عجب
اشتباهی !

..." همین
الآن از دفتر دکتر نائینی زنگ زدن برا مصاحبه ؛ چی دستور میدین !؟"
سردبیر که خوب
میدانست ، منظور ارمغان ، به خاطر صفحه بندی مجله بود ؛ که دیگر فرصتی نداشت ، گفت
:
..." برا
صفحه بندی ، تا فردا هم فرصت هست ؛ بهتره هر چه زودتر راه بیفتین ."
ارمغان که گل از
گلش شکفته بود و شادی عمیقی را در چشمانش به وضوح میشد دید ، در حالیکه از شدت
هیجان دست و پایش را گم کرده بود ، گفت :
..." واقعا
ممنونم قربان . "
و شتاب برداشت که
از اتاق سردبیر خارج شود ، که با ادامه صحبت های سردبیر ، لحظه ای خشکش زد :
..." فقط
یادت باشه ، که تا آخر وقت امروز گزارشت ، رو میز من باشه !"
..." مطمئن
باشین ، تمام تلاشمو میکنم قربان ."
و با سرعت از اتاق
سردبیر بیرون زد . سر راه احمد را که ، در آبدارخانه داشت چایش را سر می کشید ،
صدا کرد و گفت :
..." آقای
مکرمی ، دوربینتو ور دار بریم !"
احمد که چای در
گلویش شکسته بود ، با تک سرفه ای گفت :
..." بالاخره
رضایت داد به مصاحبه !؟"
و ارمغان که لبخند
رضایتی شیرین بر لب داشت ، با تایید سر به طرف میز کارش شتاب برداشت تا وسایلش را
جمع و جور کند . از مقابل میز لیدا که رد می شد ، سیمین که صفحه ورزشی مجله را
داشت و با لیدا گپ می زد ؛ نگاهی به ارمغان کرد و گفت :
..." می بینم
که کبکت داره خروس میخونه ؛ چیه ؛ حقوقا زیادشده یا خواستگار برات اومده !؟"
و با لیدا زدند
زیر خنده ! ارمغان هم که با روحیه شوخ سیمین کاملا آشنا بود ؛ دندان قروچه ای کرد
و با حرص گفت :
..." نمیگم
بهت تا چشت در آد !"
و با شتاب از مقابلشان گذشت . در همین کش و قوس
بود که زنگ داخلی گوشی روی میز لیدا زنگ خورد . با نگاهی به شماره داخلی فورا
فهمید که از اتاق سردبیر است . گوشی را که برداشت ، قبل از هر حرفی سردبیر گفت :
..." خانم
دانشور ، با ستایشی فورا یه تک پا بیاین اتاق من !"
لیدا که از حیرت به زور آب دهانش را غورت داد ؛
پرسید :
..." چیزی
شده قربان !؟"
..." بهتون
میگم ."
و گوشی را قطع کرد . سیمین که دید سگرمه های
لیدا تو هم رفت ؛ آرام بلند شد و لیوان خالی قهوه اش را برداشت و در حالیکه از محل
میز لیدا دور می شد ، گفت :
..." نگران
نباش ؛ ایشالا که خیره !"
لیدا لبخند زورکی ای زد و به طرف اتاق سردبیر
راه افتاد . در کمرکش راهرو ، سینا را هم که داشت با یکی از بچه ها ، یکی بدو
میکرد ، صدا کرد :
..." آقای
سردبیر احضارمون کرده ؛ د .. بجنب دیگه !"
و به راهش ادامه داد . تا سینا برسد ، دم در
اتاق سردبیر کمی این پا و آن پا کرد . سینا که رسید ، با انگشت تلنگری بر در زد و
باهم وارد شدند . سردبیر که سرش به گزارشات بود ، سرش را بلند کرد و در حالیکه با
دستی پرینت عکسی را به طرف لیدا دراز می کرد ، گفت :
..." این عکس
چیه میخوای بذاری تو گزارش !؟"
لیدا که کاملا
غافلگیر شده بود ، عکس را گرفت و نگاهی به آن انداخت . و در کمال حیرت و تعجب پرسید
:
..." عکس پنج
پیکر احسان اوغلو ؛ میتونم بپرسم ایرادش چیه !؟"
و عکس را به طرف سینا دراز کرد که سرش را تا
سینه لیدا خم کرده بود برای دیدن جزئیات عکس !
..." یعنی
خودتون متوجه نشدین !؟"
لیدا و سینا یک بار دیگر در عکس خیره شدند که
شاید ایرادش را بفهمند . سردبیر که سرگشتگی و حیرت آن دو دیگر داشت کلافه اش می
کرد ، گفت :
..." چطور
شما متوجه اتیکت قیمت مجسمه ها نشدین !؟"
هنوز حرف سردبیر تمام نشده بود ، که نگاه دقیق
سینا و لیدا بر روی عکس ، آنچنان شرمندگی را در چهره هاشان هویدا ساخت ؛ که روی سر
بلند کردن هم نداشتند . سر دبیر که خجالت آن دو را دید ، شاید برای عوض کردن جو ،
همانطور که پرینت عکس را از سینا می گرفت ، با خنده گفت :
..." بی
انصاف ؛ چه گرونفروشی هم هست ؛ برای هر کدوم از مجسمه ها "63000" دلار قیمت گذاشته !"
سینا برای لحظه ای
در ذهنش قیمت را براندازی کرد و گفت :
..." آره
واقعا ؛ چه خبره مگه !؟"
که سردبیر و لیدا
زدند زیر خنده ! لیدا در حالیکه پرینت عکس را برای چندمین بار داشت مرور میکرد ،
خنده ای در کنج لبانش نقش بست و با خودش گفت :" عجب اشتباهی !" و
پرینت عکس را گذاشت توی کشو میزش ، و به دنبال یک عکس جایگزین گشت .
تاکسی که به
خیابان فرعی سپیدار می پیچید ، ارمغان درحالیکه یادداشت آدرس را درمیان انگشتانش ،
حسابی چروک کرده بود و آنی چشم از ساختمانها بر نمی داشت ؛ ناگهان گفت :
..."
اوناهاشش ؛ اون ساختمون بلنده است ؛ لطف کنین آقا ، همین کنار نگه دارین !"
راننده تاکسی
نگاهی به آینه وسط اتوموبیل کرد و فرمان را به طرف ساختمان چرخاند و مقابل آن توقف
کرد . ارمغان و سینا از تاکسی پیاده شدند و به طرف ساختمان راه افتادند . دفتر
دکتر نائینی طبقه یازدهم ساختمان بود . بسیار شیک و بزرگ . از آن دفترهایی که هوش
از سر آدم می برد . از در که وارد شدند ، منشی دکتر ، حسابی تحویلشان گرفت . تا
اجازه ورود بگیرند با چای و قهوه پذیرایی شدند . به چند دقیقه نکشید که منشی
ارمغان و احمد را به اتاق دکتر راهنمایی کرد . اتاق دکتر بزرگتر از آن بود که
ارمغان تصورش را می کرد . با ورود بچه ها ، دکتر از پشت میزش بلند شد و برای
استقبال به طرفشان آمد . ارمغان و احمد به رسم ادب شتابشان را کمی بیشتر کردند ، تا
دکتر خیلی هم به زحمت نیفتد . روی مبلهای چرمی کنار پنجره قدی که نشستند ، انگار ،
تمام شهر زیر پایشان بود . ارمغان برای اینکه سر صحبت را باز کرده باشد رو به دکتر
گفت ؛
..." واقعا
محبت کردین آقای دکتر !"
دکتر با همان
خوشرویی همیشگی لبخندی زد و گفت :
..." اختیار
دارین دخترم ، حالا بفرمایید ، چه کمکی از دست من بر میاد !؟"
ارمغان که دید
دکتر بی معطلی رفت سر اصل مطلب ، همانطور که ضبط صوت خبرنگاریش را روی میزعسلی
مقابل دکتر میگذاشت ؛گفت :
..." بالاخره
سرانجام این همایش ، چی شد آقای دکتر !؟"
دکتر در حالیکه از
روی تاسف چهره در هم کشیده بود و به وضوح غم ، چشمان خاکستریش را گرفته بود ، گفت
:
..." واقعا
مایه تاسفه که آدم نتونه ؛ چار کلمه حرف باهم بزنه !"
..." راستی
اون روز چی شد که همایش اونجور به هم ریخت !؟"
دکتر که انگار
تلخی یادآوری آن روز ، تاسفش را بیشتر کرده بود ، نگاهی پرسشگرانه به احمد و
ارمغان کرد و پرسید:
..." شما هم
اونجا بودین اون روز !؟"
و وقتی تایید بچه
ها را با اشاره سرشان دید ، ادامه داد :
..." من بی
اینکه ، کوچکترین رد و تاییدی کنم حرفای آقای دکتر هدایتو ؛ متاسفانه باید بگم که
رفتار آقای دکتر شریعت ، اصلا در شان خودشون و اون مجلس نبود ! ما اونجا جمع شده
بودیم که تبادل اندیشه کنیم ؛ اگه قرار باشه تا یه نفر ، بر خلاف سلیقه ما حرفی زد
، مجلسو به هم بریزیم که ، دیگه نمیشه گفت همایش ! ماها مثلا ادعای روشن اندیشیمون
دنیا روگرفته ؛ اونوقت با این رفتارمون ؛ غیر از اینکه خودمونو مضحکه خاص و عام
کنیم ؛ چی گیرمون میاد ، من که موندم !"
..." چرا
آقای دکتر ادامه ندادین !؟"
..." ندیدین
مگه !؟ تا اومدیم به خودمون بجنبیم ، همه
چی بهم ریخت ! مدعوین ما همشون از اساتید و فرهیختگان این کشور بودند ؛ یه همچین
قشری تحمل این بی نظمی ها رو ندارن !"
..." حالا
میکروفونا رو واسه چی بستن !؟
..." دوستی
خاله خرسه ! میان ابروشو درست کنن ، میزنن چشمشو هم کور میکنن ! بابت همین موضوع
هم من خیلی بهم ریختم ، ولی بعدا فهمیدم که صدابردار سالن فکر کرده که شاید
اینجوری بتونه ختم قائله کنه !"
..." حالا
تکلیف همایش چی میشه !؟"
..." فعلا که
هیچی ، همه به این نتیجه رسیدن که ، تا آبا از آسیاب بیفته همایشو تعطیل کنن
!"
..." پس حالا
حالاها منتظر ادامه همایش نباشیم !؟"
..." ظاهرا
که اینطوره !"
با اینکه
مصاحبه با دکتر نائینی ، خیلی چنگی به دل ارمغان نمی زد ؛ ولی احساس سبکی می کرد .
تا دیروقت روی گزارشش کار کرد . حتی بعد از ساعت کاری مجله ، تنها ارمغان بود که
هنوز پشت میزو لب تابش چمباته زده بود و یکریز با گزارشش ، ور می رفت . لیدا و
سیمین که از مقابل پارتیشنش رد می شدند ، تامل کوتاهی کردند و لیدا ازش پرسید :
..." نمیای
ارمغان !؟ سرویس داره میره ها !"
و ارمغان در آمد
که : ..." می بینی که !" و
اشاره کرد به گزارشش که نیمه کاره بود . لیدا و سیمین هم که بارها و بارها ،
خودشان هم در همین موقعیت ها قرار گرفته بودند ، شاید برای دلگرمی ارمغان ، لبخندی
زدند و دستی تکان دادند و با مهربانی ، به طرف اتوبوسی رفتند که داشت حرکت می کرد
. ارمغان که تمام هوش و حواسش به گزارشش بود ، فکر میکرد ، غیر از مش رحیم که به
خاطر ارمغان مجبور بود تا دیر وقت در دفتر مجله بماند ، هیچ کس دیگری در تحریریه
نباشد ! شاید برای همین هم همانطور که سرش به کار خودش بود ؛ تقریبا داد زد :
..." مش رحیم
زحمتت نمیشه یه چایی برام بیاری !؟"
و دوباره مشغول
کارش شد . به یکی دو دقیقه نرسید که سینی چای را کنار دستش حس کرد ، سر برگرداند
که از مش رحیم تشکری کند ، که در میان بهت و حیرت ، احمد را دید که فنجان چایش را
تعارفش می کرد . و در حالیکه چشمانش از تعجب گرد شده بود ، گفت :
..." تو
نرفتی !؟"
و احمد در حالیکه شانه ای بالا می انداخت ، گفت
:
..." این
گزارش منم هست ، مثل اینکه !"
و ارمغان در
حالیکه خوشحالیش را نمی توانست که پنهان کند ، گفت :
..." پس چرا
صدات در نمیاد !؟"
..." دیدم
حسابی غرق کاری ، گفتم دیگه مزاحمت نشم ."
و ارمغان که حالا
دیگر حسابی سرحال شده بود و خیالش راحت ؛ شروع کرد به بستن گزارشش . هوا حسابی
تاریک شده بود که بالاخره ارمغان گزارشش را بست و تمامی جزئیات و عکسهای پیشنهادی
را در یک بسته دربسته ، به مش رحیم داد که روی میز سردبیر بگذارد . حسابی سبک شده
بود ، انگار که باری از روی دوشش برداشته باشند ؛ و به اتفاق احمد از دفتر مجله
بیرون زد . احمد گفت :
..." تاکسی
بگیرم !؟"
و ارمغان که داشت
با حرص و ولع ، هوای تازه شب پاییزی را ، به داخل ریه هایش هدایت میکرد ، گفت :
..." میخوام
یه کمی راه برم ..."
و شانه به شانه
احمد در پیاده رو کنار خیابان ، قدم بر برگهای زرد و باران خورده پاییزی ساییدند .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر