ساعت
24
صدای لیدا با آن لحن پر از مهرش به یکباره سینا
را که غرق افکار خودش بود ، به خود آورد و با عجله گفت :
..." خوب
البته ..؛ موضوع چیه !؟" و لیدا که پشت
چشمی هم نازک کرده بود ، با نازی دخترانه گفت :
..." میخوام
چشم از اون در برنداری ، بالاخره که بایستی این دختره ، بیاد بیرون !"
..." حتما ؛
مگه جایی میخوای بری !؟" لیدا که
کیف لب تابش را از صندلی عقب بر می داشت ، گفت :
..." نه ؛
میخوام بشینم پشت ، مشقامو بنویسم ..!"
و لبخند موذیانه اش آنچنان دلی از سینا برد ، که
بی اختیار قند توی دلش آب کردند . تمام دو ساعت و بیست دقیقه ای را که ، سینا
چهارچشمی مراقب در ویلای جهانشاه بود ؛ لیدا در صندلی عقب مشغول تایپ گزارشش ، با
لب تابش بود . هر از گاهی که لیدا ششدانگ حواسش به تایپ و لب تابش بود ، سینا
فرصتی می کرد تا از آیینه وسط اتوموبیل ، به تماشای لیدا بنشیند . صورت معصوم و
خوش ترکیبش ، آنقدر دلبخواه سینا بود ، که گاها دلش نمی آمد ، که آنی چشم از
تماشایش بردارد ! خروج ناگهانی آژدا از منزل جهانشاه ، آنچنان سینا را دست پاچه
کرده بود ، که به یکباره و با لکنت و تته پته گفت :
..." خانم
دانشور ...، اومدش بیرون ...، حالا چیکار کنیم !؟" لیدا آنقدر غرق لب تابش شده بود که برای آنی
موقعیتشان را فراموش کرده بود ، شاید برای همین هم سر بلند کرد و گفت :
..." موضوع
چیه !؟ چرا به تته پته افتادی !؟" و بی اختیار نگاهش به طرف آژدا برگشت که با
فاصله ای ، نه خیلی نزدیک از آنها ، به انتظار تاکسی بود ! با دیدن آژدا ، با سرعت
لب تابش را بست و با عجله به سینا گفت :
..." خیلی با
احتیاط میری دنبالش ؛ حواست باشه سینا گمش نکنی ها ..؛ این بهترین شانس ماست
!"
با سوار شدن آژدا
به تاکسی ، سینا هم با احتیاط و با فاصله ای مناسب به تعقیبش پرداخت . لیدا در
صندلی عقب آنی آرام و قرار نداشت ، و یکریز به سینا قر می زد که :
..." حواست
باشه سینا ..؛ گمش نکنی تو رو خدا !"
و سینا هم که ششدانگ حواسش به تاکس آژدا بود که با فاصله ای نه چندان دور ،
در تعقیبش بود ، با نگرانی جواب می داد :
..." حواسم
هست ، بیشتر از این اگه نزدیکشون بشیم ممکنه شک کنن ..!"
تاکسی که مقابل
هتل آپارتمانی در شرقی ترین بخش شهر نگه داشت ، سینا هم با فاصله ای مناسب از آنها
توقف کرد . آژدا که از اتوموبیل پیاده می شد ، سینا سرش را برگرداند و نگاهی به
لیدا انداخت و گفت :
..." خوب ..؛
حالا چیکار کنیم !؟" لیدا که
چهارچشمی داشت ، آژدا را می پایید ، گفت :
..." غلط
نکنم ؛ باید احسان هم ، همینجا باشه ! "
و وقتی دید که ، سینا معطل جوابش است ، ادامه داد :
..." یه چند
دقیقه دیگه که مطمئن شدیم ، آژدا ، رفته تو اتاقش ؛ باید یه سروگوشی آب بدیم ،
ببینیم اینجا چه خبره !؟"
لیدا که هنوز
فرصتی پیدا نکرده بود ، وسایلش را جمع و جور کند ،لبتابش را در کیفش جا داد و با
کوله اش ، گذاشت همان صندلی عقب اتوموبیل . خودش هم پیاده شد و آمد نشست جلو ،
کناردست سینا . یکی دو دقیقه ای هنوز نگاهش کنجکاوانه داشت ، هتل آپارتمان را می
پایید که به یکباره ، در اتوموبیل را باز کرد و در حالیکه داشت پیاده می شد ، به
سینا گفت :
..." من میرم
یه سر و گوشی آب بدم ، تو همینجا منتظر باش !" و بی اینکه منتظر پاسخی باشد ، با شتاب از
اتوموبیل پیاده شد و به طرف هتل آپارتمان رفت . لابی هتل از تزیین و معماری بسیار
زیبایی برخوردار بود . گوشه ای از آن که از نورپردازی بسیار زیبایی هم برخوردار
بود ، کافی شاپی بود که چند نفری هم در جای جای آن نشسته بودند . لیدا همانطور که
به طرف کانتر اطلاعات می رفت ، نگاهی هم به مشتریان کافی شاپ انداخت ، که اکثرا
جفت جفت ، زیر کورسو نورهای روشن و تاریک کافی شاپ ، سر در گریبان هم مشغول گپ و
گفت و عیش و نوش بودند . و به یکباره دیدن احسان و آژدا ، در گوشه کناری کافی شاپ
، بند دلش را پاره کرد . بی اختیار ، زانوانش سست شد ، و تمام کوشش را جمع کرد که
زمین نخورد . حس حسادت غریبی تمام وجودش را گرفت ؛ آنقدر که ، اگر می توانست ،
چشمهای آژدا را ، با انگشتانش از حدقه بیرون می کشید . احسان تکیه اش به صندلی بود
تمام هوش و حواسش به آژدا ؛که در چشمانش خیره شده بود و یکریز حرف می زد . لیدا از
آن فاصله چیزی از حرفهاشان را نمی شنید ، و این بیشتر آزارش می داد . با اینکه آن
دو تمام حواسشان به خودشان بود ، لیدا نگاهش را ازشان دزدید و سرش را برگرداند .
روی کاناپه ای که پشتتش به کافی شاپ بود نشست و خودش را با مجله ای سرگرم کرد .
افکارش را جمع و جور کرد و اندیشید که "حالا چه باید بکند !؟" قدر مسلم
، تا وقتی که احسان و آژدا ، در کافی شاپ و لابی بودند ، لیدا نمی توانست که از
پرسنل هتل ، درباره آنها تحقیقاتی بکند . برای همین هم ، خودش را بیشتر غرق مجله
ای کرد که در دستش بود . و چون انتظارش به درازا کشید ؛ از ترس اینکه مبادا ،
احسان و آژدا متوجه حضورش شوند ، بی اینکه نظری را به خودش جلب کند ، از هتل خارج
شد و یه طرف اتوموبیل آمد . به محض اینکه داخل اتوموبیل شد ، سینا پرسید :
..." خوب چه
خبر !؟" لیدا روی صندلی جابجا شد
و گفت :
..." هر
دوشون اینجان ؛ الآن هم تو کافی شاپ نشستند و دارند حرف میزنند . قیافه تو براشون
ناشناس تره ؛ میخوام بری تو و خیلی با احتیاط یه سروگوشی آب بدی ! "
سینا بلافاصله
داشت از اتوموبیل پیاده میشد که لیدا دوباره ، با تاکید بیشتری گفت :
..." سینا
حواست باشه که سوتی ندی ها ... که هر چی رشتیم پنبه میشه !" سینا لبخندی زد و گفت :
..." خیالت
راحت ؛ تو راجع به من چی فکر کردی !؟ من خودم تنهایی یه پا کارآگاهم واسه خودم
!"
و با لبخندی که
چاشنی اش کرد ، به طرف هتل شلنگ انداخت . این نیم ساعتی که سینا وارد هتل شده بود
، انگار که یک سال به لیدا گذشت . هزار جور فکر جور و ناجور کرد تا سینا از هتل
بیرون آمد . با دیدن سینا تا به آن روز آن قدر خوشحال نشده بود . سینا به محض
اینکه پشت فرمان نشست ، لیدا با عجله پرسید :
..." خوب بگو
ببینم چه خبر !؟" و سینا که داشت کمربندش
را می بست و استارت می زد ؛ گفت :
..." خبر که
زیاده ، فقط اینو بهت بگم که ، آقا احسان کر و لال ، مثل بلبل داشت چهچه می زد
!"
لیدا که حسابی گیج
شده بود ، آشفته و ناراحت گفت :
..." چی داری
میگی تو !؟ حالا چرا راه افتادی !؟"
احسان که اتوموبیل را می راند به طرف شهر ، در حالیکه کارت ویزیتی را به
طرف لیدا دراز کرده بود ؛ گفت :
..."
رزرواسیون هتل ، از همشاگردیهای قدیمم بود . هر چی که لازم بود بهم گفت ! از این
ببعد هم چهار چشمی مواظبشونه ؛ قرار شد آب بخورن ، خبرشو بهمون بده !" لیدا که گل از گلش شکفته بود با لبخند رضایتی
رو به سینا کرد و گفت :
..." نه بابا
، ترشی نخوری یه چیزی میشی !" سینا
هم لبی ورچید و گفت :
..." داشتیم
!؟" و هردو زدند زیر خنده !
گواینکه تمام تلاش
مرآت ، برای تحقیقات ضاربین دکتر شریعت ، بی فایده بود ؛ ولی حداقل حسنی که داشت
باعث شد تا با یکی از افراد مهم امنیتی پرونده آشنا شود . شاید اگر تلفن آن روز
سروان آبتین نبود ، با هر سماجتی که بود ، اطلاعاتی را ، هر چند اندک ، از ضاربین
دکتر شریعت از زیر زبان این و آن بیرون می کشید ! ولی آن تلفن مسیر مرآت را کاملا
عوض کرد :
..." جناب
مرآت .." با اینکه شماره آشنا نبود و او هم معمولا ، با
ازدحام کاری که داشت ، تلفن های ناآشنا را جواب نمی داد ، بی اختیار ، گفت :
..."
حضرتعالی !؟" طرف مکالمه با
تاملی کوتاه و با کمی تردید ادامه داد :
..." آبتین
هستم ، سروان آبتین .." با
اینکه نام سروان بسیار آشنا بود ؛ چند لحظه ای طول کشید تا مرآت ، سروان را به
خاطر آورد ؛ و با لحنی که حاکی از شادی رضایتمندی بود ، گفت :
..." سلام
جناب سروان ؛ چه عجب شما یادی از ما کردید ! " سروان که خیالش راحت شد ؛ گفت :
..." موضوعی
هست که باید ، از نزدیک ببینمتون ! "
مرآت که سعی میکرد افکارش را جمع و جور کند ، تا حدس موضوع برایش راحت تر
باشد ، با تامل کوتاهی گفت :
..." هر موقع
که دستور بفرمایین . میخواین بیام اداره خدمتتون !؟..." و قبل از اینکه حرفش را تمام کند ، سروان
پرید به میان حرفش که :
..." نه نه نه
؛ من عصری باهاتون تماس می گیرم ." و بی اینکه خداحافظی کند تلفن را قطع کرد .
دیدن سروان
آبتین با لباس شخصی ، با اینکه کمی برای مرآت نامانوس بود ؛ پس از یک انتظار
طولانی ، آنقدر شادی بخش بود ، که بی اختیار از جا بلند شد و چند قدمی را به
استقبال سروان رفت . سروان هم به رسم ادب شتابش را کمی بیشتر کرد . به محض رسیدن
به هم ، دستان همدیگر را فشردند و پس از سلام و احوالپرسی کوتاهی ، مقابل هم ، پشت
یکی از میزهای کافی شاپ خشایار ، که پاتوق همیشگی مرآت بود ، نشستند . با توجه به
وقت کمی که سروان داشت ، بی مقدمه رفت سر اصل مطلب :
..." قبل از
هر صحبتی جناب مرآت ؛ باید بهم قول بدین که حرفهای امروز ما ؛ پیش خودمون بمونه
!"
..." اما ،
جناب سروان ؛ من یه خبرنگارم . و وظیفم حکم میکنه که ... " که سروان پرید به میان حرفش و گفت :
..." پس ما
حرفی برای گفتن نداریم !" و از جا
بلند شد که برود ، که مرآت دستش را گرفت و با عجله گفت :
..." بسیار
خوب ، جناب سروان ! حالا بهم میگین موضوع چیه !؟" و سروان دوباره تاکید کرد که :
..." یادتون
باشه که من رو قولتون حساب میکنم ."
..." خیالتون
راحت باشه جناب سروان ."
..." ما با
تحقیقات گسترده ای که داشتیم ، تونستیم قاتل دکتر هدایت و همسرش رو شناسایی کنیم
."
مرآت که شادی را
در لحنش کاملا می شد حس کرد ، با عجله پرید به میان حرفهای سروان و گفت :
..." خوب این
که خیلی عالیه ؛ حالا کی هست !؟" سروان در حالیکه عکسی را مقابل مرآت قرار می
داد گفت :
..." شخصی به
نام جهانگیر سلحشور ؛ البته شاید هم این نام ، اسم مستعاری بیش نباشه ! ولی قدر
مسلم اینه که اون از حرفه ای ترین عوامل ترور "انجمن خاموشیه " !
مرآت که با دیدن عکس و شنیدن حرفهای سروان ،
کاملا شوکه شده بود ، با لکنت و تته پته گفت :
..." من نمی
فهمم ؛ حالا این چه اصراریه که این موضوع برملاء نشه !؟"
..." تا
دستگیری قاتل ؛ این راز باید بین من و شما بمونه ! برملاء شدن این موضوع قطعا ،
میتونه تو روند دستگیری قاتل ، سیر منفی داشته باشه !"
..." اگه
موضوع اینقدر مهمه ؛ چرا اونو با من در میون گذاشتین !؟"
..." فکر می
کردم خیلی باهوش تر از این باشین ؛ اون عکس به نظرتون آشنا نیست !؟"
با اینکه از همان
نگاه اول ، چهره و هیبت مردی که در عکس بود ، آنقدر برای مرآت آشنا بود که خودش هم
حیرت کرده بود ، نگاه دقیق دیگری ، به عکس انداخت و سری به علامت تاسف تکان داد و
گفت :
..." اگه
منظورتون ، شباهتهای اندک این مرد ، با یکی از همکاران ماست ؛ باید بگم که متاسفانه
حدستون کاملا اشتباست !"
..." ولی ما
مثل شما فکر نمی کنیم ؛ گو اینکه منم از ته دل امیدوارم که اشتباه کرده باشیم !
تنها راه مشخص شدن حقیقت ، دستگیری ایشونه
!" مرآت که کاملا به هم ریخته بود با
ناراحتی گفت :
..." شما از
من چی میخواین !؟" سروان تاملی کرد
و سینه ای صاف کرد و گفت :
..." کمک
برای دستگیری این آدم !" و تا مرآت خواست حرفی بزند ، انگشت روی لبش گذاشت و
گفت :
..." یادتون
باشه که این آدم یه قاتله !" و اشاره به عکسی کرد که روی میز مقابل مرآت بود
. سروان با این حرف از جا بلند شد و با خداحافظی از مرآت ، از کافه بیرون رفت و
مرآت را گیج و منگ ، به حال خود رها کرد .
با اینکه
انوار طلایی رنگ خورشید ، کمرنگ و بی رمق ، از پنجره اتاق ، به داخل می تابید ؛
ولی هنوز سوز سرمای دی ماه را ، به خوبی می شد حس کرد . بهروز نگاهی به ساعتش
انداخت ، که چند دقیقه ای بیشتر به پنج نمانده بود . از پشت صندلی گردانش بلند شد
و از پنجره اتاقش ، آخرین انوار طلایی خورشید را به تماشا نشست . گرمای رادیاتور
زیر پنجره احساس دل انگیزی داشت . غرق افکار خودش بود که زنگ تلفن داخلیش ، به
یکباره به خودش آورد :
..." قربان
ببخشید ؛ بچه ها میخواستند بدونن ، جلسه امروز برگزار میشه یا نه !؟" بهروز تامل کوتاهی کرد و گفت :
..." تا چند
دقیقه دیگه میگم بهتون ." و به محض
قطع تلفن ،گوشی همراهش را برداشت و شماره نوشین را گرفت . نوشین به محض دیدن شماره
بهروز ، با عجله گوشی را برداشت و قبل از اینکه حتی بهروز بتواند ، کلامی بگوید ؛ گفت
:
..." سلام
بهروز جان ؛ واقعا ببخشید ؛ اینقدر گرفتار شدم ، که نتونستم یه زنگ بهت بزنم
."
..." این که
مزاحمت شدم ، بیشتر به خاطر بچه ها بود ؛ میخواستند بدونن ؛ بمونن یا برن !؟"
..." نه نه
نه ؛ امروز که امکانش نیست ، بمونه واسه فردا ! همین الآن نکیسا زنگ زد و گفت ؛
حکم بازرسی خونه مصطفی رو گرفته ! دارم میرم اونجا !" بهروز با تامل کوتاهی پرسید :
..." نکیسا
!؟" و نوشین که از حسادت پنهان بهروز
لبخند رضایتی در گوشه لبش نقش بسته بود ، بی اینکه به روی خودش بیاورد گفت :
..." همکار
حقموقیمه ." بهروز نفس راحتی کشید و
پرسید :
..." ببینم
نوشین ، منم میتونم بیام !؟"
..." کجا
!؟"
..." خوب ؛
منزل مصطفی دیگه !"
..." فکر نمی
کنم اشکالی داشته باشه ؛ گو اینکه بازرسی منزل ، با نظارت نماینده دادستان و ناظر
قضایی انجام میشه ! فوقش اینه که تو نمی تونی بیای !"
..." مهم
نیست ، حالا کی راه میفتی !؟" و
نوشین که داشت همزمان وسایلش را جمع و جور می کرد ، گفت :
..." تا چند
دقیقه دیگه ؛ میخوای بیام دنبالت !؟"
..." نه من
خودم میام ؛ فعلا . "
با تمام شدن صحبتش
با نوشین ، تلفن منشی را گرفت و گفت که ؛ به بچه ها اطلاع بدهد که جلسه امشب
برگزار نمیشود. و کیفش را برداشت و اورکتش را به دوش انداخت و با عجله به طرف
آسانسور رفت و دکمه پارکینگ را زد .
نوشین که رسید ؛
چند دقیقه ای بود که بهروز ، سرکوچه منزل مصطفی داشت قدم می زد . نوشین از همان
دور که بهروز را دید ، خیالش کمی راحت تر شد . با فاصله کمی از کوچه پارک کرد و با
عجله از اتوموبیلش پیاده شد . از همان فاصله ، برای بهروز دستی تکان داد و لبخندی
هم چاشنیش کرد . با فرو نشستن آفتاب ، سوز سرما هم به نظر می رسید که بیشتر شده !
نوشین یقه پالتوی پشمین سیاهش را کمی بالا داد و به طرف بهروز شتاب برداشت . خلوتی
خیابان و خاکستری غروب و سوز سرما ، آنی او را به یاد محله زندگیش در لندن انداخت
! به چند قدمی بهروز که رسید ، این بار سلامی کرد و پرسید :
..." خیلی
وقته که رسیدی !؟" بهروز شانه ای
بالا انداخت و گفت :
..." چند
دقیقه ای میشه ؛ پس همکارات کوشن !؟"
نوشین با اینکه منظور بهروز را خوب میدانست ؛ حالت متعجبی به خودش گرفت و
گفت :
..." همکارام
!؟ کدوم همکارام !؟"
..." همین
نماینده دادستان و ناظر قضایی که گفتی دیگه !؟" نوشین خنده موذیانه ای کرد و گفت :
..." آها
...؛ همکارم نکیسا رفته دنبالشون ؛ الآناست که پیداشون بشه . " و نگاهش را به طرف کوچه چرخاند و گفت :
..." کوچه
درختی قشنگیه ؛ خونه مصطفی کدومشه !؟"
بهروز که از سرما دستهایش را تا آخر در جیب های اورکتش چپانده بود ؛ با
اشاره سر و چشم ؛ تا میان کوچه را به نوشین نشان داد و گفت :
..." پلاک
سوم دست چپ ؛ درست روبروی اون تیر چراغ برق !" نوشین لبخند رضاتبخشی زد و زیر لب زمزمه کرد :
..." جای
قشنگیه ؛ من عاشق اینجور جاهام !" و
از سوزی که بوی برف داشت ، دستانش را در جیب پالتوی پشمینش ، بیشتر فرو برد .
بهروز که آزار سرما را در وجود نوشین حس کرد ، با لحن پر از مهری گفت :
..." تا
همکارات برسن ؛ بهتر نیست بریم تو ماشین !؟ بیرون خیلی سرده !"
نوشین هم سری به علامت تایید تکان داد و به
اتفاق بهروز به طرف اتوموبیلش راه افتاد . با روشن شدن اتوموبیل ، علاوه بر گرمای
ملایم و مطبوع ، طنین آرام و دلنواز موزیکی ملایم ، فضای اتوموبیل را عاشقانه و
رمانتیک کرد . لحظاتی را سکوتی سنگین مابینشان حاکم شد . که ناگهان همراه نوشین
زنگ خورد ؛ شماره را که نگاهی انداخت ، روبه بهروز گفت :
..." نکیساست
!" و بلافاصله همراهش را باز کرد و
گفت :
..." جانم
نکیسا ؛ کجایین !؟ " و با تاملی
کوتاه دوباره در جواب نکیسا گفت :
..." نیم
ساعتی میشه ، " ساعتش را نگاهی انداخت و ادامه داد : ..." تا هفت میرسین
!؟" ..." ما همینجا منتظریم ."
با بستن گوشی
تلفنش ، نگاهش را به طرف بهروز چرخاند و گفت :
..." با
نماینده دادستان ، منتظر ناظر قضایی بودن ، تا هفت میرسن !"
بهروز نگاهش را از
نوشین گرفت و از شیشه مقابل اتوموبیل ، خیابانی را خیره شد ، که در نور بی رمق تیر
چراغ برق های قدیمی دوطرف آن تماشای زیبایی داشت ؛ و به مصطفی اندیشید ، که در چشم
به هم زدنی ،گم شد . از این که درباره اش با نوشین صحبتی بکند ، وحشت داشت . آرام
چشمانش را بست و تکیه اش را به صندلی اتوموبیل محکم کرد و خودش را غرق موزیک
ملایمی کرد که بسیار دل انگیز بود .
ساعت از هشت هم
گذشته بود که بالاخره نکیسا ، همراه با نماینده دادستان و ناظر قضایی هم رسیدند .
نوشین که به محض دیدن اتوموبیل نکیسا از آینه بغل بزرگ اتوموبیل بهروز ، چرتش
کاملا پریده بود ؛ با عجله در اتوموبیل را باز کرد و در حالیکه از اتوموبیل پیاده
می شد ، به بهروز که چشمانش بسته بود و غرق موزیک و افکار خودش ؛ گفت :
..." بالاخره
رسیدن !"
بهروز هم نگاهی از
آینه شیشه اتوموبیل به عقب انداخت و با کمی تاخیر پیاده شد . و کنار اتوموبیل به
انتظار ایستاد. نوشین به محض رسیدن به نزدیک اتوموبیل نکیسا ، با نماینده دادستان
و ناظر قضایی ، سلام و علیکی کرد و آرام از نکیسا پرسید :
..." پس چرا
اینقدر طولش دادین !؟" نکیسا ،
طوری که همراهانش متوجه نشوند ، آرام گفت :
..." حکم
تفتیششون یه امضا کم داشت !"
نوشین منتظر بقیه
حرف نکیسا نماند و همراه با نمایندگان دادگاه به طرف کوچه درختی منزل مصطفی حرکت
کردند . نزدیک بهروز که می شدند ؛ نوشین بهروز را معرفی کرد . نماینده دادستانی و
ناظر قضایی ، با بهروز سلام و علیکی کردند و داخل کوچه شدند . نزدیک در منزل بودند
که نماینده دادستان برگشت و رو به نکیسا که یکی دو قدمی عقب تر با عجله داشت خودش
را به آنها می رساند ، گفت :
..." حاجی
آقا ؛ کلید سازتون نرسیدن !؟" و
نکیسا که هن هن کنان داشت خودش را به آنها میرساند ، گفت :
..." سر
خیابون بودن حاجی آقا ، دو سه دقیقه دیگه میرسن !"
نماینده دادستانی
که عاقله مردی بود ، خنده رو و خوش مشرب ، با محاسنی خاکستری و پیراهن سفید یقه
بسته و کت و شلوار پشمی سورمه ای ؛ با خنده گفت :
..." انشا
الله ...؛" و مقابل در منزل مصطفی ، پلاک منزل را با آدرسی که در پرونده داشت
مطابقت داد و رو به نوشین گفت :
..."
همینجاست منزل موکلتان !؟" نوشین هم
سری تکان داد و با تاسف گفت :
..." بله
حاجی آقا ."
هنوز صحبت هاشان
به آخر نرسیده بود که صدای موتور سیکلت کلیدساز و وردستش که از سر کوچه پیچیدند ،
حواس همه را جمع خودشان کرد . در که باز شد ؛ نماینده دادستان نگاهی به پشت سرش
انداخت و رو به نوشین گفت :
..." به
دوستانتون گفتین که غیر از من و شما و حاجی آقا ، کسی حق ورود به داخل منزل رو
نداره !؟"
نوشین لحن ملتمسی
گرفت و در حالیکه اشاره ای داشت به بهروز که با چند قدمی فاصله از آنها کناری
ایستاده بود ، گفت :
..." حاجی
آقا ؛ اگر اجازه بدین ، آقای دکتر غیاثوند که از صمیمی ترین دوستان موکل من هستند
هم ، بیان تو !"
نماینده دادستان
حالت حیرت و تعجبی به خود گرفت و لبی به دندان گزید و گفت :
..." خانم
وکیل از شما بعیده ! شما که توقع ندارین ، ما قانون رو زیر پا بذاریم !"
بهروز که از همان
فاصله چند قدمی صدای نماینده را می شنید ، برای اینکه ختم قائله کند ؛ اشاره ای به نوشین کرد و آرام گفت :
..." من تو
ماشین منتظرتون میمونم ."
و بی اینکه منتظر
پاسخی باشد ، به طرف خیابان راه افتاد . بازررسی منزل یکی دو ساعتی طول کشید ، در
تمام مدت بازرسی فیلمبرداری ، از طرف ناظرین قضایی از تمامی صحنه های داخل منزل ،
تصویر برداری می کرد . مدارک بسیاری را جمع و جور کردند که دست آخر، تمامشان صورت
جلسه شد و تحویل ناظر قضایی گردید . شاید بیشتر از همه ، تنها چیزی که در کمال
حیرت ، تعجب نوشین را برانگیخت ، وجود پیکره ای بود که شباهتهای بسیاری به تندیس
منزل دکتر نادری داشت! ولی نوشین تا خواست با همراهش عکسی از آن بگیرد ، ناظر
قضایی مانع او شد و گفت که در اولین فرصت ممکنه ، یک کپی از فیلم بازرسی را در
اختیار ایشان هم ،خواهند گذاشت . نزدیک نیمه شب بود که کارشان تمام شد و تمامی
درهای ساختمان مهر و موم شد و نمایندگان دادگاه هم محل را ترک کردند . نکیسا و بهروز
تمامی این دو سه ساعته را در اتوموبیل بهروز گپ زدند ، با بیرون آمدن تیم بازررسی
، نکیسا بلافاصله به طرف اتوموبیلش رفت و در های اتوموبیل را برای تیم بازرسی باز
کرد . بهروزهم چند دقیقه ای بود که از
اتوموبیل پیاده شده بود و منتظر نوشین کناری ایستاده بود . نوشین پس از خداحافظی
از تیم بازرسی به طرف بهروز آمد و بهروز قبل از او با لبخندی که حاکی از تشکری
پنهان بود ، از نوشین پرسید :
..." خوب چه
خبر چیزی دستگیرتون شد !؟"
نوشین که خستگی سنگینی را ، کاملا می شد در چهره اش دید ؛ گفت :
..." خبر که
زیاده ؛ ولی باشه به موقعش !"
بهروز حس کرد که نوشین خسته تر از آنی است که بتوان به این بحث ادامه داد ،
و به همین خاطر هم ، دنباله حرفش را نگرفت . و بی اختیار پرسید :
..." راستی
الآن ساعت چنده !؟ " نوشین نگاهی
تند و گذرا به ساعتش انداخت و گفت :
..." ساعت
بیست و چهار !"
و خودش هم خنده اش
گرفت ؛ آخر به نظرش رسید که لفظ غریبی است !

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر