گزارش مایک
رونی

..." الهی
قربون دختر خوشگلم بشم ..؛ میدونی مامان چقدر دوستت داره ؟" نازنین که در همان دنیای کودکانه خودش سیر می
کرد ، نگاهی به مادر انداخت و گفت :
..." پس چرا
اینقد تنهام میذاری !؟ من خیلی دلم واست تنگ میشه !" حرفهای نازنین آنچنان خنجی به دل ارمغان کشید ،
که برق اشک را در گونه هایش نشاند ! شاید برای همین هم ، آرام سربرگرداند و با نوک
انگشت شستش ؛ اشک از گونه اش زدود و بوسه ای بر گونه لطیف تر از گل نازنین نشاند و
گفت :
..." الهی
قربونت برم ؛ حالا که پیشتم ! دوست داری بریم شهربازی !؟" نارنین ، از این پیشنهاد مادر آنچنان برق شادی
و خوشحالی در چهره اش دوید ؛ که گویی دنیا را بهش داده باشند ! و با هیجان دستان
کوچکش را به هم زد و گفت :
..." آخ جون
..؛ میریم شهربازی ..! " و با عجله
از آغوش مادر بیرون جست و به طرف مادربزرگش دوید که در آشپزخانه بود و با هیجان
گفت :
..." عزیز ؛
میخوایم بریم شهربازی ..؛ تو رو خدا زود باش ، حاضرم کن !" مادر که دیگر به هیچ وجهی نمیتوانست که جلو
اشکهایش را بگیرد ، خم شد و نازنین را به آغوش کشید و به اتاقش برد تا حاضرش کند .
ارمغان هم دستی به سر و رویش کشید و روپوشی عوض کرد و از اتاق بیرون آمد . نازنین
دم در اتاق ، چند لحظه ای بود ، که با آن پلیور صورتی ای که مادر بزرگ برایش بافته
بود و شلوار جینی که ارمغان همین چند روز پیش برایش خریده بود ، در حالیکه کاپشنش
هم دستش بود آماده و پرنشاط ایستاده بود . به محض بیرون آمدن مادر از اتاق با همان
لحن شیرین کودکانه و لبخند شیرینی که تمام صورت زیبایش را گرفته بود ، گفت :
..." خوشگل
شدم مامان !؟" ارمغان نازنین را به
آغوش کشید و بوسه ای جانانه بر گونه اش سایید و گفت :
..." ماه شدی
؛ عزیز دلم .." و به طرف آشپزخانه رفت که صدای شستن ظرف مادرش می آمد . و
وقتی که مادر را مشغول دید ، با تعجب گفت :
..." مگه شما
نمیای مادر !؟ پس چرا حاضر نشدی !؟"
مادر ، سر برگرداند و همانطور که مشغول شستن ظرفها بود ، با مهربانی گفت :
..." شما
برین ؛ من یه کمی کار دارم و.." ولی
قبل از اینکه حرفش را تمام کند ، ارمغان بچه را زمین گذاشت و به طرفش رفت و شانه
هایش را با محبت گرفت گفت :
..." کار
باشه برای بعد ؛ یالا ..، زودی حاضر شین بریم ." مادر با کمی اکراه گفت :
..." آخه ..
باید شام هم درست کنم .." و ارمغان
دوباره با عجله پرید به میان حرفش که :
..." نمیخواد
مامان جان ؛ امشب شام بیرون میخوریم ؛." و بعد رو به نازنین کرد و گفت :
..." چی
...!" و به اتفاق و با لبخند شادی بخشی گفتند : ..." پیتزا ...!"
لونا پارک ، غل می
زد از جمعیت ! بچه ها که شاد و شنگول ، به دنبال بازیهای مختلف بودند و بزرگترها
هم به دنبال بلیط و نگهداشتن صف . غلغله ای بود ! ارمغان هم ، ازاین گیشه به آن
گیشه و از این صف به آن صف ، مدام در تکاپو و فعالیت بود . نازنین هم که آنی لبخند
شادی و رضایت از صورت زیبایش محو نمی شد . هر آن روی یکی از وسایل بازی بود . مادر
که از خستگی ، کناری نشسته بود و از میان ازدحام وشلوغی بچه ها و بزرگترها ، مدام
نازنین را می پایید ؛ آنی آرام و قرار نداشت . انگار دلش به شور افتاده بود .
ارمغان که نزدیکش شد ؛ با نگرانی گفت :
..." مادر
جان ؛ تو رو خدا مراقب نازنین باش ؛ من دیگه نای وایستادن ندارم !" ارمغان ، با اضطراب ، کنار مادر نشست و دستانش
را در دستش گرفت و گفت :
..." مامان
جون تو حالت خوبه !؟" مادر، لبخند
مهربانی زد و گفت :
..." آره
مادر ، من حالم خوبه ؛ از اینکه نمی تونم ، مدام دنبال سر بچه باشم ، نگرانم ! تو
رو خدا مراقب نازنین باش!"
..." باشه
مامان جون ، تو همینجا بشین ، تا حالت جا بیاد !" و به طرف چرخ و فلکی رفت که نازنین سوارش بود .
ولی هر چه چشم گرداند ، نازنین را ندید . دلشوره عجیبی در درونش پیچید و یک بار
دیگر با دقت بیشتری چرخ و فلک و اطرافش را نگریست . نه ، ظاهرا ، هیچ نشانی از
نازنین نبود ، بی اختیار با شتاب و عجله به این طرف و آن طرف دوید و در میان بچه
های هم سن وسال نازنین ، به تکاپو افتاد . در همین گیر و دار بود که همراهش زنگ
خورد . ابتدا ، اصلا نمی خواست که جواب بدهد . اما آنی به تصور اینکه شاید ، خبری
از نازنین باشد ، گوشیش را جواب داد : ..." بله .." ..." خانم خرسندی !؟" ..." بله ، شما !؟" ..." من از دوستان خانم دکتر نادری هستم
؛ موضوعی هست که ..." ارمغان ، که
سراسیمه و نگران در محوطه لوناپارک به دنبال نازنین بود ؛ با عجله پرید به میان
حرفش و با عجله گفت :
..." معذرت
میخوام ؛ ممکنه بذارین برای بعد ..؛ من الآن خیلی گرفتارم !" و گوشی را قطع کرد و دوباره سراسیمه به تکاپو
افتاد. که ناگهان ، نازنین را دید که با همان لبخند شیرین و پر نشاطش ، کنار
دستگاه بازی ای ایستاده و غرق تماشایش گشته ! نفس راحتی کشید و سعی کرد که بر
اعصابش مسلط شود و با عجله به طرف نازنین گام برداشت و با رسیدن به او کنارش نشست
و گفت :
..." تو
اینجا چیکار میکنی ، عزیز مامان !؟"
نازنین که آنی شادی از لبانش محو نمی شد ، با همان لحن خواهش کودکانه گفت :
..." این
موشکو سوارم می کنی !؟ تو رو خدا مامان !.." ارمغان دست کوچک نازنین را در
دست گرفت و گفت :
..." چرا که
نه ؛ بریم عزیزم بلیطشو بخریم ..."
نیمه های شب بود
که خسته و کوفته به منزل رسیدند. مادر کلید به در انداخت و ارمغان هم که ، نازنین
را که نیم ساعتی می شد ؛ در آغوشش به خواب عمیقی فرو رفته بود ؛ با احتیاط ، از
پله ها بالا آمد و بعد اینکه وارد آپارتمان شدند ، به اتاقش برد و آرام روی تختش ،
خوابانید . به زحمت کفش و لباس از تنش بیرون کرد و رواندازش را مرتب کرد . از اتاق
نازنین که بیرون آمد ، نفس راحتی کشید و مادر را دید که روی یکی از مبلهای نشیمن
ولو شده بود . با تاسفی عمیق گفت :
..." الهی
بمیرم مامان جون ؛ شما هم حسابی خسته شدین ! " مادر لبخند مهربانی زد و گفت :
..." این بچه
امشب ، زنده شد دوباره ! میدونم که کارت زیاده ، ولی یادت نره که این بچه هم به
محبت تو ، احتیاج داره ؛ سعی کن یه کمی بیشتر براش وقت بذاری !" ارمغان به یکباره یاد تلفن لونا پارک افتاد ؛
با مهربانی بوسه ای بر چهره مادر زد و گفت :
..." چشم
مامان جون ، بهتره بلند شین بریم بخوابیم !"
و کمک کرد تا مادر از جا بلند شد . و تا دم در اتاقش همراهیش کرد . به محض
اینکه وارد اتاقش شد ؛ همراهش را برداشت و با اینکه ساعت از نیمه شب هم گذشته بود
، شماره تلفنی را که نتوانسته بود جوابش را بدهد گرفت ، که همراه طرف خاموش بود .
یکی دو بار دیگر هم امتحان کرد ، اما فایده ای نداشت .
..." دربست .."
تاکسی که ایستاد ، بلافاصله در عقب اتوموبیل را باز کرد و هنوز کاملا جابجا
نشده بود که همانطور نصفه و نیمه به راننده گفت :
..." میرم
خارج شهر و بر میگردم ، مشکلی که نیست !؟"
راننده نگاهی از آینه به دختر جوان کرد و گفت :
..." چقدر
طول میکشه !؟"
..." یکی دو
ساعتی ، چطور مگه !؟"
..." هیچی ؛
فقط کرایه خارج از شهر فرق میکنه ، نگین نگفتم !"
..." مهم
نیست ، فقط زودتر راه بیفتین لطفا !"
تا به مقصد برسد ،
آنقدر فرصت داشت که همه چیز را دوباره دوره کند . ساعتی قبل بود که سینا سراسیمه
به دفتر مجله آمد و گفت که ؛ دوستش از هتل اطلاعات ذیقیمتی را راجع به احسان و
آژدا به او داده ! لیدا هم که بی صبرانه ، به انتظار این اطلاعات بود ، با اصرار
از سینا خواست ، تا همه چیز را بشنود ، سینا با اینکه ماموریت کاری مهمی داشت ،
خیلی خلاصه گفت :
..." فقط
همینقدر بگم که ، از قرار معلوم ،هویت احسان و آژدا ، اونی نیست که من و تو
میدونیم !"
لیدا با حیرت و
عجله به میان حرفهای سینا دوید و پرسید :
..." درست
حرف بزن ببینم ، چی میخوای بگی !؟" و
سینا که عجله داشت تا هر چه زودتر خودش را به مرآت برساند ، که منتظرش بود ؛ گفت :
..." کارم که
تموم شد بهت زنگ میزنم ؛ برم تا مرآت بیشتر از این صداش در نیومده !"
و با شتاب از دفتر
مجله بیرون زد. بعد از آن لیدا که مثل مرغ سرکنده منتظر تلفن سینا بود ، چون خبری
از او نشد ؛ چندین بار شماره اش را گرفت که خاموش بود ! حتی قبل از بیرون آمدن از
مجله شماره مرآت را هم گرفت ، شاید از طریق او بتواند با سینا حرف بزند ؛ که همراه
او هم خاموش بود ! جلسه که کنسل شد ، لیدا که دیگر طاقتش طاق شده بود ، تصمیم گرفت
، خودش شخصا به هتل محل اقامت احسان مراجعه کند و سر و گوشی آب بدهد . هوا کاملا
تاریک شده بود که تاکسی مقابل هتل آپارتمان "لار" که چشم انداز دریاچه
سد ؛ زیبائیش را دو چندان می کرد ، متوقف شد . راننده نگاهی به پشت سر کرد و از
لیدا پرسید :
..." وایستم
یا برم !؟" لیدا که در حال باز کردن
در اتوموبیل بود ، گفت :
..." باشین ؛
برمیگردم ." راننده سر برگرداند و
گفت :
..." خیلی که
طول نمی کشه !" و لیدا که دیگر کاملا
از اتوموبیل خارج شده بود و روپوش و روسریش را مرتب میکرد ، گفت :
..." فکر
نمیکنم ." و به طرف ورودی هتل گام برداشت . با ورود به لابی هتل ، ابتدا
تاملی کرد و تمام اطراف را به دقت چشم گرداند . و آرام به طرف کانتر رزرو رفت .
مسئول رزرو را به خوبی به یاد داشت ، احتمالا همان دوست سینا بود . ولی اسمش را
نمی دانست ! کمی از دست خودش عصبانی بود و با خود فکر می کرد که چرا اصلا اسم یا
تلفنش را از سینا نگرفته بود ! از طرفی تصور اینکه سر بزنگاه ، یک همچین ماموریت
مهمی برای سینا پیش بیاید هم ، برایش غیر قابل پیش بینی بود . غرق همین افکار بود
که مقابل کانتر رزرو رسید و پسر جوان با لبخند مهربانی پرسید :
..." سلام
خانم ؛ چه کمکی از دست من ساخته است !؟"
لیدا هم متقابلا لبخندی زد و گفت :
..." من از
همکاران آقای ستایشی هستم ." و منتظر عکس العمل پسر جوان ماند که پسرک
بلافاصله گفت :
..." خیلی خوشبختم
، پس سینا خودش کجاست !" لیدا که خیالش راحت شد که او همان دوست سیناست ، با
خیالی آسوده تر گفت :
..." یه
ماموریت کاری پیش اومد که نتونست بیاد ؛ سینا گفت که خبرایی داری واسمون ! مزاحمت
که نیست !؟"
..." اختیار
دارین خانم ، این حرفا چیه !؟ فقط اگه ممکنه یه چند لحظه ای رو تو کافی شاپ منتظر
بمونین ، تا من خدمت برسم . تا یه چای یا قهوه بخورین ؛ من خدمتتون رسیدم ."
لیدا لبخند رضایت
بخشی زد و به طرف کافی شاپ رفت . چند دقیقه ای طول کشید تا پسر جوان کارهایش را
جمع و جور کرد و به او پیوست . لیدا قبل از هر صحبتی گفت :
..." من
دانشور هستم ، لیدا دانشور . متاسفانه فرصتی نشد تا به هم معرفی بشیم ."
..." من هم
لواسانی هستم ، علی لواسانی . چیزی میل دارین ، بگم خدمتتون بیارن ."
..." نه علی
آقا ؛ فقط اگه ممکنه ؛ زودتر بریم سر اصل مطلب !"
..." شما چی
میخواین بدونین ، من که هر چی میدونستم به سینا گفتم !"
..." من
مزاحمت شدم ، که از زبون خودت بشنوم
."
..." همونطور
که به سینا هم گفتم ؛ چند روزی هست که آقای ایمانی و همسرشون ، تو این هتل اقامت
دارن !"
لیدا که از تعجب
چهره اش معلوم بود از حرفهای پسرک ، حیرت زده شده ، با عجله به میان حرفش دوید و
گفت :
..." شما
دارین راجع به کی صحبت می کنین ؛ آقای ایمانی دیگه کیه !؟ من راجع به احسان
کوراوغلو دارم حرف می زنم .." این
بار علی به میان حرفهای لیدا پرید و گفت :
..." ولی
مدارکشون نشون میده که اون آقا اسمش "احسان ایمانیه" اون خانم هم همسرش
"آژدا ترکان" !"
لیدا که حسابی
حیرت کرده بود ، سعی کرد که تسلطش را از دست ندهد و پرسید :
..." اونوقت
ملیتشون و اینکه اینجا چیکار میکنن !"
..." پاسشون
که مال ترکه ؛ تو پرسشنامه شون هم ، علت اقامتشونو "گذروندن تعطیلات آخر
سال" نوشتن !"
لیدا تامل کوتاهی
کرد و دوباره پرسید :
..." راجع به
شغلشون چی !؟ راجع به اون چی نوشتن !؟"
..." تا
اونجائیکه یادمه فقط نوشته بودند ؛ توریست !"
..." علی آقا
؛ میتونی ترتیبی بدی که من با این آقا احسان یه ملاقات خصوصی داشته باشم !؟"
تردید علی باعث شد که لیدا برای رفع سوء تفاهم احتمالی ادامه دهد :
..." میخوام
باهاش یه مصاحبه کنم ؛ ولی بدون اون زن !"
علی این بار با کنایه ای که در لحنش بود ، گفت :
..."
منظورتون همسرشه !؟" لیدا با نوعی
حسادت خاص زنانه ای که در لحنش بود ؛ گفت :
..." من فکر
نمیکنم که اون زن ، همسر احسان باشه ! " و بعد لحنش را کمی ملایم تر و
مهربانتر کرد و گفت :
..." تو اگه
بتونی یه وقت ملاقات برای من از احسان بگیری ؛ لطف بزرگی در حق من کردی !"
..." ببینم
چیکار میتونم بکنم !"
لیدا تشکری کرد و
از جا بلند شد که هتل زا ترک کند . علی هم به تبع او از جا بلند شد و در ضمن اینکه
تعارف می کرد که شام را میهمانشان باشد ، تا دم در همراهیش کرد . لیدا در اتوموبیل
را که باز کرد ، راننده که تازه چرتش برده بود ، از جا پرید و گفت :
..." اومدین
خانم !؟ خوب حالا کجا تشریف می برین !؟"
لیدا هم با بی حوصلگی آدرس منزلشان را گفت .
با اینکه
پاسی از نیمه شب گذشته بود که نوشین به منزلش رسید ؛ طبق عادت هر شبه ، قبل از هر
کاری به سراغ لب تابش رفت و ایمیل هایش را چک کرد . به محض دیدن پیغام "مایک
رونی" همکار حقوقی دفتر لندنش ، گل از گلش شکفت ؛ آن قدر که تمام خستگی آن
روز طولانی را فراموش کرد و بلافاصله پیغام را باز کرد. غیر از گزارش طولانی مایک
، که نوشین در ابتدا نگاهی گذرا به آن انداخت ، عکس هایی هم بود با توضیحاتی که
نظر نوشین را به خود جلب کرد. و بیشتر از همه عکس تمام قد مردی بود با چهره ای
بسیار خشن و موهایی فر و پرپشت به رنگ مشکی براق و ریش و سبیلی بلند و پر و مشکی ؛
که به وضوح انگار از فرط عصبانیت ، داشت چشمانش از کاسه بیرون می زد . و از همه
مهمتر این بود که مرد بسیار تنومند و قوی ای هم به نظر می رسید . با لباسی تمام
چرم مشکی . مایک توضیح کوتاهی زیر عکس نوشته بود ؛ به این مضموم :
" جهانگیر
سلحشور ، مامور ترور شماره 1 انجمن خاموشی "
شاید دیدن همین
عکس هم باعث شد که نوشین که از فرط خستگی نمی توانست ، حتی چشمانش را باز نگهدارد
؛ با علاقه و انگیزه ای دو چندان بنیشیند پای مطالعه گزارش مایک !
از مایک رونی
کاراگاه خصوصی دفتر حقوقی لندن
گو اینکه، تحقیقات گسترده من در مورد وضعیت
کنونی دکتر احمد نائینی و همسرشون خانم مرضیه صالحی ، هنوز به سرانجامی نرسیده ؛
ولی در خلال این تحقیقات ، به حقایقی پی بردم که دانستن آن برای شما می تواند
بسیار مفید باشد. دکتر نائینی و همسرشون از اعضای فعال لژ فراماسونری لندن بودند ،
که با اصرا زیاد و جلسات متعددی که با ماسون های رده بالای خود داشتند ، تحت شرایط
خاصی توانستند نظر رهبران لژ را برای تاسیس انجمنی با درون مایه حقوق بشری برای
فعالیت در داخل ایران جلب کنند. با موافقت لژ لندن ، دکتر نائینی و همسرشان دکتر
صالحی شعبه ای فراماسونری ؛ به نام "انجمن خاموشی" را تاسیس و با جذب
افراد فرهیخته و سرشناس ایرانی که در خارج از کشور بودند ؛ توانستند به این انجمن
در مدت کوتاهی هویتی بسیار معتبر بدهند. قدرت سیاسی و اعتبار فرهنگی این انجمن آن
چنان بالا گرفت که ، کم کم باعث نگرانی رهبران رده بالای لژ لندن شد . تحقیقات من
حاکی از آن است که ، حتی نگرانی لژ لندن به جایی رسید که یکی دو باری از دکتر
نائینی به صورت شفاهی خواسته شد که بساط انجمن را برچیند . ولی دکتر با نفوذی که
در میان بعضی از رهبران لژ داشت ؛ موضوع را مسکوت نگه داشت و به فعالیت های خود
ادامه داد . تا اینکه موضوع سفر تهران و برگزاری همایش پیش آمد . رهبران لژ ؛ به
شدت با برگزاری این همایش مخالفت کردند . ولی دکتر نائینی بر خلاف نظرات لژ ؛ با
حدت و شدت بسیاری در برگزاری همایش اصرار ورزید . و همین هم باعث شد تا لژ ؛ تصمیم
به عملیات اجرایی جهت عدم برگزاری همایش و همچنین ترور و حذف فعالان اصلی انجمن را
بگیرد. و با نفوذ به داخل انجمن و نیروهای پنهانی که در تمامی نقاط دنیا به وفور
دارند ، توانستند نه تنها همایش را به هم بریزند ، بلکه در همین مدت کوتاه چند تن
از اعضای اصلی انجمن را هم به کام مرگ بفرستند . من اطلاعاتی در مورد رهبران لژ
تهران و همچنین عوامل ترور و عملیات اجرایی برایت فرستادم که امیدوارم کمک حالت
باشد . تحقیقات من همچنان ادامه دارد و به محض دریافت هر خبر تازه ای ، بلافاصله
آن را برایت میل خواهم کرد .
"دوستدار شما .... مایک رونی "
گزارش مایک ؛
آنچنان نوشین را به هم ریخت ، که به کلی خواب را از سرش پراند . یکی دو سه باری
گوشی تلفنش را برداشت تا با بهروز تماسی بگیرد ، ولی آن قدر دیروقت بود که پشیمان
شد .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر