آجان
کشی
..." کاشکی
صبح علی الطلوع خودم میدادم دستش !" و اندیشید که :
..." تو این
اتاق آقا که غیر خودش کسی نمیره ؛ صبح که بیاد می بینه رو میزش !"
با اینکه دو دل بود ، کمی این پا و آن پا کرد و
بالاخره هم در اتاق را بست و قفلش کرد و از پله ها سرازیر شد پایین . با اینکه سنی
ازش گذشته بود و بالا پایین شدن از پله ها ، خیلی هم برایش خوب نبود ؛ اصلا به
آسانسور اعتماد نداشت . همیشه دیرتر از همه ، بعد اینکه زیر میزها را جمع و جور می
کرد و تحریریه را ، تی ، می کشید و تمام طبقات را سرک می کشید و از قفل و بست
اتاقها و طبقات خیالش راحت می شد ؛ از دفتر مجله بیرون می زد . با تمام این اوصاف
شبی نبود که قبل از خارج شدن از دفتر مجله ، به نگهبان نسپارد که حواسش جمع این
غربیتیها باشد ! و هر وقت که نگهبان ازش می پرسید کدام غربتیها !؟ میگفت :
" تو کاریت
به این کارا نباشه ؛ فقط حواست جمع کن ، که رودست نخوری !"
تا ایستگاه اتوبوس
را که راهی هم نبود ، قدمی می زد و منتظر اتوبوس حسن آباد می شد . خیلی عجله نمی
کرد ؛ اگر اتوبوس اولی شلوغ بود منتظر اتوبوس بعدی می ماند . آخر چند دقیقه دیرتر
یا زودتر ؛ برای او چه فرق می کرد . سالها بود که تنها مونسش تنهایی بود . از همان
موقع که "انیس" که تنها یار و یاورش بود ، مرد و تنهایش گذاشت ؛ دیگر ،
روز خوشی به خودش ندید . تمام زندگیش شده بود ، حسرت ! حسرت روزهایی که لااقل انیس
بود که تنهاییش را با او قسمت کند !
اتوبوس از سراشیبی پل حافظ که گذشت ، مش رحیم از جایش بلند شد و با صدای
گرفته ای ، تقریبا فریاد زد :
..." جامی
نگهدار !" و تلو تلو خوران ، دستانش را حائل میله وسط اتوبوس کرد و جلو آمد ؛
تا وقتیکه اتوبوس به ایستگاه می رسد ، او هم دم در باشد . این وقت شب ، هنوز اکثر
مغازه ها و فروشگاه های راسته خیابان جامی، باز بودند و رونق بازارشان رو به راه !
مش رحیم ، راست پیاده رو را گرفت و مثل هیشه تا چهارراه را ، سلانه سلانه قدم زد .
سر چهارراه از دکه سیگارفروشی "اسلان ترکه" یک بسته سیگار زرش را گرفت
ودوباره راهی خانه اش شد ، که یکی دو کوچه بالاتر بود . کلید به در انداخت و با
احتیاط در را پشت سرش بست . و نوک پا و آرام از پله ها بالا رفت ، از مقابل در
آپارتمان صاحبخانه که رد می شد ، خیلی احتیاط کرد که صدای پایش را کسی نفهمد ؛ آخر
بد پیله ای بود ؛ پیرزن ! هیچ بهانه ای که
پیدا نمی کرد ، گیر می داد به بوی سیگار مش رحیم که "از چند فرسخی هم حال به
هم زن بود !" با اینحال پله اولی نه ؛ پله دومی ، در آپارتمان صاحبخانه باز
شد . مش رحیم خواست به روی خودش نیاورد و دو پله یکی کند ، بلکه امشب را از دست قر
و لندهای پیرزن آسوده باشد ؛ که پیرزن از پشت نهیبی زد و گفت :
..." آهای
...؛ با توام مش رحیم ." مش رحیم که
دید چاره ای نیست به عقب برگشت و گفت :
..." سلام
گلنوش خانم ، بیدارتان که نکردم !" پیرزن ، چشمان چروکیده اش را که تنگ و لوچ
بود ؛ تنگ تر کرد و گفت :
..." مگه
نگفتم بهت ؛ آشغال دم در نذاری !؟ بو گند عرق و سیگارت کمه که ، آشغالا را هم دم
در میذاری ، تا صدای همه در بیاد !"
مش رحیم با اینکه
عادت داشت به بهانه گیریها و ایراد و تهمت های پیرزن ؛ این بار ، آنقدر جا خورد که
چیزی نمانده بود از ناراحتی و تعجب ، قالب تهی کند و در حالیکه از فرط حیرت و
عصبانیت ، به لکنت افتاده بود ؛ گفت :
..." آشغال
کدومه گلنوش خانم !؟ من کی تا حالا از این کارا کردم که دفعه دومم باشه !"
پیرزن ، که سلیته
تر از آن بود که با یک اعتراض مش رحیم جا خالی کند ؛ دستانش را به کمرش زد و تابی
به هیکل گرد و خپلش انداخت و با دهن کجی گفت :
..." خوبه
خوبه ؛ حالا خوبه خودم آشغال سیگاراتو تو کیسه زباله دیدم ."
بگو مگوی پیرزن و
مش رحیم باعث شد که بعضی از همسایه ها از لای درهای آپارتمانشان سری بکشند . ولی
هیچکدام جرئت بیرون آمدن و مداخله را نداشتند . مش رحیم سری چرخاند و نگاهی به
اطراف کرد و دوباره گفت :
..." این چه
حرفیه که میزنی گلنوش خانم ؛ مگه فقط منم که سیگار می کشم !؟ تازه شم ؛ تو این چند
ساله شما کی دیدین که من آشغال دم در بذارم که این دفعه دومم باشه !؟"
صاحبخانه که
اسیصال مش رحیم را دید ، انگار که ته دلش بهش سوخته باشد ؛ با حالتی حق به جانب ،
کمی ملایمتر گفت :
..." خیل خوب
حالا ؛ گفتم که دفعه آخرت باشه ! " و به داخل آپارتمانش خزید ودر را هم پشت
سرش محکم بست . مش رحیم هاج و واج ، چند لحظه ای را در همان وسط راه پله خشکش زد و
سری گرداند و همسایه ها را دید که از گوشه و کنار با دلسوزی ، نگاهش می کردند .
آهی کشید و دست به زانو گرفت و دوباره پله ها را یکی یکی بالا رفت . از مقابل
یاشار و زنش هسایه طبقه سومی که می گذشت ؛ نگاه دلسوزانه و مهربانشان باعث شد که
اشک در چشمان پیر و کم نورش حلقه ببندد . یاشار به مهربانی گفت :
..." سخت
نگیر مش رحیم ؛ پیرزن عادتشه ، هر روز به یکی گیر میده ! امروز هم شانس تو بوده
!"
مش رحیم ، از ترس
اینکه بغضش بترکد ؛ سری تکان داد و کلامی نگفت ! که زن یاشار با همدردی محبت آمیزی
گفت :
..." تو
بسپار به خدا مش رحیم ؛ اون خودش جای حق نشسته !"
مش رحیم بی اینکه
سرش را بلند کند از مقابلشان گذشت و از پله ها بالا رفت . زن یاشار به وضوح صدای
چلیک اشک مش رحیم را که روی پله چکید را شنید ؛ و زیر لب گفت :
..." خدا
سزاشو بده !" مش رحیم به در آپارتمانش که رسید ، دیگر طاقت نیاورد و بغضش
ترکید ؛ با عجله کلید به در انداخت و خودش را به داخل آلونکش پرت کرد و بی اختیار
روی دو زانو چمباته زد و یک دل سیر گریست ! نگاهی به عکس "انیس" کرد که
کنار قاب "پنج تن آل عبا"روی طاقچه نشیمنش بود و با همان گریه و زاری
گفت :
..." می بینی
انیس !؟ می بینی به چه روزگاری افتادم !؟ خوش به حالت که رفتی و این روزا رو ندیدی
! چپ میرم ایراد میگره ؛ راست میرم بهانه ! از همون موقع که شکایت کرد و تیرش به
سنگ خورد ؛ ول کن نیست که نیست ! خوش به سعادتت که رفتی این روزا رو ندیدی !"
آرام که گرفت ،
وضویی ساخت و به نماز ایستاد . نمازش که تمام شد ؛ انگار که مثل پر کاهی سبک شده
باشد ، از پنجره نگاهی به آسمان انداخت که با مهتاب روشن نیمه ماه ؛ رنگ گرفته بود
.
بهروز طبق عادت
همیشگی ؛ اتوموبیلش را که پارک کرد ؛ پله هارا دو تا یکی بالا آمد و قبل از رفتن
به اتاقش در طبقه پنجم ؛ وارد تحریریه شد
و به طرف کانتر خودش ، گام برداشت . مقابل کانتر ارمغان که رسید ، تامل کوتاهی کرد
و ارمغان هم بلافاصله از جا برخاست و سلامی کرد . بعد از جواب سلامش ؛ پرسید :
..." مصاحبه
با دکتر نائینی به کجا رسید !؟" ارمغان که انگار انتظار چنین پرسشی را می
کشید ، گفت :
..." هیچ جوری
راه نمیدن قربان ؛ بیشتر از بیست بار پیش منشیش پیغام گذاشتم ؛ چندین بار مراجعه
حضوری داشتم دفترشون ؛ ولی هیچ خاصیتی که نداشته هیچ ! دفعه آخری داشت باعث درگیری
و آجان کشی هم می شد !"
..." آجان
کشی دیگه واسه چی !؟"
..." منشی
شون مدعی بود که سماجت ما ، باعث مزاحمتشونه ؛ دفعه آخری دیگه زنگ زد به
110!"
بهروز سری تکان
داد و گفت :
..." این
ترور دکتر هدایت ، بدجوری باعث ترسشون شده !"
و ارمغان هم که با
نظر سردبیر موافق بود ، با لبخندی از سر رضایت گفت :
..." حسابی
وحشت برشون داشته !"
از مقابل کانتر
مرآت هم که رد می شد ، نگاهی به داخل کانتر انداخت و از معاونش که کنارش بود ،
پرسید :
..." مرآت
کجاست !؟" معاون که خود هم بیخبر بود
، نگاهی به دور و برش کرد و گفت :
..." حتما
همین دور و برا ؛ کارش دارین بگم پیداش کنن !" بهروز که حالا دیگر مقابل کانتر خودش بود ، گفت
:
..." پیداش
کن بگو یه سر بیاد اینجا !"
معاون با شتاب از
کنار سردبیر ، دور شد و سراغ مرآت را از تک تک بچه ها گرفت ؛ به چند دقیقه نکشید
که مرآت ، به کانتر سردبیر آمد و سلامی کرد . بهروز سرش را بلند کرد و گفت :
..." کجا
بودی !؟" و قبل از اینکه مرآت جوابش را بدهد ؛ ادامه داد :
..." با
سرهنگ هماهنگ کردم ، یه سر بری آگاهی ! انگار یه چیزایی دستگیرشون شده ! دست خالی
برنگردی ..ها !"
..." عکاس و
نورپرداز هم ببرم !؟"
..." نه نه
نه ؛ خودت تنها برو ؛ حواست باشه ؛ من جزئیات رو میخوام !"
مرآت که از کانترش
بیرون رفت ، گزارش ها و کاغذهای روی میزش را دوری زد ؛ سرش به کارش گرم بود که مش
رحیم با سینی چای وارد کانترش شد .
..."سلام آقا
." بهروز سرش را که بلند کرد ، غم و اندوه را به وضوح در عمق چشمان خسته و کم
سوی مش رحیم دید.
..." سلام مش
رحیم ؛ سر حال نیستی ؛ چیزی شده !؟"
مش رحیم در حالیکه
فنجان چایش را روی میز می گذاشت ، جواب داد :
..." چیزی
نیست آقا ؛ یه کمی دلم گرفته !" و
انگار که به یکباره یاد احضاریه دیروز افتاده باشد ، هراسان گفت :
..." راستی
آقا ؛ دیروز بعد از ظهری یه نامه دادگاه داشتین که گذاشتم رو میز اتاقتون ؛ بالا !"
قیافه بهروز کمی
در هم رفت و زیر لب با خودش زمزمه کرد :
..." نامه
دادگاه !؟" مش رحیم با اینکه گوشش را
تیز کرده بود ؛ باز هم نشنید ! برای همین هم پرسید :
..." با من
بودین آقا !؟" بهروز سر بلند کرد و
دید که هنوز مش رحیم حیران است ؛ گفت :
..." نه با
تو نبودم ، میرم بالا می بینم ، تو برو به کارات برس !"
و نگاهش ؛ از پشت
مش رحیم را بدرقه کرد که خستگی را در کمرش که به وضوح خم شده بود ؛ می شد دید .
لحظاتی دستش را پشت سرش گره زد و تکیه اش را به صندلیش داد . فکر "نامه
دادگاه" تمرکزش را به هم ریخته بود . می دانست که تا نامه را نبیند ؛ دست و
دلش به کار نخواهد رفت . برای همین هم ، فنجان چایش را نیم خورده رها کرد و از پشت
میزش بلند شد و به طرف آسانسور شتاب برداشت . دستگیره در اتاقش را که پایین داد ؛
در قفل بود . با بیحوصلگی برگشت و فریاد زد :
..." این مش
رحیم پس کجاست !؟ این در چرا قفله !؟"
تا مش رحیم خودش را برساند ، سعی کرد به اعصاب خودش مسلط شود . مش رحیم که
در اتاق را باز می کرد با احتیاط گفت :
..." نگفتین
میاین بالا ! وگرنه زودتر از اینا درو براتون باز می کردم ." بهروز که آرام
شده بود با لبخندی گفت :
..." دستت درد
نکنه مش رحیم !"
و با عجله وارد
اتاقش شد . احضاریه ، درست روی میز و جلو چشمش بود . مش رحیم ، خوب می دانست ، که
این طور وقت ها باید در را ببندد تا ناغافل کسی مزاحم بهروز نشود . پاکت را برداشت
و جلوی میز روی یکی از مبل های میهمان نشست و آرام در پاکت را باز کرد .
"خوانده :
بهروز غیاثوند مدیر مسئول و سردبیر روزنامه باران
خواهان : صادق شریعت ؛ مدیر مسئول روزنامه مردم
موضوع : مستدعی است که ظرف سه روز آینده در
دادگاه مطبوعات حاضر و در خصوص شکواییه آقای صادق شریعت در خصوص تهمت و افترا و نشر
اکاذیب ، پاسخگو باشید . بدیهی است که نتیجه عدم حضور، جلب است ."
بهروز اصولا اهل
جنجال و هیاهو نبود . شاید به همین خاطر هم بود که کمتر دور و بر مسائل سیاسی حرکت
می کرد و از موضاعات پرتنش اجتناب داشت . ولی بازهم بی جهت پایش داشت به دادگاه
باز می شد . آن هم با آدمی مثل شریعت ؛ که آنی بی هیاهو نمی توانست که زندگی کند !
لحظاتی را در همان مبل مقابل میزش ، خشکش زد . و در افکار جور و واجور خودش غرق شد
. و به یکباره انگار که فکر بکری کرده باشد ؛ از جایش کنده شد و به پشت میزش رفت و
گوشی همراهش را براداشت و شماره ای را که در تلفنش ذخیره کرده بود ؛ گرفت :
..." الو
سلام نوشین ؛ منم بهروز !"
..." سلام
بهروز ؛ شناختمت ؛ چی شده که یادی از ما کردی !"
..."
راستیاتش ؛ میخواستم اگه موافق باشی ؛ امشب شامو باهم باشیم ."
..." بهتره
بذاری برا یه وقت دیگه ؛ من این روزا بدجوری گرفتارم ."
..." امشب یا
فردا شب ؛ برنامه تو تنظیم کن به من خبر بده . باشه !؟"
..." بذار
ببینم چیکار میتونم بکنم ؛ بهت زنگ میزنم ؛ بای !؟
..." منتظرم
؛ خداحافظ ."
تلفن بهروز برای
نوشین آن قدر غیر منتظره بود که بی اختیار اتوموبیل را کناری زد و نفس عمیقی کشید
و در حالیکه ،هنوز داشت صفحه مانیتور گوشیش را نگاه می کرد ؛ با خود اندیشید :
..." یعنی چی
شده که ؛ بعد مدتها بهروز به من زنگ زده و منو به شام دعوت کرده !؟"
و ناگهان در گذشته
ای غرق شد که مدتها بود فراموشش کرده بود ؛ و یا لااقل سعی داشت که فراموشش کند !
درست ده سال پیش ، که نوشین از دانشکده حقوق دانشگاه کمبریج انگلیس فارغ التحصیل
شد ؛ تصمیم گرفت که به کشور برگردد. او تنها دختر خانواده متمول صارمی ها بود .
برای همین هم پدرش دکتر صارمی استقبال بی نظیری را برایش تدارک دید . شب ورودش به
کشور ، میهمانی بسیار مفصلی به راه انداخت و میهمانان بسیاری را به دعوت گرفت . آن
شب نوشین یکی از بهترین لباسهای شبش را که در یک از مزون های لندن خریده بود ،
پوشید . و با آرایش ملایمی که داشت ، الحق که زیباترین میزبانی بود که تا آن روز
بهروز ، به عمرش دیده بود . بهروز هم همراه با خانواده اش که از دوستان نزدیک دکتر
صارمی بود؛ آن شب به این ضیافت دعوت داشت . در تمام مدت ضیافت ، نوشین آنی از دست
جوانهای فامیل ، آسوده نبود که هریک به بهانه ای می خواستند به او نزدیک شوند .
شاید در لحظه ای کوتاه ؛ درست وقتی که یکی دو تا از دوستان نوشین ، دستانش را
گرفته بودند و به طرفی می کشاندند ؛ نگاهش با نگاه جوانی گره خورد که داشت در
کناری از سالن ، نوشابه اش را جرعه جرعه سر می کشید . نوشین در همان نگاه اول آن
چنان بند دلش از هم گسست که خودش هم باور ش نمی شد ! ابتدا سعی کرد که خیلی به روی
خودش نیاورد ، ولی احساس عجیبی داشت ؛ دلش بدجوری آشوب بود و وسوسه اشتیاق دیدار
دوباره آن نگاه ؛ آنی دست بردارش نبود !
آن شب بارها و بارها ؛ بازهم نگاه هاشان در هم گره خورد و نوشین گرمای عشق و
خواستن را در دلش ، به وضوح احساس کرد . نوشین که در تمام مدت میهمانی سعی داشت که
خیلی از محیط نگاه بهروز ، فاصله نگیرد ، همراه با دوستانش ، مشغول گپ و گو بود که
پدرش به طرفشان آمد و بازوی نوشین را گرفت و با عذرخواهی از دوستانش گفت :
..." نوشین
جان ؛ بیا عزیزم ، میخوام با خانواده یکی از دوستانم آشنات کنم !"
نوشین با عذر
خواهی از دوستانش همراه پدر به راه افتاد و گفت :
..." این
دوستاتون ؛ کیا هستند ، که من تا حالا ندیدمشون !؟"
..." تو که
انگلیس بودی با هم آشنا شدیم ؛ خونواده خیلی اصیلیند ؛ مطمئنم که ازشون خوشت میاد
!"
تا نوشین به خودش
بیاید ، همراه با پدر در مقابل بهروز و خانواده اش قرار داشت ؛ و پدرش داشت
خانواده غیاثوند را تک تک به او معرفی می کرد . این معرفی آن قدر برای نوشین
غافلگیر کننده بود که لحظه ای دست و پایش را گم کرد. آشنایی با بهروز برای نوشین
نقطه عطفی بود که هیچگاه فراموشش نشد ! هنگام معرفی بهروز ؛ پدر نوشین گفت که او
یک روزنامه نگار است و قلم توانایی دارد و کتابهایی که بعضا به چاپ هم رسیده !
نوشین که فرصت طلایی ای را یافته بود که به هیچ وجه حاضر به از دست دادنش نبود ؛
با ترفندی بسیار ظریف در حالیکه از بهروز راجع به کتابها و آثارش می پرسید ، او را
به کناری کشاند و گفت :
..." با اینکه
من خودم حقوق خوندم ؛ عاشق نویسندگی و روزنامه نگاریم !"
بهروز هم که از
همان بدو ورود به میهمانی ، آنی از نوشین غافل نبود و در هر فرصتی ، شاید طوری که
نظری را جلب نکند ؛ او را زیر نگاهش داشت ، با لبخند مهربانی گفت :
..." لازمه
نوشتن و روزنامه نگاری ؛ همون عشقه که شما دارین !"
و نوشین که برق
شادی و اشتیاق را در چشمان روشنش ، به وضوح می شد دید ؛ با لبخند رضایتی گفت :
..." حالا
چیا می نویسین !؟"
..." اکثرا ،
رمان ." و نوشین که درست مثل بچه ها
به وجد و اشتیاق آمده بود ، با خنده ای که کم از قهقهه نبود ، گفت:
..." وای من
عاشق کتابهای رمانم ! تو رو خدا یکی دوتا از کتاباتونو بدین من بخونم !"
..." می ترسم
پشیمونت کنم !"
..." نه تورو
خدا !" و صحبت هاشان حسابی گل انداخت
.
شاید اگر صدای
تلنگر انگشت افسر پلیس به شیشه بغل راننده نبود ؛ نوشین حالا حالاها از فکر آن روز
بیرون نمی آمد:
..." چرا
حرکت نمی کنید خانم !؟"
..." ببخشید
جناب سروان ؛ داشتم با موبایل حرف می زدم
!"

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر