۱۳۹۴ بهمن ۲, جمعه

                                                                                              شب بیداری
 به محض اینکه نوشین را پیاده کرد ، با اینکه پاسی از شب گذشته بود ، شماره مصطفی را گرفت . چند زنگی که خورد ؛ رفت روی پیغام گیر . خواست که قطع کند ؛ ولی شاید به خاطر قرار آگاهی فردا ، پشت گوشی گفت :
..." مصطفی جان ؛ منم بهروز ..."
هنوز حرفش به آخر نرسیده بود که صدای مصطفی را از گوشیش شنید که می گفت :
..." جانم بهروز جان ؛ بگو .."
..." فکر کردم نیستی !"
..." نه ؛ دستشویی بودم ، صدای زنگو که شنیدم خودمو رسوندم ."
..." حالشو داری بیام دنبالت ، بریم یه دوری بزنیم !؟"
..." خوب آره ؛ ولی یه کمی دیر نیست !؟ ساعت از یازده هم گذشته !؟"
..." چه عیبی داره !؟ مگه ما نمیتونیم ؛ یه شب ، ناپرهیزی کنیم !؟"
..." چرا که نه !؟ تا تو برسی ؛ منم لباس پوشیده ، دم در منتظرم !"
به طرف منزل مصطفی که می راند ؛ غرق افکار گذشته شد . اولین روز دانشکده ادبیات را به یاد آورد ، که در گرماگرم درس استاد به یکباره ، جوانی بلند قد و تنومند ، بی هیچ مقدمه ای انگار که پرت شد داخل کلاس ! بچه ها هم که معطل کوچکترین بهانه ای بودند ، تا دست آویزش کنند ، هر یک متلکی بارش کردند و باعث خنده دیگران شدند .  اصغر ریزه از ته کلاس با لودگی و مسخرگی گفت :
..." از لوله بخاری اومدی یاکه ، جاروتو پشت پنجره پارک کردی !؟"
و قهقهه بچه ها بود ، که صدای استاد را هم در آورد و فریاد زد :
..." خجالت بکشین ؛ از شما بعیده ...!"  و قبل از اینکه حرفش را تمام کند ، یکی دیگر از بچه ها گفت :
..." قفل فرمون زدی !؟ نبرن اتول تو !"  و باز هم خنده بچه ها بود که فضای کلاس را پر کرد .  آن قدر دست و پایش را گم کرده بود ، که چیزی نمانده بود زمین بخورد . و این بهروز بود که درمیان خنده های تمسخرآمیز بچه ها از جا بلند شد و به طرف مصطفی رفت و او را به کنار خود کشید و کنار دست خودش نشاند .  شاید همین لطف بهروز بود که باعث شد ، مابین آن دو رفاقتی عمیق و ریشه دار ، جان بگیرد . دوران دانشکده را تقریبا تمام وقت باهم بودند . و بعد از فارغ التصیل شدن هم ، همراه هم ، مجوز نشریه باران را گرفتند . بهروز مصطفی را ، بهتر از خودش می شناخت ؛ و خوب می دانست که اهل هیچ خلافی نیست ! ولی ، دلش گواهی می داد که در بد مخمصه ای افتاده ! سر کوچه که رسید ؛ از چند قدمی ، جثه تنومندش را تشخیص داد ، که از سوز سرمای اواخر پاییز ، یقه کاپشنش را بالا داده بود ، و برای چتر باران ریزی که تازه شروع به بارش کرده بود ، شاپوی مخملی سیاه رنگی را به سر داشت ! با یکی دو بار علامت دادن با چراغهای ماشین ، مصطفی هم متوجه اش شد و به طرفش شتاب برداشت . کنار دستش که جا گرفت ، لبخندی زد و با کنایه گفت :
..." چی شده که یادی از فقیر فقرا کردی آقای دکتر !؟"
بهروز ؛ چهره ای در هم کشید و با ته لبخندی گلایه آمیز گفت :
..." دست شما درد نکنه ! شما تحویل نمی گیری ، وگرنه خاطر خواه زیاد داری ...آقای دکتر !"
و هر دو از ته دل خندیدند . بر شدت بارش هر لحظه اضافه تر می شد . و خیابان های شمالی شهر ، خلوت تر از آن بود که ، بهروز تصورش را می کرد ! صدای موزیک ملایمی در فضای کوچک اتوموبیل ، گوش را نوازش می داد . و بهروز با لبخندی کمرنگ و بی رمق ، زیر بارش نه خیلی تند پاییزی ، به سمت کوهستان می راند . مصطفی ، مثل همیشه کم حرف و ساکت در هزارتوی خودش فرو رفته بود . بهروز ، نگاهش را از پیش رو به طرف مصطفی چرخاند و گفت :
..." میدونی امشب واسه الواتی ؛ کجا میخوام ببرمت !؟"
مصطفی ، سر از لاکش بیرون کشید و نگاهی به جاده کوهستانی پیش رویشان انداخت ، که زیر نور چراغهای اتوموبیل و بارش باران ؛ رنگ زمستان به خود گرفته بود . و ناگهان ؛ نگاهش برقی زد و با شوری کودکانه تقریبا ، فریاد زد :
..." کافه ی اسمال شمشکی !؟"
که صدای خنده بلند بهروز را به همراه داشت ؛ که در میان قهقهه خنده می گفت :
..." داشتم ، کم کم ، ازت ناامید می شدم ! نه بابا ؛ هنوز یه چیزایی از اون قدیم مدیم ها یادته !"
..." حرفا میزنی !؟ مگه میشه که یادم بره ! من هرچی دارم از رفاقت با توهه ..!" و نگاه هاشان در هم گره خورد .
     بیشتر از بهروز و مصطفی ؛ این اسماعیل بود که از دیدن آنها خوشحال شد . مصطفی را آن چنان با اشتیاق و تنگ به آغوش کشید که ، برای خودش هم کمی غریب بود . و در حالیکه برق شادی را در چشمان روشنش به وضوح می شد دید ؛ یکی دو قدمی را به عقب تر رفت و هیکل تنومند مصطفی را براندازی کرد و با خنده پر اشتیاقی گفت :
..." نه بابا ؛ آب اجنبی ها خوب بهت ساخته ! حسابی پروار شدی !؟ "
 و قبل از اینکه مصطفی حرفی بزند ، کلاه از سرش برداشت و با خنده مضحکه ای گفت :
..." اون دو سه تا تار مو رو هم که به باد دادی !؟ "  و دوباره به آغوشش کشید و با لحن مهربانتری گفت :
..." خارج از شوخی خیلی خوشحالمون کردی ؛ چشممون روشن شد ! از دم غروب که دکتر زنگ زد و گفت که یه مهمون عزیز داره و میخواد که سورپرایزمون کنه ! دلم هزار راه رفت ! راستیاتش ؛ به هر کی فکر می کردم ؛ الا تو مصطفی !"
 و تعارفشان کرد به همان جایگاه قدیمی همیشگی !
بهروز و مصطفی که داشتند روی تخت فرش کرده با قالیچه ترکمن ، جابجا می شدند ؛ اسماعیل هم ، یکی دو هیزم دیگر ، در آتش شومینه وسط سالن انداخت و رفت سراغ منقل کباب ! و در حالیکه با ته چوب بادبزنی که دستش بود ؛ ذغالهای منقل را جابجا میکرد ، سری برگرداند و گفت :
..." شیشلیک گذاشتم و بختیاری ؛ ذائقه ات که عوض نشده مصطفی !؟"
مصطفی که مثل همیشه ، از خجالت سرش پایین بود ؛ به زحمت سری بالا کرد و گفت :
..." شرمندمون میکنی اسمال آقا !"  اسماعیل هم پقی زد زیر خنده و با لودگی گفت :
..." این لفظ قلمت منو کشته !"   که به یکباره همگی زدند زیر خنده !
کباب را که به دندان می کشیدند ، بهروز آهی از ته دل کشید و گفت :
..." یادش بخیر ؛ چه روزایی رو داشتیم ، تو اینجا !" 
و نگاهش را ، از شیشه بخار گرفته پنجره ، تا دوردست پرواز داد . مصطفی هم که انگار غرق در گذشته هایش بود ، با حسرتی که به وضوح در تن صدایش هویدا بود ، گفت :
..." کاش میتونستیم برگردیم به همون روزا ! واسه من که زندگی فقط همون روزا بود و بس ؛ بعد از رفتنم به آلمان و تقاضای پناهندگی ؛ دیگه هیچوقت فکر نمیکردم ، که بتونم دوباره اینجا رو ببینم ! شاید اگه مرگ بی بی "مادرم" نبود ، با تمام فلاکتی که گلوگیرم شده بود ؛ هیچوقت ، جرئت فکر کردن به برگشت رو هم نداشتم ! ولی بعضی وقتا ، یکی میره تا یکی دیگه برگرده ...!"  
و بغض سنگینی گلوگیرش شد . بهروز ، شاید بری اینکه از سنگینی جو کمی بکاهد ، رو به اسماعیل که در آشپزخانه مشغول شست و شو و ترتمیزی بود ؛ با صدایی بلند گفت :
..." پس کجایی اسمال آقا !؟ یه امشبه رو بیخیال کاسبی شو ؛ بیا یه دو دقیقه ببینمت !"
..." الانه اومدم ، چیزی کم و کسر ندارین !؟"
..." نه اسمال آقاجون همه چی تکمیله ؛ چند دقیقه ای بیا ببینمت !"
..." اومدم دکتر !"   بهروز روبه مصطفی کرد و گفت :
..." راستی جات خالی ، امروز با نوشین منزل سرهنگ ، مهمون بودیم که حرف تو شد !"
مصطفی که هنوز در حال و هوای خودش غرق بود ، انگار که تلنگری خورده باشد ؛ از خودش بیرون جست و با تعجب پرسید :
..." نوشین نامزدت !؟ مگه برگشت از خارج !"
..." آره ؛ چند وقتیه ."
..." چقدر خوب ؛ حالا چیکارا میکنه !؟"
..." یه دفتر وکالت داره ، کار حقوقی !"
..." از سرهنگ چه خبر !؟ چقدر دلم براش تنگ شده ! راستی هنوز بازنشست نشده !؟"
بهروز ، چهره ای در هم کشید و با لودگی متعجبی گفت :
..." فریبرز و بازنشستگی !؟ تو که اونو خوب میشناسیش !" 
و قبل از اینکه مصطفی جوابی بدهد با لحنی متفاوت ادامه داد: 
..." خیلی دلش میخواست که تو رو ببینه ، واسه همینم ازم خواست ، فردا باتفاق بریم پیشش . "
مصطفی ابرویی بالا انداخت و گفت :
..." چی بهتر از این ! منم خیلی دلم براش تنگه !"
شاید اگر صدای پاشنه کفش پشت خوابیده اسماعیل ، روی سنگفرش سالن کافه نبود ؛ حالا حالاها ، گپ و گوشان تمامی نداشت . اسماعیل ، همانطور که با دستی کمر قلیانی را گرفته بود ؛ دست دیگرش را پناه ذغالهای سرخ سر قلیان کرده بود و برای اینکه آتش ذغال را تازه نگدارد در آن می دمید و به طرف بهروز و مصطفی می آمد :
..." قلیون چاق کردم ؛ که بگین دست مریزاد !"
بهروز و مصطفی لبهاشان به خنده باز شد و بهروز قبل از مصطفی گفت :
..." واقعا که دست مریزاد ؛ آقا اسماعیل !"
اسماعیل قلیان را روی تخت و مقابل بهروز و مصطفی گذاشت و لوله سر قلیان را تعارف دکتر کرد و گفت :
..." چند تا پک که بزنید ، چایی هم آماده است !"
و بهروز در حالیکه قلیان را تعارف مصطفی می کرد ، رو به اسماعیل کرد که نصفه و نیمه روی تخت نشسته بود و داشت بند و بساط سفره را جمع می کرد ؛ گفت :
..." آرزو به دلمون موند که یه چند دقیقه ای ، پیشمون باشی ! بسه دیگه بشین یه کم گپ بزنیم !"
اسماعیل که غیر از قلیان ، هر چه روی تخت بود ؛ جمع کرده بود ، در سینی رویی بزرگی که کنار تخت بود ؛ در حالیکه سینی را برداشته بود و بلند می شد که برود طرف آشپزخانه ؛ با خنده ای از روی شادی و رضایت گفت :
..." شب دراز است و قلندر بیدار ، آقای دکتر !"  وبا سینی رویی ، شلنگ انداخت به طرف آشپزخانه . تا بهروز و مصطفی پکی به قلیان بزنند ؛ اسماعیل هم با ، با سینی چای و قوری آمد و کنارشان نشست . و در حالیکه با قوری ، در استکانهای کمر باریک شاه عباسی برایشان چای می ریخت ، گفت :
..." چایی دم کردم ؛ دیشلمه ...!"  و رو به مصطفی کرد و گفت :
..." خب بزرگوار ؛ تعریف کن ببینیم ؛ از اون ور آب چه خبر !؟" 
 و مصطفی که عمرا، حریف حاضر جوابیهای اسماعیل نبود ، با لکنت و تته پته گفت :
..." چه خبری میخواستی باشه !؟ گدای مملکت خودت باشی بهتر از پادشاهی کشور غریبه است ..!"
بهروز که پاهایش خواب رفته بود ، وقتی دید ، مصطفی و اسماعیل ، سرشان گرم گفت و گوست ؛ از جایش بلند شد و نصفه و نیمه کفشهایش را پا کرد و در داخل سالن کافه دوری زد . دور تا دور سالن کافه اسمال شمشکی ، پر بود از رف و طاقچه های کوچک و بزرگ ! که روی هر کدامشان هم ، تا آنجا که می شد ؛ آقا اسماعیل ، چیزهای جورو واجور چیده بود . از استکان های کمر باریک شاه عباسی بگیر تا سماورهای ذغالی و نفتی روسی ! اصلا اسماعیل عادت داشت ، از همان قدیم ترها ، که هر چیز عتیقه و زیبای قهوه خانه ای که می دید ، می خرید و در یکی از طاقچه ها جا می داد . حالا دیگر بعد مدتها ، سالن کافه شده بود ، نمایشگاهی از اشیای عتیقه و قدیمی قهوه خانه ای ! ولی بیشتر از همه ؛ این طاقچه بالا سر در ورودی بود که نظر بهروز را به خود جلب کرد ؛ که خلوت تر از بقیه طاقچه ها بود و تنها آذین بندش ، یک خنجر سرکج فولادی و یک "پنجه مشت" برنجی بود . از ظاهر هر دو معلوم بود ، که از قدمت خیلی بالایی برخوردار نیستند ! شاید برای همین هم بود که رو کرد به اسماعیل و پرسید :
..." اسمال آقا ؛ این خنجر و پنجه مشتی که اینجا گذاشتی ، عتیقه است !"
اسماعیل که گرم صحبت با مصطفی بود ، سری برگرداند و گفت :
..." قابل شما رو نداره ، دکتر جان !"
 بهروز ، که از تعارف اسماعیل لبخند رضایت بخشی بر کنج لبانش نشسته بود ، گفت :
..." ممنونتم اسمال آقا ؛ همین قدر می خواستم بدونم شناسنامه داره یا ...."  که اسماعیل پرید به میان حرفش که :
..." به ارواح خاک آقام ؛ تعارف نمی کنم دکتر جان !"
..." احتیاجی به قسم نیست ، اسمال آقا جون ! مگه من شما رو نمی شناسم  !؟"
 اسماعیل که خیالش راحت شد ، از جا بلند شد و به طرف طاقچه راه افتاد و در حالیکه دنبال چهارپایه می گشت که زیر پایش بگذارد ، گفت :
..." اینا رو یه پیر مو سفید شیرازی الاصلی که هف هش ده سال پیش چند روزی مهمون من بود ، بهم داد . می گفت تنها ارثیه ایه که ؛ جد اندر جد ؛ بهش رسیده ! " 
چهار پایه را که پیدا کرد زیر پا گذاشت و بالا رفت و از روی طاقچه ، خنجر و پنجه مشت را با احتیاط از جا کند و به طرف بهروز ، دراز کرد و ادامه داد :
..." می گفت ؛ این خنجر و پنجه مشت داش آکل شیرازیه ، که از قرار؛ از اجدادش بوده ؛ اونم چون کسی رو نداشت ؛ سپردشون به من ! "   و مهر روی خنجر و پنجه را به بهروز نشان داد و گفت :
..." اینم نشون خود داش آکله که روش حکه !"
بهروز که با تعجب به جنجر و پنجه مشت ، خیره بود ؛ با حیرت سری تکان داد و گفت :
..."  آره درسته ، نشون هم داره ! خوب بعدش !؟"
..." هیچی دیگه ، در عوضش ازم خواست که بعد مرگش ، مرده شو جمع کنم و مراسم آبرومندی براش بگیرم ! که خدابیامرز به هفته نکشیده ؛ به رحمت خدا رفت . منم هر کاری که از دستم بر میومد براش کردم . خدا بیامرزدش ؛ انگاری که بهش الهام شده بود !"
یادآوری غم پیر مرد ، چهره شاد و شنگول اسماعیل را درهم کرد . بهروز بی هیچ حرفی خنجر و پنجه را به طرف اسماعیل دراز کرد و در حالیکه اسماعیل باز هم اصرار در تعارف داشت ؛ به او گفت :
..." این خنجر و پنجه ؛ جاشون همونجاست که باید باشه ! اینا یادگار آدم بزرگیند ؛ مراقبشون باش !"
و از شیشه بخار گرفته پنجره  ؛ بیرون را به تماشا نشست ؛ که اولین دانه های سفید برف داشت ، با سبکبالی آرامی ، کوهستان را سفیدی می کشید .
    شاید اگر صدای شرینگ شرینگ ، شستن استکان ها نبود ، نه بهروز و نه مصطفی ؛ هیچکدام به این زودی بیدار نمی شدند . بهروز چشم که باز کرد ، چند ثانیه ای طول کشید تا موقعیتش را درک کند . ابتدا دور وبرش را نگاهی انداخت . و خود را روی همان تخت دیشبی دید ، که کنار مصطفی ؛ نزدیک سپیده صبح خوابشان برده بود . با اینکه هنوز گرمای لذتبخش شومینه وسط سالن کافه ، آرامش بخش تنشان بود ، شاید در خواب و بیداری ، مصطفی ، پتویی را که اسماعیل ، دیشب ، بعد از اینکه خوابشان برده بود ؛ رویشان انداخته بود ؛ را محکم دور خودش پیچید و پلکهایش را محکمتر بهم فشرد . بهروز ، نگاهی به پنجره انداخت ، که هنوز بارش برف را به تماشا می کشید . آرام از جا بلند شد و یکراست به طرف پنجره رفت . دانه های درشت برف ، همانند پنبه هایی سفید ، سبک بار و آرام ، ولی درهم تنیده و پر ازدحام ، در حال بارش بود . آنقدر که جز بارش برف ، هیچ چیز دیگری در دور دستها معلوم نبود . تا آنجا که چشم کار می کرد ، برف بود و سفیدی ! بهروز اندیشید که :" تو همین یه شبه ؛ چه برفی رو زمین نشسته !" صدای پاشنه تخم مرغی کفشهای پشت خوابیده اسماعیل ، روی سنگفرش کف سالن کافه ، باعث شد که سرش را برگرداند . اسماعیل به محض چشم تو چشم شدنش با بهروز ، پیشدستی کرد و با همان لبخند مهربان همیشگی گفت :
..." صبح بخیر دکتر ؛ سر و صدای من بیدارت کرد !؟"
 و سینی صبحانه را گذاشت روی میزی که آن طرف شومینه بود و شروع کرد به چیدن میز صبحانه . بهروز هم لبخندی زد و گفت :
..." حرفی میزنی ! "  و بعد با اشاره به پنجره ، ادامه داد :
..." دیشب تا حالا چه برفی باریده !؟"  و ساعتش را نگاهی انداخت که از یازده هم گذشته بود .
..." دیگه وقتش بود ؛ پارسال این موقع ، اینجا یه متر برف باریده بود ! این که چیزی نیست !"
بهروز ، به طرف مصطفی رفت و آرام تکانش داد و گفت :
..." بلند شو مصطفی ، ساعت از یازده هم گذشته !"
 مصطفی غلطی زد و با چشمانی نیمه باز ، با همان حالت پتوپیچ ، در جای خودش نیم خیز شد و زیر لب گفت :
..." اینجا دیگه کجاست !؟"  و بلافاصله یادش آمد که دیشب در همان کافه اسمال شمشکی خوابشان برده !
اسماعیل که میز صبحانه را می چید ، غرولند زیر لبی مصطفی را شنید و با خنده گفت :
..." حالا دیگه اینجا کجاست !؟ بزرگوار !؟ بلند شو ، صبونه برات چیدم ؛ بیست !" 
و از پشت شومینه خودی نشان داد . مصطفی که ، از غرولندش ، حسابی شرمنده شده بود ، سلامی کرد و از جا بلند شد و یکراست رفت به طرف دستشویی که پایین دست سالن کافه بود . و تا چشمش ، از پنجره به بیرون افتاد ، چیزی نمانده بود از تعجب شاخ در بیاورد ! و زیر لب غرید : "عجب برفی !"  بوی نان تازه و کره محلی و عسل کوهی ، بهروز و مصطفی را مست کرده بود . صبحانه را که خوردند ؛ با زحمت ، برفهای روی ماشین را تمیز کردند و نیم ساعتی از ظهر گذشته بود که راه افتادند . با اینکه اتوموبیل بهروز شاستی بلند بود ، به زحمت توانستند ، خودشان را به شهر برسانند . نزدیکیهای ورودی شهر بودند که موبایل بهروز زنگ خورد ، به محض دیدن شماره ، نگاهی به مصطفی کرد و گفت :
..." فریبرزه ! فکر کنم حسابی از دستمون شاکی شده !"
و قبل از اینکه مصطفی جوابی بدهد ؛ دکمه همراهش را زد و گفت :
..." سلام داداش ؛ ببخشید یه کمی دیر شد ، الآناست که برسیم !"
..." علیک سلام ؛ کجا بودین صبح تا حالا ؛ که همراهت هم راه نمی داد !؟"
..." حالا بعدا برات میگم داداش ؛ قصه اش ، مفصله !؟
..." خیلی خوب ؛ حالا تا کی می رسین اینجا !؟"
..." نیم ساعت ، سه ربع دیگه !"
..." بسیار خوب ؛ منتظرم ."
تلفن را که قطع کرد ، کمی به سرعتش افزود . به ساعت نرسیده اداره آگاهی بودند و با هماهنگی که از قبل شده بود ، مستقیم راهنمایی شدند به دفتر سرهنگ . سرهنگ با دیدن مصطفی ، به قدری خوشحال شد ، که برای بهروز هم کمی ، تعجب برانگیز بود . به محض دیدن مصطفی از جا بلند شد و از پشت میزش تا دم در به استقبالشان آمد و تنگ مصطفی را در آغوش کشید و گفت :
..." این یکی دو روزه ، این دومین باریه که بهروز ، با این کاراش ، حسابی غافلگیرمون می کنه !"
مصطفی هم که از همان قدیم ها ، احترام خاصی برای سرهنگ قائل بود ، اشک شوقش را پنهان از چشم بهروز سعی کرد که آرام پاک کند و رو به سرهنگ گفت :
..." نمیدونین ، چقدر دلم هواتونو کرده بود ."
به دقیقه نرسیده ، همراه بهروز زنگ خورد ، معاونش از دفتر نشریه بود ، که برای بستن مجله نیاز به مجوزش داشت سرهنگ ، نگاهی به بهروز کرد و گفت :
..." شما برو به کارت برس بهروز جان ؛ من و مصطفی یه گپی می زنیم و من خودم میرسونمش به خونه !"

بهروز نگاهی به مصطفی کرد و وقتی تایید ضمنیش را دید ؛ با عجله به طرف دفتر نشریه راه افتاد . 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر