شب
بیداری

..." مصطفی
جان ؛ منم بهروز ..."
هنوز حرفش به آخر
نرسیده بود که صدای مصطفی را از گوشیش شنید که می گفت :
..." جانم
بهروز جان ؛ بگو .."
..." فکر
کردم نیستی !"
..." نه ؛
دستشویی بودم ، صدای زنگو که شنیدم خودمو رسوندم ."
..." حالشو
داری بیام دنبالت ، بریم یه دوری بزنیم !؟"
..." خوب آره
؛ ولی یه کمی دیر نیست !؟ ساعت از یازده هم گذشته !؟"
..." چه عیبی
داره !؟ مگه ما نمیتونیم ؛ یه شب ، ناپرهیزی کنیم !؟"
..." چرا که
نه !؟ تا تو برسی ؛ منم لباس پوشیده ، دم در منتظرم !"
به طرف منزل مصطفی
که می راند ؛ غرق افکار گذشته شد . اولین روز دانشکده ادبیات را به یاد آورد ، که
در گرماگرم درس استاد به یکباره ، جوانی بلند قد و تنومند ، بی هیچ مقدمه ای انگار
که پرت شد داخل کلاس ! بچه ها هم که معطل کوچکترین بهانه ای بودند ، تا دست آویزش
کنند ، هر یک متلکی بارش کردند و باعث خنده دیگران شدند . اصغر ریزه از ته کلاس با لودگی و مسخرگی گفت :
..." از لوله
بخاری اومدی یاکه ، جاروتو پشت پنجره پارک کردی !؟"
و قهقهه بچه ها
بود ، که صدای استاد را هم در آورد و فریاد زد :
..." خجالت
بکشین ؛ از شما بعیده ...!" و قبل از
اینکه حرفش را تمام کند ، یکی دیگر از بچه ها گفت :
..." قفل
فرمون زدی !؟ نبرن اتول تو !" و باز
هم خنده بچه ها بود که فضای کلاس را پر کرد .
آن قدر دست و پایش را گم کرده بود ، که چیزی نمانده بود زمین بخورد . و این
بهروز بود که درمیان خنده های تمسخرآمیز بچه ها از جا بلند شد و به طرف مصطفی رفت
و او را به کنار خود کشید و کنار دست خودش نشاند . شاید همین لطف بهروز بود که باعث شد ، مابین آن
دو رفاقتی عمیق و ریشه دار ، جان بگیرد . دوران دانشکده را تقریبا تمام وقت باهم
بودند . و بعد از فارغ التصیل شدن هم ، همراه هم ، مجوز نشریه باران را گرفتند .
بهروز مصطفی را ، بهتر از خودش می شناخت ؛ و خوب می دانست که اهل هیچ خلافی نیست !
ولی ، دلش گواهی می داد که در بد مخمصه ای افتاده ! سر کوچه که رسید ؛ از چند قدمی
، جثه تنومندش را تشخیص داد ، که از سوز سرمای اواخر پاییز ، یقه کاپشنش را بالا
داده بود ، و برای چتر باران ریزی که تازه شروع به بارش کرده بود ، شاپوی مخملی
سیاه رنگی را به سر داشت ! با یکی دو بار علامت دادن با چراغهای ماشین ، مصطفی هم
متوجه اش شد و به طرفش شتاب برداشت . کنار دستش که جا گرفت ، لبخندی زد و با کنایه
گفت :
..." چی شده
که یادی از فقیر فقرا کردی آقای دکتر !؟"
بهروز ؛ چهره ای
در هم کشید و با ته لبخندی گلایه آمیز گفت :
..." دست شما
درد نکنه ! شما تحویل نمی گیری ، وگرنه خاطر خواه زیاد داری ...آقای دکتر !"
و هر دو از ته دل
خندیدند . بر شدت بارش هر لحظه اضافه تر می شد . و خیابان های شمالی شهر ، خلوت تر
از آن بود که ، بهروز تصورش را می کرد ! صدای موزیک ملایمی در فضای کوچک اتوموبیل
، گوش را نوازش می داد . و بهروز با لبخندی کمرنگ و بی رمق ، زیر بارش نه خیلی تند
پاییزی ، به سمت کوهستان می راند . مصطفی ، مثل همیشه کم حرف و ساکت در هزارتوی
خودش فرو رفته بود . بهروز ، نگاهش را از پیش رو به طرف مصطفی چرخاند و گفت :
..." میدونی
امشب واسه الواتی ؛ کجا میخوام ببرمت !؟"
مصطفی ، سر از
لاکش بیرون کشید و نگاهی به جاده کوهستانی پیش رویشان انداخت ، که زیر نور چراغهای
اتوموبیل و بارش باران ؛ رنگ زمستان به خود گرفته بود . و ناگهان ؛ نگاهش برقی زد
و با شوری کودکانه تقریبا ، فریاد زد :
..." کافه ی
اسمال شمشکی !؟"
که صدای خنده بلند
بهروز را به همراه داشت ؛ که در میان قهقهه خنده می گفت :
..." داشتم ،
کم کم ، ازت ناامید می شدم ! نه بابا ؛ هنوز یه چیزایی از اون قدیم مدیم ها یادته
!"
..." حرفا
میزنی !؟ مگه میشه که یادم بره ! من هرچی دارم از رفاقت با توهه ..!" و نگاه
هاشان در هم گره خورد .
بیشتر از بهروز و مصطفی ؛ این اسماعیل بود
که از دیدن آنها خوشحال شد . مصطفی را آن چنان با اشتیاق و تنگ به آغوش کشید که ،
برای خودش هم کمی غریب بود . و در حالیکه برق شادی را در چشمان روشنش به وضوح می
شد دید ؛ یکی دو قدمی را به عقب تر رفت و هیکل تنومند مصطفی را براندازی کرد و با
خنده پر اشتیاقی گفت :
..." نه بابا
؛ آب اجنبی ها خوب بهت ساخته ! حسابی پروار شدی !؟ "
و قبل از اینکه مصطفی حرفی بزند ، کلاه از سرش
برداشت و با خنده مضحکه ای گفت :
..." اون دو
سه تا تار مو رو هم که به باد دادی !؟ "
و دوباره به آغوشش کشید و با لحن مهربانتری گفت :
..." خارج از
شوخی خیلی خوشحالمون کردی ؛ چشممون روشن شد ! از دم غروب که دکتر زنگ زد و گفت که
یه مهمون عزیز داره و میخواد که سورپرایزمون کنه ! دلم هزار راه رفت ! راستیاتش ؛
به هر کی فکر می کردم ؛ الا تو مصطفی !"
و تعارفشان کرد به همان جایگاه قدیمی همیشگی !
بهروز و مصطفی که
داشتند روی تخت فرش کرده با قالیچه ترکمن ، جابجا می شدند ؛ اسماعیل هم ، یکی دو
هیزم دیگر ، در آتش شومینه وسط سالن انداخت و رفت سراغ منقل کباب ! و در حالیکه با
ته چوب بادبزنی که دستش بود ؛ ذغالهای منقل را جابجا میکرد ، سری برگرداند و گفت :
..." شیشلیک
گذاشتم و بختیاری ؛ ذائقه ات که عوض نشده مصطفی !؟"
مصطفی که مثل
همیشه ، از خجالت سرش پایین بود ؛ به زحمت سری بالا کرد و گفت :
..."
شرمندمون میکنی اسمال آقا !" اسماعیل
هم پقی زد زیر خنده و با لودگی گفت :
..." این لفظ
قلمت منو کشته !" که به یکباره همگی
زدند زیر خنده !
کباب را که به
دندان می کشیدند ، بهروز آهی از ته دل کشید و گفت :
..." یادش
بخیر ؛ چه روزایی رو داشتیم ، تو اینجا !"
و نگاهش را ، از
شیشه بخار گرفته پنجره ، تا دوردست پرواز داد . مصطفی هم که انگار غرق در گذشته
هایش بود ، با حسرتی که به وضوح در تن صدایش هویدا بود ، گفت :
..." کاش
میتونستیم برگردیم به همون روزا ! واسه من که زندگی فقط همون روزا بود و بس ؛ بعد
از رفتنم به آلمان و تقاضای پناهندگی ؛ دیگه هیچوقت فکر نمیکردم ، که بتونم دوباره
اینجا رو ببینم ! شاید اگه مرگ بی بی "مادرم" نبود ، با تمام فلاکتی که
گلوگیرم شده بود ؛ هیچوقت ، جرئت فکر کردن به برگشت رو هم نداشتم ! ولی بعضی وقتا
، یکی میره تا یکی دیگه برگرده ...!"
و بغض سنگینی
گلوگیرش شد . بهروز ، شاید بری اینکه از سنگینی جو کمی بکاهد ، رو به اسماعیل که
در آشپزخانه مشغول شست و شو و ترتمیزی بود ؛ با صدایی بلند گفت :
..." پس
کجایی اسمال آقا !؟ یه امشبه رو بیخیال کاسبی شو ؛ بیا یه دو دقیقه ببینمت !"
..." الانه
اومدم ، چیزی کم و کسر ندارین !؟"
..." نه
اسمال آقاجون همه چی تکمیله ؛ چند دقیقه ای بیا ببینمت !"
..." اومدم
دکتر !" بهروز روبه مصطفی کرد و گفت
:
..." راستی
جات خالی ، امروز با نوشین منزل سرهنگ ، مهمون بودیم که حرف تو شد !"
مصطفی که هنوز در
حال و هوای خودش غرق بود ، انگار که تلنگری خورده باشد ؛ از خودش بیرون جست و با
تعجب پرسید :
..." نوشین
نامزدت !؟ مگه برگشت از خارج !"
..." آره ؛
چند وقتیه ."
..." چقدر
خوب ؛ حالا چیکارا میکنه !؟"
..." یه دفتر
وکالت داره ، کار حقوقی !"
..." از
سرهنگ چه خبر !؟ چقدر دلم براش تنگ شده ! راستی هنوز بازنشست نشده !؟"
بهروز ، چهره ای
در هم کشید و با لودگی متعجبی گفت :
..." فریبرز
و بازنشستگی !؟ تو که اونو خوب میشناسیش !"
و قبل از اینکه
مصطفی جوابی بدهد با لحنی متفاوت ادامه داد:
..." خیلی
دلش میخواست که تو رو ببینه ، واسه همینم ازم خواست ، فردا باتفاق بریم پیشش .
"
مصطفی ابرویی بالا
انداخت و گفت :
..." چی بهتر
از این ! منم خیلی دلم براش تنگه !"
شاید اگر صدای
پاشنه کفش پشت خوابیده اسماعیل ، روی سنگفرش سالن کافه نبود ؛ حالا حالاها ، گپ و
گوشان تمامی نداشت . اسماعیل ، همانطور که با دستی کمر قلیانی را گرفته بود ؛ دست
دیگرش را پناه ذغالهای سرخ سر قلیان کرده بود و برای اینکه آتش ذغال را تازه
نگدارد در آن می دمید و به طرف بهروز و مصطفی می آمد :
..." قلیون
چاق کردم ؛ که بگین دست مریزاد !"
بهروز و مصطفی
لبهاشان به خنده باز شد و بهروز قبل از مصطفی گفت :
..." واقعا
که دست مریزاد ؛ آقا اسماعیل !"
اسماعیل قلیان را
روی تخت و مقابل بهروز و مصطفی گذاشت و لوله سر قلیان را تعارف دکتر کرد و گفت :
..." چند تا
پک که بزنید ، چایی هم آماده است !"
و بهروز در حالیکه
قلیان را تعارف مصطفی می کرد ، رو به اسماعیل کرد که نصفه و نیمه روی تخت نشسته
بود و داشت بند و بساط سفره را جمع می کرد ؛ گفت :
..." آرزو به
دلمون موند که یه چند دقیقه ای ، پیشمون باشی ! بسه دیگه بشین یه کم گپ بزنیم
!"
اسماعیل که غیر از
قلیان ، هر چه روی تخت بود ؛ جمع کرده بود ، در سینی رویی بزرگی که کنار تخت بود ؛
در حالیکه سینی را برداشته بود و بلند می شد که برود طرف آشپزخانه ؛ با خنده ای از
روی شادی و رضایت گفت :
..." شب دراز
است و قلندر بیدار ، آقای دکتر !"
وبا سینی رویی ، شلنگ انداخت به طرف آشپزخانه . تا بهروز و مصطفی پکی به
قلیان بزنند ؛ اسماعیل هم با ، با سینی چای و قوری آمد و کنارشان نشست . و در
حالیکه با قوری ، در استکانهای کمر باریک شاه عباسی برایشان چای می ریخت ، گفت :
..." چایی دم
کردم ؛ دیشلمه ...!" و رو به مصطفی
کرد و گفت :
..." خب
بزرگوار ؛ تعریف کن ببینیم ؛ از اون ور آب چه خبر !؟"
و مصطفی که عمرا، حریف حاضر جوابیهای اسماعیل
نبود ، با لکنت و تته پته گفت :
..." چه خبری
میخواستی باشه !؟ گدای مملکت خودت باشی بهتر از پادشاهی کشور غریبه است ..!"
بهروز که پاهایش
خواب رفته بود ، وقتی دید ، مصطفی و اسماعیل ، سرشان گرم گفت و گوست ؛ از جایش
بلند شد و نصفه و نیمه کفشهایش را پا کرد و در داخل سالن کافه دوری زد . دور تا
دور سالن کافه اسمال شمشکی ، پر بود از رف و طاقچه های کوچک و بزرگ ! که روی هر کدامشان
هم ، تا آنجا که می شد ؛ آقا اسماعیل ، چیزهای جورو واجور چیده بود . از استکان
های کمر باریک شاه عباسی بگیر تا سماورهای ذغالی و نفتی روسی ! اصلا اسماعیل عادت
داشت ، از همان قدیم ترها ، که هر چیز عتیقه و زیبای قهوه خانه ای که می دید ، می
خرید و در یکی از طاقچه ها جا می داد . حالا دیگر بعد مدتها ، سالن کافه شده بود ،
نمایشگاهی از اشیای عتیقه و قدیمی قهوه خانه ای ! ولی بیشتر از همه ؛ این طاقچه
بالا سر در ورودی بود که نظر بهروز را به خود جلب کرد ؛ که خلوت تر از بقیه طاقچه
ها بود و تنها آذین بندش ، یک خنجر سرکج فولادی و یک "پنجه مشت"
برنجی بود . از ظاهر هر دو معلوم بود ، که از قدمت خیلی بالایی برخوردار نیستند !
شاید برای همین هم بود که رو کرد به اسماعیل و پرسید :
..." اسمال
آقا ؛ این خنجر و پنجه مشتی که اینجا گذاشتی ، عتیقه است !"
اسماعیل که گرم
صحبت با مصطفی بود ، سری برگرداند و گفت :
..." قابل
شما رو نداره ، دکتر جان !"
بهروز ، که از تعارف اسماعیل لبخند رضایت بخشی
بر کنج لبانش نشسته بود ، گفت :
..." ممنونتم
اسمال آقا ؛ همین قدر می خواستم بدونم شناسنامه داره یا ...." که اسماعیل پرید به میان حرفش که :
..." به
ارواح خاک آقام ؛ تعارف نمی کنم دکتر جان !"
..." احتیاجی
به قسم نیست ، اسمال آقا جون ! مگه من شما رو نمی شناسم !؟"
اسماعیل که خیالش راحت شد ، از جا بلند شد و به
طرف طاقچه راه افتاد و در حالیکه دنبال چهارپایه می گشت که زیر پایش بگذارد ، گفت
:
..." اینا رو
یه پیر مو سفید شیرازی الاصلی که هف هش ده سال پیش چند روزی مهمون من بود ، بهم
داد . می گفت تنها ارثیه ایه که ؛ جد اندر جد ؛ بهش رسیده ! "
چهار پایه را که
پیدا کرد زیر پا گذاشت و بالا رفت و از روی طاقچه ، خنجر و پنجه مشت را با احتیاط
از جا کند و به طرف بهروز ، دراز کرد و ادامه داد :
..." می گفت
؛ این خنجر و پنجه مشت داش آکل شیرازیه ، که از قرار؛ از اجدادش بوده ؛ اونم چون
کسی رو نداشت ؛ سپردشون به من ! " و
مهر روی خنجر و پنجه را به بهروز نشان داد و گفت :
..." اینم
نشون خود داش آکله که روش حکه !"
بهروز که با تعجب
به جنجر و پنجه مشت ، خیره بود ؛ با حیرت سری تکان داد و گفت :
..." آره درسته ، نشون هم داره ! خوب بعدش !؟"
..." هیچی
دیگه ، در عوضش ازم خواست که بعد مرگش ، مرده شو جمع کنم و مراسم آبرومندی براش
بگیرم ! که خدابیامرز به هفته نکشیده ؛ به رحمت خدا رفت . منم هر کاری که از دستم
بر میومد براش کردم . خدا بیامرزدش ؛ انگاری که بهش الهام شده بود !"
یادآوری غم پیر
مرد ، چهره شاد و شنگول اسماعیل را درهم کرد . بهروز بی هیچ حرفی خنجر و پنجه را
به طرف اسماعیل دراز کرد و در حالیکه اسماعیل باز هم اصرار در تعارف داشت ؛ به او
گفت :
..." این
خنجر و پنجه ؛ جاشون همونجاست که باید باشه ! اینا یادگار آدم بزرگیند ؛ مراقبشون
باش !"
و از شیشه بخار
گرفته پنجره ؛ بیرون را به تماشا نشست ؛
که اولین دانه های سفید برف داشت ، با سبکبالی آرامی ، کوهستان را سفیدی می کشید .
شاید اگر صدای شرینگ شرینگ ، شستن استکان ها
نبود ، نه بهروز و نه مصطفی ؛ هیچکدام به این زودی بیدار نمی شدند . بهروز چشم که
باز کرد ، چند ثانیه ای طول کشید تا موقعیتش را درک کند . ابتدا دور وبرش را نگاهی
انداخت . و خود را روی همان تخت دیشبی دید ، که کنار مصطفی ؛ نزدیک سپیده صبح
خوابشان برده بود . با اینکه هنوز گرمای لذتبخش شومینه وسط سالن کافه ، آرامش بخش
تنشان بود ، شاید در خواب و بیداری ، مصطفی ، پتویی را که اسماعیل ، دیشب ، بعد از
اینکه خوابشان برده بود ؛ رویشان انداخته بود ؛ را محکم دور خودش پیچید و پلکهایش
را محکمتر بهم فشرد . بهروز ، نگاهی به پنجره انداخت ، که هنوز بارش برف را به
تماشا می کشید . آرام از جا بلند شد و یکراست به طرف پنجره رفت . دانه های درشت
برف ، همانند پنبه هایی سفید ، سبک بار و آرام ، ولی درهم تنیده و پر ازدحام ، در
حال بارش بود . آنقدر که جز بارش برف ، هیچ چیز دیگری در دور دستها معلوم نبود .
تا آنجا که چشم کار می کرد ، برف بود و سفیدی ! بهروز اندیشید که :" تو همین
یه شبه ؛ چه برفی رو زمین نشسته !" صدای پاشنه تخم مرغی کفشهای پشت خوابیده
اسماعیل ، روی سنگفرش کف سالن کافه ، باعث شد که سرش را برگرداند . اسماعیل به محض
چشم تو چشم شدنش با بهروز ، پیشدستی کرد و با همان لبخند مهربان همیشگی گفت :
..." صبح
بخیر دکتر ؛ سر و صدای من بیدارت کرد !؟"
و سینی صبحانه را گذاشت روی میزی که آن طرف
شومینه بود و شروع کرد به چیدن میز صبحانه . بهروز هم لبخندی زد و گفت :
..." حرفی
میزنی ! " و بعد با اشاره به پنجره ،
ادامه داد :
..." دیشب تا
حالا چه برفی باریده !؟" و ساعتش را
نگاهی انداخت که از یازده هم گذشته بود .
..." دیگه
وقتش بود ؛ پارسال این موقع ، اینجا یه متر برف باریده بود ! این که چیزی نیست
!"
بهروز ، به طرف
مصطفی رفت و آرام تکانش داد و گفت :
..." بلند شو
مصطفی ، ساعت از یازده هم گذشته !"
مصطفی غلطی زد و با چشمانی نیمه باز ، با همان
حالت پتوپیچ ، در جای خودش نیم خیز شد و زیر لب گفت :
..." اینجا
دیگه کجاست !؟" و بلافاصله یادش آمد
که دیشب در همان کافه اسمال شمشکی خوابشان برده !
اسماعیل که میز
صبحانه را می چید ، غرولند زیر لبی مصطفی را شنید و با خنده گفت :
..." حالا
دیگه اینجا کجاست !؟ بزرگوار !؟ بلند شو ، صبونه برات چیدم ؛ بیست !"
و از پشت شومینه
خودی نشان داد . مصطفی که ، از غرولندش ، حسابی شرمنده شده بود ، سلامی کرد و از
جا بلند شد و یکراست رفت به طرف دستشویی که پایین دست سالن کافه بود . و تا چشمش ،
از پنجره به بیرون افتاد ، چیزی نمانده بود از تعجب شاخ در بیاورد ! و زیر لب غرید
: "عجب برفی !" بوی نان تازه و
کره محلی و عسل کوهی ، بهروز و مصطفی را مست کرده بود . صبحانه را که خوردند ؛ با
زحمت ، برفهای روی ماشین را تمیز کردند و نیم ساعتی از ظهر گذشته بود که راه
افتادند . با اینکه اتوموبیل بهروز شاستی بلند بود ، به زحمت توانستند ، خودشان را
به شهر برسانند . نزدیکیهای ورودی شهر بودند که موبایل بهروز زنگ خورد ، به محض
دیدن شماره ، نگاهی به مصطفی کرد و گفت :
..." فریبرزه
! فکر کنم حسابی از دستمون شاکی شده !"
و قبل از اینکه
مصطفی جوابی بدهد ؛ دکمه همراهش را زد و گفت :
..." سلام
داداش ؛ ببخشید یه کمی دیر شد ، الآناست که برسیم !"
..." علیک
سلام ؛ کجا بودین صبح تا حالا ؛ که همراهت هم راه نمی داد !؟"
..." حالا
بعدا برات میگم داداش ؛ قصه اش ، مفصله !؟
..." خیلی
خوب ؛ حالا تا کی می رسین اینجا !؟"
..." نیم
ساعت ، سه ربع دیگه !"
..." بسیار
خوب ؛ منتظرم ."
تلفن را که قطع
کرد ، کمی به سرعتش افزود . به ساعت نرسیده اداره آگاهی بودند و با هماهنگی که از
قبل شده بود ، مستقیم راهنمایی شدند به دفتر سرهنگ . سرهنگ با دیدن مصطفی ، به
قدری خوشحال شد ، که برای بهروز هم کمی ، تعجب برانگیز بود . به محض دیدن مصطفی از
جا بلند شد و از پشت میزش تا دم در به استقبالشان آمد و تنگ مصطفی را در آغوش کشید
و گفت :
..." این یکی
دو روزه ، این دومین باریه که بهروز ، با این کاراش ، حسابی غافلگیرمون می کنه
!"
مصطفی هم که از
همان قدیم ها ، احترام خاصی برای سرهنگ قائل بود ، اشک شوقش را پنهان از چشم بهروز
سعی کرد که آرام پاک کند و رو به سرهنگ گفت :
..."
نمیدونین ، چقدر دلم هواتونو کرده بود ."
به دقیقه نرسیده ،
همراه بهروز زنگ خورد ، معاونش از دفتر نشریه بود ، که برای بستن مجله نیاز به
مجوزش داشت سرهنگ ، نگاهی به بهروز کرد و گفت :
..." شما برو
به کارت برس بهروز جان ؛ من و مصطفی یه گپی می زنیم و من خودم میرسونمش به خونه
!"
بهروز نگاهی به
مصطفی کرد و وقتی تایید ضمنیش را دید ؛ با عجله به طرف دفتر نشریه راه افتاد .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر