۱۳۹۴ بهمن ۲, جمعه

                                                                                           کارگروه تحقیق

 اولین جلسه کارگروه تحقیق ، در اتاق کنفرانس مدیریت تشکیل می شد که از امکانات خوبی برخوردار بود . نوشین بعد از بررسی تمامی اتفاقات این دو سه هفته اخیر "نشریه باران" با ابهامات بسیاری مواجه شده بود که بهروز هم جواب خیلی درستی برایش نداشت ! برای همین هم ، پیشنهاد کرد ، که برای بررسی و تحقیقات بیشتر و همچنین ، روشن شدن ابهامات و نقاط تاریک این ماجراهای درهم تنیده ، با کمک گزارشگرانی که ، هریک به شکلی با این ماجرا مرتبط بودند ؛ گروهی را تشکیل دهند و برای باز کردن گره کور این ماجرا ، کاری بکنند .   بهروز هم که استیصال ، کلافه اش کرده بود ، با کمال میل پذیرفت و از منشی خواست که ارمغان و لیدا و مرآت را بهمراه سینا و احمد ، خبر کند که بیایند به اتاق کنفرانس طبقه پنجم که کنار دست اتاق بهروز بود و هر از گاهی که جلسه مهمی داشت ، از آنجا استفاده می کرد . لیدا و ارمغان که کنجکاوی داشت کلافه شان می کرد ، همانطور که همراه هم با آسانسور بالا می آمدند ؛ یک ریز در گوش هم پچ پچ می کردند و به جان هم قر می زدند ، که :
 ..."یعنی باور کنم که تو نمیدونی ؛ چه خبری شده ارمغان !؟"
..." آخه من از کجا باید بدونم !؟ دندون رو جیگر بذاری ؛ تا چند دقیقه دیگه معلوم میشه !"
بچه ها که دور میز کنفرانس ، جا می گرفتند ، بهروز و نوشین هم از در میانی اتاق بهروز با اتاق کنفرانس وارد شدند . بچه ها آنقدر غافلگیر شدند که همانطور نصفه و نیمه و نشسته و برخاسته ؛ با لکنت و تته پته سلامی گفتند و منتظر عکس العمل سردبیر شدند . بهروز همانطور که همراه با نوشین به طرفی از میز جلسه می رفتند برای نشستن ؛ با تامل کوتاهی گفت :
..." راحت باشین بچه ها  ؛"  و قبل از نشستن و جابجا شدن کامل ، اشاره به نوشین کرد و ادامه داد :
..." خانم صارمی ، وکیل پایه یک دادگستری و از دوستان قدیمی من هستند که ازشون خواهش کردم ، برای حل مشکلات اخیر ؛ کمک حالمون باشند !"
نوشین که لبخند از لبش محو نمی شد ؛ در حالیکه به بچه ها تعارف می کرد که بنشینند ، با لحن صمیمی تری گفت :
..." راحت باشین خواهش می کنم ، آقای غیاثوند زیادی به من لطف دارن !"
و در حالیکه نگاه پر از اشتیاقش به بهروز از دید کنجکاوانه لیدا و ارمغان  ، در امان نبود ، کنار دست بهروز در یکی از صندلیها جا گرفت . با جا بجا شدن ، تمامی بچه ها ، بهروز با همان تحکم همیشگی گفت :
..." همونطور که میدونین ، دوهفته ای هست که هیچ خبری از آقای شرفیانی نیست ! و این موضوع باعث نگرانی همه مون شده ؛ به همین خاطر هم ، من از خانم صارمی خواستم که کمکمون کنه ..."
و با اشاره به نوشین برای ادامه جلسه گفت :
..." ما همه آماده ایم که ؛ از هر کاری  تو این راستا که ازمون بر بیاد ؛ دریغ نکنیم !"
نوشین تامل کوتاهی کرد و در حالیکه نگاهش همه را می کاوید ، گفت :
..." ما وکلا هم ، مثل شما خبرنگارا ، خیلی اهل حاشیه و مقدمه چینی نیستیم ؛ واسه همین هم ، اگه اجازه بدین بی مقدمه بریم سر اصل مطلب ...!"
بچه ها بی اینکه حرفی بزنند ، با حالت چهره و اشاره سر ، حرفهای نوشین را تایید کردند ، و نوشین هم پس از تامل کوتاهی دوباره ادامه داد :
..." با بررسی کوتاهی که من داشتم ؛ از قرار معلوم ؛ همه چی برمی گرده به این "انجمن خاموشی" ! من همیشه عادتمه ؛ که از آخر شروع کنم برم اول ...! واسه همین هم ؛ اگه موافق باشین ، قبل از هر کاری ، یه بار دیگه ، باهم فیلم مصاحبه خانم خرسندی رو با خانم دکتر نادری ، ببینیم ."
و وقتی ، لبخند رضایت را در چهره تمامی بچه ها دید ، تکمه پخش سی دی لب تابش را زد و فیلم مصاحبه از مانیتور بزرگ اتاق کنفرانس پخش شد . با پخش مصاحبه ؛ ارمغان ، نگاهی گذرا بر چهره سردبیر انداخت ، تا شاید از حالت چهره اش ، نظرش را حدس بزند . تصویر برداری احمد هم ، انصافا ، از فیلم یک مصاحبه ساده خیلی برتر بود . تمامی فضای منزل زیبا و سنتی ، دکتر نادری را بسیار زیبا به تماشا کشیده بود . همه ، ششدانگ حواسشان به فیلم مصاحبه بود و جز صدای ارمغان و جوابهای سایه ، حتی صدای نفس کشیدن بچه ها را نمی شد شنید ، که به یک باره ، صدای فریاد لیدا ، چرت همه را پراند :
..." خدای من ...!  خانم صارمی ممکنه ، فیلمو یه کمی به عقب برگردونین !؟"
نوشین ، در حالیکه بلافاصله ، تکمه ایست و بعد هم برگردان ، کیبورد لب تابش را می زد ، گفت :
..." هر جا گفتی نگهدارم !"
 و لیدا که چهارچشمی ، صفحه مانیتور را می پایید ؛ دوباره با همان شور و هیجان فریاد زد :
..." همین جا خانم صارمی ."
و از جایش بلند شد و به طرف مانیتور رفت و با اشاره دستش تندیسی را که در میان یکی از ویترینهای کنار شومینه بود ، با حیرت و تعجب ، نشان داد و گفت :
..." این هم یکی دیگه از تندیس های احسان کوراوغلوست ! "
نوشین که هنوز ربط این موضوع را نمی دانست ، نگاهی به بهروز انداخت ، که سرش تو لاک خودش بود و رو به لیدا پرسید :
..." خوب خانم دانشور ؛ می تونم بپرسم ؛ ربطش چیه !؟"
لیدا که هنوز لرز هیجان را در تن صدایش داشت ، با همان آشفتگی و هیجان ادامه داد :
..." این یکی دو هفته ؛ هر جا که قتلی اتفاق افتاده ، یکی از این مجسمه ها اونجا بوده !"
..." واضح میگین که منظورتون چیه !؟"
ارمغان که از این همه هیجان لیدا ، کمی حرصش گرفته بود ؛ خواست که حرفی بزند تا از اهمیت موضوع ، تا آن حدی که لیدا اصرار داشت ، کمی بکاهد که لیدا اجازه نداد و با عجله پرید به میان حرفش و گفت :
..." خانم صارمی ؛ من به آقای دکتر هم گفتم ؛ شاید مجسمه منزل دکتر هدایت تصادفی بوده ! ولی در مورد تندیسی که منزل دکتر شریعت بود ؛ چی داریم بگیم !؟ حالا هم که اینجا ! من مطمئنم که دکتر نادری هم تو خطره ...!"
بهروز که تا آن موقع کاملا ساکت بود ، سر بلند کرد رو به ارمغان گفت :
..." هنوز به من نگفتی ؛ چطور شد که ، دکتر نادری ای که جواب تلفنتو هم نمی داد ؛ یهویی حاضر به مصاحبه شد !؟"
..." واسه خود من هم عجیب بود قربان ! ولی بعد که باهاش مصاحبه کردم ، کاملا مشخص بود که احساس خطر کرده ! تو مصاحبه هم کاملا مشهوده !"
..." بعد این مصاحبه ، دیگه صحبتی باهاش نداشتی !؟"
..." نه قربان ؛ نیازی هم نبوده !"
بهروز که نگاه سنگین و پرسشگر نوشین را در صورت خود حس کرد ، رو به نوشین گفت :
..." چند وقت پیش ، پیکر تراش ترکی ، تو گالری هنر ، نمایشگاهی داشت که زحمت گزارششو خانم دانشور برا مجله کشید ؛ آثاری که از این پیکر تراش تو این گالری ارائه شد ؛ پنج تندیس بود هم قد و قواره با پنج استیل مختلف . ولی عجیب اینجا بود ؛ با اینکه واسه هر کدوم از مجسمه ها قیمت بالایی گذاشته بودن ، یکی دو روزه همشون فروش رفت ! و عجیب تر از اون که ، با این آخری ، تا حالا سه تاش ، منزل سه نفر از اعضای همایش فرهنگ آشتی دیده شده که متاسفانه ، دو نفرشون کشته شدن !" 
نوشین که حیرت و تعجب را کاملا در چهره اش می شد دید ، با عجله به میان حرفهای بهروز دوید و گفت :
..." چرا همین الآن یه تماسی باهاش نمی گیرین !؟ ما باید ایشونو از خطری که احتمالا در کمینشه ؛ آگاه کنیم !"
با نگاه بهروز ؛ ارمغان با عجله گوشی موبایلش را از کیفش بیرون کشید و شماره سایه را گرفت ؛ ولی هر چقدر که بیشتر تلاش می کرد کمتر موفق بود . بهروز که دید تلاش ارمغان فایده ای در بر ندارد ، رو به ارمغان گفت :
..." چرا تلفن منزلشونو نمی گیری !؟"
و ارمغان که حسابی دلشوره افتاد به جانش و آنی از تلاش باز نمی ایستاد ، با لحنی مضطرب و نگران گفت :
..." منزلشونو هم می گیرم کسی جواب نمیده ...!"
و بهروز برای اینکه ختم قائله کند و نظم را به جلسه برگرداند ، رو به ارمغان گفت :
..." خوب خانم خرسندی ، حال یه نیم ساعت دیگه دوباره بگیر ، شاید اون موقع جواب داد !"
و با نگاهش به نوشین ، دوباره هدایت جلسه را به او سپرد . نوشین دوباره تکمه پخش را فشرد و گروه دوباره به تماشای فیلم مصاحبه نشستند ، در حالیکه هر یک در افکار دور و درازی غرق بودند . لیدا در اندیشه "پنج پیکر" احسان کوراوغلو ؛ و ارمغان در اندیشه دکتر سایه نادری ، که بدجوری نگرانش بود ! تا آخر فیلم ؛ ارمغان یکی دو بار دیگر ، بی اینکه نظر کسی را جلب کند ، شماره سایه را گرفت ؛ که متاسفانه هیچ خاصیتی نداشت . فیلم که تمام شد ، نوشین نگاهی گذرا بر چهره تمامی بچه ها انداخت و با حالتی که بیشتر شبیه معلم های دوره ابتدایی بود ، گفت :
..." خوب کسی نظری نداره !؟"
و سنگینی نگاه های متعجب بچه ها ، روی صورتش ؛ خیلی زود به خودش آورد و سعی کرد که لحن صمیمی تری به خود بگیرد . ولی قبل از اینکه لب باز کند ؛ بهروز رو به ارمغان پرسید :
..." بازم جواب نداد !؟ "  ارمغان که از این پرسش سردبیر ، کاملا غافلگیر شده بود ، با عجله گفت :
..." نه قربان ؛ دلم بدجوری به شور افتاده !"
..." یه بار دیگه بگیر ؛ اگه جواب نداد ، مجبوریم بریم در خونه شون !"
..." چشم قربان ..." و قبل از اینکه حرفش را تمام کند ، نوشین پرید به میان حرفش و با تعجب از بهروز پرسید :
..." همین امشب !؟" و بهروز که نگرانی را در عمق چشمان خاکستریش می شد دید ، گفت :
..." فقط امیدوارم که دیر نشده باشه !" و با این حرف نگرانی جمع را دو چندان کرد . ارمغان که داشت برای چندمین بار شماره سایه را می گرفت ؛ بهروز نگاه عمیقی به مرآت انداخت و گفت :
..." بالاخره چیزی از این ضاربان دکتر شریعت در اومد یا نه !؟"
مرآت که شرمندگی را در لحن صدایش کاملا می شد حس کرد ؛ با تاسفی که در چهره اش هویدا بود گفت :
..." والله ، چه عرض کنم ، جواب درست و درمونی که به آدم نمیدن ! با یه برچسب امنیتی دهن همه رو بستن !"
بهروز که نیمی از حواسش هم به ارمغان بود ؛ گفت :
..." تمام هم و غم تو بذار ، هر طوری که شده ، ته و توی این قضیه رو در آری ! از هر جا که شده ؛ بگرد دنبال اطلاعات راجع به این ضاربین ... "
..." پس لااقل شما یه بار دیگه ، یه سفارشی به سرهنگ ..."  
و قبل از اینکه حرفش را تمام کند ، بهروز پرید به میان جملاتش ، که :
..." سرهنگ رو فراموشش کن ؛ بگرد دنبال یه سوراخ دعای دیگه !"
و برگشت به طرف ارمغان که همچنان ناامید ، سعی در تماس با سایه را داشت ! ارمغان که چشمان پرسشگر بهروز را دید ، سری از روی تاسف تکان داد و دوباره شماره سایه را گرفت ! نوشین هم که کناردست بهروز بود با لیدا ، سر در گریبان هم ، سخت مشغول گفتگو بودند . لیدا داشت ماجرای مفصل پیکره ها را برای نوشین تعریف می کرد . بهروز ، نیم نگاه دیگری به ارمغان کرد و گفت
..." خانم خرسندی ، آدرس این خانم دکترو بنویس ، رو یه یادداشت ؛ من امشب یه سری بهش میزنم !"
نوشین که تا آن لحظه بیشتر گرم گپ و گوی با لیدا بود ، به طرف بهروز برگشت و گفت :
..." تنهایی !؟ منم با شما میام ..."   حرفش تمام نشده ، ارمغان پرید به میان کلامش که :
..." اگه اجازه بدین ؛ منم بیام ! دلم بدجوی آشوبه !"     بهروز نگاهی به ساعتش کرد و گفت :
..." ممکنه رفت و برگشتمون ، تا پاسی از شب طول بکشه !"
 ارمغان که امیدوار شده بود ، لبخند امیدی به چهره اش دوید و با خوشحالی گفت :
..." مشکلی نیست ؛ خوب حرفه خبرنگاری این چیزا رو هم داره !"
هنوز بهروز موافقتش را با آمدن ارمغان اعلام نکرده بود که لیدا هم با تته پته گفت :
..." قربان اگه اجازه بدین ؛ منم میخوام که بیام !"  بهروز نگاهی به لیدا کرد که سرش پایین بود و گفت :
..." پیک نیک که نمی خوایم بریم ؛ در ثانی ، خونواده هاتون چی ! رضایت اونا برا من شرطه !"
با این موافقت ضمنی بهروز ؛ برق شادی در چشمان لیدا و ارمغان دوید و لیدا قبل از ارمغان با خوشحالی گفت :
..." من همین الآن زنگ میزنم ؛ گو اینکه خونواده من همیشه خدا گفتن که ؛ آقای دکتر غیاثوند رو بیشتر از چشماشون قبول قبول دارن ."   و بلافاصله شماره منزلشان را گرفت .
برف و کولاک جاده ، می طلبید که بهروز با احتیاط بیشتری براند ، مخصوصا که همراهانش هم سه خانم بودند . ارمغان و لیدا در همین ، دو سه ساعت گذشته ، آن قدر با نوشین اخت شده بودند که هرکسی ، نمی دانست ، تصور می کرد که سالهاست همدیگر را می شناسند . یکریز حرف می زدند و می خندیدند . بهروز هم که تمام حواسش به جاده کوهستانی بود ، که از برف و کولاک ، عین شیشه لغزنده بود ؛ کمتر در گپ و گویشان شرکت می کرد . از جاده اصلی که خارج شدند ، نوشین و بچه ها هم ، بیشتر حواسشان جمع روبرو شد . از اول جاده فرعی منتهی به منزل سایه ، نیم ساعتی راه بود . سکوت سنگینی فضای داخل اتوموبیل را فراگرفته بود . و همه ، تمام فکر و حواسشان به جاده پیش رو بود و در هول و هوای رسیدن به ویلای دکتر نادری ! نورافکن سردر ویلا از چهل پنجاه متری ؛ ناگهان لبخند را بر چهره نگران ارمغان دواند و در حالیکه برق شادی را به وضوح می شد در لحن صدایش حس کرد ، گفت :
..." غلط نکنم ، اون روشنایی سر در منزل دکتر نادریست ..!"
با این حرف ارمغان ، یخ بقیه هم باز شد و هریک حرفی زدند . به دقیقه نرسیده ، اتوموبیل بهروز مقابل در ویلا پارک بود . ارمغان شاید اولین کسی بود که از اتوموبیل پیاده شد . و با دیدن پارچه سیاهی بر سردر منزل ،که نشان از فاجعه ای را داشت بند دلش پاره شد . نگاهی به نوشین و لیدا کرد که پشت سرش بودند و هاج و واج پارچه سیاه سر در منزل را به نظاره ایستاده بودند . ارمغان با پاهای لرزان و بی رمق ، گامی پیش نهاد و انگشتش را روی زنگ در فشرد . شاید یکی دو بار دیگر هم زنگ در را فشرد ؛ تا اینکه سرایدار که پیرمردی بود نحیف و از کارافتاده در را گشود . ارمغان به محض دیدن پیرمرد پرسید :
..." خانم دکتر هستند !؟"  پیرمرد سر بالا کرد و نگاهی به پارچه نوشت سیاه سردر کرد و گفت :
..." خانم که عمرشونو دادن به شما ؛ شما از بستگونشون هستین !؟"
 و نگاهش را دواند به سوی نوشین و لیدا که پشت سرش بودند و بهروز که با چند گامی فاصله کنار اتوموبیل ایستاده بود . و وقتی هاج و واجیشان را دید ، از در فاصله گرفت و تعارفشان کرد تو که :
..." بفرمایین بالا ؛ آلآن به طلعت میگم چایی براتون بیاره !"
ارمغان نگاهی به پشت سرش کرد و به آرامی پشت سر پیرمرد وارد حیاط شد . بقیه هم پشت سرش وارد حیاط شدند . پیرمرد پالتوی رنگ و رو رفته روی دوشش را ، جابجا کرد و به طرف آلونک سرایداریش رفت که آن طرف حیاط بود . بچه ها کمی این پا و آن پا کردند ، تا پیرمرد برگردد . چراغ سرایداری که روشن شد ، همراه با صدای پیرمرد ، که زنش را داشت بیدار می کرد ، نظر بهروز و بقیه را به خودش جلب کرد . "بلند شو طلعت ؛ مهمون اومده برا خانم" سوز سرما به قدری بود که ارمغان و لیدا بی اختیار ، در خودشان فرو رفته بودند . بهروز یقه کتش را بالا داد و نگاهش در چشمان نگران نوشین قفل شد . پیرمرد که آمد ، در حالیکه با دسته کلیدش ور می رفت و به طرف ساختمان ، قدم بر می داشت ، گفت :
..." ببخشید معطلتون کردم ؛ از دیشب تا حالا که خانم عمرشونو دادن به شما ؛ پاک هوش و حواسمون پریده !"
بهروز که با یکی دو قدم فاصله پشت سرش بود ، پرسید :
..." علت فوتشون چی بوده ؛ پدر جان !؟"  پیرمرد که کلید انداخته بود به در عمارت ، سری برگرداند و گفت :
..." بی خبرین شما !؟ از دره پرت شدن به پایین ! "
هنوز حرفش به پایان نرسیده بود که طلعت هم که از پشت سرشان با عجله و دوان دوان ، به طرف ساختمان شلنگ انداخته بود ،  با ناله و ناراحتی و شیون فریاد زد :
..." دیدین خانم جون چه بلایی به سرمون اومد ! دیدین خانم جون چه خاکی به سرمون شد !؟"
ارمغان که سربرگرداند ، طلعت را شناخت ، که همان روز مصاحبه پذیرایشان بود . تا طلعت چایی دم کند ، پیرمرد هم آتش شومینه را برافروخت . بهروز پیرمرد را به کناری کشید و پرسید :
..." خوب پدرجان ؛ قشنگ تعریف کن ببینم برا خانم چه اتفاقی افتاده !؟"    پیرمرد گلویی صاف کرد و گفت : 
..." چی بگم والله ؛ دیروز دم غروبی ، خانم گفت که میخواد بره تهرون ؛ با اینکه بار اولش نبود ؛ نمیدونم چرا شور افتاده بود به دلم ! گفتمش " نمیشه بذارین برا صبح !؟" گفتش "نه مش رحمت ، کار واجب دارم !" خانم که رفت ، ما هم رسیدم به رفت و روب و آب و جارو . شب که از نیمه گذشت و از خانم خبری نشد ، قفل درو انداختیم و گرفتیم خوابیدیم . امروز نزدیک ظهر بود که از پاسگاه اومدند منزل و پرس و جو ؛ که فهمیدم ، چه خاکی به سرمون شده ! "
پیرمرد که ساکت شد تا بغض گلویش را فرو دهد ؛ بهروز تامل کوتاهی کرد و دوباره پرسید :
..." خوب نگفتن چطور شده که ، خانم دکتر به دره سقوط کردن !؟"
..." نه اینکه نگفتن ؛ گفتن ! اما من هوش و حواس درست و حسابی ندارم ! تا همین دم غروبی داشتن تو همین ساختمون و حیاط پرسه می زدند و پرس و جو می کردند و گزارش می نوشتند . دم غروب که رفتند پی کارشون ؛ من هم رفتم تا دیزین و این پارچه نوشت رو سفارش دادم ، که لااقل یه سیاهی زده باشیم برا اون مرحوم !"

نوشین و لیدا ، که چایشان را می خوردند ، چشمی گرداندند دور تا دور سالن کوچک و زیبای سنتی ساختمان را که به اندازه سر سوزنی ، با فیلم احمد فرق نداشت . و مهم تر از همه یکی از پیکره های احسان ؛ که درست همان جایی بود که در فیلم دیده بودند ! شب از نیمه گذشته بود که بهروز و نوشین و لیدا و ارمغان ، کلبه زیبای خانم دکتر نادری را به طرف تهران پشت سر گذاشتند .  

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر