شلیک به خرس قهوه
ای
..." حاج آقا
بیچارمون کردند این پخشی ها ، همه امیدم به شماست ."
..." دیر به
فکر افتادین قربان ؛ دیگه فرصتی نمونده !"
..." یه
کاریش بکن حاجی ؛ اونقدی که صدای این پخشی ها رو بخوابونیم ."
..." زودتر
از شنبه دستتونو نمی گیره ؛ گفته باشم !"
..." این که
میشه هفته دیگه ! من قول فردا رو دادم !"
..." مگه خم
رنگرزیه قربان !؟ تازه شنبه شم هزار جور حرف و حدیث داره !"
..." دیگه چه
حرف و حدیثی !؟"
..." کارگره
دیگه ؛ جمعه نیومد ؛ چیکارش کنم !؟"
سر دبیر که دید ،
چانه زنی با حاجی آقا ثامنی ، فقط نتیجه عکس دارد ؛ با عجله گفت :
..." خیلی
خوب حاجی ؛ هر جوری شده تا شنبه می کشونمشون !"
و با این حرف ،
ختم قائله کرد . حاجی آقا ثامنی و بچه های لیتوگرافی که از اتاق سردبیر بیرون
آمدند ؛ همه گوش به زنگ این بودند که ببینند چه شد !؟
یکی دو سالی بود
که دیگر مجله ، فروش فوق العاده ای نداشت ! قدیمی ترها یادشان بود که تا همین یکی
دو سال پیش ؛ هر از چند هفته یک بار ، فروش مجله به چاپ مجدد هم می کشید . بخش
نظرسنجی مجله هم که بسیار فعال و پویا بود ، بلافاصله ، گزارشات خود را در خصوص
گزارش یا مقاله برتری که باعث فروش فوق العاده شده بود ، به سردبیری ارائه میداد ؛
سردبیر هم در جلسه آخر هفته ، دست اندر کاران ، گزارش یا مقاله برتر را مورد تشویق
و التفات مخصوص قرار می داد . مدتها بود که دیگر این رسوم ، به فراموشی سپرده شده
بود . تا آن روز که دیگر بار ، فروش فوق العاده مجله ، به چاپ مجدد انجامیده بود .
اطلاعیه سردبیری روی تابلو اعلانات ، بابت جلسه تقدیر و تشکر از بهترین مقاله یا
گزارش ؛ جان تازه ای در کالبد خسته و یکنواخت ، دست اندرکاران مجله دمیده بود ، و
شور و هیجان ، وصف ناپذیری ، در هیئت
تحریریه حاکم بود . گزارش های ارمغان و لیدا ، این هفته مجله را از آن یکنواختی
کسل کننده در آورده بود ؛ و خیلی ها موفقیت فوق العاده فروش را در گزارشهای این دو
خبرنگار جوان میدیدند . ویراستاری و صفحه بندی این هفته مجله هم به آخر رسیده بود
و روی میز سردبیر ، جهت تایید و دستور چاپ ؛ بال بال میزد ! شاید یکی از دلایلی که
، جلسه ، کمی به تعویق افتاد هم همین بود . بالاخره هم در آخرین دقایق ، آخرین روز
کاری هفته ، در سالن کنفرانس ، طبقه هم کف ، جلسه تشکیل شد . سردبیر که پشت
میکروفون قرار گرفت ، تمامی بچه های مجله که سی نفری می شدند ، برایش کف زدند ؛ که
با اشاره سر و دستش برای توقف تشویق ، آرامش جلسه حفظ شد و سردبیر بی هیچ مقدمه ای
رفت سر اصل مطلب :
..." میدونم
که وقت تنگه و همه هم عجله دارن که برسن به زندگیشون ! ولی برا رفع نگرانیتون فقط
اینو بگم که من از راننده سرویس خواهش کردم که امروز اگه یه نیم ساعتی دیر شد ،
زیاد سخت نگیره !"
که خنده بچه ها
چند لحظه ای آرامش جلسه را به هم ریخت و سردبیر با آرام کردن هیاهو با اشاره
دستانش ، ادامه داد :
و اما اصل ماجرا ..! همونطور که شاید خیلی هاتون
بدونین ، مدتها بود که آرزوی یه فروش خوب ، بدلمون مونده بود ! درسته که فروش بالا
، بار زیادی رو از رو دوش هزینه هامون برمیداره ! ولی از اون مهمتر ، این اعتماد
به نفس آدمه که بعد مدتها تقویت میشه . و غرور از دست رفتمونه ؛ که بهمون بر
میگرده ؛ واسه همین هم برای کسی که تونسته دوباره مجله باران رو ، به اوج برسونه ،
هیچ قدر و قیمتی من که نمی تونم ، قائل بشم . تقدیر و تشکر من ، کمتر از اونه که
بتونه ، ارزش حیات مجددی روکه اون تونسته به ماها بده ؛ داشته باشه ! و اون کسی
نیست جز سرور گرامم "مصطفی
شرفیانی" که انصافا یکی از بهترین کاریکاتوریست ها و طنزپردازهای حال حاضر
کشوره .
با بردن نام
"مصطفی شرفیانی" تقریبا همه بچه ها به عقب برگشتند و مصطفی را نگاه
کردند که در آخرین ردیف صندلیهای سالن ، در گوشه ای نشسته بود و سرش هم پایین بود
. حتی با بردن نامش هم سر بلند نکرد . و سردبیر دوباره ادامه داد :
نظر سنجی
های ، روابط عمومی ، نشون میده که 85% فروش این هفته مجله ، به خاطر
طنزواره "شلیک به خرس قهوه ای" ایشون بوده که با اون طرح زیبا ،
در نوع خودش یه استسناست . امروز چون فرصت زیادی نیست ، که بیشتر از این راجع به
این موضوع صحبت بشه ، من ، به نمایندگی از همه شما ، از ایشون کمال سپاسگذاری رو
دارم و ازشون خواهش می کنم که به پشت میکروفون بیان و حرفی بزنن !"
مصطفی که عاقله
مردی بود چهل و پنج شش ساله ، با هیکلی درشت و سری کاملا تاس ؛ انگار که اصلا
حرفهای سردبیر را نشنیده باشد ؛ بیشتر در خودش فرو رفت و سرش را بیشتر در لاک خودش
فرو کرد . اصلا ذاتا کمرو و خجالتی بود . سردبیر که با روحیات مصطفی ، سالها بود
که آشنا بود ؛ لبخند رضایتبخشی زد و از سکوی سخنرانی پایین آمد و در میان بهت و
حیرت همه ، به طرف ته سالن ، گام برداشت . تمام نگاه ها به طرف سردبیر بود و مصطفی
که ته سالن ، در یک تک صندلی ، در خودش چپیده بود ! سردبیر کنار دست مصطفی که قرار
گرفت ، بازویش را با مهربانی فشرد و گفت :
..." استاد ؛
همه منتظر شمان !"
مصطفی به زور سرش
را بلند کرد و درحالیکه صورت تپل و گوشت آلودش ، از خجالت سرخ شده بود ، با التماس
گفت :
..." بهروز
جان ؛ نمیشه منو معاف کنی !؟"
و سردبیر که هنوز
نگاه پر از مهر و محبتش به روی چهره عرق کرده مصطفی قفل بود ؛ سری تکان داد و گفت
:
..." نه
نمیشه ! بلند شو خودتو لوس نکن !"
و بازویش را با
ملایمت به طرف بالا کشید ، مصطفی هم با همان ملایمت از جا برخاست . راست که ایستاد
یک سر و گردن بلندتر از سردبیر بود . سردبیر با دست به طرف تریبون ، تقریبا هلش
داد . مصطفی راه که افتاد ؛ لبخند رضایتی شیرین کنار لبان سردبیر لانه کرد ، و
آرام در همان تک صندلی ته سالن ، جای مصطفی چمباته زد . مصطفی با آن هیکل تنومند و
قد بلند ، وقتی پشت تریبون قرار گرفت ؛ میکروفون مقابل سینه اش هم قرار نگرفته بود
. که با اشاره سردبیر از ته سالن ، یکی از بچه های تدارکات ، مثل برق خودش را به
میکروفون رساند و پایه اش را تا آنجا که جا داشت بالا برد و با لبهای مصطفی هماهنگ
کرد . مصطفی کمی این پا و آن پا کرد و با کمی لکنت گفت :
..." س..سلام
؛ لطف آقای سردبیر همیشه شامل حال من بوده و باعث دردسر !"
که ناگهان همه بچه
ها زدند زیر خنده !
..." اولا ،
میخوام خواهش کنم از رفقا که منو "استاد" صدام نکنن ، که شاگرد هم نیستم
؛ دوما ، من مطمئنم که فروش فوق العاده این هفته مجله ، به خاطر تلاش همه شماست ،
نه یه طنزواره من که چنگی هم به دل نمیزنه ؛ که اگه هم خوب شده باشه ، خداشاهده از
دستم در رفته !"
و در حالیکه داشت
از سکو فاصله می گرفت ؛ با صدای کف زدن متداوم بچه ها ، لحظه کوتاهی را کنار
تریبون ، مکثی کرد و در پاسخ تشویق بچه ها ، تعظیمی کرد و با شتاب به طرف ته سالن
شلنگ انداخت ؛ در حالیکه تمامی بچه ها از جای خودشان بلند شده بودند و همانطور که
نگاهاشان او را تعقیب میکرد ، برایش با لبخند و هیجان کف می زدند ! مصطفی به ته
سالن که رسید روی صندلی کنار دست سردبیر نشست و با دستمالی که از جیب کاپشنش بیرون
آورده بود ، عرق پیشانیش را پاک کرد .
هنوز صدای کف زدنها و تشویق فرو ننشته بود که معاون سردبیر پشت میکروفون
قرار گرفت و گفت :
..." من به
نمایندگی از طرف همه بچه های مجله ، از استاد سپاسگزارم ، گو اینکه ایشون با
فروتنی و شکسته نفسیشان ، از همه ما خواستند که استاد صداشون نزنیم ! ولی جسارت
منو می بخشن ، که استادی برازنده ایشونه !"
و بعد هم شروع کرد
درباره صحبت هایی در خصوص سایر مسائل که گریبانگیر مجله بود . سردبیر و مصطفی ،
آرام از جا بلند شدند و با هدایت سردبیر ، آرام از همان در پشتی از سالن بیرون
آمدند . کنار هم که راه می رفتند ، مصطفی ، یک سر و گردن بلندتر از سردبیر بود .
به طرف آسانسور که می رفتند ، سردبیر گفت :
..." خوب
نگفتی مصطفی ؛ چی شد که برگشتی !؟"
..." هر کاری
کردم نتونستم خودمو با محیط اونجا وفق بدم ! "
سوار آسانسور که
شدند ، سردبیر تکمه طبقه پنجم را زد که دفترش آنجا بود و رو به مصطفی گفت :
..." من که
از اولش هم مخالف رفتنت بودم ، منتها اگه خیلی اصرار نکردم ، واسه این بود که نکنه
فکر کنی به خاطر خودمو و مجله است !"
در آسانسور که باز
شد ، به اتفاق از آسانسور پیاده شدند و به طرف اتاق سردبیر رفتند که درست مقابل در
آسانسور بود.
..." دیگه
داری اغراق می کنی ؛ من اگه چیزی هم بلدم ، از شاگردی شماست !"
..." نه خدا
شاهده ؛ از روزی که رفتی ، دیگه این مجله رونق قبل رو نداشت !"
و با تعارف سردبیر
هردو در مقابل هم روی کاناپه های جلو میز کار سردبیر نشستند ، و سردبیر درحالیکه
با فلاسک قهوه ای که روی میز عسلی بود ؛ در فنجانی برای مصطفی قهوه می ریخت ،
ادامه داد :
..." واقعا
خوشحالم که اینجایی ! ما این کارو باهم شروع کردیم ، باید که تا آخرش هم ، باهم
باشیم ."
مصطفی که برق شادی
و خوشحالی را میشد ، در عمق چشمان قهوه ای رنگش ، به روشنی دید ؛ روی کاناپه ای که
نشسته بود کمی جا بجا شد و گفت :
..." منم
خوشحالم ، سر و سرگردونی این یکی دو ساله ، بدجوری افسردم کرده بود . دیگه خسته
شده بودم از بلاتکلیفی ! اینجا اقلا به یه دردی میخورم !"
..." این
حرفو نزن ؛ تو اینجا یه پای ماجرایی ؛ یادت نره که تو هم به اندازه من اینجا سهم
داری !"
و مصطفی که داشت
قهوه اش را از گوشه فنجان سفید دکوراتیوش ، هورت می کشید ، گفت :
..." بازم که
داری اغراق می کنی ؛ اینجا متعلق به توهه ؛ منم هر کاری از دستم بر بیاد ، دریغ
نمی کنم ، خیالت راحت !"
جلسه که تمام شد ،
لیدا و ارمغان هم به اتفاق ، طرف اتوبوس سرویس رفتند ، که نیم ساعت ، سه ربعی هم ،
معطل شده بود . وارد اتوبوس که شدند ، میانه اتوبوس ، در دو صندلی کنارهم ، نشستند
و خیلی سریع جابجا شدند . ارمغان هنوز داشت ، کیف دستیش را جابجا می کرد که لیدا
پرسید :
..." تو این
آقاهه رو می شناختی !؟ همین آقای شرفیانی رو میگم ، که سردبیر اینقدر ، تحویلش
گرفت !"
ارمغان آرام که
گرفت ، نفس عمیقی کشید و گفت :
..." نه ؛
ولی یه چیزایی راجع بهش شنیده بودم ."
..." چی مثلا
!؟"
..." اینکه ؛
از هم دانشکده ایهای سردبیر بوده و از دوستای قدیمی هم ! از قرار معلوم ، مجله رو
هم باهم راه میندازن ؛ که یکی دو سال بعد ، آقای شرفیانی میره خارج و دست سردبیر
عزیزو میذاره تو پوست گردو !"
لیدا که در همین
فاصله ، صفحه طنز مصطفی را هم از روی مجله باز کرده بود ، گفت :
..." که
اینطور ؛ پس قبلنا هم که مجله باران از شهرت و اعتباری برخوردار بوده ؛ به خاطر
ایشون بوده !.. نه !؟"
..." خوب آره
، استعداد آقای شرفیانی تو طنز و کاریکاتور ، فوق العاده است !"
و لیدا که داشت تک
جمله هایی از طنز مصطفی را از مجله برای ارمغان می خواند ؛ و همزمان طرح کاریکاتور
شروع مقاله را که بیش از نیمی از صفحه را پوشش داده بود ، با دقت نگاه می کرد ؛ با
تعجب به ارمغان گفت :
..." وجدانا
طرح جالبیه ؛ عجیبه که چرا من حس می کنم ، شبیه این طرحو قبلا جایی دیدم !؟"
ارمغان که تا آن
موقع خیلی علاقه ای به حرفهای لیدا نشان نمیداد ، با نگاه دوباره ای به طرح
کاریکاتور ، مجله را از دست لیدا کشید و گفت :
..." بده
ببینم !"
و لیدا که حیرت
کرده بود از این رفتار ناگهانی ارمغان ، بی هیچ اعتراضی مجله را به ارمغان داد و
گفت :
..." چیزی
شده !؟"
ارمغان آنقدر در
طرح کاریکاتور مصطفی غرق بود که انگار اصلا صدای لیدا را نشنید . طرح ، ظاهرا ،
کاریکاتور "پنج خرس" بود با پنج رنگ ، که در کمانی از یک دایره
کنار دست هم ، نشسته بودند . ولی خوب که دقت می کردی ، دو خرس سمت چپ ، که با
رنگهای آبی و سبز روشن ، طراحی شده بود ، حالتی زنانه داشتند با صورتهایی که بی
شباهت به خانم دکتر نادری و دکتر صالحی نبود ! و خرس وسطی که با ته رنگی از
خاکستری مشخص بود هم می توانست نمادی از دکتر نائینی باشد و طبعا ، دو خرس دست
راستی هم نشانهایی از دکتر هدایت و دکتر شریعت را داشت . که طراح در عین مهارت به
قدری زیبا و زیرکانه ، آنان را به تصویر کشیده بود ؛ که دقت بسیاری را می طلبید تا به راز آن پی برد ! و از همه
جالب تر ، گلوله ای بود که از گوشه تصویر به طرف خرس قهوه ای ،که نشانی از دکتر
هدایت داشت ؛ نفیر می کشید و لبخند موذیانه ای که بر لبهای خرس کنار دستیش نقش
بسته بود ! تصویر آنقدر استادانه طراحی شده بود که ارمغان برای لحظه ای داشت ،
سنکوب می کرد از این همه مهارت ! لیدا که مات و مبهوت اینهمه حیرت ارمغان مانده
بود ؛ بالاخره طاقت نیاورد و پرسید :
..." بالاخره
میگی چی شده !؟"
ارمغان سر از
کنکاش تصویر بلند کرد و در حالیکه چشمانش از تعجب داشت از حدقه بیرون می زد ؛ گفت
:
..." این
شرفیانی ، واقعا یه نابغه است ! "
لیدا که هنوز هم
گیج و منگ بود ، دوباره پرسید :
..." خوب
خانوم "کریستف کلمب" بالاخره میگی چی کشف کردی یا نه !؟"
و ارمغان که هنوز
هم در بهت و حیرت این طرح استادانه مانده بود ؛ گفت :
..." این
کاریکاتور برگزاری همایشه ؛ که استادانه به تصویر کشیده شده ، اونقد با مهارت ، که
حتی خود من هم نفهمیدم!"
و لیدا که دیگر
صبرش سر آمده بود ، مجله را از دست ارمغان کشید و در حالیکه با دقت به آن می
نگریست ، گفت :
..." بده
ببینم !" و بعد از دقتی که در
جزئیات طرح داشت ، با تعجب گفت :
..." نه ..؛
میگم این طرح چقدر آشناست !عین یکی از عکسهاییه که احمد از همایش گرفته بود ؛
اینطور نیست !؟"
..." چرا خود
خودشه ؛ جالبتر اینجاست که این همون عکسیه
که سردبیر مخالف درجش بود !"
..." یعنی
میگی ...!؟"
و ارمغان بی اینکه
هیچ حرفی بزند ، ابرویی بالا انداخت و تکیه اش را به صندلی داد و در خودش غرق شد .

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر