۱۳۹۴ بهمن ۲, جمعه

                                                                         سایه ای در سایه                  

 با آن همه تلاشی که داشت ، باز هم باورش نمی شد که ، دکتر سایه نادری ، خودش با او تماس گرفته باشد و خواستار مصاحبه باشد ! از دیروز که تلفنش زنگ خورد و از طرف دکتر نادری ، خبر دادند که ایشان با پیشنهاد مصاحبه ، موافقت کرده ! دل تو دلش نبود !  قبل از هر کاری گوشی را برداشت و با معاون هماهنگ کرد . و بعد هم بلافاصله به گوشی احمد زنگ زد ، که خارج از مجله بود . و گفت که وقتش را برای امروز ، تمام وقت ، آزاد بگذارد که کار مهمی دارند . صبح هم زودتر از هر روز بیدار شد و دوشی گرفت و سرپایی لقمه نان وپنیرش را به دندان گرفت و هول هولکی چای شیرینش را هورت کشید ! آن قدر شتابزده بود که صدای مادرش هم در آمد :
..." مگه دنبالت کردن عزیزم !؟ بشین یه دقیقه صبحونه تو بخور ، دیر نمیشه  !"
ارمغان که آنی آرام و قرار نداشت ، در حالیکه لیوان نیم خورده چای شیرینش را با عجله هورت می کشید ؛ گفت :
..." نه تو رو خدا مامان ؛ همین الآنش هم دیرمه !"
و کوله اش را انداخت روی شانه اش و با شتاب بوسه ای از گونه مادرش گرفت و از آشپزخانه بیرون زد :
..."خداحافظ مامان ، مراقب خودت و نازنین من باش !"
..." در امان خدا ؛ تو هم مراقب خودت باش ."
و مثل تیری که از چله کمان برهد ؛ از آپارتمان بیرون جست . پله ها را که پایین می رفت ، طبق عادت همیشه ، نگاهی به پشت سرش کرد . و بازهم مثل همیشه مادر را دید که ، در میان در نیم باز ؛ با همان لبخند پر از مهر و محبتش ؛ نگران اوست . او هم لبخندی زد و آرام دستی تکان داد و دو پله یکی پایین آمد . کوچه را به دو و با شتاب ، تا خیابان دوید . سر کوچه که رسید ، بند کوله اش را روی شانه اش مرتب کرد و دور و برش را چشمی گرداند . ناگهان نگاهش آن طرف خیابان ، احمد را دید که نیمی از بدنش را از اتوموبیل سواری خوشرنگی بیرون آورده بود و برایش دست تکان می داد . با دیدن احمد به طرف اتوموبیل راه افتاد . احمد هم ، که نیمی از بدنش هنوز داخل اتوموبیل بود ، نیم دیگر را هم به داخل اتوموبیل کشاند . ارمغان داخل اتوموبیل کناردست احمد که قرار گرفت ، سلامی کرد و با لبخندی پرسشگر ، پرسید :
..." مبارکه ؛ پس شیرینیش کو !؟" 
احمد هم که ضمن اشاره به کمربند صندلی ارمغان ؛ خود نیز کمربندش را می بست ، گفت :
..." ماشین باباست ! مگه نگفتی ، گزارش امروزمون خارج شهره  !؟ گفتم ماشین بیارم ، کمتر عذاب بکشیم !"
ارمغان ، چهره در هم کشید و اخم شرینی کرد و گفت :
..." ممنون از لطفت ؛ ولی ایکاش ، مزاحم پدرت نمی شدی ! اون هم مسلما ، از کار و زندگی میفته امروز !"
..." اینجورا هم نیست ؛ سختیش تا شرکت رفتنه ! بعد اون هم که دیگه ماشین لازم نداره ."
و دکمه ضبط را فشرد و موزیک ملایمی ؛ در فضای اتوموبیل پخش شد . ارمغان ، نگاهش را از چهره احمد گرفت و   پیش رو را به تماشا نشست . موسیقی ملایم ، آرامشش را دو چندان کرد و تکیه اش را به صندلی نرم و راحت اتوموبیل محکم کرد . احمد که احساس کرد سنگینی سکوت بینشان ، ممکن است باعث آزار ارمغان باشد ؛ گفت :
..." چطور شد که این خانم دکتر ، بالاخره راضی به مصاحبه شد !؟"
ارمغان که غرق موسیقی بود و اندیشه های دور و درازش ؛ ناگهان از خود بیرون جست و با هیجان گفت :
..." من خودمم موندم ؛ نه به اینکه ؛ سیصد بار زنگ زدیم و جوابمونو نداد ! نه به اینکه خودش زنگ بزنه و قرار مصاحبه رو بذاره !"
..." تو که گفتی منشیش زنگ زد !؟ "  ارمغان که کمی هم از مچگیری احمد دلخور شده بود ، لب ورچید و گفت :
..." خوب حالا ؛ چه فرقی می کنه !؟ "
 احمد هم که احساس کرد ، با این سئوالش باعث رنجش ارمغان شده ؛ دست پایین را گرفت و با مهربانی خاصی گفت :
..." مسلما ؛ چه فرقی می کنه !؟ مهم اینه که ؛ خانم دکتر فهمیدن که ، مصاحبه با خانم خرسندی ، چقدر میتونه براشون مفید باشه !"
ارمغان که ، جلو خنده اش را نمی توانست که بگیرد ؛ با لحن رضایتمندی گفت :
..." خوب حالا تو هم !؟ "  و هر دو از ته دل خندیدند .
از شهر که خارج شدند ، به مه و برودت هوا هم کم کم اضافه می شد . به پلیس راه که رسیدند ، از ازدحام و ترافیکی که به وجود آمده بود ، فهمیدند که باید خبری باشد . بارش برف هم چند کیلومتری بود که شروع شده بود . چند دقیقه ای طول کشید تا به محل استقرار پلیس راه رسیدند . احمد به یکی دو متری ، پلیس راهنما که رسید ، شیشه اتوموبیلش را پایین داد و گفت :
..." خسته نباشین سرکار ؛ اتفاقی افتاده !؟ "
 پلیس راهنما که از سرما کلاه کاپشن چند لایه اش را تا ، ابرو پایین کشیده بود ، سرش را تا نزدیک شیشه باز اتومبیل پایین کشید و پرسید :
..." کجا تشریف میبرین ؟"
..." اونور دیزین ." 
..." بزنین کنار زنجیر چرخ ببندین ؛ چند کیلومتر بالاتر جاده از برف و سرما عین شیشه شده !"
و احمد تا خواست حرفی بزند ، پلیس راهنما این بار با تحکم بیشتری گفت :
..." برین جلو آقا ؛ راهو بند آوردین !"
احمد در حالیکه زیر لب غر می زد که "حالا زنجیر چرخ از کجا بیارم !؟" چند متری جلوتر کناری رفت و دکمه صندوق عقب را زد و بدون اینکه اتوموبیل را خاموش کند ، دستی را کشید و پیاده شد . ارمغان هم یقه کاپشنش را بالا داد و گره روسریش را محکم کرد و شالش را ، یکی دو دور به گردنش پیچید و از اتوموبیل پیاده شد . سوز سرما آن قدر بود ، که به محض پیاده شدنش ، آن را احساس کرد . با یکی دو قدم به پشت اتوموبیل رسید که در صندوق عقب باز بود و احمد هم تا کمر به داخل آن خزیده بود . به دقیقه نکشید که احمد شاد و شنگول ، کیسه ای را ، از ته صندوق اتوموبیل بیرون کشید و رو به ارمغان گفت :
..." این هم ، زنجیر چرخ ؛ اصلا فکرشم نمی کردم که ، زنجیر چرخ هم داشته باشیم !"
چهره خندان و رضایتمندی احمد ، باعث شد که ارمغان هم لبخندی از سر رضایت زد و گفت :
..." خوب خدا رو شکر ؛ حالا بلدی اینارو ببندی !؟"
و احمد که داشت زنجیر چرخ ها را مرتب می کرد که زیر چرخهای جلو اتوموبیل پهن کند ؛ گفت :
..." آره بابا ، این که کاری نداره ؛ تو چرا پیاده شدی !؟ برو بشین تو ماشین ؛ سردت میشه !"
لحنش ، آن قدر صمیمی و مهربان بود ؛ که بند دل ارمغان را از هم گسست ! و احساس شیرینی را در زیر پوستش دواند . لبخندی از سر رضایت زد و با محبتی همگون ، گفت :
..." کمک نمی خوای !؟ سردت نشه !"
و شرمی زیبا چهره اش را گرفت . احمد نگاهش در نگاه او قفل شد ؛ و زیبایی شرم و حیای زنانه ارمغان ؛ بند دلش را از هم گسست . ارمغان نگاه از صورت احمد دزدید و احمد ملتهب از ، محبتی که ، از نگاه جادویی ارمغان ، قلبش را به آتش کشیده بود ؛ قفل زنجیرها را محکم کرد و نگهدارنده های فنری را ، چپ و راست ، به قلابهای زنجیر ها انداخت .
این که خانم نادری ، چرا در این کلبه کوهستانی نزدیک دیزین با آن ها قرار گذاشته بود !؟ پرسشی بود که به ذهن ارمغان هم رسیده بود ، بی اینکه اهمیتی به آن بدهد . ولی وقتی که احمد از او پرسید که :" حالا چرا اینجا !؟" خود او را هم به فکر واداشت . ولی اندیشید :" چرا که نه !؟ فصل ، فصل اسکی و دیزینه ! آدمی مثل سایه نادری نیاد اینجا ؛ پس کی بیاد !؟" و در دل حسادت زنانه ای زبانه کشید . با اینکه برف پاک کن ، لحظه ای از کار باز نمی ایستاد ؛ باز هم بارش تند برف ، دید را خیلی محدود کرده بود . از لحظه ای که از جاده اصلی خارج شده بودند و در جاده فرعی ای که ظاهرا ، به کلبه خانم دکتر می رسید ، می راندند ؛ هم بر شدت بارش برف افزوده می شد و هم بر برودت هوا ! تا حدی که ، یک بار که احمد برای تمیز کردن شیشه جلو ، تا شیشه شور را زد ؛ تمام شیشه جلو شد ، قالب یخ یک تکه ! آن قدر که مجبور شدند کناری بزنند و یخ شیشه جلو را با کاردک بتراشند ! به آدرس که رسیدند و شماره و پلاک را یکی دو بار چک کردند ؛ ساختمان پیش رو بیشتر شبیه یک ساختمان ویلایی بود تا یک کلبه ! با راهنمایی سرایدار وارد محوطه شدند و گوشه ای از حیاط پارک کردند و باتفاق وارد ساختمان شدند . با اینکه ساختمان کوچکی بود با سقف اسپانیش و پنجره های چوبی و شیشه های ویترای ؛ ولی قدر مسلم ؛ از کلبه ای که منشی خانم دکتر ، توصیفش کرده بود ، خیلی سرتر بود . همان دم در سالن ، خانم دکتر نادری با چهره ای بشاش و خندان به انتظارشان بود . و به محض دیدن ارمغان و احمد ، با لبخندی شیرین و مهربان ، دستش را به طرف ارمغان دراز کرد و گفت :
..." خانم خرسندی ؛ ببخشید که به زحمت افتادید !؟"
 ارمغان هم که شاید ، منتظر چنین استقبال گرمی نبود ، با خوشحالی گفت : 
..." تو رو خدا نگین خانم دکتر ؛ من باید عذرخواهی کنم ؛ که زحمتتون انداختم ! "
و به اتفاق هم وارد ساختمان شدند . در همان نگاه اول ، چیدمان سنتی و زیبای سالن کوچک ، ساختمان ؛ چشم را می نواخت . تمامی کف سالن با قالیچه های زیبا و چشم نواز ترکمنی فرش شده بود . طوری که ارمغان و احمد ، کفشهاشان را دم در کندند و با راهنمایی ، زن میانسالی که ظاهرا مستخدم منزل بود ؛ دمپایی های راحتی پا کردند و داخل سالن شدند . شومینه سنگی بزرگی که به سبک محلی ساخته شده بود ، در مرکز ضلع شمالی سالن خودنمایی می کرد . و آتش سرخ هیزمهایش ، گرما بخش سالن کوچک ساختمان بود . دو طرف شومینه را، ویترین "پنج دری" بزرگی از چوب بلوط ، با رنگ قهوه ای تیره ، مزین کرده بود ، که پر بود از اشیاء زیبا و چشم نواز و تندیس ها و مجسمه های کوچک و بزرگ ! مقابل شومینه هم با یکی دو متری فاصله ، سکوی نیم گرد دالبری ؛ تعبیه گردیده بود که با قالیچه های زیبای ترکمنی و تشکچه های مخملی و متکاهای رنگی ، راحتی و آرامش را در ذهن انسان ، متبادر می ساخت . سایه ، با بالا پوش راحتی بلندی به رنگ سبز روشن ؛ با شالی زرد و آرایشی ملایم و لبخندی که زیبائیش را دو چندان می کرد ، ارمغان و احمد را ، به نشیمنگاه مقابل شومینه راهنمایی کرد . احمد ضمن تشکر از تعارفات سایه ، در حالیکه کیف نسبتا بزرک دوربین و سه پایه اش را با خود به داخل سالن می آورد ، گفت :
..." اگه اجازه بدین ، من سه پایه و دوربینمو آماده کنم ، برای ضبط !"
سایه که ظاهرا ، کمی هم جا خورده بود از این جمله آخری احمد ! در ضمن اینکه سعی کرد ، خیلی هم به روی خودش نیاورد ؛ پرسید :
..." شما مگه ، گزارشگر مجله باران نیستید !؟ "
ارمغان که بهت و حیرت سایه را دید ، با عجله پرید به میان حرفش و گفت :
..." ما معمولا ، تو مصاحبه های خصوصی ، اگه شما هم موافق باشین ، فیلمی تهیه می کنیم که یه نسخش هم ، پیش شما میمونه ، این واسه اینه که بعدا نشه دستی توش برد ! در ضمن ، بازم اگه شما موافق باشین ، بشه تو سایت هم ازش استفاده کرد . "
سایه که با توضیحات ارمغان ؛ نگرانی از چهره اش رخت بربسته بود ، دوباره لبخند شیرینش به چهره اش برگشت و با تعارف مجدد ، ارمغان را به طرف نشیمنگاه ؛ هدایت کرد . تا احمد ، دوربینش را آماده کند ، ارمغان نگاهی به اطراف انداخت و با کنایه ای شیرین گفت :
..." کلبه خیلی قشنگی دارین خانم دکتر !"  سایه هم لبخند رضایتبخشی زد و گفت :
..." منزل پدریه ! واقعیتش اینه خانم خرسندی ؛ من همینجا به دنیا اومدم ، تو همین خونه ! تمام دوران بچگیمو همینجا گذروندم ... ولی زندگی باعث شد که مدتها از اینجا دور بیفتم ! ..."
ارمغان شاید برای اینکه نمی خواست ، هیچ جمله ای را ، در فیلم مصاحبه اش از دست بدهد ، با عجله رو به احمد گفت :
..." آقای مکرمی آماده نشد !؟"
در همین فاصله هم بود که مستخدم ، با سینی چای و کیک و قهوه ، برای پذیرایی پیش آمد . ارمغان هم برای اینکه فرصتی ایجاد کند ، بی هیچ تعارفی ، هم برای خودش و هم برای احمد که مشغول سوارکردن دوربین روی سه پایه بود ، چای و شیرینی برداشت و شروع کرد به تعارفات معمول :
..." جدا ؛ خانم دکتر ؛ باعث زحمتتون شدیم !"
سایه هم که با ترفندهای خبرنگاری ؛ خیلی هم بیگانه نبود ، با لبخندی پر از کنایه گفت :
..." قابل شما رو نداره !"
تا ارمغان و سایه ، چای و کیکشان را بخورند ؛ احمد هم نور و دوربین را آماده کرده بود و میکروفن های کوچک را هم برای نصب ، روی یقه پیراهنشان به ارمغان داده بود . در همین فاصله هم سرپایی چایش را هورت کشید و پشت دوربین آماده ضبط مصاحبه شد . ارمغان با اشاره احمد ، رو به سایه کرد و با همان لبخند شیرین همیشگیش گفت :
..." خوب خانم دکتر داشتین می گفتین !؟ "  سایه گلویی صاف کرد و گفت :
..." بعد از دوران راهنمایی بود که ، با اصرار پدر و مادرم ، برای ادامه تحصیل ، راهی انگلستان شدم . با دوستانی که پدرم توی لندن داشت ، پذیرش ادامه تحصیلمو ، در یکی از کالج های وابسته به آکسفورد قبلا گرفته بودم . به محض ورود و ثبت نام ، تو همون کالج ، پانسیون شدم و خوب بعدش معلومه دیگه ، ادامه تحصیل ...!"
..." عذر میخوام خانم دکتر ؛ مگه همینجا نمی تونستین ادامه تحصیل بدین !؟"  
..." خوب چرا ؛ ولی گفتم که ، من خودم راضی به این مهاجرت نبودم ؛ بیشتر اصرار پدرم بود !"
..." تا اونجایی که من میدونم ، پدر شما ، دکتر نادری  ، از اساتید و فرهیختگان کشور بودند ! پس چرا اصرار داشتند که شما تحصیلاتتونو خارج از کشور ادامه بدین !؟"
..." اوایل این سئوال خود من هم بود ؛ ولی خیلی زود اهمیتشو برام از دست داد !"
..." میتونم بپرسم چرا !؟"
..." مسلما تاثیر محیط ، سلیقه های آدمو ، عوض میکنه ! من خیلی زود با محیط اونجا ، اخت شدم . و سعی کردم کمبود خونوادمو ، با دوستای جدیدم پر کنم . "
..." تا اونجاییکه من میدونم ، شما تو انگلستان زندگی بسیار خوبی داشتین ! چی شد که برگشتین به کشور !؟ "
با این پرسش ارمغان ، غمی سنگین در چهره سایه ، سایه انداخت ، و تاثری عمیق را در لحن صدایش پاشید :
..." خبر مرگ پدر و مادرم در یک تصادف اتوموبیل ، تنها دلیل بازگشت من به کشور بود ! گو اینکه ، وقتی وارد خاک کشورم شدم ، اتفاقات دیگه ای افتاد ، که منو اینجا نگه داشت !"
..." منو ببخشید ، قصد ناراحتی شما رو نداشتم !"
و دستمال کاغذی را به طرف سایه دراز کرد که دانه های اشکی که گونه هایش را مرطوب می کرد را بزداید .
..." نه خواهش می کنم ؛ کمی انگار احساساتی شدم ؛ دست خودم نبود !"
..." حالا تصمیمتون چیه !؟ بازم میخواین برگردین لندن !؟ یا اینکه قصد دارین تو کشور خودتون باشین !؟"
..." قدر مسلم اینه که ، من تو لندن کارایی دارم که نمی تونم به همین راحتی ولشون کنم ، از طرفی اینجا هم ، وضعیت باثباتی رو ندارم ...نمی دونم ؛ هنوز هیچ تصمیمی رو در این رابطه نگرفتم !"
..." من شخصا ، امیدوارم که ، تصمیمتون به موندن باشه ، تا جامعه زنان کشور از وجود شما بی بهره نباشه ! ولی مطمئنا اگه ، تصمیمتون به رفتن هم باشه ، از صمیم قلب براتون آرزوی موفقیت دارم . "
..." من از لطف و محبتتون ، واقعا ممنونم ."
..." اما دلیل اصلی مزاحمت من ، در خصوص "همایش فرهنگ آشتیه " ! قبل از هر چیز ، می تونم خواهش کنم ، به عنوان یکی از اعضای همایش ؛ یه مقدمه ای رو راجع به این همایش برامون بگین !؟"
سایه لیوان آب پیش رویش را برداشت و به آرامی چند جرعه ای از آن را نوشید و پا روی پا انداخت و گفت :
..." من آقای دکتر هدایت رو از لندن می شناختم . از دوستان نزدیک بابا بودند و تو تمام مدت اقامت من تو انگلستان ، از دور و نزدیک ، یه جورایی هوامو داشتن . یکی دو ماه پیش از مرگ پدر و مادرم ؛ تو یه مهمونی خونوادگی ، که منم دعوت داشتم ، دکتر هدایت ، منو به آقای دکتر نائینی و همسرش معرفی کردند . که همین هم باعث شد ، روابط بسیار نزدیکی بین من و دکتر و همسرش ایجاد بشه . تا اینکه ، یه روز ، مرضیه ، همسر دکتر ازم دعوت کرد که منزلشون برم ، بعد تعارفات معمول ،  یکی دو ساعتی راجع به محفل و انجمنی صحبت کرد که درون مایه اش "دفاع از حقوق بشری در جوامع جهان سومی " بود . و ازم خواست که ، منم عضوش بشم. من ازش فرصت خواستم که اجازه بدن ؛ راجع بهش بیشتر فکر کنم . و تو جلسات بعدی بود که عضویت انجمنو پذیرفتم . از اون ببعد بود که تو اکثر محافل و جلساتشون ، من هم شرکت داشتم ..."
..." عذر میخوام که حرفتونو قطع می کنم ؛ منظورتون از همسر دکتر نائینی ، دکتر مرضیه صالحی نیا که نیستش !؟"
..." چرا اتفاقا ؛ فکر می کردم میدونین !؟" 
ارمغان ، که احساس می کرد از تعجب ، روی سرش دو تا شاخ سبز شده باشد ، سعی کرد که به روی خودش نیاورد و گفت :
..." فقط میخواستم مطمئن بشم ؛ خوب بعدش !"
..." فکر همایش داخل کشور ، وقتی شکل گرفت که ، بعضی از اعضای انجمن همراه با دکتر نائینی و هدایت ، برای مراسم بابا به کشور اومدن ! با اینکه در هسته مرکزی انجمن ، خیلی ها مخالف این همایش بودند ، دکتر نائینی و دکتر هدایت ، با اعتباری که تو اساتید و فرهیختگان کشور داشتند ، همایشو برگزار کردند ، که من مطمئنم توسط افراطی های هسته مرکزی به هم ریخت !"   ارمغان که از اظهارات سایه ، حیرت کرده بود ؛ خیلی با احتیاط پرسید :
..." شما فکر می کنید ؛ قتل دکتر هدایت و همسرش و یا ترور دکتر شریعت ؛ ربطی به این گروه افراطی انجمن که گفتین داشته باشه !"
..." مطمئن نیستم ؛ ولی خوب نگرانی منم از همینه ؛ از کجا معلوم که اونا قصد جون مارو هم نکرده باشن !"
ارمغان لحظه ای تامل کرد و پرسید :
..." می تونم بپرسم ؛ اسم این انجمن شما چیه !؟"
..." انجمن خاموشی ...!"

جواب سایه بند دل ارمغان را پاره کرد ، آنچنان که سرفه اش گرفت و مجبور شد که آب لیوان پیش رویش را تا نیمه سر بکشد !  

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر