کارگروه
تحقیق

..."یعنی باور کنم که تو نمیدونی ؛ چه خبری
شده ارمغان !؟"
..." آخه من
از کجا باید بدونم !؟ دندون رو جیگر بذاری ؛ تا چند دقیقه دیگه معلوم میشه !"
بچه ها که دور میز
کنفرانس ، جا می گرفتند ، بهروز و نوشین هم از در میانی اتاق بهروز با اتاق
کنفرانس وارد شدند . بچه ها آنقدر غافلگیر شدند که همانطور نصفه و نیمه و نشسته و
برخاسته ؛ با لکنت و تته پته سلامی گفتند و منتظر عکس العمل سردبیر شدند . بهروز
همانطور که همراه با نوشین به طرفی از میز جلسه می رفتند برای نشستن ؛ با تامل
کوتاهی گفت :
..." راحت
باشین بچه ها ؛" و قبل از نشستن و جابجا شدن کامل ، اشاره به
نوشین کرد و ادامه داد :
..." خانم
صارمی ، وکیل پایه یک دادگستری و از دوستان قدیمی من هستند که ازشون خواهش کردم ،
برای حل مشکلات اخیر ؛ کمک حالمون باشند !"
نوشین که لبخند از
لبش محو نمی شد ؛ در حالیکه به بچه ها تعارف می کرد که بنشینند ، با لحن صمیمی تری
گفت :
..." راحت
باشین خواهش می کنم ، آقای غیاثوند زیادی به من لطف دارن !"
و در حالیکه نگاه
پر از اشتیاقش به بهروز از دید کنجکاوانه لیدا و ارمغان ، در امان نبود ، کنار دست بهروز در یکی از
صندلیها جا گرفت . با جا بجا شدن ، تمامی بچه ها ، بهروز با همان تحکم همیشگی گفت
:
..." همونطور
که میدونین ، دوهفته ای هست که هیچ خبری از آقای شرفیانی نیست ! و این موضوع باعث
نگرانی همه مون شده ؛ به همین خاطر هم ، من از خانم صارمی خواستم که کمکمون کنه
..."
و با اشاره به
نوشین برای ادامه جلسه گفت :
..." ما همه
آماده ایم که ؛ از هر کاری تو این راستا
که ازمون بر بیاد ؛ دریغ نکنیم !"
نوشین تامل کوتاهی
کرد و در حالیکه نگاهش همه را می کاوید ، گفت :
..." ما وکلا
هم ، مثل شما خبرنگارا ، خیلی اهل حاشیه و مقدمه چینی نیستیم ؛ واسه همین هم ، اگه
اجازه بدین بی مقدمه بریم سر اصل مطلب ...!"
بچه ها بی اینکه
حرفی بزنند ، با حالت چهره و اشاره سر ، حرفهای نوشین را تایید کردند ، و نوشین هم
پس از تامل کوتاهی دوباره ادامه داد :
..." با بررسی
کوتاهی که من داشتم ؛ از قرار معلوم ؛ همه چی برمی گرده به این "انجمن
خاموشی" ! من همیشه عادتمه ؛ که از آخر شروع کنم برم اول ...! واسه همین هم ؛
اگه موافق باشین ، قبل از هر کاری ، یه بار دیگه ، باهم فیلم مصاحبه خانم خرسندی
رو با خانم دکتر نادری ، ببینیم ."
و وقتی ، لبخند
رضایت را در چهره تمامی بچه ها دید ، تکمه پخش سی دی لب تابش را زد و فیلم مصاحبه
از مانیتور بزرگ اتاق کنفرانس پخش شد . با پخش مصاحبه ؛ ارمغان ، نگاهی گذرا بر
چهره سردبیر انداخت ، تا شاید از حالت چهره اش ، نظرش را حدس بزند . تصویر برداری
احمد هم ، انصافا ، از فیلم یک مصاحبه ساده خیلی برتر بود . تمامی فضای منزل زیبا
و سنتی ، دکتر نادری را بسیار زیبا به تماشا کشیده بود . همه ، ششدانگ حواسشان به
فیلم مصاحبه بود و جز صدای ارمغان و جوابهای سایه ، حتی صدای نفس کشیدن بچه ها را
نمی شد شنید ، که به یک باره ، صدای فریاد لیدا ، چرت همه را پراند :
..." خدای من
...! خانم صارمی ممکنه ، فیلمو یه کمی به
عقب برگردونین !؟"
نوشین ، در حالیکه
بلافاصله ، تکمه ایست و بعد هم برگردان ، کیبورد لب تابش را می زد ، گفت :
..." هر جا
گفتی نگهدارم !"
و لیدا که چهارچشمی ، صفحه مانیتور را می پایید
؛ دوباره با همان شور و هیجان فریاد زد :
..." همین جا
خانم صارمی ."
و از جایش بلند شد
و به طرف مانیتور رفت و با اشاره دستش تندیسی را که در میان یکی از ویترینهای کنار
شومینه بود ، با حیرت و تعجب ، نشان داد و گفت :
..." این هم
یکی دیگه از تندیس های احسان کوراوغلوست ! "
نوشین که هنوز ربط
این موضوع را نمی دانست ، نگاهی به بهروز انداخت ، که سرش تو لاک خودش بود و رو به
لیدا پرسید :
..." خوب
خانم دانشور ؛ می تونم بپرسم ؛ ربطش چیه !؟"
لیدا که هنوز لرز
هیجان را در تن صدایش داشت ، با همان آشفتگی و هیجان ادامه داد :
..." این یکی
دو هفته ؛ هر جا که قتلی اتفاق افتاده ، یکی از این مجسمه ها اونجا بوده !"
..." واضح
میگین که منظورتون چیه !؟"
ارمغان که از این
همه هیجان لیدا ، کمی حرصش گرفته بود ؛ خواست که حرفی بزند تا از اهمیت موضوع ، تا
آن حدی که لیدا اصرار داشت ، کمی بکاهد که لیدا اجازه نداد و با عجله پرید به میان
حرفش و گفت :
..." خانم
صارمی ؛ من به آقای دکتر هم گفتم ؛ شاید مجسمه منزل دکتر هدایت تصادفی بوده ! ولی
در مورد تندیسی که منزل دکتر شریعت بود ؛ چی داریم بگیم !؟ حالا هم که اینجا ! من
مطمئنم که دکتر نادری هم تو خطره ...!"
بهروز که تا آن
موقع کاملا ساکت بود ، سر بلند کرد رو به ارمغان گفت :
..." هنوز به
من نگفتی ؛ چطور شد که ، دکتر نادری ای که جواب تلفنتو هم نمی داد ؛ یهویی حاضر به
مصاحبه شد !؟"
..." واسه
خود من هم عجیب بود قربان ! ولی بعد که باهاش مصاحبه کردم ، کاملا مشخص بود که
احساس خطر کرده ! تو مصاحبه هم کاملا مشهوده !"
..." بعد این
مصاحبه ، دیگه صحبتی باهاش نداشتی !؟"
..." نه
قربان ؛ نیازی هم نبوده !"
بهروز که نگاه
سنگین و پرسشگر نوشین را در صورت خود حس کرد ، رو به نوشین گفت :
..." چند وقت
پیش ، پیکر تراش ترکی ، تو گالری هنر ، نمایشگاهی داشت که زحمت گزارششو خانم
دانشور برا مجله کشید ؛ آثاری که از این پیکر تراش تو این گالری ارائه شد ؛ پنج
تندیس بود هم قد و قواره با پنج استیل مختلف . ولی عجیب اینجا بود ؛ با اینکه واسه
هر کدوم از مجسمه ها قیمت بالایی گذاشته بودن ، یکی دو روزه همشون فروش رفت ! و
عجیب تر از اون که ، با این آخری ، تا حالا سه تاش ، منزل سه نفر از اعضای همایش
فرهنگ آشتی دیده شده که متاسفانه ، دو نفرشون کشته شدن !"
نوشین که حیرت و
تعجب را کاملا در چهره اش می شد دید ، با عجله به میان حرفهای بهروز دوید و گفت :
..." چرا
همین الآن یه تماسی باهاش نمی گیرین !؟ ما باید ایشونو از خطری که احتمالا در
کمینشه ؛ آگاه کنیم !"
با نگاه بهروز ؛
ارمغان با عجله گوشی موبایلش را از کیفش بیرون کشید و شماره سایه را گرفت ؛ ولی هر
چقدر که بیشتر تلاش می کرد کمتر موفق بود . بهروز که دید تلاش ارمغان فایده ای در
بر ندارد ، رو به ارمغان گفت :
..." چرا
تلفن منزلشونو نمی گیری !؟"
و ارمغان که حسابی
دلشوره افتاد به جانش و آنی از تلاش باز نمی ایستاد ، با لحنی مضطرب و نگران گفت :
..."
منزلشونو هم می گیرم کسی جواب نمیده ...!"
و بهروز برای
اینکه ختم قائله کند و نظم را به جلسه برگرداند ، رو به ارمغان گفت :
..." خوب
خانم خرسندی ، حال یه نیم ساعت دیگه دوباره بگیر ، شاید اون موقع جواب داد !"
و با نگاهش به
نوشین ، دوباره هدایت جلسه را به او سپرد . نوشین دوباره تکمه پخش را فشرد و گروه
دوباره به تماشای فیلم مصاحبه نشستند ، در حالیکه هر یک در افکار دور و درازی غرق
بودند . لیدا در اندیشه "پنج پیکر" احسان کوراوغلو ؛ و ارمغان در اندیشه
دکتر سایه نادری ، که بدجوری نگرانش بود ! تا آخر فیلم ؛ ارمغان یکی دو بار دیگر ،
بی اینکه نظر کسی را جلب کند ، شماره سایه را گرفت ؛ که متاسفانه هیچ خاصیتی نداشت
. فیلم که تمام شد ، نوشین نگاهی گذرا بر چهره تمامی بچه ها انداخت و با حالتی که
بیشتر شبیه معلم های دوره ابتدایی بود ، گفت :
..." خوب کسی
نظری نداره !؟"
و سنگینی نگاه های
متعجب بچه ها ، روی صورتش ؛ خیلی زود به خودش آورد و سعی کرد که لحن صمیمی تری به
خود بگیرد . ولی قبل از اینکه لب باز کند ؛ بهروز رو به ارمغان پرسید :
..." بازم
جواب نداد !؟ " ارمغان که از این
پرسش سردبیر ، کاملا غافلگیر شده بود ، با عجله گفت :
..." نه
قربان ؛ دلم بدجوری به شور افتاده !"
..." یه بار
دیگه بگیر ؛ اگه جواب نداد ، مجبوریم بریم در خونه شون !"
..." چشم
قربان ..." و قبل از اینکه حرفش را تمام کند ، نوشین پرید به میان حرفش و با
تعجب از بهروز پرسید :
..." همین
امشب !؟" و بهروز که نگرانی را در عمق چشمان خاکستریش می شد دید ، گفت :
..." فقط
امیدوارم که دیر نشده باشه !" و با این حرف نگرانی جمع را دو چندان کرد .
ارمغان که داشت برای چندمین بار شماره سایه را می گرفت ؛ بهروز نگاه عمیقی به مرآت
انداخت و گفت :
..." بالاخره
چیزی از این ضاربان دکتر شریعت در اومد یا نه !؟"
مرآت که شرمندگی
را در لحن صدایش کاملا می شد حس کرد ؛ با تاسفی که در چهره اش هویدا بود گفت :
..." والله ،
چه عرض کنم ، جواب درست و درمونی که به آدم نمیدن ! با یه برچسب امنیتی دهن همه رو
بستن !"
بهروز که نیمی از
حواسش هم به ارمغان بود ؛ گفت :
..." تمام هم
و غم تو بذار ، هر طوری که شده ، ته و توی این قضیه رو در آری ! از هر جا که شده ؛
بگرد دنبال اطلاعات راجع به این ضاربین ... "
..." پس
لااقل شما یه بار دیگه ، یه سفارشی به سرهنگ ..."
و قبل از اینکه
حرفش را تمام کند ، بهروز پرید به میان جملاتش ، که :
..." سرهنگ
رو فراموشش کن ؛ بگرد دنبال یه سوراخ دعای دیگه !"
و برگشت به طرف
ارمغان که همچنان ناامید ، سعی در تماس با سایه را داشت ! ارمغان که چشمان پرسشگر
بهروز را دید ، سری از روی تاسف تکان داد و دوباره شماره سایه را گرفت ! نوشین هم
که کناردست بهروز بود با لیدا ، سر در گریبان هم ، سخت مشغول گفتگو بودند . لیدا
داشت ماجرای مفصل پیکره ها را برای نوشین تعریف می کرد . بهروز ، نیم نگاه دیگری
به ارمغان کرد و گفت
..." خانم
خرسندی ، آدرس این خانم دکترو بنویس ، رو یه یادداشت ؛ من امشب یه سری بهش میزنم
!"
نوشین که تا آن
لحظه بیشتر گرم گپ و گوی با لیدا بود ، به طرف بهروز برگشت و گفت :
..." تنهایی
!؟ منم با شما میام ..." حرفش تمام
نشده ، ارمغان پرید به میان کلامش که :
..." اگه
اجازه بدین ؛ منم بیام ! دلم بدجوی آشوبه !" بهروز نگاهی به ساعتش کرد و گفت :
..." ممکنه
رفت و برگشتمون ، تا پاسی از شب طول بکشه !"
ارمغان که امیدوار شده بود ، لبخند امیدی به
چهره اش دوید و با خوشحالی گفت :
..." مشکلی
نیست ؛ خوب حرفه خبرنگاری این چیزا رو هم داره !"
هنوز بهروز
موافقتش را با آمدن ارمغان اعلام نکرده بود که لیدا هم با تته پته گفت :
..." قربان
اگه اجازه بدین ؛ منم میخوام که بیام !"
بهروز نگاهی به لیدا کرد که سرش پایین بود و گفت :
..." پیک نیک
که نمی خوایم بریم ؛ در ثانی ، خونواده هاتون چی ! رضایت اونا برا من شرطه !"
با این موافقت
ضمنی بهروز ؛ برق شادی در چشمان لیدا و ارمغان دوید و لیدا قبل از ارمغان با
خوشحالی گفت :
..." من همین
الآن زنگ میزنم ؛ گو اینکه خونواده من همیشه خدا گفتن که ؛ آقای دکتر غیاثوند رو
بیشتر از چشماشون قبول قبول دارن ."
و بلافاصله شماره منزلشان را گرفت .
برف و کولاک جاده
، می طلبید که بهروز با احتیاط بیشتری براند ، مخصوصا که همراهانش هم سه خانم
بودند . ارمغان و لیدا در همین ، دو سه ساعت گذشته ، آن قدر با نوشین اخت شده
بودند که هرکسی ، نمی دانست ، تصور می کرد که سالهاست همدیگر را می شناسند . یکریز
حرف می زدند و می خندیدند . بهروز هم که تمام حواسش به جاده کوهستانی بود ، که از
برف و کولاک ، عین شیشه لغزنده بود ؛ کمتر در گپ و گویشان شرکت می کرد . از جاده
اصلی که خارج شدند ، نوشین و بچه ها هم ، بیشتر حواسشان جمع روبرو شد . از اول
جاده فرعی منتهی به منزل سایه ، نیم ساعتی راه بود . سکوت سنگینی فضای داخل اتوموبیل
را فراگرفته بود . و همه ، تمام فکر و حواسشان به جاده پیش رو بود و در هول و هوای
رسیدن به ویلای دکتر نادری ! نورافکن سردر ویلا از چهل پنجاه متری ؛ ناگهان لبخند
را بر چهره نگران ارمغان دواند و در حالیکه برق شادی را به وضوح می شد در لحن
صدایش حس کرد ، گفت :
..." غلط
نکنم ، اون روشنایی سر در منزل دکتر نادریست ..!"
با این حرف ارمغان
، یخ بقیه هم باز شد و هریک حرفی زدند . به دقیقه نرسیده ، اتوموبیل بهروز مقابل
در ویلا پارک بود . ارمغان شاید اولین کسی بود که از اتوموبیل پیاده شد . و با
دیدن پارچه سیاهی بر سردر منزل ،که نشان از فاجعه ای را داشت بند دلش پاره شد .
نگاهی به نوشین و لیدا کرد که پشت سرش بودند و هاج و واج پارچه سیاه سر در منزل را
به نظاره ایستاده بودند . ارمغان با پاهای لرزان و بی رمق ، گامی پیش نهاد و
انگشتش را روی زنگ در فشرد . شاید یکی دو بار دیگر هم زنگ در را فشرد ؛ تا اینکه
سرایدار که پیرمردی بود نحیف و از کارافتاده در را گشود . ارمغان به محض دیدن
پیرمرد پرسید :
..." خانم
دکتر هستند !؟" پیرمرد سر بالا کرد و
نگاهی به پارچه نوشت سیاه سردر کرد و گفت :
..." خانم که
عمرشونو دادن به شما ؛ شما از بستگونشون هستین !؟"
و نگاهش را دواند به سوی نوشین و لیدا که پشت
سرش بودند و بهروز که با چند گامی فاصله کنار اتوموبیل ایستاده بود . و وقتی هاج و
واجیشان را دید ، از در فاصله گرفت و تعارفشان کرد تو که :
..."
بفرمایین بالا ؛ آلآن به طلعت میگم چایی براتون بیاره !"
ارمغان نگاهی به
پشت سرش کرد و به آرامی پشت سر پیرمرد وارد حیاط شد . بقیه هم پشت سرش وارد حیاط
شدند . پیرمرد پالتوی رنگ و رو رفته روی دوشش را ، جابجا کرد و به طرف آلونک
سرایداریش رفت که آن طرف حیاط بود . بچه ها کمی این پا و آن پا کردند ، تا پیرمرد
برگردد . چراغ سرایداری که روشن شد ، همراه با صدای پیرمرد ، که زنش را داشت بیدار
می کرد ، نظر بهروز و بقیه را به خودش جلب کرد . "بلند شو طلعت ؛ مهمون اومده
برا خانم" سوز سرما به قدری بود که ارمغان و لیدا بی اختیار ، در خودشان فرو
رفته بودند . بهروز یقه کتش را بالا داد و نگاهش در چشمان نگران نوشین قفل شد .
پیرمرد که آمد ، در حالیکه با دسته کلیدش ور می رفت و به طرف ساختمان ، قدم بر می
داشت ، گفت :
..." ببخشید
معطلتون کردم ؛ از دیشب تا حالا که خانم عمرشونو دادن به شما ؛ پاک هوش و حواسمون
پریده !"
بهروز که با یکی دو
قدم فاصله پشت سرش بود ، پرسید :
..." علت
فوتشون چی بوده ؛ پدر جان !؟" پیرمرد
که کلید انداخته بود به در عمارت ، سری برگرداند و گفت :
..." بی
خبرین شما !؟ از دره پرت شدن به پایین ! "
هنوز حرفش به
پایان نرسیده بود که طلعت هم که از پشت سرشان با عجله و دوان دوان ، به طرف
ساختمان شلنگ انداخته بود ، با ناله و
ناراحتی و شیون فریاد زد :
..." دیدین
خانم جون چه بلایی به سرمون اومد ! دیدین خانم جون چه خاکی به سرمون شد !؟"
ارمغان که
سربرگرداند ، طلعت را شناخت ، که همان روز مصاحبه پذیرایشان بود . تا طلعت چایی دم
کند ، پیرمرد هم آتش شومینه را برافروخت . بهروز پیرمرد را به کناری کشید و پرسید
:
..." خوب
پدرجان ؛ قشنگ تعریف کن ببینم برا خانم چه اتفاقی افتاده !؟" پیرمرد گلویی صاف کرد و گفت :
..." چی بگم
والله ؛ دیروز دم غروبی ، خانم گفت که میخواد بره تهرون ؛ با اینکه بار اولش نبود
؛ نمیدونم چرا شور افتاده بود به دلم ! گفتمش " نمیشه بذارین برا صبح
!؟" گفتش "نه مش رحمت ، کار واجب دارم !" خانم که رفت ، ما هم
رسیدم به رفت و روب و آب و جارو . شب که از نیمه گذشت و از خانم خبری نشد ، قفل
درو انداختیم و گرفتیم خوابیدیم . امروز نزدیک ظهر بود که از پاسگاه اومدند منزل و
پرس و جو ؛ که فهمیدم ، چه خاکی به سرمون شده ! "
پیرمرد که ساکت شد
تا بغض گلویش را فرو دهد ؛ بهروز تامل کوتاهی کرد و دوباره پرسید :
..." خوب
نگفتن چطور شده که ، خانم دکتر به دره سقوط کردن !؟"
..." نه
اینکه نگفتن ؛ گفتن ! اما من هوش و حواس درست و حسابی ندارم ! تا همین دم غروبی
داشتن تو همین ساختمون و حیاط پرسه می زدند و پرس و جو می کردند و گزارش می نوشتند
. دم غروب که رفتند پی کارشون ؛ من هم رفتم تا دیزین و این پارچه نوشت رو سفارش
دادم ، که لااقل یه سیاهی زده باشیم برا اون مرحوم !"
نوشین و لیدا ، که
چایشان را می خوردند ، چشمی گرداندند دور تا دور سالن کوچک و زیبای سنتی ساختمان
را که به اندازه سر سوزنی ، با فیلم احمد فرق نداشت . و مهم تر از همه یکی از
پیکره های احسان ؛ که درست همان جایی بود که در فیلم دیده بودند ! شب از نیمه
گذشته بود که بهروز و نوشین و لیدا و ارمغان ، کلبه زیبای خانم دکتر نادری را به
طرف تهران پشت سر گذاشتند .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر