شنبه
خاکستری

..." خدایا ،
میدونم که بیشتر از اونچه که لیاقتش رو داشتم بهم عطا کردی ، و میدونم که در تمام
تک ثانیه های عمر بیست و سه سالم ، لحظه به لحظه هوامو داشتی . میدونم که بی اذن و
اراده تو نمی تونستم که قدم از قدم بردارم ، و میدونم که اگه لطف و محبت بی حد و
وصف تو نبود ، حتی ثانیه ای رو نمی تونستم که زندگی کنم ! فقط نمیدونم چطور باید
سپاسگزار اینهمه لطف و بزرگواریت باشم !؟ نمیدونم چطور باید قدردان اینهمه نعمتی
که در زندگی بیست و سه ساله بهم عطا کردی ؛ باشم !؟ خدا جون ، من جز خجالت و
شرمندگی هیچی ندارم که بتونه ، یکهزارم الطاف تو رو جبران کنه ! هر چقدر تو به من
لطف کردی ، در عوض من چموشی کردم . بهم زندگی دادی ؛ قدرشو ندوستم . بهم مادری
دادی که با محبتش ، تک تک ثانیه های عمر منو ، مثل شمع ، با آب شدن خودش ساخت .و
من جز آزار و اذیت ، هیچ هدیه ای براش نداشتم ! بهم پدری دادی که شب و روزشو برای
به ثمر نشستن من ، عرق ریخت . ولی من روزی که زمینگیر بود و محتاج ؛ فراموشش کردم
!بهم عقل دادی و درایت . بهم قلب دادی و عشق ..! ولی من چیکار کردم !؟ نه قدر
مادرمو دونستم که جونش به یک تک سرفه های
من بسته بود و نه قدر پدرمو که تمام عمر ، جز رنج و زحمت ، چیزی نصیبش نشد
! از عقل و درایتی که تو نصیبم کردی ، به جای اینکه برای شناخت و معرفت تو استفاده
کنم ، در راه کبر و غرور و خودخواهی ، به باد دادم . و قلبی که جایگاه عشق پاک بود
، با حماقتم به انحراف و نابودی کشوندم ..! و در این آخرین لحظات عمر ؛ جز شرمندگی
و ندامت ، چیزی ندارم ..؛ خدایا تنها امید
من به بخشش و لطف بیکران توست ! منو ببخش و شرمندگیم را بپذیز ..!"
ناگاه ، انگار که
بند از دست و پایش باز شده باشد ، رها شد و تمام اطراف روشن تر از روز گردید .
احساس سبکی عجیبی به او دست داد و همچون پر کاهی از زمین کنده شد ؛ و به آسمانی
فراز ، پرواز کرد ، در حالیکه جسم طناب پیچ و یخ زده خود را هنوز در انبار متروکه
، از آن بالا می دید !
گزارش سروان
آبتین ، با همه قطر و سنگینش ؛ هیچ چیزی نداشت که بتواند نظر سرهنگ را جلب کند .
برای همین هم ، مامور دم در را صدا کرد و گفت ؛ که سریعا سروان را احضار کند . به
دقیقه نکشیده سروان ، خبردار مقابل میزش ایستاده بود . سرهنگ اشاره ای به پوشه روی
میزش کرد و گفت :
..." سروان ،
چقدر وقت صرف این گزارش کردی !؟"
سروان با لحن کنایه سرهنگ خوب آشنا بود ؛ برای همین هم گفت :
..." قربان ؛
میدونم که راضی کننده نیست ؛ اما خودتون خوب میدونین که گره کار ما کجاست !"
جواب سروان ، سرهنگ را کاملا خلع سلاح کرده بود ، برای همین هم لحنش را ملایم تر
کرد و گفت :
..." حکم
قاضی ، تا یکی دو ساعت دیگه آماده میشه ؛ " و دوباره همان لحن خشن و آمرانه
را به خود گرفت و ادامه داد:
..." اما این
مزخرفات چیه که این مردک تحویلتون داده !؟" سروان قیافه حق به جانبی گرفت و گفت:
..." والله
چه عرض کنم ؛ این بابا یا خیلی زرنگه ، یا خیلی ببو ؛ در هر صورت با ده دوازده
ساعت بازجویی ، نمیشه فهمید که کدومشه !" سرهنگ که پرونده را به طرف سروان داشت
روی میزش می لغزاند ، گفت :
..." این
پرونده رو بردار هروقت که تکمیل شد ، برام بیار ."و قبل از اینکه سروان
پرونده را از روی میز بردارد ، ادامه داد :
..." در ضمن
، یادت باشه که ، خیلی وقت نداریم ! "
و باز لحنش را ملایمتر کرد و پرسید :
..." راستی
از این دختره چه خبر !؟"
..." همونطور
که تو گزارشم هم بود ، حدس میزنیم که تو دام احسان و آژدا اسیر شده ..." و
قبل از اینکه ادامه دهد ، سرهنگ حرفش را قطع کرد و گفت :
..." اینا رو
که میدونم ؛ بگو ببینم ردی هم ازشون پیدا کردین !؟ دوهزار تا تلفن از صبح تا حالا
به من شده ! چی باید جوابشونو بدم !؟" سروان سرش را پایین انداخت و با
شرمندگی گفت :
..." فعلا که
هیچی ، ولی تمام هم و غممونو گذاشتیم برای همین کار !" سرهنگ که مشخصا ، از جواب های ناامید کننده
سروان ، سر در گم و کلافه بود ، با بی حوصلگی گفت :
..." بسیار
خوب ، برو یه زنگی بزن دادستانی ، ببین حکم ، امضا شده !؟" سروان ، پرونده را از روی میز سرهنگ برداشت و
به نشانه احترام ، پا جفت کرد و سلامی نظامی داد و از دفتر سرهنگ خارج شد . و به
محض ورود به اتاقش ، شماره دادستانی را گرفت . و وقتی از دفتر دادستانی گفتند که
حکم امضا شده و توسط پیک اداره ارسال گردیده ؛ از شادی روی پایش بند نبود . با
عجله دوباره به اتاق سرهنگ برگشت و پس از سلام نظامی با لبخند شادی بخشی گفت :
..." حکم
امضا شده قربان ، الآن هم تو راه اداره است ؛ چی دستور میدین ! " سرهنگ از جا
برخاست لباسش را مرتب کرد و گفت :
..." به تمام
گروه های عملیاتی دستور بدین آماده باشن ؛ اتوموبیل من هم آماده باشه به محض
دریافت حکم حرکت می کنیم . "
سروان احترامی گذاشت و با گفتن "اطاعت" با شتاب از دفتر سرهنگ
خارج شد .
کلافگی و سر در
گمی ماجرای لیدا باعث شده بود که نه ایمیل هایش را چک کند و نه حتی میس کالهایش را
نگاهی بیندازد . برای همین هم تا شماره مایک را روی نمایشگر صفحه موبایلش دید ، با
لبخند شادی بخشی به انگلیسی سلامش گفت و خیلی گرم احوالش را پرسید . ولی بر خلاف
نوشین ، مایک اصلا سرحال نبود ، برای همین هم نوشین با تعجب و حیرت پرسید :
..." مشکلی
پیش اومده مایک !؟" مایک فهمید که ، نوشین احتمالا ایمیل او را دریافت نکرده
، برای همین هم گفت :
..." معلومه
که تو ایمیل منو ندیدی !؟"
نوشین که آشکارا نگران شده بود ، گفت :
..." نه
متاسفانه ؛ اتفاقی افتاده !؟"
..." دیشب
دکتر نائینی و همسرش ، مورد حمله قرار گرفتن و متاسفانه قبل از اینکه به بیمارستان
برسند ، کشته شدن !"
نوشین که از این
خبر ناگهانی کاملا شوکه شده بود ، به لکنت افتاد و با ناراحتی پرسید :
..." تو که
گفتی جاشون امنه !" و مایک که
شگفتی و حیرت را می شد از لهجه ایرلندیش فهمید ، گفت :
..." من
اینطور فکر می کردم ، ولی مطمئنا ، اونا از ما زرنگتر بودن !" نوشین آهی کشید و با ناراحتی گفت :
..." خدایا
این کابوس کی میخواد تموم شه !"
مایک که از این جمله فارسی نوشین چیزی نفهمیده بود ، با تعجب پرسید :
..." تو چیزی
گفتی !؟" و نوشین با عجله گفت : ..." نه با خودم بودم !"
..." OK ؛من کل ماجرا
رو برات ایمیل کردم ، بازم اگه سئوالی بود زنگ بزن . بای "
با رسیدن
اتوموبیل سرهنگ و گروه فرماندهی ، به محل ویلای جهانشاه ، دستور عملیات صادر و
گروه های اجرایی ، از چهار طرف به طرف ویلا هجوم بردند . مقاومت نیروهای مسلحی که
در اطراف ویلا بودند ، آنقدر اندک و کم بود که باعث حیرت سرهنگ شد ! طوری که نگاه
متعجبی به سروان کرد که کنار دستش بود و گفت :
..." به نظرت
سروان ، اوضاع کمی غیر عادی نیست !؟"
سروان شانه ای بالا انداخت و گفت :
..." چطور
مگه !؟" سرهنگ اشاره ای
به ویلا کرد و گفت :
..." این شما
نبودین که می گفتین ، ویلای جهانشاه مثل یه دژ مستحکمه ! و به این راحتی ها نمیشه
به اون نفوذ کرد !؟ سروان که تازه متوجه اشاره سرهنگ شده بود ، با لبخند پیروزمندی
گفت :
..." همونطور
که خودتون هم مستحضرید ، ما هم از اصل غافلگیری استفاده کردیم ؛ اون هم با بهترین
نیروهامون!" سرهنگ با اینکه ظاهرا ،
قانع شده بود ، با اکراه گفت :
..." در هر
صورت ، دستور بدین احتیاط بیشتری بشه ، شاید دامی برامون پهن کرده باشن !" و
سروان بلافاصله با بی سیمی که دستش بود ، به تمام نیروها دستور سرهنگ را ابلاغ کرد
. چند دقیقه ای بیشتر طول نکشید که ویلا کاملا به تصرف نیروهای پلیس در آمد . سرعت
عملیات و تسخیر ویلا و دستگیری تمام متهمین ، علاوه بر این که باعث خوشحالی سروان
و پرسنل اجرایی بود ؛ بیشتر مایه بهت و حیرت سرهنگ شده بود ! در ضمن اینکه در اصلی
ویلا توسط نیروهای خودی باز شده بود و اتوموبیل سرهنگ و سایر افراد فرماندهی وارد ویلا می شدند ، سروان
و یکی دو نفر دیگر که در اتوموبیل سرهنگ همراهش بودند ، با شور و اشتیاق ، تبریک
می گفتند . سرهنگ هم نمی توانست که خوشحالیش را پنهان کند . با ورود به داخل ویلا
، بچه های عملیات هم داشتند متهمینی را که دستگیر کرده بودند با دستبند و بعضا چشم
بند ، به داخل مینی بوس های پلیس ، برای انتقال به اداره ، راهنمایی می کردند .
سرهنگ نگاهی به متهمین انداخت و از سروان پرسید :
..." خانم
جهانشاه هم دستگیر شده !؟" سروان که بی سیم دستش بود و مدام با بچه های
عملیات در تماس ؛ با تاسف گفت :
..." هنوز نه
! ولی در تلاشیم که هر چه زودتر اون رو هم دستگیر کنیم !" با جواب سروان چنان
خشمی بر چهره سرهنگ دوید ؛ که سروان ، چیزی نمانده بود از ترس ، پس بیفتد ! و با
غیض گفت :
..." پس شما
تا الآن چیکار داشتین می کردین !؟" سروان به لکنت افتاد و گفت :
..." قربان
خودتون که شاهدین ؛ بچه ها دارن تمام تلاششونو می کنن !" سرهنگ با چشمان سرخ
شده از خشم ، به چهره سروان براق شد و گفت :
..." توجیه
نکن سروان ؛ من اونو میخوام !" و
دوباره فریاد زد : ..." همین الآن !" سروان ، پا به هم کوبید ، با سرعت
به طرفی دوید و با بی سیم دستورات لازم را به تمامی پرسنل عملیاتی داد . سرهنگ کمی
که به خودش مسلط شد؛ آرام از ویلا بیرون آمد و به طرف اتوموبیلش رفت . تقریبا
مطمئن بود که " مرغ از قفس پریده !" اصلا به دلش برات شده بود . آخر
چطور ممکن بود ، دژ مستحکمی که تا قبل از حمله سروان می گفت ، به همین راحتی به
تسخیرشان در بیاید ! کنار اتوموبیل که رسید ، راننده ، با سرعت در را برایش باز
کرد . برف از سر و کولش تکاند و آرام سوار اتوموبیل شد . با اشاره ، یکی از
مامورها را صدا کرد و گفت :
..." به
سروان آبتین خبر بدین ، من میرم اداره ! به محض دریافت هر خبر تازه ای منو در
جریان بذاره !" مامور پا به هم کوفت و سلامی نظامی داد وگفت : ..."چشم
قربان !" سرهنگ اشاره ای به راننده کرد ، که راه بیفتد ، و با اتوموبیلش از
در ویلا خارج شد . قبل از اینکه به اداره برسند ، تلفن همراهش زنگ خورد ، شماره
سروان را که دید جواب داد :
..." چه خبر
سروان !؟ دستگیرش کردین !؟" سروان که به وضوح به لکنت افتاده بود ، با تته
پته گفت :
..." نه
قربان ، از قرار معلوم ، خانم جهانشاه و عده ای از محافظینش موفق شدند از راه مخفی
ویلا فرار کنند !"
سرهنگ که تازه
آرام شده بود ، با این خبر سروان ، دوباره خشم به چهره اش دوید و با عصبانیت فریاد
زد :
..." این
واسه اینه که دشمن رو دست کم میگیرین سروان ! عکساشونو همه جا تکثیر کنین ، اونا
نباید بتونن از کشور خارج شن ! مفهومه سروان !؟" سروان ، به آرامی و ملایمت گفت :
..." چشم
قربان ؛ ولی این که مزاحمتون شدم ، خبر دیگه ایه که باید بدونین !" سرهنگ ،
با عصبانیت دوباره فریاد زد :
..." دیگه
چیه !؟" سروان با همان ملایمت گفت : ..." راستش ، بچه ها ،جسد خانم
دانشور رو تو یکی از انبارهای متروکه ویلا پیدا کردن !" سرهنگ آنچنان آهی کشید ، که سروان یک لحظه ،
قلبش از کار ایستاد ، و با ناراحتی ادامه داد :
..."مرده
!؟" سروان با تاسف و تاثر عمیقی گفت
: ..." بله قربان ، تمام بدنش از سرما ، مثل چوب خشک شده !"
سرهنگ آه تاسف باری
کشید و گفت :
..." منتقلش
کنین ، پزشکی قانونی !" و قبل از اینکه قطع کند ، دوباره ادامه داد :
..." سروان ،
من این خانم جهانشاه و اون احسان لعنتی رو میخوام ، قسر در برن ، شما مسئولی
!"
..." چشم
قربان !" تلفن که قطع شد ؛ سروان نفس راحتی کشید . تا به اداره برسد ، شاید
چندباری همراهش زنگ خورد . ولی از آنجا که شماره های بهروز بود و نوشین ؛ و سرهنگ
هم خبر خوبی برایشان نداشت ؛ ترجیح داد که تا اداره ، فعلا جواب تلفنشان را ندهد .
به اداره که رسید ، هنوز پشت میزش جابجا نشده بود ، که تلفنش زنگ خورد .
..." سرهنگ
اگه زحمتتون نیست ، یه تک پا تشریف بیارین اتاق من !" صدای سرتیپ آجرلو ،
فرمانده آگاهی ، لحظه ای باعث شد که ، ضربان قلب سرهنگ تندتر شود . و به آرامی گفت
:
..." چشم
قربان ؛ السائه خدمت می رسم !" و از اتاقش بیرون آمد و به طرف اتاق فرماندهی
گام برداشت . به محض ورود به اتاق سرتیپ ، از دیدن چهره سردار بهمنی ، از یاران و
همرزمان ، زمان جنگ ؛ خنده خوشحالی به چشمانش دوید و ضمن احترام ، با اشتیاق به
طرفش رفت و همدیگر را در آغوش کشیدند . سرتیپ هم که از پشت میزش نیم خیز شده بود ،
و از تماشای نشاط و خوشحالی آن دو ، آنی خنده از چهره اش پر نمی کشید ، تعارفی کرد
و خود نیز از پشت میزش به کنارشان آمد و به جمعشان پیوست . پس از تعارفات معمول ،
سرتیپ رو به سرهنگ کرد و گفت :
..." خبر که
داری سرهنگ !؟ سردار بهمنی چند صباحی هست که ریاست کل زندانهای کشور رو به عهده
گرفتن !؟"
سرهنگ ، که از
چهره متعجبش ، مشخص بود که از این انتساب بیخبر است ، با تعجبی شادیبخش گفت :
..." نه ؛
خبر که نداشتم !" و سپس رو به سردار کرد و گفت : ..." خوب مبارکه ؛ پس
ولیمش چی !؟"
و قبل از اینکه
سردار جوابی بدهد ، سرتیپ ، پیشدستی کرد و گفت :
..." ولیمش
رو هم میخوریم ! ولی سردار امروز خبری برامون آورده ، که باعث نگرانی من شده !
واسه همین هم ازت خواستم که بیای اینجا ، هم سردارو ببینی که مطمئن بودم ، دلت
واسش پر می کشه و هم در جریان این خبر قرار بگیری !؟" سرهنگ که به وضوح می شد
نگرانی را در چشمانش دید ، رو به سردار گفت :
..." خیره
ایشالا !" سردار قیافه ، محزون و حق به جانبی گرفت و گفت :
..." خبر
خوبی نیست متاسفانه !" و وقتی چهره مضطرب و منتظر سرهنگ را دید ، ادامه داد :
..." چند
ساعت پیش ، تو زندان مرکزی ، عسگر فولادوند ، قاتل دکتر شریعتو ، به فتل رسوندن
!؟"
سرهنگ ، که انگار
به یکباره سطل آب سردی را رویش ریخته باشند ، آنچنان به هم ریخت ، که سردار به کلی
از گفتن این خبر پشیمان شد ! و با نگاهی به چهره رنگ پریده سرهنگ گفت :
..." چی شد
سرهنگ ، حالت خوش نیست !؟ " و وقتی که لبخند کمرنگ و آرامش نسبی سرهنگ را دید
، ادامه داد :
..." شما که
باید ، به این خبرا عادت داشته باشین !؟" سرهنگ سعی کرد بیشتر به خودش مسلط
شود و با آرامشی مصنوعی پرسید :
..." چطوری
کشتنش !؟" پرسش سرهنگ آن قدر صریح بود که جایی برای در رو نمی گذاشت :
..." تو یه
درگیری دست جمعی که احتمالا هم ساختگی بوده ، با چند ضربه تیزی کشته میشه !"
..." قاتلش
چی ! مشخص شده کیه !؟" سردار شانه ای بالا انداخت و گفت :
..." تو این
جور درگیری ها که میدونین ، معمولا دست جمعی قتلو گردن میگیرن که جرمشون کمتر بشه
! فعلا که تموم افراد درگیر ، تحت بازجوئیند ؛ تا ببینیم چی ازشون در میاد !؟"
با شنیدن
اعترافات علی لواسانی از نوشین ، کارد می زدی خونش در نمی آمد ! آنقدر کلافه و
سردرگم بود که حوصله هیچ کاری را نداشت . کلافگی ارمغان کم بود ، که سینا هم چپ و
راست ، هر چند دقیقه یک بار سراغ لیدا را از او می گرفت . آن قدر که بالاخره هم
طاقت نیاورد و با عصبانیت ، تقریبا سرش فریاد زد :
..." خوب این
دسته گلیه که خود شما به آب دادین ، آقای ستایشی !" سینا که از تعجب چشمانش گرد شده بود ، با حیرت
گفت :
..." من !؟
چی دارین میگین ...!؟" و قبل از اینکه حرفش را تمام کند ، ارمغان با همان
عصبانیت ، ادامه داد :
..." خوب اگه
این دوست شفیق شما ، لیدا رو نکشونده بود اونجا و نفرستاده بود تو اتاق اون لعنتی
! شاید الآن لیدا اینجا بود !"
سینا که تازه داشت دلیل عصبانیت ارمغان را درک می کرد ، با آرامشی همراه با
تعجب گفت :
..." گیرم ؛
همینطور باشه که شما میگین ! اما این وسط تقصیر من چیه !؟"
ارمغان که خودش هم می دانست ؛ قضاوتش با کمی بی
انصافی همراه است ، کمی ملایم تر گفت :
..." من
مطمئنم که دست این دوست شفیق شما با اون احسان لعنتی ، تو همه ! فقط خدا کنه که
اتفاقی برای لیدا نیفتاده باشه !" سینا که هنوز هم از بهت و
حیرتش کم نشده بود ، پرسید :
..." شما چرا
دارین تموم کاسه کوزه ها رو سر من می شکونین !؟ یه جوری حرف میزنین ؛ انگار که منم
با اونام !؟" ارمغان که از طرز برخوردش با سینا ، حسابی شرمنده شده بود ، با
تاسف و ناراحتی گفت :
..." معذرت
میخوام ؛ از دیشب تا حالا ، بدجوری به هم ریختم ؛ شاید این دفعه ده دوازدهمه که از
منزل لیدا زنگ میزنن و من جواب نمیدم ! " و مانیتور تلفنش را که شماره منزل
لیدا رویش روشن و خاموش می شد را به سینا نشان داد و با بغضی که گلوگیرش شده بود ،
پشت میزش نشست و سرش را در میان دستانش گرفت و پنهان از نگاه سینا ، سیل اشکش بر
گونه هایش سرازیر شد . ناخودآگاه ، دلش گواهی می داد که دیگر لیدا را نخواهد دید !
سینا که حالت آشفته و به هم ریخته ارمغان را دید ، از کنار کانترش دور شد و به کنج
آبدارخانه پناه برد . ارمغان کمی که آرامتر شد ، با تمام تردیدی که داشت ؛ بالاخره
شماره نوشین را گرفت و با معذوریتی که به وضوح در لحنش بود ، گفت :
..." تو رو
خدا منو ببخشید خانم صارمی ؛ خدا شاهده اگه تلفن های مادر لیدا نبود ؛ مزاحمتون
نمی شدم !"
..." خواهش
می کنم عزیزم ؛ مزاحمت کدومه ! متاسفم که هنوز خبر تازه تری ندارم ؛ از صبح تا
حالا سرهنگ جواب تلفنمو نمیده !"
و ارمغان ، که بیچارگی و استیصال در صدایش داشت موج می زد ، گفت :
..." جواب
مادر لیدا رو باید چی بدم !؟"
نوشین پس از تامل کوتاهی ؛ با لحنی که معلوم بود ، امیدی واهی در آن پنهان
است ، گفت :
..." نگران
نباش ؛ من مطمئنم که به زودی خبرای خوبی بهمون میرسه !" و ارمغان با تردیدی آشکار گفت :
..."
امیدوارم !"
نوشین ، یک بار
دیگر تلفن سرهنگ را گرفت ، و پس از چند بار زنگ خوردن ، داشت قطع می کرد که ناگهان
صدای سرهنگ در گوشیش پیچید :
..." بله ، بفرمایید
!" و نوشین بی اینکه به روی خودش بیاورد که این چندمین بار است که زنگ می زند
، با خوشرویی تمام گفت :
..." سلام
جناب سرهنگ ، خسته نباشید !"
سرهنگ هم که اصلا
انتظار این خوشرویی را نداشت ، با آرامش و ملایمت بیشتری جوابش را داد و احوال
بهروز را پرسید . نوشین هم پس از تعارفات معمول و احوالپرسی گرم ، بالاخره رفت سر
اصل مطلب و پرسید :
..." راستی
جناب سرهنگ ؛ از لیدا چه خبر !؟"
و وقتی تامل کوتاه سرهنگ را دید ، با لحن مهربانتری ادامه داد :
..." خونوادش
بدجوری نگرانند ، من و بهروز که از دست تلفناشون دیگه عاصی شدیم !" سرهنگ مکث
کوتاهی کرد و با لحن و صدای غم انگیزی گفت :
..." متاسفم
...؛ چند ساعت پیش ، جسدشو تو ویلای جهانشاه پیدا کردیم !" نوشین لحظه ای فکر
کرد که حرفهای سرهنگ را خوب متوجه نشده و متحیر و مردد گفت :
..." شما چی
گفتین !؟ جسدشو پیدا کردین !؟" سرهنگ پس از سکوت سنگینی که چند لحظه ای هم
طول کشید ، فقط توانست بگوید : ..." متاسفم ..!" نوشین سعی کرد که به
خودش مسلط شود و با آرامش بیشتری پرسید :
..." الآن
کجاست !؟ به خونوادش خبر دادین !"
..." جسد ،
پزشکی قانونیه ؛ خبر به خونوادهش هم ، با شما !" و قبل از اینکه نوشین بتواند
حرف دیگری بزند ، خداحافظی کرد . نوشین آن قدر به هم ریخته بود ، که مجبور شد
کناری بزند و برای لحظاتی سر روی فرمان اتوموبیلش بگذارد و حرفهای سرهنگ را در
ذهنش دوره کند . با اینکه شاید تا چند لحظه پیش ، شنیدن این خبر ، خیلی هم دور از
انتظارش نبود ؛ خودش هم نمی دانست ، که چرا اینطور به هم ریخته ! هزار جور فکر کرد
. می دانست که ارمغان ، هر لحظه منتظر خبری از لیداست ؛ چرا که خانواده لیدا ، دم
به دقیقه ، سراغش را از او می گیرند . ولی هر کاری کرد نتوانست شماره ارمغان را
بگیرد . یعنی یکی دو سه باری هم دستش رفت که شماره را بگیرد ؛ ولی پشیمان شد .
خودش هم نفهمید ، چطور شد که تلفن بهروز را گرفته بود :
..." سلام
نوشین ؛ چه خبر !؟" شنیدن صدای بهروز
، ناگهان بغض گلویش را ترکاند ، و با هق هقی که آهنگ صدایش بود ، گفت :
..." سلام
بهروز ، کجایی !؟" بهروز که نگرانی
و اضطراب در لحن صدایش دویده بود ، گفت :
..." تو داری
گریه می کنی !؟" و وقتی بازهم
تنها جوابش هق هق گریه های نوشین بود ، ادامه داد :
..." اتفاقی
افتاده !؟ حرف بزن ببینم !"
نوشین سعی کرد به خودش مسلط شود و با آرامش بیشتری گفت :
..." جسد
لیدا رو تو ویلای جهانشاه پیدا کردن ؛ الآن هم تو پزشکی قانونیه !" بهروز با
اینکه حسابی شوکه شده بود ، خونسردیش را حفظ کرد و برای اینکه به لکنت نیفتد و تپق
نزند ، آرام و شمرده گفت :
..." خیل خوب
؛ تو الآن کجایی !؟" نوشین نگاهی
به اطرافش کرد و گفت :
..." تو راه
دفترمم ، چطور مگه !؟"
..." اگه کار
واجبی نداری ، یه سر بیا اینجا ، به کمک هم ببینیم چیکار بایستی بکنیم !"
نوشین هم که حالا
دیگر کاملا آرامشش را به دست آورده بود ، از خدا خواسته قبول کرد و راهش را به طرف
دفتر نشریه باران کج کرد . بهروز قبل از هر کاری مش رحیم را به اتاقش خواست و
سفارش یک پارچه نوشت سیاه را برای سر در مجله کرد . و بعد هم شماره داخلی ارمغان
را گرفت و با لحنی محزون ، موضوع را برایش گفت . ارمغان با شنیدن خبر مرگ لیدا ،
ناگهان پس افتاد ، آنچنان که سیمین ، با اینکه کانترش ده دوازده متری با او فاصله
داشت ، متوجه اش شد و به سرعت به طرفش دوید و با دیدن رنگ پریده و چشمان بی رمقش ،
تقریبا فریاد زد :
..." یکی یه
لیوان آب قند بیاره اینجا !" و فریادش باعث شد که قبل از همه سینا که در گوشه
ای از آبدارخانه کز کرده بود ، با شتاب به بیرون بپرد !
سرهنگ شخصا ،
به اتفاق سروان آبتین و یکی دیگر از بازجوها وارد اتاق بازجویی شد و شاهد بازجویی
سلحشور بود . مردک با آن همه یل و بیضا ، مثل یک موش کناری از اتاق بازجویی کز
کرده بود و در خودش مچاله شده بود . بیشتر از چهل و هشت ساعت بود که زیر شلاق
پرسشهای بازجویی بود . و در این مدت ، بازجوها نگذاشته بودند ، حتی برای آنی خواب
به چشمانش بیاید . چشمانش قرمز و ورم کرده بود و موهای مجعد و سیاهش ، از بس آب
رویش ریخته بودند ، ژولیده و وز کرده شده بود و سبیلهای سربالا و از بناگوش در
رفته اش ، همچون دم موش آب کشیده ، ویلان وآویزان بود . آن قدر که سرهنگ هم دلش به
حالش سوخت ؛ و با حالت رقت آوری به سروان گفت :
..." چیکار
کردین با این بیچاره مفلوک !؟" سلحشور به محض شنیدن صدای سرهنگ ، سرش را از
لاکش بیرون کشید و نگاهی به سرهنگ کرد و قپه های روی کولش ! و با التماس گفت
:
..." تو رو
خدا جناب سرهنگ ؛ چهل و هشت ساعته که خواب به چشمش نیومده ! آخه چی میخواین از جون
من !" سرهنگ که با اشاره سر به سروان و بازجو دستور می داد که کمکش کنند تا
بتواند روی صندلی بازجویی بنشیند ، با مهربانی گفت :
..." چرا
اعتراف نمی کنی تا راحت شی !؟ شاید ندونی که تمام باندتون دستگیر شدن و سر دسته
هاشون هم فراریند ! اگه حرف نزنی و روسای باند قسر در برند ، همه چی میفته گردن تو
ها ...!" سلحشور با همان حال نزار و مفلوک ، در حالیکه به زحمت می توانست
تعادل خودش را روی صندلی حفظ کند ، با گریه و التماس گفت :
..." کدوم
باند جناب سرهنگ ؛ چه اعترافی ! خدا شاهده من که گفتم به همکاراتون ؛ من فقط یه
عشق فیلمم ، به من پول دادن که نقش بازی کنم ! آخه به چه زبونی باید بگم تا باور
کنید !؟" و زد زیر گریه مرد به آن
تنومندی ! سرهنگ نگاهی به سروان کرد و آن بازجو ، و دوباره رو به سلحشور گفت :
..." کی بهت
پول داده که نقش بازی کنی ، اصلا چه نقشی !؟ تو ما رو دست انداختی !؟" سلحشور
دوباره با همان حال ادامه داد:
..." من غلط
بکنم جناب سرهنگ ؛ سگ کی باشم که خدای ناکرده بخوام شما رو دست بندازم ! والله ،
بالله ، به من پول دادن که نقش بازی کنم ، گفتند تو شبیه آرتیست فیلمی هستی که ما
داریم می سازیم . پول دادن که نقش بدلشو بازی کنم !"
..." خوب
نگفتی ، کی بهت پول داد !"
..." گفتم به
همکاراتون ، چند روز پیش ، دو تا قولتشن اومده بودند ، قهوه خونه نادر افشار
، تو چهارعباسی سراغ من ! من یه نیم ساعتی
دیر رسیدم . کارت داده بودن به نادر قهوه چی که براش نقش داریم بیاد به این آدرس !
من هم فرداش رفتم به اونجا ؛ یه ویلا تو اون بالا مالاهای شمرون ! از همون قولتشن
های دم درش معلوم بود که خبراییه اون تو ! خلاصه بردنمون تو و یه نیم ساعتی کلی
تحویلمون گرفتن ، تا خانم اومد با دو تا قولتشن ، دو طرفش ! بعد کلی برانداز و
ببین و بچرخ ؛ بهم گفت : ..." شوما ، خیلی شبیه هنرپیشه نقش اول مایی ؛ دوست
داری نقش بدلشو بازی کنی !؟" ما هم از خدا خواسته گفتیم : ..." چرا که
نه ، خانم ! ؟ از خدامونه !" اونم دستور داد دو بسته اسکناس پنجهزاری نو و تا نخورده بهم دادن با یه آدرس تو ترکیه .
گفتش : ..." فیلمبرداری اونجاست ، تا فردا هر جوری هست بایستی خودتو برسونی
اونجا ، این پیش قسطه ، بقیش بعد فیلمبرداری !" مام پولو گرفتیم و راهی شدیم
ترکیه ! که از همون مرز افتادیم تو هچل پلیس اونجا و بعدشم که شما !"
سرهنگ نگاهی به
سروان کرد و پرسید :
..." خوب
سروان ، تحقیق کردین ببینین راست میگه یا نه !؟" سروان ، سرهنگ را کناری کشید
و آهسته زیر گوشش زمزمه کرد :
..." صبح یه
سری از بچه ها رو فرستادم همون قهوه خونه تحقیق ! تمام حرفهاشو تایید کردن !"
سرهنگ با شنیدن این حرف ، نگاه دیگری به سلحشور کرد و گفت :
..." جهانگیر
سلحشور ، اسمت همینه دیگه ؛ نه !؟" مرد که به زور چشمانش را باز نگه داشته
بود ، گفت :
..." بله
قربان !" سرهنگ رو به سروان کرد و گفت :
..."
بفرستینش زندان ، تا تکلیفش روشن شه !" و از اتاق بازجویی بیرون زد ، در
حالیکه سروان هم با یک قدم عقب تر پشت سرش بود . سرهنگ با همان شتابی که می رفت ،
بدون اینکه سر بر گرداند ، از سروان پرسید :
..." راستی
امروز چه روزیه !"
..." شنبه ،
قربان ! "
..." چه شنبه
سیاهی !" سروان برای اینکه از خشم و
عصبانیت سرهنگ کمی بکاهد ، با احتیاط گفت :
..." شاید
خاکستری ولی سیاه نه ! امروز هم روز خداست !" سرهنگ شتابش را کم کرد ، به طرف
سروان برگشت و با لبخند کمرنگی که گوشه لبش نقش بسته بود ، حرفش را تایید کرد .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر