۱۳۹۴ بهمن ۲, جمعه

                                                                                                             شنبه خاکستری 

این آخرین باری بود که بهوش آمد ، تمام بدنش کرخت شده بود . دیگر نای هیچ حرکتی را نداشت ، حتی نای نفس کشیدن ! دیگر دردی هم نداشت ، یعنی اصلا بدنش را حس نمی کرد . خواست که چشمانش را از باز کند و یک بار دیگر محیط تاریک و ظلمات انبار متروکه را نگاهی بیندازد ؛ ولی ، حتی دیگر ، باز کردن پلکهایش هم ؛ غیر ممکن بود . خوب می دانست که تمام بدنش یخ زده و دیگر کوچکترین روزنه امیدی به زندگی نیست . اصلا اینکه او یک بار دیگر بهوش آمده بود ؛ بیشتر شبیه یک معجزه بود تا یک اتفاق ساده ! و لیدا حس کرد که خداوند مهلتی دیگر به او عطا کرده ، تا با او خلوتی به هم بزند . برای همین هم ته ذهنش احساس تشکر و قدردانی از این فرصت ، در مقابل آفریدگار نقش بست:
..." خدایا ، میدونم که بیشتر از اونچه که لیاقتش رو داشتم بهم عطا کردی ، و میدونم که در تمام تک ثانیه های عمر بیست و سه سالم ، لحظه به لحظه هوامو داشتی . میدونم که بی اذن و اراده تو نمی تونستم که قدم از قدم بردارم ، و میدونم که اگه لطف و محبت بی حد و وصف تو نبود ، حتی ثانیه ای رو نمی تونستم که زندگی کنم ! فقط نمیدونم چطور باید سپاسگزار اینهمه لطف و بزرگواریت باشم !؟ نمیدونم چطور باید قدردان اینهمه نعمتی که در زندگی بیست و سه ساله بهم عطا کردی ؛ باشم !؟ خدا جون ، من جز خجالت و شرمندگی هیچی ندارم که بتونه ، یکهزارم الطاف تو رو جبران کنه ! هر چقدر تو به من لطف کردی ، در عوض من چموشی کردم . بهم زندگی دادی ؛ قدرشو ندوستم . بهم مادری دادی که با محبتش ، تک تک ثانیه های عمر منو ، مثل شمع ، با آب شدن خودش ساخت .و من جز آزار و اذیت ، هیچ هدیه ای براش نداشتم ! بهم پدری دادی که شب و روزشو برای به ثمر نشستن من ، عرق ریخت . ولی من روزی که زمینگیر بود و محتاج ؛ فراموشش کردم !بهم عقل دادی و درایت . بهم قلب دادی و عشق ..! ولی من چیکار کردم !؟ نه قدر مادرمو دونستم که جونش به یک تک سرفه های  من بسته بود و نه قدر پدرمو که تمام عمر ، جز رنج و زحمت ، چیزی نصیبش نشد ! از عقل و درایتی که تو نصیبم کردی ، به جای اینکه برای شناخت و معرفت تو استفاده کنم ، در راه کبر و غرور و خودخواهی ، به باد دادم . و قلبی که جایگاه عشق پاک بود ، با حماقتم به انحراف و نابودی کشوندم ..! و در این آخرین لحظات عمر ؛ جز شرمندگی و ندامت ، چیزی ندارم  ..؛ خدایا تنها امید من به بخشش و لطف بیکران توست ! منو ببخش و شرمندگیم را بپذیز ..!"
ناگاه ، انگار که بند از دست و پایش باز شده باشد ، رها شد و تمام اطراف روشن تر از روز گردید . احساس سبکی عجیبی به او دست داد و همچون پر کاهی از زمین کنده شد ؛ و به آسمانی فراز ، پرواز کرد ، در حالیکه جسم طناب پیچ و یخ زده خود را هنوز در انبار متروکه ، از آن بالا می دید ! 
گزارش سروان آبتین ، با همه قطر و سنگینش ؛ هیچ چیزی نداشت که بتواند نظر سرهنگ را جلب کند . برای همین هم ، مامور دم در را صدا کرد و گفت ؛ که سریعا سروان را احضار کند . به دقیقه نکشیده سروان ، خبردار مقابل میزش ایستاده بود . سرهنگ اشاره ای به پوشه روی میزش کرد و گفت :
..." سروان ، چقدر وقت صرف این گزارش کردی !؟"  سروان با لحن کنایه سرهنگ خوب آشنا بود ؛ برای همین هم گفت :
..." قربان ؛ میدونم که راضی کننده نیست ؛ اما خودتون خوب میدونین که گره کار ما کجاست !" جواب سروان ، سرهنگ را کاملا خلع سلاح کرده بود ، برای همین هم لحنش را ملایم تر کرد و گفت :
..." حکم قاضی ، تا یکی دو ساعت دیگه آماده میشه ؛ " و دوباره همان لحن خشن و آمرانه را به خود گرفت و ادامه داد:
..." اما این مزخرفات چیه که این مردک تحویلتون داده !؟"          سروان قیافه حق به جانبی گرفت و گفت:
..." والله چه عرض کنم ؛ این بابا یا خیلی زرنگه ، یا خیلی ببو ؛ در هر صورت با ده دوازده ساعت بازجویی ، نمیشه فهمید که کدومشه !"        سرهنگ که پرونده را به طرف سروان داشت روی میزش می لغزاند ، گفت :
..." این پرونده رو بردار هروقت که تکمیل شد ، برام بیار ."و قبل از اینکه سروان پرونده را از روی میز بردارد ، ادامه داد :
..." در ضمن ، یادت باشه که ، خیلی وقت نداریم ! "       و باز لحنش را ملایمتر کرد و پرسید :
..." راستی از این دختره چه خبر !؟"
..." همونطور که تو گزارشم هم بود ، حدس میزنیم که تو دام احسان و آژدا اسیر شده ..." و قبل از اینکه ادامه دهد ، سرهنگ حرفش را قطع کرد و گفت :
..." اینا رو که میدونم ؛ بگو ببینم ردی هم ازشون پیدا کردین !؟ دوهزار تا تلفن از صبح تا حالا به من شده ! چی باید جوابشونو بدم !؟"           سروان سرش را پایین انداخت و با شرمندگی گفت :
..." فعلا که هیچی ، ولی تمام هم و غممونو گذاشتیم برای همین کار !"  سرهنگ که مشخصا ، از جواب های ناامید کننده سروان ، سر در گم و کلافه بود ، با بی حوصلگی گفت :
..." بسیار خوب ، برو یه زنگی بزن دادستانی ، ببین حکم ، امضا شده !؟"  سروان ، پرونده را از روی میز سرهنگ برداشت و به نشانه احترام ، پا جفت کرد و سلامی نظامی داد و از دفتر سرهنگ خارج شد . و به محض ورود به اتاقش ، شماره دادستانی را گرفت . و وقتی از دفتر دادستانی گفتند که حکم امضا شده و توسط پیک اداره ارسال گردیده ؛ از شادی روی پایش بند نبود . با عجله دوباره به اتاق سرهنگ برگشت و پس از سلام نظامی با لبخند شادی بخشی گفت :
..." حکم امضا شده قربان ، الآن هم تو راه اداره است ؛ چی دستور میدین ! " سرهنگ از جا برخاست لباسش را مرتب کرد و گفت :
..." به تمام گروه های عملیاتی دستور بدین آماده باشن ؛ اتوموبیل من هم آماده باشه به محض دریافت حکم حرکت می کنیم . "     سروان احترامی گذاشت و با گفتن "اطاعت" با شتاب از دفتر سرهنگ خارج شد .
کلافگی و سر در گمی ماجرای لیدا باعث شده بود که نه ایمیل هایش را چک کند و نه حتی میس کالهایش را نگاهی بیندازد . برای همین هم تا شماره مایک را روی نمایشگر صفحه موبایلش دید ، با لبخند شادی بخشی به انگلیسی سلامش گفت و خیلی گرم احوالش را پرسید . ولی بر خلاف نوشین ، مایک اصلا سرحال نبود ، برای همین هم نوشین با تعجب و حیرت پرسید :
..." مشکلی پیش اومده مایک !؟" مایک فهمید که ، نوشین احتمالا ایمیل او را دریافت نکرده ، برای همین هم گفت :
..." معلومه که تو ایمیل منو ندیدی !؟"       نوشین که آشکارا نگران شده بود ، گفت :
..." نه متاسفانه ؛ اتفاقی افتاده !؟"
..." دیشب دکتر نائینی و همسرش ، مورد حمله قرار گرفتن و متاسفانه قبل از اینکه به بیمارستان برسند ، کشته شدن !"
نوشین که از این خبر ناگهانی کاملا شوکه شده بود ، به لکنت افتاد و با ناراحتی پرسید :
..." تو که گفتی جاشون امنه !"     و مایک که شگفتی و حیرت را می شد از لهجه ایرلندیش فهمید ، گفت :
..." من اینطور فکر می کردم ، ولی مطمئنا ، اونا از ما زرنگتر بودن !"       نوشین آهی کشید و با ناراحتی گفت :
..." خدایا این کابوس کی میخواد تموم شه !"   مایک که از این جمله فارسی نوشین چیزی نفهمیده بود ، با تعجب پرسید :
..." تو چیزی گفتی !؟" و نوشین با عجله گفت : ..." نه با خودم بودم !"
..." OK ؛من کل ماجرا رو برات ایمیل کردم ، بازم اگه سئوالی بود زنگ بزن . بای "
با رسیدن اتوموبیل سرهنگ و گروه فرماندهی ، به محل ویلای جهانشاه ، دستور عملیات صادر و گروه های اجرایی ، از چهار طرف به طرف ویلا هجوم بردند . مقاومت نیروهای مسلحی که در اطراف ویلا بودند ، آنقدر اندک و کم بود که باعث حیرت سرهنگ شد ! طوری که نگاه متعجبی به سروان کرد که کنار دستش بود و گفت :
..." به نظرت سروان ، اوضاع کمی غیر عادی نیست !؟"     سروان شانه ای بالا انداخت و گفت :
..." چطور مگه !؟"             سرهنگ اشاره ای به ویلا کرد و گفت :
..." این شما نبودین که می گفتین ، ویلای جهانشاه مثل یه دژ مستحکمه ! و به این راحتی ها نمیشه به اون نفوذ کرد !؟ سروان که تازه متوجه اشاره سرهنگ شده بود ، با لبخند پیروزمندی گفت :
..." همونطور که خودتون هم مستحضرید ، ما هم از اصل غافلگیری استفاده کردیم ؛ اون هم با بهترین نیروهامون!"  سرهنگ با اینکه ظاهرا ، قانع شده بود ، با اکراه گفت :
..." در هر صورت ، دستور بدین احتیاط بیشتری بشه ، شاید دامی برامون پهن کرده باشن !" و سروان بلافاصله با بی سیمی که دستش بود ، به تمام نیروها دستور سرهنگ را ابلاغ کرد . چند دقیقه ای بیشتر طول نکشید که ویلا کاملا به تصرف نیروهای پلیس در آمد . سرعت عملیات و تسخیر ویلا و دستگیری تمام متهمین ، علاوه بر این که باعث خوشحالی سروان و پرسنل اجرایی بود ؛ بیشتر مایه بهت و حیرت سرهنگ شده بود ! در ضمن اینکه در اصلی ویلا توسط نیروهای خودی باز شده بود و اتوموبیل سرهنگ و  سایر افراد فرماندهی وارد ویلا می شدند ، سروان و یکی دو نفر دیگر که در اتوموبیل سرهنگ همراهش بودند ، با شور و اشتیاق ، تبریک می گفتند . سرهنگ هم نمی توانست که خوشحالیش را پنهان کند . با ورود به داخل ویلا ، بچه های عملیات هم داشتند متهمینی را که دستگیر کرده بودند با دستبند و بعضا چشم بند ، به داخل مینی بوس های پلیس ، برای انتقال به اداره ، راهنمایی می کردند . سرهنگ نگاهی به متهمین انداخت و از سروان پرسید :
..." خانم جهانشاه هم دستگیر شده !؟" سروان که بی سیم دستش بود و مدام با بچه های عملیات در تماس ؛ با تاسف گفت :
..." هنوز نه ! ولی در تلاشیم که هر چه زودتر اون رو هم دستگیر کنیم !" با جواب سروان چنان خشمی بر چهره سرهنگ دوید ؛ که سروان ، چیزی نمانده بود از ترس ، پس بیفتد ! و با غیض گفت :
..." پس شما تا الآن چیکار داشتین می کردین !؟" سروان به لکنت افتاد و گفت :
..." قربان خودتون که شاهدین ؛ بچه ها دارن تمام تلاششونو می کنن !" سرهنگ با چشمان سرخ شده از خشم ، به چهره سروان براق شد و گفت :
..." توجیه نکن سروان ؛ من اونو میخوام !"  و دوباره فریاد زد : ..." همین الآن !" سروان ، پا به هم کوبید ، با سرعت به طرفی دوید و با بی سیم دستورات لازم را به تمامی پرسنل عملیاتی داد . سرهنگ کمی که به خودش مسلط شد؛ آرام از ویلا بیرون آمد و به طرف اتوموبیلش رفت . تقریبا مطمئن بود که " مرغ از قفس پریده !" اصلا به دلش برات شده بود . آخر چطور ممکن بود ، دژ مستحکمی که تا قبل از حمله سروان می گفت ، به همین راحتی به تسخیرشان در بیاید ! کنار اتوموبیل که رسید ، راننده ، با سرعت در را برایش باز کرد . برف از سر و کولش تکاند و آرام سوار اتوموبیل شد . با اشاره ، یکی از مامورها را صدا کرد و گفت :
..." به سروان آبتین خبر بدین ، من میرم اداره ! به محض دریافت هر خبر تازه ای منو در جریان بذاره !" مامور پا به هم کوفت و سلامی نظامی داد وگفت : ..."چشم قربان !" سرهنگ اشاره ای به راننده کرد ، که راه بیفتد ، و با اتوموبیلش از در ویلا خارج شد . قبل از اینکه به اداره برسند ، تلفن همراهش زنگ خورد ، شماره سروان را که دید جواب داد :
..." چه خبر سروان !؟ دستگیرش کردین !؟" سروان که به وضوح به لکنت افتاده بود ، با تته پته گفت :
..." نه قربان ، از قرار معلوم ، خانم جهانشاه و عده ای از محافظینش موفق شدند از راه مخفی ویلا فرار کنند !"
سرهنگ که تازه آرام شده بود ، با این خبر سروان ، دوباره خشم به چهره اش دوید و با عصبانیت فریاد زد :
..." این واسه اینه که دشمن رو دست کم میگیرین سروان ! عکساشونو همه جا تکثیر کنین ، اونا نباید بتونن از کشور خارج شن ! مفهومه سروان !؟"  سروان ، به آرامی و ملایمت گفت :
..." چشم قربان ؛ ولی این که مزاحمتون شدم ، خبر دیگه ایه که باید بدونین !" سرهنگ ، با عصبانیت دوباره فریاد زد :
..." دیگه چیه !؟" سروان با همان ملایمت گفت : ..." راستش ، بچه ها ،جسد خانم دانشور رو تو یکی از انبارهای متروکه ویلا پیدا کردن !"  سرهنگ آنچنان آهی کشید ، که سروان یک لحظه ، قلبش از کار ایستاد ، و با ناراحتی ادامه داد :
..."مرده !؟"   سروان با تاسف و تاثر عمیقی گفت : ..." بله قربان ، تمام بدنش از سرما ، مثل چوب خشک شده !"
سرهنگ آه تاسف باری کشید و گفت :
..." منتقلش کنین ، پزشکی قانونی !" و قبل از اینکه قطع کند ، دوباره ادامه داد :
..." سروان ، من این خانم جهانشاه و اون احسان لعنتی رو میخوام ، قسر در برن ، شما مسئولی !"
..." چشم قربان !" تلفن که قطع شد ؛ سروان نفس راحتی کشید . تا به اداره برسد ، شاید چندباری همراهش زنگ خورد . ولی از آنجا که شماره های بهروز بود و نوشین ؛ و سرهنگ هم خبر خوبی برایشان نداشت ؛ ترجیح داد که تا اداره ، فعلا جواب تلفنشان را ندهد . به اداره که رسید ، هنوز پشت میزش جابجا نشده بود ، که تلفنش زنگ خورد .
..." سرهنگ اگه زحمتتون نیست ، یه تک پا تشریف بیارین اتاق من !" صدای سرتیپ آجرلو ، فرمانده آگاهی ، لحظه ای باعث شد که ، ضربان قلب سرهنگ تندتر شود . و به آرامی گفت :
..." چشم قربان ؛ السائه خدمت می رسم !" و از اتاقش بیرون آمد و به طرف اتاق فرماندهی گام برداشت . به محض ورود به اتاق سرتیپ ، از دیدن چهره سردار بهمنی ، از یاران و همرزمان ، زمان جنگ ؛ خنده خوشحالی به چشمانش دوید و ضمن احترام ، با اشتیاق به طرفش رفت و همدیگر را در آغوش کشیدند . سرتیپ هم که از پشت میزش نیم خیز شده بود ، و از تماشای نشاط و خوشحالی آن دو ، آنی خنده از چهره اش پر نمی کشید ، تعارفی کرد و خود نیز از پشت میزش به کنارشان آمد و به جمعشان پیوست . پس از تعارفات معمول ، سرتیپ رو به سرهنگ کرد و گفت :
..." خبر که داری سرهنگ !؟ سردار بهمنی چند صباحی هست که ریاست کل زندانهای کشور رو به عهده گرفتن !؟"
سرهنگ ، که از چهره متعجبش ، مشخص بود که از این انتساب بیخبر است ، با تعجبی شادیبخش گفت :
..." نه ؛ خبر که نداشتم !" و سپس رو به سردار کرد و گفت : ..." خوب مبارکه ؛ پس ولیمش چی !؟"
و قبل از اینکه سردار جوابی بدهد ، سرتیپ ، پیشدستی کرد و گفت :
..." ولیمش رو هم میخوریم ! ولی سردار امروز خبری برامون آورده ، که باعث نگرانی من شده ! واسه همین هم ازت خواستم که بیای اینجا ، هم سردارو ببینی که مطمئن بودم ، دلت واسش پر می کشه و هم در جریان این خبر قرار بگیری !؟" سرهنگ که به وضوح می شد نگرانی را در چشمانش دید ، رو به سردار گفت :
..." خیره ایشالا !" سردار قیافه ، محزون و حق به جانبی گرفت و گفت :
..." خبر خوبی نیست متاسفانه !" و وقتی چهره مضطرب و منتظر سرهنگ را دید ، ادامه داد :
..." چند ساعت پیش ، تو زندان مرکزی ، عسگر فولادوند ، قاتل دکتر شریعتو ، به فتل رسوندن !؟"
سرهنگ ، که انگار به یکباره سطل آب سردی را رویش ریخته باشند ، آنچنان به هم ریخت ، که سردار به کلی از گفتن این خبر پشیمان شد ! و با نگاهی به چهره رنگ پریده سرهنگ گفت :
..." چی شد سرهنگ ، حالت خوش نیست !؟ " و وقتی که لبخند کمرنگ و آرامش نسبی سرهنگ را دید ، ادامه داد :
..." شما که باید ، به این خبرا عادت داشته باشین !؟" سرهنگ سعی کرد بیشتر به خودش مسلط شود و با آرامشی مصنوعی پرسید :
..." چطوری کشتنش !؟" پرسش سرهنگ آن قدر صریح بود که جایی برای در رو نمی گذاشت :
..." تو یه درگیری دست جمعی که احتمالا هم ساختگی بوده ، با چند ضربه تیزی کشته میشه !"
..." قاتلش چی ! مشخص شده کیه !؟" سردار شانه ای بالا انداخت و گفت :
..." تو این جور درگیری ها که میدونین ، معمولا دست جمعی قتلو گردن میگیرن که جرمشون کمتر بشه ! فعلا که تموم افراد درگیر ، تحت بازجوئیند ؛ تا ببینیم چی ازشون در میاد !؟"
با شنیدن اعترافات علی لواسانی از نوشین ، کارد می زدی خونش در نمی آمد ! آنقدر کلافه و سردرگم بود که حوصله هیچ کاری را نداشت . کلافگی ارمغان کم بود ، که سینا هم چپ و راست ، هر چند دقیقه یک بار سراغ لیدا را از او می گرفت . آن قدر که بالاخره هم طاقت نیاورد و با عصبانیت ، تقریبا سرش فریاد زد :
..." خوب این دسته گلیه که خود شما به آب دادین ، آقای ستایشی !"  سینا که از تعجب چشمانش گرد شده بود ، با حیرت گفت :
..." من !؟ چی دارین میگین ...!؟" و قبل از اینکه حرفش را تمام کند ، ارمغان با همان عصبانیت ، ادامه داد :
..." خوب اگه این دوست شفیق شما ، لیدا رو نکشونده بود اونجا و نفرستاده بود تو اتاق اون لعنتی ! شاید الآن لیدا اینجا بود !"         سینا که تازه داشت دلیل عصبانیت ارمغان را درک می کرد ، با آرامشی همراه با تعجب گفت :
..." گیرم ؛ همینطور باشه که شما میگین ! اما این وسط تقصیر من چیه !؟"
 ارمغان که خودش هم می دانست ؛ قضاوتش با کمی بی انصافی همراه است ، کمی ملایم تر گفت :
..." من مطمئنم که دست این دوست شفیق شما با اون احسان لعنتی ، تو همه ! فقط خدا کنه که اتفاقی برای لیدا نیفتاده باشه !"                    سینا که هنوز هم از بهت و حیرتش کم نشده بود ، پرسید :
..." شما چرا دارین تموم کاسه کوزه ها رو سر من می شکونین !؟ یه جوری حرف میزنین ؛ انگار که منم با اونام !؟" ارمغان که از طرز برخوردش با سینا ، حسابی شرمنده شده بود ، با تاسف و ناراحتی گفت :
..." معذرت میخوام ؛ از دیشب تا حالا ، بدجوری به هم ریختم ؛ شاید این دفعه ده دوازدهمه که از منزل لیدا زنگ میزنن و من جواب نمیدم ! " و مانیتور تلفنش را که شماره منزل لیدا رویش روشن و خاموش می شد را به سینا نشان داد و با بغضی که گلوگیرش شده بود ، پشت میزش نشست و سرش را در میان دستانش گرفت و پنهان از نگاه سینا ، سیل اشکش بر گونه هایش سرازیر شد . ناخودآگاه ، دلش گواهی می داد که دیگر لیدا را نخواهد دید ! سینا که حالت آشفته و به هم ریخته ارمغان را دید ، از کنار کانترش دور شد و به کنج آبدارخانه پناه برد . ارمغان کمی که آرامتر شد ، با تمام تردیدی که داشت ؛ بالاخره شماره نوشین را گرفت و با معذوریتی که به وضوح در لحنش بود ، گفت :
..." تو رو خدا منو ببخشید خانم صارمی ؛ خدا شاهده اگه تلفن های مادر لیدا نبود ؛ مزاحمتون نمی شدم !"
..." خواهش می کنم عزیزم ؛ مزاحمت کدومه ! متاسفم که هنوز خبر تازه تری ندارم ؛ از صبح تا حالا سرهنگ جواب تلفنمو نمیده !"            و ارمغان ، که بیچارگی و استیصال در صدایش داشت موج می زد ، گفت :
..." جواب مادر لیدا رو باید چی بدم !؟"           نوشین پس از تامل کوتاهی ؛ با لحنی که معلوم بود ، امیدی واهی در آن پنهان است ، گفت :
..." نگران نباش ؛ من مطمئنم که به زودی خبرای خوبی بهمون میرسه !"     و ارمغان با تردیدی آشکار گفت :
..." امیدوارم !"
نوشین ، یک بار دیگر تلفن سرهنگ را گرفت ، و پس از چند بار زنگ خوردن ، داشت قطع می کرد که ناگهان صدای سرهنگ در گوشیش پیچید :
..." بله ، بفرمایید !" و نوشین بی اینکه به روی خودش بیاورد که این چندمین بار است که زنگ می زند ، با خوشرویی تمام گفت :
..." سلام جناب سرهنگ ، خسته نباشید !" 
سرهنگ هم که اصلا انتظار این خوشرویی را نداشت ، با آرامش و ملایمت بیشتری جوابش را داد و احوال بهروز را پرسید . نوشین هم پس از تعارفات معمول و احوالپرسی گرم ، بالاخره رفت سر اصل مطلب و پرسید :
..." راستی جناب سرهنگ ؛ از لیدا چه خبر !؟"     و وقتی تامل کوتاه سرهنگ را دید ، با لحن مهربانتری ادامه داد :
..." خونوادش بدجوری نگرانند ، من و بهروز که از دست تلفناشون دیگه عاصی شدیم !" سرهنگ مکث کوتاهی کرد و با لحن و صدای غم انگیزی گفت :
..." متاسفم ...؛ چند ساعت پیش ، جسدشو تو ویلای جهانشاه پیدا کردیم !" نوشین لحظه ای فکر کرد که حرفهای سرهنگ را خوب متوجه نشده و متحیر و مردد گفت :
..." شما چی گفتین !؟ جسدشو پیدا کردین !؟" سرهنگ پس از سکوت سنگینی که چند لحظه ای هم طول کشید ، فقط توانست بگوید : ..." متاسفم ..!" نوشین سعی کرد که به خودش مسلط شود و با آرامش بیشتری پرسید :
..." الآن کجاست !؟ به خونوادش خبر دادین !"
..." جسد ، پزشکی قانونیه ؛ خبر به خونوادهش هم ، با شما !" و قبل از اینکه نوشین بتواند حرف دیگری بزند ، خداحافظی کرد . نوشین آن قدر به هم ریخته بود ، که مجبور شد کناری بزند و برای لحظاتی سر روی فرمان اتوموبیلش بگذارد و حرفهای سرهنگ را در ذهنش دوره کند . با اینکه شاید تا چند لحظه پیش ، شنیدن این خبر ، خیلی هم دور از انتظارش نبود ؛ خودش هم نمی دانست ، که چرا اینطور به هم ریخته ! هزار جور فکر کرد . می دانست که ارمغان ، هر لحظه منتظر خبری از لیداست ؛ چرا که خانواده لیدا ، دم به دقیقه ، سراغش را از او می گیرند . ولی هر کاری کرد نتوانست شماره ارمغان را بگیرد . یعنی یکی دو سه باری هم دستش رفت که شماره را بگیرد ؛ ولی پشیمان شد . خودش هم نفهمید ، چطور شد که تلفن بهروز را گرفته بود :
..." سلام نوشین ؛ چه خبر !؟"  شنیدن صدای بهروز ، ناگهان بغض گلویش را ترکاند ، و با هق هقی که آهنگ صدایش بود ، گفت :
..." سلام بهروز ، کجایی !؟"    بهروز که نگرانی و اضطراب در لحن صدایش دویده بود ، گفت :
..." تو داری گریه می کنی !؟"         و وقتی بازهم تنها جوابش هق هق گریه های نوشین بود ، ادامه داد :
..." اتفاقی افتاده !؟ حرف بزن ببینم !"      نوشین سعی کرد به خودش مسلط شود و با آرامش بیشتری گفت :
..." جسد لیدا رو تو ویلای جهانشاه پیدا کردن ؛ الآن هم تو پزشکی قانونیه !" بهروز با اینکه حسابی شوکه شده بود ، خونسردیش را حفظ کرد و برای اینکه به لکنت نیفتد و تپق نزند ، آرام و شمرده گفت :
..." خیل خوب ؛ تو الآن کجایی !؟"      نوشین نگاهی به اطرافش کرد و گفت :
..." تو راه دفترمم ، چطور مگه !؟"
..." اگه کار واجبی نداری ، یه سر بیا اینجا ، به کمک هم ببینیم چیکار بایستی بکنیم !"
نوشین هم که حالا دیگر کاملا آرامشش را به دست آورده بود ، از خدا خواسته قبول کرد و راهش را به طرف دفتر نشریه باران کج کرد . بهروز قبل از هر کاری مش رحیم را به اتاقش خواست و سفارش یک پارچه نوشت سیاه را برای سر در مجله کرد . و بعد هم شماره داخلی ارمغان را گرفت و با لحنی محزون ، موضوع را برایش گفت . ارمغان با شنیدن خبر مرگ لیدا ، ناگهان پس افتاد ، آنچنان که سیمین ، با اینکه کانترش ده دوازده متری با او فاصله داشت ، متوجه اش شد و به سرعت به طرفش دوید و با دیدن رنگ پریده و چشمان بی رمقش ، تقریبا فریاد زد :
..." یکی یه لیوان آب قند بیاره اینجا !" و فریادش باعث شد که قبل از همه سینا که در گوشه ای از آبدارخانه کز کرده بود ، با شتاب به بیرون بپرد ! 
سرهنگ شخصا ، به اتفاق سروان آبتین و یکی دیگر از بازجوها وارد اتاق بازجویی شد و شاهد بازجویی سلحشور بود . مردک با آن همه یل و بیضا ، مثل یک موش کناری از اتاق بازجویی کز کرده بود و در خودش مچاله شده بود . بیشتر از چهل و هشت ساعت بود که زیر شلاق پرسشهای بازجویی بود . و در این مدت ، بازجوها نگذاشته بودند ، حتی برای آنی خواب به چشمانش بیاید . چشمانش قرمز و ورم کرده بود و موهای مجعد و سیاهش ، از بس آب رویش ریخته بودند ، ژولیده و وز کرده شده بود و سبیلهای سربالا و از بناگوش در رفته اش ، همچون دم موش آب کشیده ، ویلان وآویزان بود . آن قدر که سرهنگ هم دلش به حالش سوخت ؛ و با حالت رقت آوری به سروان گفت :
..." چیکار کردین با این بیچاره مفلوک !؟" سلحشور به محض شنیدن صدای سرهنگ ، سرش را از لاکش بیرون کشید و نگاهی به سرهنگ کرد و قپه های روی کولش ! و با التماس گفت : 
..." تو رو خدا جناب سرهنگ ؛ چهل و هشت ساعته که خواب به چشمش نیومده ! آخه چی میخواین از جون من !" سرهنگ که با اشاره سر به سروان و بازجو دستور می داد که کمکش کنند تا بتواند روی صندلی بازجویی بنشیند ، با مهربانی گفت :
..." چرا اعتراف نمی کنی تا راحت شی !؟ شاید ندونی که تمام باندتون دستگیر شدن و سر دسته هاشون هم فراریند ! اگه حرف نزنی و روسای باند قسر در برند ، همه چی میفته گردن تو ها ...!" سلحشور با همان حال نزار و مفلوک ، در حالیکه به زحمت می توانست تعادل خودش را روی صندلی حفظ کند ، با گریه و التماس گفت :
..." کدوم باند جناب سرهنگ ؛ چه اعترافی ! خدا شاهده من که گفتم به همکاراتون ؛ من فقط یه عشق فیلمم ، به من پول دادن که نقش بازی کنم ! آخه به چه زبونی باید بگم تا باور کنید !؟"  و زد زیر گریه مرد به آن تنومندی ! سرهنگ نگاهی به سروان کرد و آن بازجو ، و دوباره رو به سلحشور گفت :
..." کی بهت پول داده که نقش بازی کنی ، اصلا چه نقشی !؟ تو ما رو دست انداختی !؟" سلحشور دوباره با همان حال ادامه داد:
..." من غلط بکنم جناب سرهنگ ؛ سگ کی باشم که خدای ناکرده بخوام شما رو دست بندازم ! والله ، بالله ، به من پول دادن که نقش بازی کنم ، گفتند تو شبیه آرتیست فیلمی هستی که ما داریم می سازیم . پول دادن که نقش بدلشو بازی کنم !"
..." خوب نگفتی ، کی بهت پول داد !"
..." گفتم به همکاراتون ، چند روز پیش ، دو تا قولتشن اومده بودند ، قهوه خونه نادر افشار ،  تو چهارعباسی سراغ من ! من یه نیم ساعتی دیر رسیدم . کارت داده بودن به نادر قهوه چی که براش نقش داریم بیاد به این آدرس ! من هم فرداش رفتم به اونجا ؛ یه ویلا تو اون بالا مالاهای شمرون ! از همون قولتشن های دم درش معلوم بود که خبراییه اون تو ! خلاصه بردنمون تو و یه نیم ساعتی کلی تحویلمون گرفتن ، تا خانم اومد با دو تا قولتشن ، دو طرفش ! بعد کلی برانداز و ببین و بچرخ ؛ بهم گفت : ..." شوما ، خیلی شبیه هنرپیشه نقش اول مایی ؛ دوست داری نقش بدلشو بازی کنی !؟" ما هم از خدا خواسته گفتیم : ..." چرا که نه ، خانم ! ؟ از خدامونه !" اونم دستور داد دو بسته اسکناس پنجهزاری  نو و تا نخورده بهم دادن با یه آدرس تو ترکیه . گفتش : ..." فیلمبرداری اونجاست ، تا فردا هر جوری هست بایستی خودتو برسونی اونجا ، این پیش قسطه ، بقیش بعد فیلمبرداری !" مام پولو گرفتیم و راهی شدیم ترکیه ! که از همون مرز افتادیم تو هچل پلیس اونجا و بعدشم که شما !"
سرهنگ نگاهی به سروان کرد و پرسید :
..." خوب سروان ، تحقیق کردین ببینین راست میگه یا نه !؟" سروان ، سرهنگ را کناری کشید و آهسته زیر گوشش زمزمه کرد :
..." صبح یه سری از بچه ها رو فرستادم همون قهوه خونه تحقیق ! تمام حرفهاشو تایید کردن !" سرهنگ با شنیدن این حرف ، نگاه دیگری به سلحشور کرد و گفت :
..." جهانگیر سلحشور ، اسمت همینه دیگه ؛ نه !؟" مرد که به زور چشمانش را باز نگه داشته بود ، گفت :
..." بله قربان !" سرهنگ رو به سروان کرد و گفت :
..." بفرستینش زندان ، تا تکلیفش روشن شه !" و از اتاق بازجویی بیرون زد ، در حالیکه سروان هم با یک قدم عقب تر پشت سرش بود . سرهنگ با همان شتابی که می رفت ، بدون اینکه سر بر گرداند ، از سروان پرسید :
..." راستی امروز چه روزیه !"
..." شنبه ، قربان ! " 
..." چه شنبه سیاهی !"  سروان برای اینکه از خشم و عصبانیت سرهنگ کمی بکاهد ، با احتیاط گفت :

..." شاید خاکستری ولی سیاه نه ! امروز هم روز خداست !" سرهنگ شتابش را کم کرد ، به طرف سروان برگشت و با لبخند کمرنگی که گوشه لبش نقش بسته بود ، حرفش را تایید کرد .

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر