۱۳۹۴ بهمن ۲, جمعه

                                                                                          آجان کشی   
                   
 مش رحیم ، قبل از رفتن ؛ برگه احضاریه را گذاشت روی میز سردبیر . و با خودش گفت :
..." کاشکی صبح علی الطلوع خودم میدادم دستش !" و اندیشید که :
..." تو این اتاق آقا که غیر خودش کسی نمیره ؛ صبح که بیاد می بینه رو میزش !"
 با اینکه دو دل بود ، کمی این پا و آن پا کرد و بالاخره هم در اتاق را بست و قفلش کرد و از پله ها سرازیر شد پایین . با اینکه سنی ازش گذشته بود و بالا پایین شدن از پله ها ، خیلی هم برایش خوب نبود ؛ اصلا به آسانسور اعتماد نداشت . همیشه دیرتر از همه ، بعد اینکه زیر میزها را جمع و جور می کرد و تحریریه را ، تی ، می کشید و تمام طبقات را سرک می کشید و از قفل و بست اتاقها و طبقات خیالش راحت می شد ؛ از دفتر مجله بیرون می زد . با تمام این اوصاف شبی نبود که قبل از خارج شدن از دفتر مجله ، به نگهبان نسپارد که حواسش جمع این غربیتیها باشد ! و هر وقت که نگهبان ازش می پرسید کدام غربتیها !؟ میگفت :
" تو کاریت به این کارا نباشه ؛ فقط حواست جمع کن ، که رودست نخوری !"
تا ایستگاه اتوبوس را که راهی هم نبود ، قدمی می زد و منتظر اتوبوس حسن آباد می شد . خیلی عجله نمی کرد ؛ اگر اتوبوس اولی شلوغ بود منتظر اتوبوس بعدی می ماند . آخر چند دقیقه دیرتر یا زودتر ؛ برای او چه فرق می کرد . سالها بود که تنها مونسش تنهایی بود . از همان موقع که "انیس" که تنها یار و یاورش بود ، مرد و تنهایش گذاشت ؛ دیگر ، روز خوشی به خودش ندید . تمام زندگیش شده بود ، حسرت ! حسرت روزهایی که لااقل انیس بود که تنهاییش را با او قسمت کند !  اتوبوس از سراشیبی پل حافظ که گذشت ، مش رحیم از جایش بلند شد و با صدای گرفته ای ، تقریبا فریاد زد :
..." جامی نگهدار !" و تلو تلو خوران ، دستانش را حائل میله وسط اتوبوس کرد و جلو آمد ؛ تا وقتیکه اتوبوس به ایستگاه می رسد ، او هم دم در باشد . این وقت شب ، هنوز اکثر مغازه ها و فروشگاه های راسته خیابان جامی، باز بودند و رونق بازارشان رو به راه ! مش رحیم ، راست پیاده رو را گرفت و مثل هیشه تا چهارراه را ، سلانه سلانه قدم زد . سر چهارراه از دکه سیگارفروشی "اسلان ترکه" یک بسته سیگار زرش را گرفت ودوباره راهی خانه اش شد ، که یکی دو کوچه بالاتر بود . کلید به در انداخت و با احتیاط در را پشت سرش بست . و نوک پا و آرام از پله ها بالا رفت ، از مقابل در آپارتمان صاحبخانه که رد می شد ، خیلی احتیاط کرد که صدای پایش را کسی نفهمد ؛ آخر بد پیله ای بود ؛ پیرزن !  هیچ بهانه ای که پیدا نمی کرد ، گیر می داد به بوی سیگار مش رحیم که "از چند فرسخی هم حال به هم زن بود !" با اینحال پله اولی نه ؛ پله دومی ، در آپارتمان صاحبخانه باز شد . مش رحیم خواست به روی خودش نیاورد و دو پله یکی کند ، بلکه امشب را از دست قر و لندهای پیرزن آسوده باشد ؛ که پیرزن از پشت نهیبی زد و گفت :
..." آهای ...؛ با توام مش رحیم ."  مش رحیم که دید چاره ای نیست به عقب برگشت و گفت :
..." سلام گلنوش خانم ، بیدارتان که نکردم !" پیرزن ، چشمان چروکیده اش را که تنگ و لوچ بود ؛ تنگ تر کرد و گفت :
..." مگه نگفتم بهت ؛ آشغال دم در نذاری !؟ بو گند عرق و سیگارت کمه که ، آشغالا را هم دم در میذاری ، تا صدای همه در بیاد !"
مش رحیم با اینکه عادت داشت به بهانه گیریها و ایراد و تهمت های پیرزن ؛ این بار ، آنقدر جا خورد که چیزی نمانده بود از ناراحتی و تعجب ، قالب تهی کند و در حالیکه از فرط حیرت و عصبانیت ، به لکنت افتاده بود ؛ گفت :
..." آشغال کدومه گلنوش خانم !؟ من کی تا حالا از این کارا کردم که دفعه دومم باشه !"
پیرزن ، که سلیته تر از آن بود که با یک اعتراض مش رحیم جا خالی کند ؛ دستانش را به کمرش زد و تابی به هیکل گرد و خپلش انداخت و با دهن کجی گفت :
..." خوبه خوبه ؛ حالا خوبه خودم آشغال سیگاراتو تو کیسه زباله دیدم ."
بگو مگوی پیرزن و مش رحیم باعث شد که بعضی از همسایه ها از لای درهای آپارتمانشان سری بکشند . ولی هیچکدام جرئت بیرون آمدن و مداخله را نداشتند . مش رحیم سری چرخاند و نگاهی به اطراف کرد و دوباره گفت :
..." این چه حرفیه که میزنی گلنوش خانم ؛ مگه فقط منم که سیگار می کشم !؟ تازه شم ؛ تو این چند ساله شما کی دیدین که من آشغال دم در بذارم که این دفعه دومم باشه !؟"
صاحبخانه که اسیصال مش رحیم را دید ، انگار که ته دلش بهش سوخته باشد ؛ با حالتی حق به جانب ، کمی ملایمتر گفت :
..." خیل خوب حالا ؛ گفتم که دفعه آخرت باشه ! " و به داخل آپارتمانش خزید ودر را هم پشت سرش محکم بست . مش رحیم هاج و واج ، چند لحظه ای را در همان وسط راه پله خشکش زد و سری گرداند و همسایه ها را دید که از گوشه و کنار با دلسوزی ، نگاهش می کردند . آهی کشید و دست به زانو گرفت و دوباره پله ها را یکی یکی بالا رفت . از مقابل یاشار و زنش هسایه طبقه سومی که می گذشت ؛ نگاه دلسوزانه و مهربانشان باعث شد که اشک در چشمان پیر و کم نورش حلقه ببندد . یاشار به مهربانی گفت :
..." سخت نگیر مش رحیم ؛ پیرزن عادتشه ، هر روز به یکی گیر میده ! امروز هم شانس تو بوده !"
مش رحیم ، از ترس اینکه بغضش بترکد ؛ سری تکان داد و کلامی نگفت ! که زن یاشار با همدردی محبت آمیزی گفت :
..." تو بسپار به خدا مش رحیم ؛ اون خودش جای حق نشسته !"
مش رحیم بی اینکه سرش را بلند کند از مقابلشان گذشت و از پله ها بالا رفت . زن یاشار به وضوح صدای چلیک اشک مش رحیم را که روی پله چکید را شنید ؛ و زیر لب گفت :
..." خدا سزاشو بده !" مش رحیم به در آپارتمانش که رسید ، دیگر طاقت نیاورد و بغضش ترکید ؛ با عجله کلید به در انداخت و خودش را به داخل آلونکش پرت کرد و بی اختیار روی دو زانو چمباته زد و یک دل سیر گریست ! نگاهی به عکس "انیس" کرد که کنار قاب "پنج تن آل عبا"روی طاقچه نشیمنش بود و با همان گریه و زاری گفت :
..." می بینی انیس !؟ می بینی به چه روزگاری افتادم !؟ خوش به حالت که رفتی و این روزا رو ندیدی ! چپ میرم ایراد میگره ؛ راست میرم بهانه ! از همون موقع که شکایت کرد و تیرش به سنگ خورد ؛ ول کن نیست که نیست ! خوش به سعادتت که رفتی این روزا رو ندیدی !"
آرام که گرفت ، وضویی ساخت و به نماز ایستاد . نمازش که تمام شد ؛ انگار که مثل پر کاهی سبک شده باشد ، از پنجره نگاهی به آسمان انداخت که با مهتاب روشن نیمه ماه ؛ رنگ گرفته بود .
بهروز طبق عادت همیشگی ؛ اتوموبیلش را که پارک کرد ؛ پله هارا دو تا یکی بالا آمد و قبل از رفتن به اتاقش در طبقه پنجم ؛  وارد تحریریه شد و به طرف کانتر خودش ، گام برداشت . مقابل کانتر ارمغان که رسید ، تامل کوتاهی کرد و ارمغان هم بلافاصله از جا برخاست و سلامی کرد . بعد از جواب سلامش ؛ پرسید :
..." مصاحبه با دکتر نائینی به کجا رسید !؟" ارمغان که انگار انتظار چنین پرسشی را می کشید ، گفت :
..." هیچ جوری راه نمیدن قربان ؛ بیشتر از بیست بار پیش منشیش پیغام گذاشتم ؛ چندین بار مراجعه حضوری داشتم دفترشون ؛ ولی هیچ خاصیتی که نداشته هیچ ! دفعه آخری داشت باعث درگیری و آجان کشی هم می شد !"
..." آجان کشی دیگه واسه چی !؟"
..." منشی شون مدعی بود که سماجت ما ، باعث مزاحمتشونه ؛ دفعه آخری دیگه زنگ زد به 110!"
بهروز سری تکان داد و گفت :
..." این ترور دکتر هدایت ، بدجوری باعث ترسشون شده !" 
و ارمغان هم که با نظر سردبیر موافق بود ، با لبخندی از سر رضایت گفت :
..." حسابی وحشت برشون داشته !"
از مقابل کانتر مرآت هم که رد می شد ، نگاهی به داخل کانتر انداخت و از معاونش که کنارش بود ، پرسید :
..." مرآت کجاست !؟"  معاون که خود هم بیخبر بود ، نگاهی به دور و برش کرد و گفت :
..." حتما همین دور و برا ؛ کارش دارین بگم پیداش کنن !"  بهروز که حالا دیگر مقابل کانتر خودش بود ، گفت :
..." پیداش کن بگو یه سر بیاد اینجا !"
معاون با شتاب از کنار سردبیر ، دور شد و سراغ مرآت را از تک تک بچه ها گرفت ؛ به چند دقیقه نکشید که مرآت ، به کانتر سردبیر آمد و سلامی کرد . بهروز سرش را بلند کرد و گفت :
..." کجا بودی !؟" و قبل از اینکه مرآت جوابش را بدهد ؛ ادامه داد :
..." با سرهنگ هماهنگ کردم ، یه سر بری آگاهی ! انگار یه چیزایی دستگیرشون شده ! دست خالی برنگردی ..ها !"
..." عکاس و نورپرداز هم ببرم !؟"
..." نه نه نه ؛ خودت تنها برو ؛ حواست باشه ؛ من جزئیات رو میخوام !"
مرآت که از کانترش بیرون رفت ، گزارش ها و کاغذهای روی میزش را دوری زد ؛ سرش به کارش گرم بود که مش رحیم با سینی چای وارد کانترش شد .
..."سلام آقا ." بهروز سرش را که بلند کرد ، غم و اندوه را به وضوح در عمق چشمان خسته و کم سوی مش رحیم دید.
..." سلام مش رحیم ؛ سر حال نیستی ؛ چیزی شده !؟"
مش رحیم در حالیکه فنجان چایش را روی میز می گذاشت ، جواب داد :
..." چیزی نیست آقا ؛ یه کمی دلم گرفته !"  و انگار که به یکباره یاد احضاریه دیروز افتاده باشد ، هراسان گفت :
..." راستی آقا ؛ دیروز بعد از ظهری یه نامه دادگاه داشتین که گذاشتم رو میز اتاقتون ؛ بالا !"
قیافه بهروز کمی در هم رفت و زیر لب با خودش زمزمه کرد :
..." نامه دادگاه !؟"  مش رحیم با اینکه گوشش را تیز کرده بود ؛ باز هم نشنید ! برای همین هم پرسید :
..." با من بودین آقا !؟"  بهروز سر بلند کرد و دید که هنوز مش رحیم حیران است ؛ گفت :
..." نه با تو نبودم ، میرم بالا می بینم ، تو برو به کارات برس !"
و نگاهش ؛ از پشت مش رحیم را بدرقه کرد که خستگی را در کمرش که به وضوح خم شده بود ؛ می شد دید . لحظاتی دستش را پشت سرش گره زد و تکیه اش را به صندلیش داد . فکر "نامه دادگاه" تمرکزش را به هم ریخته بود . می دانست که تا نامه را نبیند ؛ دست و دلش به کار نخواهد رفت . برای همین هم ، فنجان چایش را نیم خورده رها کرد و از پشت میزش بلند شد و به طرف آسانسور شتاب برداشت . دستگیره در اتاقش را که پایین داد ؛ در قفل بود . با بیحوصلگی برگشت و فریاد زد :
..." این مش رحیم پس کجاست !؟ این در چرا قفله !؟"  تا مش رحیم خودش را برساند ، سعی کرد به اعصاب خودش مسلط شود . مش رحیم که در اتاق را باز می کرد با احتیاط گفت :
..." نگفتین میاین بالا ! وگرنه زودتر از اینا درو براتون باز می کردم ." بهروز که آرام شده بود با لبخندی گفت :
..." دستت درد نکنه مش رحیم !"
و با عجله وارد اتاقش شد . احضاریه ، درست روی میز و جلو چشمش بود . مش رحیم ، خوب می دانست ، که این طور وقت ها باید در را ببندد تا ناغافل کسی مزاحم بهروز نشود . پاکت را برداشت و جلوی میز روی یکی از مبل های میهمان نشست و آرام در پاکت را باز کرد .
"خوانده : بهروز غیاثوند مدیر مسئول و سردبیر روزنامه باران
 خواهان : صادق شریعت ؛ مدیر مسئول روزنامه مردم
  موضوع : مستدعی است که ظرف سه روز آینده در دادگاه مطبوعات حاضر و در خصوص شکواییه آقای صادق          شریعت در خصوص تهمت و افترا و نشر اکاذیب ، پاسخگو باشید . بدیهی است که نتیجه عدم حضور، جلب است ." 
بهروز اصولا اهل جنجال و هیاهو نبود . شاید به همین خاطر هم بود که کمتر دور و بر مسائل سیاسی حرکت می کرد و از موضاعات پرتنش اجتناب داشت . ولی بازهم بی جهت پایش داشت به دادگاه باز می شد . آن هم با آدمی مثل شریعت ؛ که آنی بی هیاهو نمی توانست که زندگی کند ! لحظاتی را در همان مبل مقابل میزش ، خشکش زد . و در افکار جور و واجور خودش غرق شد . و به یکباره انگار که فکر بکری کرده باشد ؛ از جایش کنده شد و به پشت میزش رفت و گوشی همراهش را براداشت و شماره ای را که در تلفنش ذخیره کرده بود ؛ گرفت :
..." الو سلام نوشین ؛ منم بهروز !"
..." سلام بهروز ؛ شناختمت ؛ چی شده که یادی از ما کردی !"
..." راستیاتش ؛ میخواستم اگه موافق باشی ؛ امشب شامو باهم باشیم ."
..." بهتره بذاری برا یه وقت دیگه ؛ من این روزا بدجوری گرفتارم ."
..." امشب یا فردا شب ؛ برنامه تو تنظیم کن به من خبر بده . باشه !؟"
..." بذار ببینم چیکار میتونم بکنم ؛ بهت زنگ میزنم ؛ بای !؟
..." منتظرم ؛ خداحافظ ."
تلفن بهروز برای نوشین آن قدر غیر منتظره بود که بی اختیار اتوموبیل را کناری زد و نفس عمیقی کشید و در حالیکه ،هنوز داشت صفحه مانیتور گوشیش را نگاه می کرد ؛ با خود اندیشید :
..." یعنی چی شده که ؛ بعد مدتها بهروز به من زنگ زده و منو به شام دعوت کرده !؟"
و ناگهان در گذشته ای غرق شد که مدتها بود فراموشش کرده بود ؛ و یا لااقل سعی داشت که فراموشش کند ! درست ده سال پیش ، که نوشین از دانشکده حقوق دانشگاه کمبریج انگلیس فارغ التحصیل شد ؛ تصمیم گرفت که به کشور برگردد. او تنها دختر خانواده متمول صارمی ها بود . برای همین هم پدرش دکتر صارمی استقبال بی نظیری را برایش تدارک دید . شب ورودش به کشور ، میهمانی بسیار مفصلی به راه انداخت و میهمانان بسیاری را به دعوت گرفت . آن شب نوشین یکی از بهترین لباسهای شبش را که در یک از مزون های لندن خریده بود ، پوشید . و با آرایش ملایمی که داشت ، الحق که زیباترین میزبانی بود که تا آن روز بهروز ، به عمرش دیده بود . بهروز هم همراه با خانواده اش که از دوستان نزدیک دکتر صارمی بود؛ آن شب به این ضیافت دعوت داشت . در تمام مدت ضیافت ، نوشین آنی از دست جوانهای فامیل ، آسوده نبود که هریک به بهانه ای می خواستند به او نزدیک شوند . شاید در لحظه ای کوتاه ؛ درست وقتی که یکی دو تا از دوستان نوشین ، دستانش را گرفته بودند و به طرفی می کشاندند ؛ نگاهش با نگاه جوانی گره خورد که داشت در کناری از سالن ، نوشابه اش را جرعه جرعه سر می کشید . نوشین در همان نگاه اول آن چنان بند دلش از هم گسست که خودش هم باور ش نمی شد ! ابتدا سعی کرد که خیلی به روی خودش نیاورد ، ولی احساس عجیبی داشت ؛ دلش بدجوری آشوب بود و وسوسه اشتیاق دیدار دوباره آن نگاه  ؛ آنی دست بردارش نبود ! آن شب بارها و بارها ؛ بازهم نگاه هاشان در هم گره خورد و نوشین گرمای عشق و خواستن را در دلش ، به وضوح احساس کرد . نوشین که در تمام مدت میهمانی سعی داشت که خیلی از محیط نگاه بهروز ، فاصله نگیرد ، همراه با دوستانش ، مشغول گپ و گو بود که پدرش به طرفشان آمد و بازوی نوشین را گرفت و با عذرخواهی از دوستانش گفت :
..." نوشین جان ؛ بیا عزیزم ، میخوام با خانواده یکی از دوستانم آشنات کنم !"
نوشین با عذر خواهی از دوستانش همراه پدر به راه افتاد و گفت :
..." این دوستاتون ؛ کیا هستند ، که من تا حالا ندیدمشون !؟"
..." تو که انگلیس بودی با هم آشنا شدیم ؛ خونواده خیلی اصیلیند ؛ مطمئنم که ازشون خوشت میاد !"
تا نوشین به خودش بیاید ، همراه با پدر در مقابل بهروز و خانواده اش قرار داشت ؛ و پدرش داشت خانواده غیاثوند را تک تک به او معرفی می کرد . این معرفی آن قدر برای نوشین غافلگیر کننده بود که لحظه ای دست و پایش را گم کرد. آشنایی با بهروز برای نوشین نقطه عطفی بود که هیچگاه فراموشش نشد ! هنگام معرفی بهروز ؛ پدر نوشین گفت که او یک روزنامه نگار است و قلم توانایی دارد و کتابهایی که بعضا به چاپ هم رسیده ! نوشین که فرصت طلایی ای را یافته بود که به هیچ وجه حاضر به از دست دادنش نبود ؛ با ترفندی بسیار ظریف در حالیکه از بهروز راجع به کتابها و آثارش می پرسید ، او را به کناری کشاند و گفت :
..." با اینکه من خودم حقوق خوندم ؛ عاشق نویسندگی و روزنامه نگاریم !"
بهروز هم که از همان بدو ورود به میهمانی ، آنی از نوشین غافل نبود و در هر فرصتی ، شاید طوری که نظری را جلب نکند ؛ او را زیر نگاهش داشت ، با لبخند مهربانی گفت :
..." لازمه نوشتن و روزنامه نگاری ؛ همون عشقه که شما دارین !"
و نوشین که برق شادی و اشتیاق را در چشمان روشنش ، به وضوح می شد دید ؛ با لبخند رضایتی گفت :
..." حالا چیا می نویسین !؟"
..." اکثرا ، رمان ."  و نوشین که درست مثل بچه ها به وجد و اشتیاق آمده بود ، با خنده ای که کم از قهقهه نبود ، گفت:
..." وای من عاشق کتابهای رمانم ! تو رو خدا یکی دوتا از کتاباتونو بدین من بخونم !"
..." می ترسم پشیمونت کنم !"
..." نه تورو خدا !"  و صحبت هاشان حسابی گل انداخت .
شاید اگر صدای تلنگر انگشت افسر پلیس به شیشه بغل راننده نبود ؛ نوشین حالا حالاها از فکر آن روز بیرون نمی آمد:
..." چرا حرکت نمی کنید خانم !؟"

..." ببخشید جناب سروان ؛ داشتم با موبایل حرف می زدم  !"

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر