۱۳۹۴ بهمن ۲, جمعه

                                                                                        گزارش مایک رونی

 در این یکی دو هفته اخیر ، این اولین شبی بود که ارمغان ، قبل از اینکه ، نازنین خوابش ببرد ، به خانه آمده بود. بیشتر از نازنین ، مادر خوشحال بود . و پنهان از چشم ارمغان ، در گوشه ای از آشپزخانه ، داشت اشک های شوقی را که بر گونه هایش چکیده بود ، با آستین پاک می کرد . نازنین ، آنی از شیرین زبانی و شیرین کاری هایش ، برای مادر ، باز نمی ایستاد . انگار می خواست هر آنچه را که در این یکی دو هفته ، یاد گرفته ؛ در همین فرصت کوتاهی که داشت ، برای مادر نمایش دهد ! او در ضمیر ناخودآگاه خود ، خوب می دانست ، که شاید دیگر به این زودیها ، یک همچین فرصت طلایی ای را نداشته باشد . ارمغان هنوز فرصت نکرده بود که حتی روپوشش را ، از تن درآورد ! مادر ، از گوشه چشم و آرام و پنهانی ، دختر و نوه اش را تماشا می کرد و زیر لب قربان صدقه شان می رفت . بالاخره هم ارمغان در همان هال نشیمن روی یکی از مبلها نشست و دختر سه ساله اش را ، در آغوشش نشاند و دستی از روی مهر و محبت مادرانه بر موهای ابریشمنش کشید و با لحنی پر از محبت گفت :
..." الهی قربون دختر خوشگلم بشم ..؛ میدونی مامان چقدر دوستت داره ؟"  نازنین که در همان دنیای کودکانه خودش سیر می کرد ، نگاهی به مادر انداخت و گفت :
..." پس چرا اینقد تنهام میذاری !؟ من خیلی دلم واست تنگ میشه !"  حرفهای نازنین آنچنان خنجی به دل ارمغان کشید ، که برق اشک را در گونه هایش نشاند ! شاید برای همین هم ، آرام سربرگرداند و با نوک انگشت شستش ؛ اشک از گونه اش زدود و بوسه ای بر گونه لطیف تر از گل نازنین نشاند و گفت :
..." الهی قربونت برم ؛ حالا که پیشتم ! دوست داری بریم شهربازی !؟"  نارنین ، از این پیشنهاد مادر آنچنان برق شادی و خوشحالی در چهره اش دوید ؛ که گویی دنیا را بهش داده باشند ! و با هیجان دستان کوچکش را به هم زد و گفت :
..." آخ جون ..؛ میریم شهربازی ..! "  و با عجله از آغوش مادر بیرون جست و به طرف مادربزرگش دوید که در آشپزخانه بود و با هیجان گفت :
..." عزیز ؛ میخوایم بریم شهربازی ..؛ تو رو خدا زود باش ، حاضرم کن !"  مادر که دیگر به هیچ وجهی نمیتوانست که جلو اشکهایش را بگیرد ، خم شد و نازنین را به آغوش کشید و به اتاقش برد تا حاضرش کند . ارمغان هم دستی به سر و رویش کشید و روپوشی عوض کرد و از اتاق بیرون آمد . نازنین دم در اتاق ، چند لحظه ای بود ، که با آن پلیور صورتی ای که مادر بزرگ برایش بافته بود و شلوار جینی که ارمغان همین چند روز پیش برایش خریده بود ، در حالیکه کاپشنش هم دستش بود آماده و پرنشاط ایستاده بود . به محض بیرون آمدن مادر از اتاق با همان لحن شیرین کودکانه و لبخند شیرینی که تمام صورت زیبایش را گرفته بود ، گفت :
..." خوشگل شدم مامان !؟"  ارمغان نازنین را به آغوش کشید و بوسه ای جانانه بر گونه اش سایید و گفت :
..." ماه شدی ؛ عزیز دلم .." و به طرف آشپزخانه رفت که صدای شستن ظرف مادرش می آمد . و وقتی که مادر را مشغول دید ، با تعجب گفت :
..." مگه شما نمیای مادر !؟ پس چرا حاضر نشدی !؟"  مادر ، سر برگرداند و همانطور که مشغول شستن ظرفها بود ، با مهربانی گفت :
..." شما برین ؛ من یه کمی کار دارم و.."  ولی قبل از اینکه حرفش را تمام کند ، ارمغان بچه را زمین گذاشت و به طرفش رفت و شانه هایش را با محبت گرفت گفت :
..." کار باشه برای بعد ؛ یالا ..، زودی حاضر شین بریم ." مادر با کمی اکراه گفت :
..." آخه .. باید شام هم درست کنم .."  و ارمغان دوباره با عجله پرید به میان حرفش که :
..." نمیخواد مامان جان ؛ امشب شام بیرون میخوریم ؛." و بعد رو به نازنین کرد و گفت :
..." چی ...!" و به اتفاق و با لبخند شادی بخشی گفتند : ..." پیتزا ...!"  
لونا پارک ، غل می زد از جمعیت ! بچه ها که شاد و شنگول ، به دنبال بازیهای مختلف بودند و بزرگترها هم به دنبال بلیط و نگهداشتن صف . غلغله ای بود ! ارمغان هم ، ازاین گیشه به آن گیشه و از این صف به آن صف ، مدام در تکاپو و فعالیت بود . نازنین هم که آنی لبخند شادی و رضایت از صورت زیبایش محو نمی شد . هر آن روی یکی از وسایل بازی بود . مادر که از خستگی ، کناری نشسته بود و از میان ازدحام وشلوغی بچه ها و بزرگترها ، مدام نازنین را می پایید ؛ آنی آرام و قرار نداشت . انگار دلش به شور افتاده بود . ارمغان که نزدیکش شد ؛ با نگرانی گفت :
..." مادر جان ؛ تو رو خدا مراقب نازنین باش ؛ من دیگه نای وایستادن ندارم !"  ارمغان ، با اضطراب ، کنار مادر نشست و دستانش را در دستش گرفت و گفت :
..." مامان جون تو حالت خوبه !؟"  مادر، لبخند مهربانی زد و گفت :
..." آره مادر ، من حالم خوبه ؛ از اینکه نمی تونم ، مدام دنبال سر بچه باشم ، نگرانم ! تو رو خدا مراقب نازنین باش!"
..." باشه مامان جون ، تو همینجا بشین ، تا حالت جا بیاد !"  و به طرف چرخ و فلکی رفت که نازنین سوارش بود . ولی هر چه چشم گرداند ، نازنین را ندید . دلشوره عجیبی در درونش پیچید و یک بار دیگر با دقت بیشتری چرخ و فلک و اطرافش را نگریست . نه ، ظاهرا ، هیچ نشانی از نازنین نبود ، بی اختیار با شتاب و عجله به این طرف و آن طرف دوید و در میان بچه های هم سن وسال نازنین ، به تکاپو افتاد . در همین گیر و دار بود که همراهش زنگ خورد . ابتدا ، اصلا نمی خواست که جواب بدهد . اما آنی به تصور اینکه شاید ، خبری از نازنین باشد ، گوشیش را جواب داد : ..." بله .."   ..." خانم خرسندی !؟"   ..." بله ، شما !؟"   ..." من از دوستان خانم دکتر نادری هستم ؛ موضوعی هست که ..."  ارمغان ، که سراسیمه و نگران در محوطه لوناپارک به دنبال نازنین بود ؛ با عجله پرید به میان حرفش و با عجله گفت :
..." معذرت میخوام ؛ ممکنه بذارین برای بعد ..؛ من الآن خیلی گرفتارم !"  و گوشی را قطع کرد و دوباره سراسیمه به تکاپو افتاد. که ناگهان ، نازنین را دید که با همان لبخند شیرین و پر نشاطش ، کنار دستگاه بازی ای ایستاده و غرق تماشایش گشته ! نفس راحتی کشید و سعی کرد که بر اعصابش مسلط شود و با عجله به طرف نازنین گام برداشت و با رسیدن به او کنارش نشست و گفت :
..." تو اینجا چیکار میکنی ، عزیز مامان !؟"  نازنین که آنی شادی از لبانش محو نمی شد ، با همان لحن خواهش کودکانه گفت :
..." این موشکو سوارم می کنی !؟ تو رو خدا مامان !.." ارمغان دست کوچک نازنین را در دست گرفت و گفت :
..." چرا که نه ؛ بریم عزیزم بلیطشو بخریم ..."    
نیمه های شب بود که خسته و کوفته به منزل رسیدند. مادر کلید به در انداخت و ارمغان هم که ، نازنین را که نیم ساعتی می شد ؛ در آغوشش به خواب عمیقی فرو رفته بود ؛ با احتیاط ، از پله ها بالا آمد و بعد اینکه وارد آپارتمان شدند ، به اتاقش برد و آرام روی تختش ، خوابانید . به زحمت کفش و لباس از تنش بیرون کرد و رواندازش را مرتب کرد . از اتاق نازنین که بیرون آمد ، نفس راحتی کشید و مادر را دید که روی یکی از مبلهای نشیمن ولو شده بود . با تاسفی عمیق گفت :
..." الهی بمیرم مامان جون ؛ شما هم حسابی خسته شدین ! "  مادر لبخند مهربانی زد و گفت :
..." این بچه امشب ، زنده شد دوباره ! میدونم که کارت زیاده ، ولی یادت نره که این بچه هم به محبت تو ، احتیاج داره ؛ سعی کن یه کمی بیشتر براش وقت بذاری !"  ارمغان به یکباره یاد تلفن لونا پارک افتاد ؛ با مهربانی بوسه ای بر چهره مادر زد و گفت :
..." چشم مامان جون ، بهتره بلند شین بریم بخوابیم !"  و کمک کرد تا مادر از جا بلند شد . و تا دم در اتاقش همراهیش کرد . به محض اینکه وارد اتاقش شد ؛ همراهش را برداشت و با اینکه ساعت از نیمه شب هم گذشته بود ، شماره تلفنی را که نتوانسته بود جوابش را بدهد گرفت ، که همراه طرف خاموش بود . یکی دو بار دیگر هم امتحان کرد ، اما فایده ای نداشت .
..." دربست .."  تاکسی که ایستاد ، بلافاصله در عقب اتوموبیل را باز کرد و هنوز کاملا جابجا نشده بود که همانطور نصفه و نیمه به راننده گفت :
..." میرم خارج شهر و بر میگردم ، مشکلی که نیست !؟"  راننده نگاهی از آینه به دختر جوان کرد و گفت :
..." چقدر طول میکشه !؟" 
..." یکی دو ساعتی ، چطور مگه !؟"
..." هیچی ؛ فقط کرایه خارج از شهر فرق میکنه ، نگین نگفتم !"
..." مهم نیست ، فقط زودتر راه بیفتین لطفا !"
تا به مقصد برسد ، آنقدر فرصت داشت که همه چیز را دوباره دوره کند . ساعتی قبل بود که سینا سراسیمه به دفتر مجله آمد و گفت که ؛ دوستش از هتل اطلاعات ذیقیمتی را راجع به احسان و آژدا به او داده ! لیدا هم که بی صبرانه ، به انتظار این اطلاعات بود ، با اصرار از سینا خواست ، تا همه چیز را بشنود ، سینا با اینکه ماموریت کاری مهمی داشت ، خیلی خلاصه گفت :
..." فقط همینقدر بگم که ، از قرار معلوم ،هویت احسان و آژدا ، اونی نیست که من و تو میدونیم !"
لیدا با حیرت و عجله به میان حرفهای سینا دوید و پرسید :
..." درست حرف بزن ببینم ، چی میخوای بگی !؟"  و سینا که عجله داشت تا هر چه زودتر خودش را به مرآت برساند ، که منتظرش بود ؛ گفت :
..." کارم که تموم شد بهت زنگ میزنم ؛ برم تا مرآت بیشتر از این صداش در نیومده !" 
و با شتاب از دفتر مجله بیرون زد. بعد از آن لیدا که مثل مرغ سرکنده منتظر تلفن سینا بود ، چون خبری از او نشد ؛ چندین بار شماره اش را گرفت که خاموش بود ! حتی قبل از بیرون آمدن از مجله شماره مرآت را هم گرفت ، شاید از طریق او بتواند با سینا حرف بزند ؛ که همراه او هم خاموش بود ! جلسه که کنسل شد ، لیدا که دیگر طاقتش طاق شده بود ، تصمیم گرفت ، خودش شخصا به هتل محل اقامت احسان مراجعه کند و سر و گوشی آب بدهد . هوا کاملا تاریک شده بود که تاکسی مقابل هتل آپارتمان "لار" که چشم انداز دریاچه سد ؛ زیبائیش را دو چندان می کرد ، متوقف شد . راننده نگاهی به پشت سر کرد و از لیدا پرسید :
..." وایستم یا برم !؟"  لیدا که در حال باز کردن در اتوموبیل بود ، گفت :
..." باشین ؛ برمیگردم ."  راننده سر برگرداند و گفت :
..." خیلی که طول نمی کشه !"  و لیدا که دیگر کاملا از اتوموبیل خارج شده بود و روپوش و روسریش را مرتب میکرد ، گفت :
..." فکر نمیکنم ." و به طرف ورودی هتل گام برداشت . با ورود به لابی هتل ، ابتدا تاملی کرد و تمام اطراف را به دقت چشم گرداند . و آرام به طرف کانتر رزرو رفت . مسئول رزرو را به خوبی به یاد داشت ، احتمالا همان دوست سینا بود . ولی اسمش را نمی دانست ! کمی از دست خودش عصبانی بود و با خود فکر می کرد که چرا اصلا اسم یا تلفنش را از سینا نگرفته بود ! از طرفی تصور اینکه سر بزنگاه ، یک همچین ماموریت مهمی برای سینا پیش بیاید هم ، برایش غیر قابل پیش بینی بود . غرق همین افکار بود که مقابل کانتر رزرو رسید و پسر جوان با لبخند مهربانی پرسید :
..." سلام خانم ؛ چه کمکی از دست من ساخته است !؟"  لیدا هم متقابلا لبخندی زد و گفت :
..." من از همکاران آقای ستایشی هستم ." و منتظر عکس العمل پسر جوان ماند که پسرک بلافاصله گفت :
..." خیلی خوشبختم ، پس سینا خودش کجاست !" لیدا که خیالش راحت شد که او همان دوست سیناست ، با خیالی آسوده تر گفت :
..." یه ماموریت کاری پیش اومد که نتونست بیاد ؛ سینا گفت که خبرایی داری واسمون ! مزاحمت که نیست !؟"
..." اختیار دارین خانم ، این حرفا چیه !؟ فقط اگه ممکنه یه چند لحظه ای رو تو کافی شاپ منتظر بمونین ، تا من خدمت برسم . تا یه چای یا قهوه بخورین ؛ من خدمتتون رسیدم ."
لیدا لبخند رضایت بخشی زد و به طرف کافی شاپ رفت . چند دقیقه ای طول کشید تا پسر جوان کارهایش را جمع و جور کرد و به او پیوست . لیدا قبل از هر صحبتی گفت :
..." من دانشور هستم ، لیدا دانشور . متاسفانه فرصتی نشد تا به هم معرفی بشیم ."
..." من هم لواسانی هستم ، علی لواسانی . چیزی میل دارین ، بگم خدمتتون بیارن ."
..." نه علی آقا ؛ فقط اگه ممکنه ؛ زودتر بریم سر اصل مطلب !"
..." شما چی میخواین بدونین ، من که هر چی میدونستم به سینا گفتم !" 
..." من مزاحمت  شدم ، که از زبون خودت بشنوم ."
..." همونطور که به سینا هم گفتم ؛ چند روزی هست که آقای ایمانی و همسرشون ، تو این هتل اقامت دارن !" 
لیدا که از تعجب چهره اش معلوم بود از حرفهای پسرک ، حیرت زده شده ، با عجله به میان حرفش دوید و گفت :  
..." شما دارین راجع به کی صحبت می کنین ؛ آقای ایمانی دیگه کیه !؟ من راجع به احسان کوراوغلو دارم حرف می زنم .."  این بار علی به میان حرفهای لیدا پرید و گفت :
..." ولی مدارکشون نشون میده که اون آقا اسمش "احسان ایمانیه" اون خانم هم همسرش "آژدا ترکان" !"
لیدا که حسابی حیرت کرده بود ، سعی کرد که تسلطش را از دست ندهد و پرسید :
..." اونوقت ملیتشون و اینکه اینجا چیکار میکنن !"
..." پاسشون که مال ترکه ؛ تو پرسشنامه شون هم ، علت اقامتشونو "گذروندن تعطیلات آخر سال" نوشتن !"
لیدا تامل کوتاهی کرد و دوباره پرسید :
..." راجع به شغلشون چی !؟ راجع به اون چی نوشتن !؟"
..." تا اونجائیکه یادمه فقط نوشته بودند ؛ توریست !"
..." علی آقا ؛ میتونی ترتیبی بدی که من با این آقا احسان یه ملاقات خصوصی داشته باشم  !؟"  تردید علی باعث شد که لیدا برای رفع سوء تفاهم احتمالی ادامه دهد :
..." میخوام باهاش یه مصاحبه کنم ؛ ولی بدون اون زن !"  علی این بار با کنایه ای که در لحنش بود ، گفت :
..." منظورتون همسرشه !؟"  لیدا با نوعی حسادت خاص زنانه ای که در لحنش بود ؛ گفت :
..." من فکر نمیکنم که اون زن ، همسر احسان باشه ! " و بعد لحنش را کمی ملایم تر و مهربانتر کرد و گفت :
..." تو اگه بتونی یه وقت ملاقات برای من از احسان بگیری ؛ لطف بزرگی در حق من کردی !"
..." ببینم چیکار میتونم بکنم !" 
لیدا تشکری کرد و از جا بلند شد که هتل زا ترک کند . علی هم به تبع او از جا بلند شد و در ضمن اینکه تعارف می کرد که شام را میهمانشان باشد ، تا دم در همراهیش کرد . لیدا در اتوموبیل را که باز کرد ، راننده که تازه چرتش برده بود ، از جا پرید و گفت :
..." اومدین خانم !؟ خوب حالا کجا تشریف می برین !؟"  لیدا هم با بی حوصلگی آدرس منزلشان را گفت .
با اینکه پاسی از نیمه شب گذشته بود که نوشین به منزلش رسید ؛ طبق عادت هر شبه ، قبل از هر کاری به سراغ لب تابش رفت و ایمیل هایش را چک کرد . به محض دیدن پیغام "مایک رونی" همکار حقوقی دفتر لندنش ، گل از گلش شکفت ؛ آن قدر که تمام خستگی آن روز طولانی را فراموش کرد و بلافاصله پیغام را باز کرد. غیر از گزارش طولانی مایک ، که نوشین در ابتدا نگاهی گذرا به آن انداخت ، عکس هایی هم بود با توضیحاتی که نظر نوشین را به خود جلب کرد. و بیشتر از همه عکس تمام قد مردی بود با چهره ای بسیار خشن و موهایی فر و پرپشت به رنگ مشکی براق و ریش و سبیلی بلند و پر و مشکی ؛ که به وضوح انگار از فرط عصبانیت ، داشت چشمانش از کاسه بیرون می زد . و از همه مهمتر این بود که مرد بسیار تنومند و قوی ای هم به نظر می رسید . با لباسی تمام چرم مشکی . مایک توضیح کوتاهی زیر عکس نوشته بود ؛ به این مضموم :
" جهانگیر سلحشور ، مامور ترور شماره 1 انجمن خاموشی "
شاید دیدن همین عکس هم باعث شد که نوشین که از فرط خستگی نمی توانست ، حتی چشمانش را باز نگهدارد ؛ با علاقه و انگیزه ای دو چندان بنیشیند پای مطالعه گزارش مایک !
از مایک رونی کاراگاه خصوصی دفتر حقوقی لندن
     گو اینکه، تحقیقات گسترده من در مورد وضعیت کنونی دکتر احمد نائینی و همسرشون خانم مرضیه صالحی ، هنوز به سرانجامی نرسیده ؛ ولی در خلال این تحقیقات ، به حقایقی پی بردم که دانستن آن برای شما می تواند بسیار مفید باشد. دکتر نائینی و همسرشون از اعضای فعال لژ فراماسونری لندن بودند ، که با اصرا زیاد و جلسات متعددی که با ماسون های رده بالای خود داشتند ، تحت شرایط خاصی توانستند نظر رهبران لژ را برای تاسیس انجمنی با درون مایه حقوق بشری برای فعالیت در داخل ایران جلب کنند. با موافقت لژ لندن ، دکتر نائینی و همسرشان دکتر صالحی شعبه ای  فراماسونری ؛ به نام  "انجمن خاموشی" را تاسیس و با جذب افراد فرهیخته و سرشناس ایرانی که در خارج از کشور بودند ؛ توانستند به این انجمن در مدت کوتاهی هویتی بسیار معتبر بدهند. قدرت سیاسی و اعتبار فرهنگی این انجمن آن چنان بالا گرفت که ، کم کم باعث نگرانی رهبران رده بالای لژ لندن شد . تحقیقات من حاکی از آن است که ، حتی نگرانی لژ لندن به جایی رسید که یکی دو باری از دکتر نائینی به صورت شفاهی خواسته شد که بساط انجمن را برچیند . ولی دکتر با نفوذی که در میان بعضی از رهبران لژ داشت ؛ موضوع را مسکوت نگه داشت و به فعالیت های خود ادامه داد . تا اینکه موضوع سفر تهران و برگزاری همایش پیش آمد . رهبران لژ ؛ به شدت با برگزاری این همایش مخالفت کردند . ولی دکتر نائینی بر خلاف نظرات لژ ؛ با حدت و شدت بسیاری در برگزاری همایش اصرار ورزید . و همین هم باعث شد تا لژ ؛ تصمیم به عملیات اجرایی جهت عدم برگزاری همایش و همچنین ترور و حذف فعالان اصلی انجمن را بگیرد. و با نفوذ به داخل انجمن و نیروهای پنهانی که در تمامی نقاط دنیا به وفور دارند ، توانستند نه تنها همایش را به هم بریزند ، بلکه در همین مدت کوتاه چند تن از اعضای اصلی انجمن را هم به کام مرگ بفرستند . من اطلاعاتی در مورد رهبران لژ تهران و همچنین عوامل ترور و عملیات اجرایی برایت فرستادم که امیدوارم کمک حالت باشد . تحقیقات من همچنان ادامه دارد و به محض دریافت هر خبر تازه ای ، بلافاصله آن را برایت میل خواهم کرد .   "دوستدار شما .... مایک رونی "

گزارش مایک ؛ آنچنان نوشین را به هم ریخت ، که به کلی خواب را از سرش پراند . یکی دو سه باری گوشی تلفنش را برداشت تا با بهروز تماسی بگیرد ، ولی آن قدر دیروقت بود که پشیمان شد .

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر