رساند به آشپزخانه ! نه تنها آبی داخل قهوه جوش نبود که وقتی قهوه جوش را در دستشویی انداخت ، صدای جلز و ولزش ، خواب را از سر مصطفی پراند !  ساعتش را نگاهی انداخت ، که دقایقی از چهار صبح هم گذشته بود . و چون میدانست که از خواب دیگر خبری نیست ؛ دفتر طراحیش را از کیفش بیرون کشید و مشغول کشیدن طرحی شد .
ساعت از ظهر هم گذشته بود ، که از خواب بیدار شد . آفتاب گرم بعداز ظهر پاییزی ، از شیشه پنجره ، مستقیم داشت به صورتش می تابید . روی همان میز کارش خوابش برده بود ، دفتر طراحی هنوز مقابلش باز بود ، با طرحی نیمه کاره ! آبی به سر و صورتش زد و لباس پوشید و بیرون زد . قبل از هر کاری سراغ رستورانی رفت و نهاری خورد . نزدیک غروب بود که سلانه سلانه به طرف دفتر مجله راه افتاد . دفتر مجله روز آخر هفته را تعطیل بود ؛ مگر بعضی از بچه ها که کار نیمه کاره یا واجبی داشتند . مصطفی هم اگر به طرف دفتر مجله می رفت به خاطر قراری بود که با سردبیر داشت . به اندازه کافی فرصت داشت ، شاید برای همین هم بود که خیلی عجله نمی کرد . سیاهی شب که داشت به آسمان مسلط می شد ، مصطفی هم به دم در ساختمان مجله رسیده بود . از همان پایین نگاهی به پنجره اتاق بهروز در طبقه پنجم انداخت که چراغهایش روشن بود . پشت در شیشه ای ورودی ساختمان که قرار گرفت ، نگهبان را دید که در کابین خودش داشت تلوزیون تماشا می کرد . با تلنگر انگشتی به در شیشه ای ، نگهبان از کابینش بیرون آمد و در را برایش باز کرد ، و در حالیکه لبخند کمرنگی بر لب داشت ؛ گفت :
..." آقا گفته بودن که شما میاین ؛ بفرمایین بالا منتظر شمان ."
..." شرمنده ؛ باعث زحمت شما هم شدیم !"
..." نفرمایین تو رو خدا !"
نگهبان تا دم در آسانسور هم با مصطفی آمد ، و وقتی که مصطفی سوار آسانسور شد ، به طرف کابینش برگشت . مصطفی وارد اتاق سردبیر که شد ، بهروز از پشت میزش بلند شد و یکی دو قدمی را به استقبال آمد . با تعارف سردبیر ، مصطفی روی کاناپه ای مقابل میز کار بهروز نشست . و بهروز در حالیکه به پشت میزش بر می گشت ، با لبخند مهربانی گفت :
..." تا تو یه قهوه واسه خودت بریزی ، منم چند تا ایمیل دارم که بفرستم و خدمت شما برسم ."
..." مزاحمت نباشم بهروز جان !؟"
..." حرفا میزنی مصطفی !؟ تا تو قهوه تو بخوری اومدم !"
بهروز که پشت لب تابش قرار گرفت ، مصطفی بی اختیار یاد تلفن دیشبش افتاد ؛ ابتدا سعی کرد ماجرا را خیلی جدی نگیرد ! قهوه ای برای خودش ریخت و قهوه ای هم برای بهروز . قهوه بهروز را کنار لب تاب ، روی میز کارش گذاشت . بهروز که سرش گرم کارش بود با لبخندی از محبتش تشکری کرد و مصطفی هم فنجان قهوه اش را آرام آرام سر کشید . هر کاری می کرد ، وسوسه تلفن دیشب ، ول کنش نبود ؛ مثل خوره افتاده بود به جانش ! نگاهی به اطراف انداخت ، گوشه اتاق میز کوچکی بود با کامپیوتری که گاها ، برای مواردی استفاده اداری می شد . مصطفی با اشاره به کامپیوتر ، رو به بهروز پرسید :
..." اون کامپیوتر هم به اینترنت وصله !؟"
..." ما اینجا "ای-دی-اس-ال" داریم ؛ تمام کامپیوترامون به اینترنت وصله ."
..." اشکالی نداره منم ، با اون دستگاه ، ایمیلامو چک کنم !؟"
..." اشکال کدوم پسر !؟ اینجا متعلق به خودته ؛ چرا اینقدر تعارف میکنی !؟"
مصطفی که خیالش راحت شد ، به طرف کامپیوتر رفت و بهروز هم برای اینکه ، مصطفی معذب نباشد ؛ سرش را به کار خودش مشغول کرد . یکی دو دقیقه ای طول کشید تا صفحه ایمیلش باز شود . غیر از یکی دو تا ایمیل تبلیغاتی که همیشه داشت ؛ تنها پیغامی که نظرش را جلب کرد ، پیامی بود با مضمون " هدیه ای از انجمن خاموشی" ! پیام را که باز کرد ، مضمون آن چنین بود :
..." شما به خاطر طرح فوق العاده تان در مجله باران به عضویت افتخاری انجمن خاموشی پذیرفته شدید ، به همین مناسبت نیز هدیه ای به مبلغ "پنج هزار دلار" به حسابتان واریز گردید . کارت اعتباریتان به صندوق پستی تان ارسال خواهد شد !"
بهروز که ناخواسته داشت زیرچشمی مصطفی را می پایید ؛ وقتی چهره متعجبش را دید ، محتاطانه پرسید :
..." خیره انشالا ... خبریه !؟"
و مصطفی که متحیر بود و گیج ؛ به طرف سردبیر برگشت و با حالتی مبهوت و ناباورانه گفت :
..." بیا یه نگاهی به این ایمیل بنداز !"
سر دبیر که تصور نمی کرد موضوع تا این حد جدی باشد ؛ از پشت میزش بلند شد و به طرف کامپیوتر گوشه اتاق رفت و کنار دست مصطفی ، ایمیل را زیر لب زمزمه کرد . و بعد هم لبخندی زد و گفت :
..." از این چیزا زیاده ؛ روزی ده تاشو برا خود من میفرستن ، بلند شو بریم رستوران که مردیم از گشنگی !"
هیاهوی کاریکاتور "شلیک به خرس قهوه ای" کشیده بود به مجله ها و روزنامه ها ! روزنامه "مردم" وابسته به یکی از احزاب راستی ، که مدیر مسئولش ، دکتر شریعت بود ؛ در مقاله ای تند ، این کار روزنامه باران را زشت وتوهین آمیز خوانده بود . و حتی تهدید کرده بود ، در صورتیکه نسبت به درج انتقاد این روزنامه ، در مجله باران ، اقدامی نگردد . این عمل مجرمانه را تحت پیگرد قانونی قرار خواهد داد ! از آن طرف بعضی از روزنامه ها و مجلات وابسته به احزاب مخالف ، از این کاریکاتور ، به عنوان یک کار باارزش نام برده بودند و از مصطفی که طراح آن بود بسیار تقدیر کرده بودند .
 معاون بسیار نگران و مضطرب ، در حالیکه روزنامه "مردم" را نشان سردبیر می داد ؛ گفت :
..." حالا ، چیکار باید بکنیم قربان !؟"
سردبیر هم که سعی داشت نگرانیش را پنهان کند ، با لبخندی که نشان از خونسردیش باشد ، گفت :
..." نگران نباش ؛ این جماعت عادتشونه  از یه کاه ، کوه بسازن ! چند روز که بگذره آروم میشن !"
..." یعنی میگین جوابیه شونو چاپ نکنیم !؟"
..." چاپ جوابیه ؛ یعنی قبول اتهامات ! یادت باشه که اونا هم همینو میخوان !"
..." اگه هیچ کاری هم نکنیم ، ممکنه بکشنمون ، دادگاه !"
..." به این سادگی ها هم نیست ! این فقط یه کاریکاتوره ! حالا اگه اونا به خودشون گرفتن که تقصیر ما نیست !"
و معاون که دید ، سردبیر تصمیمش را گرفته ، روزنامه ها را جمع کرد تا از اتاق سردبیر خارج شود . سردبیر ، شاید برای اینکه کمی دلداریش داده باشد گفت :
..." حالا شاید یه زنگی بهشون زدم !"
و معاون که گل از گلش شکفته بود ، لبخندی از روی ذوق زد و گفت :
..." اتفاقا ، فکر خوبیه قربان !"
معاون که رفت ، سردبیر تکیه اش را به صندلی گردانش محکم کرد و در اندیشه ای ژرف فرو رفت . هنوز فروش تیراژ این هفته به نیمه هم نرسیده بود ، که چاپ دوم مجله هفته پیش هم تمام شد ! اصلا به انبار هم نرسیده بود ! بچه ها می گفتند ، پخشی ها ، از همان دم در چاپخانه ، همه مجله ها را بردند ! سردبیر ، یک بار دیگر ، یک نسخه از مجله را برداشت و صفحات آن را ورق زد . و کاریکاتور مصطفی را دقیقتر نگاهی انداخت . الحق که استادانه ،" پنج خرس اسرارآمیز" را به تصویر کشیده بود ! و خنده موذیانه خرس سیاه ، آنچنان استادانه بود ، که در دل به دکتر شریعت حق داد که آنطور عصبانی باشد . از طرفی هم ، خوب میدانست که ، به استناد این طرح ، نمی توان کسی را محکوم به اهانت و یا تحقیر کرد ؛ چرا که ملاک قضاوت محکمه مدرک روشن و مستدل است نه برداشت شخصی از یک طرح ! شاید هم با این افکار می خواست خودش را دلداری بدهد ؛ در هر صورت روزنامه مردم ، یکی از پرتیراژترین روزنامه های کشور بود و دکتر شریعت هم ، از نفوذ و قدرت بالایی برخوردار بود . مسلم بود که در صورت درگیری ، به این سادگی هم نمیشد که قسر در رفت ! در همین گیر و دار ذهنی خودش بود که تلنگر انگشتی به در ، افکارش را به هم ریخت . و با اکراه گفت :
..." بفرمایید !"
در که باز شد و هیکل تنومند مصطفی را در چهارچوب در دید ؛ بی اختیار لبخند شادی در کنج لبانش لانه کرد و از جایش نیم خیز شد . مصطفی در حالیکه طبق عادت , که سرش به سردر چهارچوب گیر نکند ، کمی تا شد ، و در حالیکه تکیه اش را به دستگیره در داده بود که نیمه باز بود ؛ گفت :
..." اجازه هست !؟"
..." بیا تو ببینم ؛ کجایی تو ؛ معلومه !؟"
مصطفی تو آمد و در را هم پشت سرش بست . برای اینکه سردبیر خیلی سرپا نباشد ، شتابش را بیشتر کرد و در چشم بر هم زدنی ، خودش را به پشت میز رساند و دست بهروز را که به طرفش دراز بود فشرد و در کاناپه همیشگی ولو شد . بهروز هم که داشت سر جایش می نشست ؛ گفت :
..." تلفن که جواب نمیدی ؛ موبایل هم که الحمدالله ، نداری !؟ اقلا نباید هر یکی دو روز یه زنگی به ما بزنی !؟"
..." ما پریروز باهم بودیم !؟"
..." خوب آره راست میگی ؛ پس اشکال از منه ؛ که زود زود دلم واسه شما تنگ میشه !؟"
این حرف بهروز آنقدر مصطفی را شرمنده کرد ، که روی بلند کردن سر را هم نداشت ! و بالاخره هم دوباره این سردبیر بود که سر حرف را باز کرد :
..." شوخی کردم، خوب بگو چه خبر !؟"
..." والله ، چی بگم ، انگار هر چی خبره اینجاست !؟"
..." خوب مجله جای خبره دیگه ؛ حالا این چه خبریه ؛ که شما با خبریه و ما بی خبر !؟"
و قاه قاه زد زیر خنده و گفت :
..." این که همش شد خبر !؟"
و در حالیکه سعی می کرد جلو خنده اش را بگیرد ، منتظر پاسخ مصطفی ماند که اوهم بی اختیار خنده اش گرفته بود .
..." شنیدم ، طرح من واسه مجله درد سر شده !؟"
..." از کی شنیدی !؟"
..." از بر و بچه ها ؛ یعنی تو خبر نداری !؟"
..." آها ...؛ زیادی شلوغش کردن ؛ این عادت ما روزنامه چی هاست ؛ تا ببینیم یکی گل کرده ؛ جنجال و هیاهو راه میندازیم که عقب نمونیم !"
و وقتی دید هنوز نگرانی در عمق چشمان قهوه ای رنگ مصطفی لانه کرده ؛ گفت :

..." تو نگران نباش ، این چیزا رو بذار به عهده من ! ما از پس هم بر میایم ."

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر