۱۳۹۴ بهمن ۲, جمعه

                                                                                                  عجب اشتباهی !

یکی دو روز قبل از صفحه بندی مجله بود که سردبیر ، طبق روال هر هفته ، گزارش ها را داشت بازبینی میکرد و هر از گاهی یادداشتی بر می داشت . تحریریه از همان شور و شوق همیشگی برخوردار بود . لیدا دانشور گزارشش را کامل و بی کم و کاست داده بود برای بررسی . به نظر خودش ، گزارشش ، غیر از عدم مصاحبه با "احسان کوراغلو" پیکر تراش کر و لال ترک ؛ دیگر هیچ نقصی نداشت ، که آن هم دلیل موجه ای داشت . گو اینکه ، با شناختی که از سردبیر داشت ،می دانست که بعضی اوقات ، هیچ عذر و بهانه ای را نمی پذیرد و برای هر دلیل و برهانی ، جوابی دارد ؛ ولی انصافا لیدا تمام سعی خودش را کرده بود . نه فقط آن روز ، که یکی دو بار دیگر هم ، تنهایی ، بی همراهی عکاس ؛ به گالری هنر رفت . و با تمام اصراری که داشت ، آژدا ، مدیر روابط عمومی احسان ، نه تنها هیچ رقم راه نداد که گاها با بی اعتنائیهایش حرص لیدا را هم در آورد ؛ آن قدر که گاها فکر می کرد که اگر میشد با همین ناخنهایش ، چشمان آژدا را از کاسه در آورد ! پرینت منتخبی هم از عکسهایی که سینا گرفته بود را ضمیمه گزارشش کرده بود ؛ که بیشتر از همه به عکس "پنج پیکر کنار هم " که با نورپردازی زیبایی تزیین شده بود ، امیدوار بود . اما گزارش ارمغان مفصل تر از آن بود که بتوان ، یکی دو روزه سر و سامانش داد . با اینکه تمام سعیش بر این بود که شاید بتواند قبل از صفحه بندی مجله ، گزارشش را کامل کند ، اما هر چقدر که پیش می رفت ، امیدواریش کمتر می شد . با آن افتضاحی که روز اول همایش اتفاق افتاد ، ارمغان با تمام سعی و کوششی که داشت نتوانست هیچ مصاحبه ای با هیچ یک از اعضای برگزاری همایش داشته باشد . برای همین هم بلافاصله پس از عزیمت از سالن همایش ، از همان روز تمام سعی و تلاشش را گذاشت تا بتواند وقتی را از دفتر دکتر نائینی و یا دکتر هدایت بگیرد ؛ تا اینکه در عین ناباوری ، صبح امروز منشی دکتر نائینی با تلفن همراهش تماس گرفت و موافقت دکتر نائینی را با مصاحبه اعلام کرد . ارمغان که چیزی نمانده بود از خوشحالی بال در بیاورد ، بلافاصله سردبیر را در جریان گذاشت :
..." همین الآن از دفتر دکتر نائینی زنگ زدن برا مصاحبه ؛ چی دستور میدین !؟"
سردبیر که خوب میدانست ، منظور ارمغان ، به خاطر صفحه بندی مجله بود ؛ که دیگر فرصتی نداشت ، گفت :
..." برا صفحه بندی ، تا فردا هم فرصت هست ؛ بهتره هر چه زودتر راه بیفتین ."
ارمغان که گل از گلش شکفته بود و شادی عمیقی را در چشمانش به وضوح میشد دید ، در حالیکه از شدت هیجان دست و پایش را گم کرده بود ، گفت :
..." واقعا ممنونم قربان . " 
و شتاب برداشت که از اتاق سردبیر خارج شود ، که با ادامه صحبت های سردبیر ، لحظه ای خشکش زد :
..." فقط یادت باشه ، که تا آخر وقت امروز گزارشت ، رو میز من باشه !"
..." مطمئن باشین ، تمام تلاشمو میکنم قربان ." 
و با سرعت از اتاق سردبیر بیرون زد . سر راه احمد را که ، در آبدارخانه داشت چایش را سر می کشید ، صدا کرد و گفت :
..." آقای مکرمی ، دوربینتو ور دار بریم !"
احمد که چای در گلویش شکسته بود ، با تک سرفه ای گفت :
..." بالاخره رضایت داد به مصاحبه !؟"
و ارمغان که لبخند رضایتی شیرین بر لب داشت ، با تایید سر به طرف میز کارش شتاب برداشت تا وسایلش را جمع و جور کند . از مقابل میز لیدا که رد می شد ، سیمین که صفحه ورزشی مجله را داشت و با لیدا گپ می زد ؛ نگاهی به ارمغان کرد و گفت : 
..." می بینم که کبکت داره خروس میخونه ؛ چیه ؛ حقوقا زیادشده یا خواستگار برات اومده !؟"
و با لیدا زدند زیر خنده ! ارمغان هم که با روحیه شوخ سیمین کاملا آشنا بود ؛ دندان قروچه ای کرد و با حرص گفت :
..." نمیگم بهت تا چشت در آد !"
 و با شتاب از مقابلشان گذشت . در همین کش و قوس بود که زنگ داخلی گوشی روی میز لیدا زنگ خورد . با نگاهی به شماره داخلی فورا فهمید که از اتاق سردبیر است . گوشی را که برداشت ، قبل از هر حرفی سردبیر گفت :
..." خانم دانشور ، با ستایشی فورا یه تک پا بیاین اتاق من !"
 لیدا که از حیرت به زور آب دهانش را غورت داد ؛ پرسید :
..." چیزی شده قربان !؟" 
..." بهتون میگم ."
 و گوشی را قطع کرد . سیمین که دید سگرمه های لیدا تو هم رفت ؛ آرام بلند شد و لیوان خالی قهوه اش را برداشت و در حالیکه از محل میز لیدا دور می شد ، گفت :
..." نگران نباش ؛ ایشالا که خیره !"
 لیدا لبخند زورکی ای زد و به طرف اتاق سردبیر راه افتاد . در کمرکش راهرو ، سینا را هم که داشت با یکی از بچه ها ، یکی بدو میکرد ، صدا کرد :
..." آقای سردبیر احضارمون کرده ؛ د .. بجنب دیگه !" 
 و به راهش ادامه داد . تا سینا برسد ، دم در اتاق سردبیر کمی این پا و آن پا کرد . سینا که رسید ، با انگشت تلنگری بر در زد و باهم وارد شدند . سردبیر که سرش به گزارشات بود ، سرش را بلند کرد و در حالیکه با دستی پرینت عکسی را به طرف لیدا دراز می کرد ، گفت :
..." این عکس چیه میخوای بذاری تو گزارش !؟"
لیدا که کاملا غافلگیر شده بود ، عکس را گرفت و نگاهی به آن انداخت . و در کمال حیرت و تعجب پرسید :
..." عکس پنج پیکر احسان اوغلو ؛ میتونم بپرسم ایرادش چیه !؟"
 و عکس را به طرف سینا دراز کرد که سرش را تا سینه لیدا خم کرده بود برای دیدن جزئیات عکس !
..." یعنی خودتون متوجه نشدین !؟"
 لیدا و سینا یک بار دیگر در عکس خیره شدند که شاید ایرادش را بفهمند . سردبیر که سرگشتگی و حیرت آن دو دیگر داشت کلافه اش می کرد ، گفت :
..." چطور شما متوجه اتیکت قیمت مجسمه ها نشدین !؟"
 هنوز حرف سردبیر تمام نشده بود ، که نگاه دقیق سینا و لیدا بر روی عکس ، آنچنان شرمندگی را در چهره هاشان هویدا ساخت ؛ که روی سر بلند کردن هم نداشتند . سر دبیر که خجالت آن دو را دید ، شاید برای عوض کردن جو ، همانطور که پرینت عکس را از سینا می گرفت ، با خنده گفت :
..." بی انصاف ؛ چه گرونفروشی هم هست ؛ برای هر کدوم از مجسمه ها "63000" دلار قیمت گذاشته !"
سینا برای لحظه ای در ذهنش قیمت را براندازی کرد و گفت :
..." آره واقعا ؛ چه خبره مگه !؟" 
که سردبیر و لیدا زدند زیر خنده ! لیدا در حالیکه پرینت عکس را برای چندمین بار داشت مرور میکرد ، خنده ای در کنج لبانش نقش بست و با خودش گفت :" عجب اشتباهی !" و پرینت عکس را گذاشت توی کشو میزش ، و به دنبال یک عکس جایگزین گشت .
تاکسی که به خیابان فرعی سپیدار می پیچید ، ارمغان درحالیکه یادداشت آدرس را درمیان انگشتانش ، حسابی چروک کرده بود و آنی چشم از ساختمانها بر نمی داشت ؛ ناگهان گفت :
..." اوناهاشش ؛ اون ساختمون بلنده است ؛ لطف کنین آقا ، همین کنار نگه دارین !"
راننده تاکسی نگاهی به آینه وسط اتوموبیل کرد و فرمان را به طرف ساختمان چرخاند و مقابل آن توقف کرد . ارمغان و سینا از تاکسی پیاده شدند و به طرف ساختمان راه افتادند . دفتر دکتر نائینی طبقه یازدهم ساختمان بود . بسیار شیک و بزرگ . از آن دفترهایی که هوش از سر آدم می برد . از در که وارد شدند ، منشی دکتر ، حسابی تحویلشان گرفت . تا اجازه ورود بگیرند با چای و قهوه پذیرایی شدند . به چند دقیقه نکشید که منشی ارمغان و احمد را به اتاق دکتر راهنمایی کرد . اتاق دکتر بزرگتر از آن بود که ارمغان تصورش را می کرد . با ورود بچه ها ، دکتر از پشت میزش بلند شد و برای استقبال به طرفشان آمد . ارمغان و احمد به رسم ادب شتابشان را کمی بیشتر کردند ، تا دکتر خیلی هم به زحمت نیفتد . روی مبلهای چرمی کنار پنجره قدی که نشستند ، انگار ، تمام شهر زیر پایشان بود . ارمغان برای اینکه سر صحبت را باز کرده باشد رو به دکتر گفت ؛
..." واقعا محبت کردین آقای دکتر !"
دکتر با همان خوشرویی همیشگی لبخندی زد و گفت :
..." اختیار دارین دخترم ، حالا بفرمایید ، چه کمکی از دست من بر میاد !؟"
ارمغان که دید دکتر بی معطلی رفت سر اصل مطلب ، همانطور که ضبط صوت خبرنگاریش را روی میزعسلی مقابل دکتر میگذاشت ؛گفت :
..." بالاخره سرانجام این همایش ، چی شد آقای دکتر !؟"
دکتر در حالیکه از روی تاسف چهره در هم کشیده بود و به وضوح غم ، چشمان خاکستریش را گرفته بود ، گفت :
..." واقعا مایه تاسفه که آدم نتونه ؛ چار کلمه حرف باهم بزنه !"
..." راستی اون روز چی شد که همایش اونجور به هم ریخت !؟"
دکتر که انگار تلخی یادآوری آن روز ، تاسفش را بیشتر کرده بود ، نگاهی پرسشگرانه به احمد و ارمغان کرد و پرسید:
..." شما هم اونجا بودین اون روز !؟" 
و وقتی تایید بچه ها را با اشاره سرشان دید ، ادامه داد :
..." من بی اینکه ، کوچکترین رد و تاییدی کنم حرفای آقای دکتر هدایتو ؛ متاسفانه باید بگم که رفتار آقای دکتر شریعت ، اصلا در شان خودشون و اون مجلس نبود ! ما اونجا جمع شده بودیم که تبادل اندیشه کنیم ؛ اگه قرار باشه تا یه نفر ، بر خلاف سلیقه ما حرفی زد ، مجلسو به هم بریزیم که ، دیگه نمیشه گفت همایش ! ماها مثلا ادعای روشن اندیشیمون دنیا روگرفته ؛ اونوقت با این رفتارمون ؛ غیر از اینکه خودمونو مضحکه خاص و عام کنیم ؛ چی گیرمون میاد ، من که موندم !"
..." چرا آقای دکتر ادامه ندادین !؟"
..." ندیدین مگه  !؟ تا اومدیم به خودمون بجنبیم ، همه چی بهم ریخت ! مدعوین ما همشون از اساتید و فرهیختگان این کشور بودند ؛ یه همچین قشری تحمل این بی نظمی ها رو ندارن !"
..." حالا میکروفونا رو واسه چی بستن !؟ 
..." دوستی خاله خرسه ! میان ابروشو درست کنن ، میزنن چشمشو هم کور میکنن ! بابت همین موضوع هم من خیلی بهم ریختم ، ولی بعدا فهمیدم که صدابردار سالن فکر کرده که شاید اینجوری بتونه ختم قائله کنه !"
..." حالا تکلیف همایش چی میشه !؟"
..." فعلا که هیچی ، همه به این نتیجه رسیدن که ، تا آبا از آسیاب بیفته همایشو تعطیل کنن !"
..." پس حالا حالاها منتظر ادامه همایش نباشیم !؟"
..." ظاهرا که اینطوره !"
با اینکه مصاحبه با دکتر نائینی ، خیلی چنگی به دل ارمغان نمی زد ؛ ولی احساس سبکی می کرد . تا دیروقت روی گزارشش کار کرد . حتی بعد از ساعت کاری مجله ، تنها ارمغان بود که هنوز پشت میزو لب تابش چمباته زده بود و یکریز با گزارشش ، ور می رفت . لیدا و سیمین که از مقابل پارتیشنش رد می شدند ، تامل کوتاهی کردند و لیدا ازش پرسید :
..." نمیای ارمغان !؟ سرویس داره میره ها !"
و ارمغان در آمد که : ..." می بینی که !"  و اشاره کرد به گزارشش که نیمه کاره بود . لیدا و سیمین هم که بارها و بارها ، خودشان هم در همین موقعیت ها قرار گرفته بودند ، شاید برای دلگرمی ارمغان ، لبخندی زدند و دستی تکان دادند و با مهربانی ، به طرف اتوبوسی رفتند که داشت حرکت می کرد . ارمغان که تمام هوش و حواسش به گزارشش بود ، فکر میکرد ، غیر از مش رحیم که به خاطر ارمغان مجبور بود تا دیر وقت در دفتر مجله بماند ، هیچ کس دیگری در تحریریه نباشد ! شاید برای همین هم همانطور که سرش به کار خودش بود ؛ تقریبا داد زد :
..." مش رحیم زحمتت نمیشه یه چایی برام بیاری !؟"
و دوباره مشغول کارش شد . به یکی دو دقیقه نرسید که سینی چای را کنار دستش حس کرد ، سر برگرداند که از مش رحیم تشکری کند ، که در میان بهت و حیرت ، احمد را دید که فنجان چایش را تعارفش می کرد . و در حالیکه چشمانش از تعجب گرد شده بود ، گفت :
..." تو نرفتی !؟"
 و احمد در حالیکه شانه ای بالا می انداخت ، گفت :
..." این گزارش منم هست ، مثل اینکه !" 
و ارمغان در حالیکه خوشحالیش را نمی توانست که پنهان کند ، گفت :
..." پس چرا صدات در نمیاد !؟"
..." دیدم حسابی غرق کاری ، گفتم دیگه مزاحمت نشم ."
و ارمغان که حالا دیگر حسابی سرحال شده بود و خیالش راحت ؛ شروع کرد به بستن گزارشش . هوا حسابی تاریک شده بود که بالاخره ارمغان گزارشش را بست و تمامی جزئیات و عکسهای پیشنهادی را در یک بسته دربسته ، به مش رحیم داد که روی میز سردبیر بگذارد . حسابی سبک شده بود ، انگار که باری از روی دوشش برداشته باشند ؛ و به اتفاق احمد از دفتر مجله بیرون زد . احمد گفت :
..." تاکسی بگیرم !؟"
و ارمغان که داشت با حرص و ولع ، هوای تازه شب پاییزی را ، به داخل ریه هایش هدایت میکرد ، گفت :
..." میخوام یه کمی راه برم ..."

و شانه به شانه احمد در پیاده رو کنار خیابان ، قدم بر برگهای زرد و باران خورده پاییزی ساییدند .

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر