راز
جنایت آپارتمان شماره 55

..." فرستادم
؛ تا دو دقیقه دیگه اونجاست !"
یکی دو بار احمد
گفت که :
..." به حرف
اینا نمیشه اعتماد کرد ؛ بریم یه دربستی بگیریم ، زودتر میرسیم ها ..!"
ولی مرآت گوشش
بدهکار نبود ؛ یعنی اصلا فکر نمی کرد ! همینطور ، دو دقیقه ، دو دقیقه ؛ نیم ساعت
معطل شوند . کارد می زدی خونش در نمی آمد . به محض اینکه از آژانس پیاده شدند ،
مثل برق و باد خودش رساند به اولین اتوموبیل پلیسی که به صورت مورب راه ورود به
طرف ساختمان را بسته بود و ماموری که با لباس فرم و اسلحه کلاشینکف ، داشت در عرض
خیابان قدم میزد ! مامور که از همان چند قدمی شتاب مرآت را دید ، حالتی تدافعی
گرفت و با توپ و تشر هنوز به یک قدمیش نرسیده ؛ فریاد زد :
..." ها .. ؛
کجا !؟"
مرآت که از قبل
کارت خبرنگاریش را آماده کرده بود ، مقابل چشمان مامور گرفت و گفت :
..."
خبرنگارم سرکار ؛ از قبل هماهنگ شده ! "
و خواست که از
کنارش بگذرد ، که مامور لوله اسلحه اش را مانعش کرد و گفت :
..." با کی
هماهنگ شده !؟"
در همین لحظه احمد
و حاتم هم که تا وسایل دوربین و پایه را از صندوق عقب بردارند ، چند لحظه ای عقب
تر بودند ، رسیدند . مامور نگاهی به آن دو کرد و گفت :
..." شما کجا
!؟"
و مرآت که یک
نگاهش به پشت سر بود و یک نگاهش به مامور ؛ گفت :
..." اونا با
منند ."
مامور که دیگر
داشت ، کمی عصبانی هم می شد ؛ در حالیکه تقریبا با قنداق اسلحه اش داشت ، مرآت را
به عقب هل میداد ؛ گفت :
..." گفتم
برید عقب !"
مرآت که حسابی
کلافه و عصبی شده بود ، تقریبا فریاد زد :
...: تو مثل اینکه
حالیت نیست ؛ ما خبرنگاریم !"
..." هر کی
میخوای باش ؛ من دستور دارم هیچکسو اینور راه ندم
."
مشاجره مامور و
مرآت باعث شد که افسری که داخل اتوموبیل نشسته بود ؛ پیاده شد و به طرف مرآت و بچه
ها آمد و در حالیکه با اشاره سر به مامور می گفت که آرام تر باشد ؛ رو به مرآت و
بچه ها گفت :
..." شنیدین
که همکارم چی گفت ؛ ما دستور داریم هیچ احدالناسی رو اینطرف راه ندیم ؛ اصرار شما
هم بیهوده است !"
..." ولی
جناب سروان ، ما خبرنگاریم ! با هماهنگی قبلی اومدیم !"
..." هماهنگی
با کی !؟"
..." با جناب
سرهنگ غیاثوند !"
..." ولی
مسئول این پرونده کس دیگه اییه ، با اینحال بذارین ببینم چیکار میتونم بکنم
!"
و به طرف
اتوموبیلش برگشت . دل مرآت مثل سیر و سرکه می جوشید ، و زیر لب به مسئول آژانس
ناسزا می گفت . پلیس در همین یکی دو دقیقه ، خیابان را از چند متر جلوتر بسته بود
. ازدحام جمعیت ، پشت موانع پلاستیکی پلیس
، هر لحظه بیشتر می شد و مردم از هم می پرسیدند که چه شده !؟ افسر پلیس ، پس از
یکی دو دقیقه ای که با بی سیم صحبت کرد ؛ دوباره به طرف مرآت و بچه ها آمد و گفت :
..." جناب
سرهنگ گفتن از در پشتی برین تو ؛ فقط حواستون باشه که خیلی شلوغش نکنین !"
بچه ها که گل از
گلشان شکفته بود با عجله ؛ خیابان را دور زدند و از کوچه پشتی خودشان را به نزدیک
ساختمان رساندند ، که از ازدحام کمتری برخوردار بود و غیر از ماموری که دم در ،
کشیک می داد ؛ از پلیس دیگری خبری نبود . مرآت نزدیک مامور که رسید ، کارت
خبرنگاریش را نشان داد و گفت :
..." جناب
سرهنگ دستور دادن که خدمت برسیم !"
مامور که پشت در
بسته پشتی ساختمان داشت قدم می زد ، پرسید :
..." کدوم
جناب سرهنگ !؟"
..." جناب
سرهنگ غیاثوند !"
مامور پشت به بچه
ها کرد و با کف دستش چند ضربه ای به در کوبید ، در که باز شد ، به مامور پلیسی که
در را باز کرده بود ، گفت :
..." این آقا
با جناب سرهنگ کار داره ..."
و قبل از اینکه
حرفش را تمام کند ، مرآت جلو پرید و گفت :
..." من مرآت
هستم ، خبرنگار مجله باران ، با جناب سرهنگ غیاثوند هماهنگی داشتیم خدمت برسیم
!"
پلیس پشت در ،
نگاهی به احمد و حاتم کرد و گفت :
..." اونا هم
با شمان !؟"
..." عکاس و
نورپردازمونن !"
..." ولی به
من گفتن ، یه نفر !"
..." چطور
ممکنه !؟ ما از قبل همه چیزو هماهنگ کردیم !"
..." میخوای
شما بیا تو ، خودت با جناب سرهنگ صحبت کن ؛ اگه اجازه دادن ، که اون دو تا هم میان
."
مرآت مثل برق پرید
داخل ساختمان . هر گوشه از ساختمان پر شده بود از افراد پلیس . پله ها را دو تا یکی بالا رفت ، دم در ورودی
آپارتمان شماره 55 ، به محض اینکه جناب سرهنگ را دید ، انگار که دنیا را بهش داده
باشند ، چهره اش باز شد ، و از همان دور سلامی کرد و گفت :
..." جناب
سرهنگ تو رو خدا ، دستور بدین نگهبانی دم در! دوتا از بچه های ما رو راه ندادن
!"
جناب سرهنگ
غیاثوند که عاقله مردی به نظر می رسید ، پنجاه و چهار پنج ساله ؛ نگاهی به مرآت
انداخت و گفت :
..." مگه من
بهت نگفتم ، دیر کنی ، دیگه کاری از دست من ساخته نیست !؟"
مرآت که حسابی دست
و پایش را گم کرده بود با خواهش والتماس گفت :
..." خدا
شاهده جناب سرهنگ تقصیر این مسئول آژانس شد ، تو رو خدا دستور بدین بچه ها رو راه
بدن تو !"
..." فقط
یکیشونو بگو بیاد تو ؛ سریع هم گزارشتونو می گیرین و خداحافظ شما !"
آپارتمان شماره 55
ساختمان صنوبر ، درضلع شمالی طبقه پنجم ، قرار داشت . پلیس به خاطر تحقیقاتش از
همان بدو ورود مرآت و احمد ، به هر کدام یک جفت دستکش پلاستیکی داد و افسر تحقیقات
از آنان خواهش کرد که با وجود دستکش ، بازهم سعی کنند که دست به چیزی نزنند .
ظاهرا همه چیز مرتب و منظم بود ، و به نظر نمی رسید که قاتل یا قاتلین به زور وارد
آپارتمان شده باشند . چرا که هیچ نشانی از شکستگی قفل و در نبود . از طرفی هم به
نظر نمی رسید که چیزی از اسباب و اثاثیه آپارتمان شکسته و یا کم شده باشد . و این
نظر افسر تحقیق را که معتقد بود ؛ قاتل یا قاتلین ، با آشنایی قبلی و هدایت خود
مقتولین وارد آپارتمان شده اند را قوی تر می کرد . دیدن جنازه دکتر و همسرش که هر
کدام با شلیک یک گلوله به قلب ، روی همان مبل اتاق نشیمن ، جان داده بودند ، گواهی
دیگری بود بر صحت نظریه افسر تحقیق ! مرآت سعی داشت که تمامی جزئیات را به خاطر
بسپارد و بیشتر با افسر تحقیق صحبت می کرد که با دستور جناب سرهنگ غیاثوند ،
پاسخگویش بود . احمد هم علاوه بر چند عکسی که از جنازه ها گرفته بود ، از زوایای
مختلف آپارتمان عکسهایی گرفت . افراد دایره تجسس ، هر جایی که لازم بود را مورد
تحقیق و تجسس قرار می دادند و از تمامی اشیا و محلهایی که ضروری میدانستند ، انگشت
نگاری می کردند . گزارش اولیه پزشکی قانونی هم حاکی از آن بود که مقتولین با شلیک مستقیم
گلوله از یک کلت کمری که مسلما دارای صداخفه کن بوده ، از فاصله بسیار نزدیک ، به
قلبشان کشته شده اند . زمان مرگ راهم ، حدود ساعاتی گذشته از نیمه شب دیشب اعلام
می کردند . گو اینکه برای اظهار نظر قطعی ، نیازمند تحقیقات بیشری بودند ، که
مسلما زمان بیشتری را لازم بود . وقتی مرآت از افسر تحقیق پرسید :
..." ببخشید
جناب سروان ، شما کی متوجه این جنایت وحشتناک شدید !؟"
افسر تحقیق ابتدا
نگاهی به جناب سرهنگ کرد و پس از تایید ایشان با اشاره سر ؛ گفت :
..." حدود
ساعت هشت و نیم صبح بود که از مرکز 110 به ما اطلاع دادند که در این منطقه جنایتی
اتفاق افتاده ! که ما هم بلافاصله با متخصصینمون ، به محل مراجعه کردیم و مشغول
تحقیقات شدیم ."
..." میتونم
نظرتونو راجع به مسببین این جنایت بپرسم !؟"
..." البته
هنوز خیلی زوده که بشه راجع به مسببین این جنایت اظهار نظر کرد ، ولی قدر مسلم
اینکه ؛ قاتل یا قاتلین از آشناهای مقتولین بودند ، چرا که هیچ نشانی از ورود با
زور و یا درگیری مشاهده نمیشه !"
..." شما
میدونین که مقتول و همسرش از افراد سرشناس این کشورند ؛ ممکن نیست ، این جنایات ،
یه جور تسویه حساب سیاسی باشه !؟"
..." من در
مقامی نیستم که بتونم به این سئوال شما جواب بدم . "
مرآت پس از مصاحبه
کوتاهی که با افسر تحقیق داشت ، سراغ تیم انگشت نگاری رفت و با یکی از مسئولانشان
که سرگرم کارش بود ؛ به مصاحبه پرداخت :
..." عذر
میخوام که مزاحم کارتون میشم ؛ میتونم بپرسم ، شما اینجا به چه کاری مشغولید
!؟"
..." ما
اینجا سعی می کنیم که آثارانگشت به جامونده از مسببین این جنایت رو کشف کنیم
."
..." تا حالا
چیزی هم کشف کردین !؟"
..." خوب
البته چند اثر انگشتی هست که تصویر برداری شدن ، تا بعدا با مطابقتشان با آثار
انگشت سابقه داران ، شاید به هویتشان پی ببریم ."
از پله ها که
پایین می آمد ، با یکی دو نفر از همسایه ها هم ، صحبتی کرد ، که هیچکدام بیشتر از
آنچه که میدانست ؛ نمی دانستند ! به دفتر
مجله که رسیدند ، ساعتی از ظهر گذشته بود . مرآت پشت میز خودش رفت که در قسمتی از
تحریریه با پارتیشن بندی کوتاهی ، از بقیه قسمتها کمی هم فاصله داشت . قبل از آن
از احمد خواسته بود که هر چه سریع تر پرینت تمامی عکسها را به او برساند . فرصت
زیادی نداشت ؛ غیر از صفحه حوادث که با او بود تقریبا ، صفحه بندی تمام مجله ،
برای تایید روی میز سردبیر بود . احمد از مقابل کانتر ارمغان که رد میشد ، سلامی
کرد و ارمغان هم با لبخندی شیرین جوابش را داد و پرسید :
..." کجایین
شما !؟"
..." خبرای
جالبی برات دارم ؛ بذار پرینت این عکسارو بدم به مرآت ؛ میام پیشت !"
ارمغان با همان
لبخند شیرینی که هنوز به لب داشت سری تکان داد و احمد هم رفت به طرف اتاق کپی و
پرینتر ،که ته سالن بود . هنوز مرآت جابجا نشده بود که ، تلفن داخلیش زنگ زد ؛
گوشی را که برداشت ، صدای سردبیر در گوشش پیچید که :
..." چه خبر
، مرآت !؟"
..." همین
آلآن رسیدیم قربان ؛ دارم گزارشمو آماده میکنم ."
..." سرهنگ
بهم زنگ زد ؛ پس چرا صبح اینقدر دیر کرده بودین !؟"
..." تقصیر
این آژانس بود قربان ..."
و قبل از اینکه
حرفش را تمام کند ، سردبیر پرید میان حرفش که :
..." خیلی
خوب ؛ زودتر تمومش کن که فقط معطل توییم !"
و گوشی را قطع کرد
. مرآت ، ابرویی بالا انداخت و از اینکه سرهنگ چقولیش را کرده بود کمی دلخور شد ؛
ولی با خود اندیشید ، که "سرهنگ هم برادرش را ول نمی کند که او را بچسبد
!" و نشست پای گزارشش . مرآت گزارشش را با این عنوان آغاز کرد :
"راز جنایت آپارتمان 55"
وارد آپارتمان
دکتر که شدم ، قبل از هر چیز ؛ پنج تابلو از سالوادور دالی ، در راه پله مدوری که نشیمن و پذیرایی را به
اتاق خواب های بالا، متصل می کرد نظرم را جلب کرد . با آشنایی اندکی که با هنر و
نقاشی دارم ، باید اذعان کنم که این پنج تابلو از بهترین آثار دالی است ، که بی
اغراق می توانست گنجینه باارزشی باشد ؛ که دکتر بسیار زیبا در نیم دایره راه پله
مدورش ، آنها را نصب کرده بود . آپارتمان 55 بی اختیار انسان را به یاد ساختمانهای
قرون وسطای اروپا می اندازد ، چرا که تمام درها و دیوارها مزین به چوب گردوی منبت
کاری و گران قیمت می باشد . حتی کف آپارتمان هم با پارکت چوب گردو فرش بود و برقی
می زد که آدم را وادار می کرد که هنگام ورود کفشش را از پا در آورد ! تندیس های
سنگی و برنزی و تابلوهای نفیس نقاشی ، که تماما از آثارهنرمندان مشهور و به نام
اروپا بودند ، نشان از سلیقه هنری بسیار بالای صاحبخانه را داشت ، که امروز در
جنایتی هولناک همراه با همسرش در خون خود غلطیده بود . بر اساس گزارش اولیه پلیس ،
حتی یک سر سوزن هم از اشیاء منزل کم نشده بود !
و سپس شروع کرده
بود به مطرح کردن چند سئوال !
و حال سئوال
اینجاست ؛ که مسببین این جنایت هولناک که بودند و چرا !؟ بر اساس گزا رش اولیه پزشکی قانونی ، قتل حدود
یک تا دو ساعت بعد از نیمه شب اتفاق افتاده ! در صورتیکه ساعت هشت صبح ، پلیس 110
از جنایت مطلع می گردد ! در حالیکه هیچ یک ازهمسایه ها ؛ روحشان هم از ماجرا خبر
نداشت ! به راستی ماجرای جنایت آپارتمان 55 را چه کسی به پلیس خبر داده !؟ گزارش
های اولیه پلیس حاکی از آن است که ساعت هشت صبح امروز شخصی ، از یک تلفن همراه
اعتباری , وقوع جنایت را به پلیس خبر میدهد ، که هنوز هویتش برای پلیس هم مشخص
نیست ! افسر تحقیق پرونده به من گفت که این یک جنایت کاملا حرفه ای است . شاید ،
کشف هویت این ناشناس خبرچین ؛ سر نخی باشد برای کشف راز این جنایت هولناک !
واقعا چه کسانی از
مرگ دکتر هدایت و همسرش بهره می برند !؟ آیا راز این جنایت کشف خواهد شد !؟
احمد پرینت عکسها
را که به مرآت تحویل داد ؛ به کابین ارمغان برگشت . ارمغان با اینکه سعی داشت که
به روی خودش نیاورد ؛ برای شنیدن خبر جالب احمد ، داشت صبر و تحملش را از دست
میداد . احمد هم که به روحیه ارمغان ، آشنا بود ، خواست که کمی سر به سرش بگذارد ؛
شاید برای همین هم با لهجه خاصی گفت :
..." ما
نبودیم اینجا خبری شده !؟"
در همین فاصله
لیدا هم که تلفنش را با عجله تمام کرده بود ، خودش را به کابین ارمغان رساند و بی
مقدمه پرید به میان حرفشان ، که :
..." تو رو
خدا بزارین منم برسم !"
ارمغان و احمد
نگاهی به هم کردند و بی اختیار زدند زیر خنده ؛ لیدا اخمی درهم کشید و چیزی نمانده
بود قهر کند که ارمغان همانطور که پشت میزش نشسته بود ، دستش را دراز کرد و دست لیدا
را گرفت و با همان خنده ای که هنوز بر لبانش بود ، گفت :
..." کجا !؟
هنوز که چیزی نگفته !"
احمد که دید ؛
بیشتر از این دیگر تامل جایز نیست ، با نشان دادن پرینت یکی از عکسهای صحنه جنایت
، که از دکتر و همسرش گرفته بود ، گفت :
..."
نشناختیش !؟"
ارمغان و لیدا که
برای لحظه ای از تماشای عکس صحنه جنایت ، شوکه شده بودند ؛ نگاهی به هم انداختند و
ارمغان با تعجب و حیرت گفت :
..." نه ..؛
خدای من ..؛ این که دکتر هدایته !"
لیدا که هنوز از
شوک دیدن عکس ، گیج و منگ بود ، با تعجب پرسید :
..." دکتر
هدایت !؟"
و عکس را با دقت
بیشتری نگاه کرد . ولی بیشتر از صحنه جنایت در تصویر ؛ عکس نیم تنه پیکره ای که در
گوشه ای از عکس دیده می شد ، نظرش را جلب کرد ! و با تعجب در حالیکه پیکره را به
احمد نشان می داد ،گفت :
..." آقای
مکرمی ؛ میتونم ازت خواهش کنم ، پرینت این قسمت از عکسو در اندازه A4 برام بگیری
!"
..." خوب
البته میتونم بپرسم موضوع چیه !؟"
ولیدا وقتی که
نگاه پرسشگر احمد و ارمغان را دید ، با کمی لکنت گفت :
..." خوب ..؛
مطمئن نیستم ..؛ ولی فکر می کنم این یکی از همون تندیسهای احسان کوراوغلو باشه که
تو گالری هنر بود ! "
احمد نگاه دقیقتری
به عکس کرد و گفت :
..." منزل
دکتر پر بود از این مجسمه ها ؛ حالا این کجاش واسه شما جالبه !؟"
..." بذارین
به حساب یه کنجکاوی حرفه ای !"
ارمغان هنوز باورش
نمی شد . چهره متین و با وقار دکتر هدایت را به یاد آورد که در کمتر از دو هفته
قبل ، در همایش "فرهنگ آشتی " داشت با آن لحن ادیبانه اش سخن می گفت !
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر