۱۳۹۴ بهمن ۲, جمعه

                                                                   شلیک به خرس قهوه ای        

هفته به آخر نرسیده ، تمام تیراژ که به فروش رفته بود ، هیچ ! اکثر پخشی ها هم ، سفارش ، پشت سفارش داشتند ،که انبار مثل کف دست خالی بود ! بچه های پخش که دستشان خالی بود و حسابی کلافه شده بودند ؛ دست به دامن سردبیری شدند ؛ که چرا چاپ مجدد نمی زنیم !؟ سردبیر هم که غافلگیر شده بود انصافا ؛ جلسه فوق العاده ای با بچه های لیتوگرافی و چاپ گذاشته بود . هیاهوی عجیبی بود در تحریریه ! فروش فوق العاده این هفته ، همه را غافلگیر کرده بود . هر یک از بچه ها که نقش موثری در مجله این هفته داشتند ؛ شاید در دل ، فروش استسنائی این هفته مجله را به حساب خودشان می گذاشتند ! لیدا با اینکه به روی خودش نمی آورد ، ولی در درون خود ، مطمئن بود که گزارش استسنائی این هفته اش ، در فروش فوق العاده مجله ، قطعا تاثیر بسزایی داشته ! ارمغان هم شاید ، هر لحظه انتظار داشت که سردبیر ، احضارش کند و به خاطر گزارش فوق العاده اش ، با پاداش مناسبی از زحماتش تقدیر و تشکر کند ! در اتاق سردبیر هم ، ولوله ای بود . سردبیر که سعی داشت خوشحالی و دست پاچگیش را کسی نفهمد ، رو کرد به مسئول چاپ مجله که عاقله مردی بود چهل ، چهل و پنج ساله ، و گفت :
..." حاج آقا بیچارمون کردند این پخشی ها ، همه امیدم به شماست ."
..." دیر به فکر افتادین قربان ؛ دیگه فرصتی نمونده !"
..." یه کاریش بکن حاجی ؛ اونقدی که صدای این پخشی ها رو بخوابونیم ."
..." زودتر از شنبه دستتونو نمی گیره ؛ گفته باشم !"
..." این که میشه هفته دیگه ! من قول فردا رو دادم !"
..." مگه خم رنگرزیه قربان !؟ تازه شنبه شم هزار جور حرف و حدیث داره !"
..." دیگه چه حرف و حدیثی !؟"
..." کارگره دیگه ؛ جمعه نیومد ؛ چیکارش کنم !؟"
سر دبیر که دید ، چانه زنی با حاجی آقا ثامنی ، فقط نتیجه عکس دارد ؛ با عجله گفت :
..." خیلی خوب حاجی ؛ هر جوری شده تا شنبه می کشونمشون !"
و با این حرف ، ختم قائله کرد . حاجی آقا ثامنی و بچه های لیتوگرافی که از اتاق سردبیر بیرون آمدند ؛ همه گوش به زنگ این بودند که ببینند چه شد !؟
یکی دو سالی بود که دیگر مجله ، فروش فوق العاده ای نداشت ! قدیمی ترها یادشان بود که تا همین یکی دو سال پیش ؛ هر از چند هفته یک بار ، فروش مجله به چاپ مجدد هم می کشید . بخش نظرسنجی مجله هم که بسیار فعال و پویا بود ، بلافاصله ، گزارشات خود را در خصوص گزارش یا مقاله برتری که باعث فروش فوق العاده شده بود ، به سردبیری ارائه میداد ؛ سردبیر هم در جلسه آخر هفته ، دست اندر کاران ، گزارش یا مقاله برتر را مورد تشویق و التفات مخصوص قرار می داد . مدتها بود که دیگر این رسوم ، به فراموشی سپرده شده بود . تا آن روز که دیگر بار ، فروش فوق العاده مجله ، به چاپ مجدد انجامیده بود . اطلاعیه سردبیری روی تابلو اعلانات ، بابت جلسه تقدیر و تشکر از بهترین مقاله یا گزارش ؛ جان تازه ای در کالبد خسته و یکنواخت ، دست اندرکاران مجله دمیده بود ، و شور و  هیجان ، وصف ناپذیری ، در هیئت تحریریه حاکم بود . گزارش های ارمغان و لیدا ، این هفته مجله را از آن یکنواختی کسل کننده در آورده بود ؛ و خیلی ها موفقیت فوق العاده فروش را در گزارشهای این دو خبرنگار جوان میدیدند . ویراستاری و صفحه بندی این هفته مجله هم به آخر رسیده بود و روی میز سردبیر ، جهت تایید و دستور چاپ ؛ بال بال میزد ! شاید یکی از دلایلی که ، جلسه ، کمی به تعویق افتاد هم همین بود . بالاخره هم در آخرین دقایق ، آخرین روز کاری هفته ، در سالن کنفرانس ، طبقه هم کف ، جلسه تشکیل شد . سردبیر که پشت میکروفون قرار گرفت ، تمامی بچه های مجله که سی نفری می شدند ، برایش کف زدند ؛ که با اشاره سر و دستش برای توقف تشویق ، آرامش جلسه حفظ شد و سردبیر بی هیچ مقدمه ای رفت سر اصل مطلب :
..." میدونم که وقت تنگه و همه هم عجله دارن که برسن به زندگیشون ! ولی برا رفع نگرانیتون فقط اینو بگم که من از راننده سرویس خواهش کردم که امروز اگه یه نیم ساعتی دیر شد ، زیاد سخت نگیره !"
که خنده بچه ها چند لحظه ای آرامش جلسه را به هم ریخت و سردبیر با آرام کردن هیاهو با اشاره دستانش ، ادامه داد :
 و اما اصل ماجرا ..! همونطور که شاید خیلی هاتون بدونین ، مدتها بود که آرزوی یه فروش خوب ، بدلمون مونده بود ! درسته که فروش بالا ، بار زیادی رو از رو دوش هزینه هامون برمیداره ! ولی از اون مهمتر ، این اعتماد به نفس آدمه که بعد مدتها تقویت میشه . و غرور از دست رفتمونه ؛ که بهمون بر میگرده ؛ واسه همین هم برای کسی که تونسته دوباره مجله باران رو ، به اوج برسونه ، هیچ قدر و قیمتی من که نمی تونم ، قائل بشم . تقدیر و تشکر من ، کمتر از اونه که بتونه ، ارزش حیات مجددی روکه اون تونسته به ماها بده ؛ داشته باشه ! و اون کسی نیست جز سرور گرامم  "مصطفی شرفیانی" که انصافا یکی از بهترین کاریکاتوریست ها و طنزپردازهای حال حاضر کشوره .
با بردن نام "مصطفی شرفیانی" تقریبا همه بچه ها به عقب برگشتند و مصطفی را نگاه کردند که در آخرین ردیف صندلیهای سالن ، در گوشه ای نشسته بود و سرش هم پایین بود . حتی با بردن نامش هم سر بلند نکرد . و سردبیر دوباره ادامه داد :
 نظر سنجی  های ، روابط عمومی ، نشون میده که 85% فروش این هفته مجله ، به خاطر طنزواره "شلیک به خرس قهوه ای" ایشون بوده که با اون طرح زیبا ، در نوع خودش یه استسناست . امروز چون فرصت زیادی نیست ، که بیشتر از این راجع به این موضوع صحبت بشه ، من ، به نمایندگی از همه شما ، از ایشون کمال سپاسگذاری رو دارم و ازشون خواهش می کنم که به پشت میکروفون بیان و حرفی بزنن !"
مصطفی که عاقله مردی بود چهل و پنج شش ساله ، با هیکلی درشت و سری کاملا تاس ؛ انگار که اصلا حرفهای سردبیر را نشنیده باشد ؛ بیشتر در خودش فرو رفت و سرش را بیشتر در لاک خودش فرو کرد . اصلا ذاتا کمرو و خجالتی بود . سردبیر که با روحیات مصطفی ، سالها بود که آشنا بود ؛ لبخند رضایتبخشی زد و از سکوی سخنرانی پایین آمد و در میان بهت و حیرت همه ، به طرف ته سالن ، گام برداشت . تمام نگاه ها به طرف سردبیر بود و مصطفی که ته سالن ، در یک تک صندلی ، در خودش چپیده بود ! سردبیر کنار دست مصطفی که قرار گرفت ، بازویش را با مهربانی فشرد و گفت :
..." استاد ؛ همه منتظر شمان !"
مصطفی به زور سرش را بلند کرد و درحالیکه صورت تپل و گوشت آلودش ، از خجالت سرخ شده بود ، با التماس گفت :
..." بهروز جان ؛ نمیشه منو معاف کنی !؟"
و سردبیر که هنوز نگاه پر از مهر و محبتش به روی چهره عرق کرده مصطفی قفل بود ؛ سری تکان داد و گفت :
..." نه نمیشه ! بلند شو خودتو لوس نکن !"
و بازویش را با ملایمت به طرف بالا کشید ، مصطفی هم با همان ملایمت از جا برخاست . راست که ایستاد یک سر و گردن بلندتر از سردبیر بود . سردبیر با دست به طرف تریبون ، تقریبا هلش داد . مصطفی راه که افتاد ؛ لبخند رضایتی شیرین کنار لبان سردبیر لانه کرد ، و آرام در همان تک صندلی ته سالن ، جای مصطفی چمباته زد . مصطفی با آن هیکل تنومند و قد بلند ، وقتی پشت تریبون قرار گرفت ؛ میکروفون مقابل سینه اش هم قرار نگرفته بود . که با اشاره سردبیر از ته سالن ، یکی از بچه های تدارکات ، مثل برق خودش را به میکروفون رساند و پایه اش را تا آنجا که جا داشت بالا برد و با لبهای مصطفی هماهنگ کرد . مصطفی کمی این پا و آن پا کرد و با کمی لکنت گفت :
..." س..سلام ؛ لطف آقای سردبیر همیشه شامل حال من بوده و باعث دردسر !"
که ناگهان همه بچه ها زدند زیر خنده !
..." اولا ، میخوام خواهش کنم از رفقا که منو "استاد" صدام نکنن ، که شاگرد هم نیستم ؛ دوما ، من مطمئنم که فروش فوق العاده این هفته مجله ، به خاطر تلاش همه شماست ، نه یه طنزواره من که چنگی هم به دل نمیزنه ؛ که اگه هم خوب شده باشه ، خداشاهده از دستم در رفته !"
و در حالیکه داشت از سکو فاصله می گرفت ؛ با صدای کف زدن متداوم بچه ها ، لحظه کوتاهی را کنار تریبون ، مکثی کرد و در پاسخ تشویق بچه ها ، تعظیمی کرد و با شتاب به طرف ته سالن شلنگ انداخت ؛ در حالیکه تمامی بچه ها از جای خودشان بلند شده بودند و همانطور که نگاهاشان او را تعقیب میکرد ، برایش با لبخند و هیجان کف می زدند ! مصطفی به ته سالن که رسید روی صندلی کنار دست سردبیر نشست و با دستمالی که از جیب کاپشنش بیرون آورده بود ، عرق پیشانیش را پاک کرد .  هنوز صدای کف زدنها و تشویق فرو ننشته بود که معاون سردبیر پشت میکروفون قرار گرفت و گفت :
..." من به نمایندگی از طرف همه بچه های مجله ، از استاد سپاسگزارم ، گو اینکه ایشون با فروتنی و شکسته نفسیشان ، از همه ما خواستند که استاد صداشون نزنیم ! ولی جسارت منو می بخشن ، که استادی برازنده ایشونه !"
و بعد هم شروع کرد درباره صحبت هایی در خصوص سایر مسائل که گریبانگیر مجله بود . سردبیر و مصطفی ، آرام از جا بلند شدند و با هدایت سردبیر ، آرام از همان در پشتی از سالن بیرون آمدند . کنار هم که راه می رفتند ، مصطفی ، یک سر و گردن بلندتر از سردبیر بود . به طرف آسانسور که می رفتند ، سردبیر گفت :
..." خوب نگفتی مصطفی ؛ چی شد که برگشتی !؟"
..." هر کاری کردم نتونستم خودمو با محیط اونجا وفق بدم ! "
سوار آسانسور که شدند ، سردبیر تکمه طبقه پنجم را زد که دفترش آنجا بود و رو به مصطفی گفت :
..." من که از اولش هم مخالف رفتنت بودم ، منتها اگه خیلی اصرار نکردم ، واسه این بود که نکنه فکر کنی به خاطر خودمو و مجله است !"
در آسانسور که باز شد ، به اتفاق از آسانسور پیاده شدند و به طرف اتاق سردبیر رفتند که درست مقابل در آسانسور بود.
..." دیگه داری اغراق می کنی ؛ من اگه چیزی هم بلدم ، از شاگردی شماست !"
..." نه خدا شاهده ؛ از روزی که رفتی ، دیگه این مجله رونق قبل رو نداشت !"
و با تعارف سردبیر هردو در مقابل هم روی کاناپه های جلو میز کار سردبیر نشستند ، و سردبیر درحالیکه با فلاسک قهوه ای که روی میز عسلی بود ؛ در فنجانی برای مصطفی قهوه می ریخت ، ادامه داد :
..." واقعا خوشحالم که اینجایی ! ما این کارو باهم شروع کردیم ، باید که تا آخرش هم ، باهم باشیم ."
مصطفی که برق شادی و خوشحالی را میشد ، در عمق چشمان قهوه ای رنگش ، به روشنی دید ؛ روی کاناپه ای که نشسته بود کمی جا بجا شد و گفت :
..." منم خوشحالم ، سر و سرگردونی این یکی دو ساله ، بدجوری افسردم کرده بود . دیگه خسته شده بودم از بلاتکلیفی ! اینجا اقلا به یه دردی میخورم !"
..." این حرفو نزن ؛ تو اینجا یه پای ماجرایی ؛ یادت نره که تو هم به اندازه من اینجا سهم داری !"
و مصطفی که داشت قهوه اش را از گوشه فنجان سفید دکوراتیوش ، هورت می کشید ، گفت :
..." بازم که داری اغراق می کنی ؛ اینجا متعلق به توهه ؛ منم هر کاری از دستم بر بیاد ، دریغ نمی کنم ، خیالت راحت !" 
جلسه که تمام شد ، لیدا و ارمغان هم به اتفاق ، طرف اتوبوس سرویس رفتند ، که نیم ساعت ، سه ربعی هم ، معطل شده بود . وارد اتوبوس که شدند ، میانه اتوبوس ، در دو صندلی کنارهم ، نشستند و خیلی سریع جابجا شدند . ارمغان هنوز داشت ، کیف دستیش را جابجا می کرد که لیدا پرسید :
..." تو این آقاهه رو می شناختی !؟ همین آقای شرفیانی رو میگم ، که سردبیر اینقدر ، تحویلش گرفت !"
ارمغان آرام که گرفت ، نفس عمیقی کشید و گفت :
..." نه ؛ ولی یه چیزایی راجع بهش شنیده بودم ."
..." چی مثلا !؟"
..." اینکه ؛ از هم دانشکده ایهای سردبیر بوده و از دوستای قدیمی هم ! از قرار معلوم ، مجله رو هم باهم راه میندازن ؛ که یکی دو سال بعد ، آقای شرفیانی میره خارج و دست سردبیر عزیزو میذاره تو پوست گردو !"
لیدا که در همین فاصله ، صفحه طنز مصطفی را هم از روی مجله باز کرده بود ، گفت :
..." که اینطور ؛ پس قبلنا هم که مجله باران از شهرت و اعتباری برخوردار بوده ؛ به خاطر ایشون بوده !.. نه !؟"
..." خوب آره ، استعداد آقای شرفیانی تو طنز و کاریکاتور ، فوق العاده است !"
و لیدا که داشت تک جمله هایی از طنز مصطفی را از مجله برای ارمغان می خواند ؛ و همزمان طرح کاریکاتور شروع مقاله را که بیش از نیمی از صفحه را پوشش داده بود ، با دقت نگاه می کرد ؛ با تعجب به ارمغان گفت :
..." وجدانا طرح جالبیه ؛ عجیبه که چرا من حس می کنم ، شبیه این طرحو قبلا جایی دیدم !؟"
ارمغان که تا آن موقع خیلی علاقه ای به حرفهای لیدا نشان نمیداد ، با نگاه دوباره ای به طرح کاریکاتور ، مجله را از دست لیدا کشید و گفت :
..." بده ببینم !"
و لیدا که حیرت کرده بود از این رفتار ناگهانی ارمغان ، بی هیچ اعتراضی مجله را به ارمغان داد و گفت :
..." چیزی شده !؟"
ارمغان آنقدر در طرح کاریکاتور مصطفی غرق بود که انگار اصلا صدای لیدا را نشنید . طرح ، ظاهرا ، کاریکاتور "پنج خرس" بود با پنج رنگ ، که در کمانی از یک دایره کنار دست هم ، نشسته بودند . ولی خوب که دقت می کردی ، دو خرس سمت چپ ، که با رنگهای آبی و سبز روشن ، طراحی شده بود ، حالتی زنانه داشتند با صورتهایی که بی شباهت به خانم دکتر نادری و دکتر صالحی نبود ! و خرس وسطی که با ته رنگی از خاکستری مشخص بود هم می توانست نمادی از دکتر نائینی باشد و طبعا ، دو خرس دست راستی هم نشانهایی از دکتر هدایت و دکتر شریعت را داشت . که طراح در عین مهارت به قدری زیبا و زیرکانه ، آنان را به تصویر کشیده بود ؛ که دقت بسیاری  را می طلبید تا به راز آن پی برد ! و از همه جالب تر ، گلوله ای بود که از گوشه تصویر به طرف خرس قهوه ای ،که نشانی از دکتر هدایت داشت ؛ نفیر می کشید و لبخند موذیانه ای که بر لبهای خرس کنار دستیش نقش بسته بود ! تصویر آنقدر استادانه طراحی شده بود که ارمغان برای لحظه ای داشت ، سنکوب می کرد از این همه مهارت ! لیدا که مات و مبهوت اینهمه حیرت ارمغان مانده بود ؛ بالاخره طاقت نیاورد و پرسید :
..." بالاخره میگی چی شده !؟"
ارمغان سر از کنکاش تصویر بلند کرد و در حالیکه چشمانش از تعجب داشت از حدقه بیرون می زد ؛ گفت :
..." این شرفیانی ، واقعا یه نابغه است ! "
لیدا که هنوز هم گیج و منگ بود ، دوباره پرسید :
..." خوب خانوم "کریستف کلمب" بالاخره میگی چی کشف کردی یا نه !؟"
و ارمغان که هنوز هم در بهت و حیرت این طرح استادانه مانده بود ؛ گفت :
..." این کاریکاتور برگزاری همایشه ؛ که استادانه به تصویر کشیده شده ، اونقد با مهارت ، که حتی خود من هم نفهمیدم!"
و لیدا که دیگر صبرش سر آمده بود ، مجله را از دست ارمغان کشید و در حالیکه با دقت به آن می نگریست ، گفت :
..." بده ببینم !"   و بعد از دقتی که در جزئیات طرح داشت ، با تعجب گفت :
..." نه ..؛ میگم این طرح چقدر آشناست !عین یکی از عکسهاییه که احمد از همایش گرفته بود ؛ اینطور نیست !؟"
..." چرا خود خودشه  ؛ جالبتر اینجاست که این همون عکسیه که سردبیر مخالف درجش بود !"
..." یعنی میگی ...!؟"

و ارمغان بی اینکه هیچ حرفی بزند ، ابرویی بالا انداخت و تکیه اش را به صندلی داد و در خودش غرق شد .

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر