سایه
ای در سایه

..." مگه
دنبالت کردن عزیزم !؟ بشین یه دقیقه صبحونه تو بخور ، دیر نمیشه !"
ارمغان که آنی
آرام و قرار نداشت ، در حالیکه لیوان نیم خورده چای شیرینش را با عجله هورت می
کشید ؛ گفت :
..." نه تو
رو خدا مامان ؛ همین الآنش هم دیرمه !"
و کوله اش را
انداخت روی شانه اش و با شتاب بوسه ای از گونه مادرش گرفت و از آشپزخانه بیرون زد
:
..."خداحافظ
مامان ، مراقب خودت و نازنین من باش !"
..." در امان
خدا ؛ تو هم مراقب خودت باش ."
و مثل تیری که از
چله کمان برهد ؛ از آپارتمان بیرون جست . پله ها را که پایین می رفت ، طبق عادت
همیشه ، نگاهی به پشت سرش کرد . و بازهم مثل همیشه مادر را دید که ، در میان در
نیم باز ؛ با همان لبخند پر از مهر و محبتش ؛ نگران اوست . او هم لبخندی زد و آرام
دستی تکان داد و دو پله یکی پایین آمد . کوچه را به دو و با شتاب ، تا خیابان دوید
. سر کوچه که رسید ، بند کوله اش را روی شانه اش مرتب کرد و دور و برش را چشمی
گرداند . ناگهان نگاهش آن طرف خیابان ، احمد را دید که نیمی از بدنش را از
اتوموبیل سواری خوشرنگی بیرون آورده بود و برایش دست تکان می داد . با دیدن احمد
به طرف اتوموبیل راه افتاد . احمد هم ، که نیمی از بدنش هنوز داخل اتوموبیل بود ،
نیم دیگر را هم به داخل اتوموبیل کشاند . ارمغان داخل اتوموبیل کناردست احمد که
قرار گرفت ، سلامی کرد و با لبخندی پرسشگر ، پرسید :
..." مبارکه
؛ پس شیرینیش کو !؟"
احمد هم که ضمن
اشاره به کمربند صندلی ارمغان ؛ خود نیز کمربندش را می بست ، گفت :
..." ماشین
باباست ! مگه نگفتی ، گزارش امروزمون خارج شهره
!؟ گفتم ماشین بیارم ، کمتر عذاب بکشیم !"
ارمغان ، چهره در
هم کشید و اخم شرینی کرد و گفت :
..." ممنون
از لطفت ؛ ولی ایکاش ، مزاحم پدرت نمی شدی ! اون هم مسلما ، از کار و زندگی میفته
امروز !"
..." اینجورا
هم نیست ؛ سختیش تا شرکت رفتنه ! بعد اون هم که دیگه ماشین لازم نداره ."
و دکمه ضبط را
فشرد و موزیک ملایمی ؛ در فضای اتوموبیل پخش شد . ارمغان ، نگاهش را از چهره احمد
گرفت و پیش رو را به تماشا نشست . موسیقی
ملایم ، آرامشش را دو چندان کرد و تکیه اش را به صندلی نرم و راحت اتوموبیل محکم
کرد . احمد که احساس کرد سنگینی سکوت بینشان ، ممکن است باعث آزار ارمغان باشد ؛
گفت :
..." چطور شد
که این خانم دکتر ، بالاخره راضی به مصاحبه شد !؟"
ارمغان که غرق
موسیقی بود و اندیشه های دور و درازش ؛ ناگهان از خود بیرون جست و با هیجان گفت :
..." من
خودمم موندم ؛ نه به اینکه ؛ سیصد بار زنگ زدیم و جوابمونو نداد ! نه به اینکه
خودش زنگ بزنه و قرار مصاحبه رو بذاره !"
..." تو که
گفتی منشیش زنگ زد !؟ " ارمغان که
کمی هم از مچگیری احمد دلخور شده بود ، لب ورچید و گفت :
..." خوب
حالا ؛ چه فرقی می کنه !؟ "
احمد هم که احساس کرد ، با این سئوالش باعث رنجش
ارمغان شده ؛ دست پایین را گرفت و با مهربانی خاصی گفت :
..." مسلما ؛
چه فرقی می کنه !؟ مهم اینه که ؛ خانم دکتر فهمیدن که ، مصاحبه با خانم خرسندی ،
چقدر میتونه براشون مفید باشه !"
ارمغان که ، جلو
خنده اش را نمی توانست که بگیرد ؛ با لحن رضایتمندی گفت :
..." خوب
حالا تو هم !؟ " و هر دو از ته دل
خندیدند .
از شهر که خارج
شدند ، به مه و برودت هوا هم کم کم اضافه می شد . به پلیس راه که رسیدند ، از
ازدحام و ترافیکی که به وجود آمده بود ، فهمیدند که باید خبری باشد . بارش برف هم
چند کیلومتری بود که شروع شده بود . چند دقیقه ای طول کشید تا به محل استقرار پلیس
راه رسیدند . احمد به یکی دو متری ، پلیس راهنما که رسید ، شیشه اتوموبیلش را
پایین داد و گفت :
..." خسته
نباشین سرکار ؛ اتفاقی افتاده !؟ "
پلیس راهنما که از سرما کلاه کاپشن چند لایه اش
را تا ، ابرو پایین کشیده بود ، سرش را تا نزدیک شیشه باز اتومبیل پایین کشید و
پرسید :
..." کجا
تشریف میبرین ؟"
..." اونور
دیزین ."
..." بزنین
کنار زنجیر چرخ ببندین ؛ چند کیلومتر بالاتر جاده از برف و سرما عین شیشه شده
!"
و احمد تا خواست
حرفی بزند ، پلیس راهنما این بار با تحکم بیشتری گفت :
..." برین
جلو آقا ؛ راهو بند آوردین !"
احمد در حالیکه
زیر لب غر می زد که "حالا زنجیر چرخ از کجا بیارم !؟" چند متری جلوتر
کناری رفت و دکمه صندوق عقب را زد و بدون اینکه اتوموبیل را خاموش کند ، دستی را
کشید و پیاده شد . ارمغان هم یقه کاپشنش را بالا داد و گره روسریش را محکم کرد و
شالش را ، یکی دو دور به گردنش پیچید و از اتوموبیل پیاده شد . سوز سرما آن قدر
بود ، که به محض پیاده شدنش ، آن را احساس کرد . با یکی دو قدم به پشت اتوموبیل
رسید که در صندوق عقب باز بود و احمد هم تا کمر به داخل آن خزیده بود . به دقیقه
نکشید که احمد شاد و شنگول ، کیسه ای را ، از ته صندوق اتوموبیل بیرون کشید و رو
به ارمغان گفت :
..." این هم
، زنجیر چرخ ؛ اصلا فکرشم نمی کردم که ، زنجیر چرخ هم داشته باشیم !"
چهره خندان و
رضایتمندی احمد ، باعث شد که ارمغان هم لبخندی از سر رضایت زد و گفت :
..." خوب خدا
رو شکر ؛ حالا بلدی اینارو ببندی !؟"
و احمد که داشت
زنجیر چرخ ها را مرتب می کرد که زیر چرخهای جلو اتوموبیل پهن کند ؛ گفت :
..." آره
بابا ، این که کاری نداره ؛ تو چرا پیاده شدی !؟ برو بشین تو ماشین ؛ سردت میشه
!"
لحنش ، آن قدر
صمیمی و مهربان بود ؛ که بند دل ارمغان را از هم گسست ! و احساس شیرینی را در زیر
پوستش دواند . لبخندی از سر رضایت زد و با محبتی همگون ، گفت :
..." کمک نمی
خوای !؟ سردت نشه !"
و شرمی زیبا چهره
اش را گرفت . احمد نگاهش در نگاه او قفل شد ؛ و زیبایی شرم و حیای زنانه ارمغان ؛
بند دلش را از هم گسست . ارمغان نگاه از صورت احمد دزدید و احمد ملتهب از ، محبتی
که ، از نگاه جادویی ارمغان ، قلبش را به آتش کشیده بود ؛ قفل زنجیرها را محکم کرد
و نگهدارنده های فنری را ، چپ و راست ، به قلابهای زنجیر ها انداخت .
این که خانم نادری
، چرا در این کلبه کوهستانی نزدیک دیزین با آن ها قرار گذاشته بود !؟ پرسشی بود که
به ذهن ارمغان هم رسیده بود ، بی اینکه اهمیتی به آن بدهد . ولی وقتی که احمد از
او پرسید که :" حالا چرا اینجا !؟" خود او را هم به فکر واداشت . ولی
اندیشید :" چرا که نه !؟ فصل ، فصل اسکی و دیزینه ! آدمی مثل سایه نادری نیاد
اینجا ؛ پس کی بیاد !؟" و در دل حسادت زنانه ای زبانه کشید . با اینکه برف
پاک کن ، لحظه ای از کار باز نمی ایستاد ؛ باز هم بارش تند برف ، دید را خیلی
محدود کرده بود . از لحظه ای که از جاده اصلی خارج شده بودند و در جاده فرعی ای که
ظاهرا ، به کلبه خانم دکتر می رسید ، می راندند ؛ هم بر شدت بارش برف افزوده می شد
و هم بر برودت هوا ! تا حدی که ، یک بار که احمد برای تمیز کردن شیشه جلو ، تا
شیشه شور را زد ؛ تمام شیشه جلو شد ، قالب یخ یک تکه ! آن قدر که مجبور شدند کناری
بزنند و یخ شیشه جلو را با کاردک بتراشند ! به آدرس که رسیدند و شماره و پلاک را
یکی دو بار چک کردند ؛ ساختمان پیش رو بیشتر شبیه یک ساختمان ویلایی بود تا یک
کلبه ! با راهنمایی سرایدار وارد محوطه شدند و گوشه ای از حیاط پارک کردند و
باتفاق وارد ساختمان شدند . با اینکه ساختمان کوچکی بود با سقف اسپانیش و پنجره
های چوبی و شیشه های ویترای ؛ ولی قدر مسلم ؛ از کلبه ای که منشی خانم دکتر ،
توصیفش کرده بود ، خیلی سرتر بود . همان دم در سالن ، خانم دکتر نادری با چهره ای
بشاش و خندان به انتظارشان بود . و به محض دیدن ارمغان و احمد ، با لبخندی شیرین و
مهربان ، دستش را به طرف ارمغان دراز کرد و گفت :
..." خانم
خرسندی ؛ ببخشید که به زحمت افتادید !؟"
ارمغان هم که شاید ، منتظر چنین استقبال گرمی
نبود ، با خوشحالی گفت :
..." تو رو
خدا نگین خانم دکتر ؛ من باید عذرخواهی کنم ؛ که زحمتتون انداختم ! "
و به اتفاق هم
وارد ساختمان شدند . در همان نگاه اول ، چیدمان سنتی و زیبای سالن کوچک ، ساختمان
؛ چشم را می نواخت . تمامی کف سالن با قالیچه های زیبا و چشم نواز ترکمنی فرش شده
بود . طوری که ارمغان و احمد ، کفشهاشان را دم در کندند و با راهنمایی ، زن
میانسالی که ظاهرا مستخدم منزل بود ؛ دمپایی های راحتی پا کردند و داخل سالن شدند
. شومینه سنگی بزرگی که به سبک محلی ساخته شده بود ، در مرکز ضلع شمالی سالن
خودنمایی می کرد . و آتش سرخ هیزمهایش ، گرما بخش سالن کوچک ساختمان بود . دو طرف
شومینه را، ویترین "پنج دری" بزرگی از چوب بلوط ، با رنگ قهوه ای
تیره ، مزین کرده بود ، که پر بود از اشیاء زیبا و چشم نواز و تندیس ها و مجسمه
های کوچک و بزرگ ! مقابل شومینه هم با یکی دو متری فاصله ، سکوی نیم گرد دالبری ؛
تعبیه گردیده بود که با قالیچه های زیبای ترکمنی و تشکچه های مخملی و متکاهای رنگی
، راحتی و آرامش را در ذهن انسان ، متبادر می ساخت . سایه ، با بالا پوش راحتی
بلندی به رنگ سبز روشن ؛ با شالی زرد و آرایشی ملایم و لبخندی که زیبائیش را دو
چندان می کرد ، ارمغان و احمد را ، به نشیمنگاه مقابل شومینه راهنمایی کرد . احمد
ضمن تشکر از تعارفات سایه ، در حالیکه کیف نسبتا بزرک دوربین و سه پایه اش را با
خود به داخل سالن می آورد ، گفت :
..." اگه
اجازه بدین ، من سه پایه و دوربینمو آماده کنم ، برای ضبط !"
سایه که ظاهرا ،
کمی هم جا خورده بود از این جمله آخری احمد ! در ضمن اینکه سعی کرد ، خیلی هم به
روی خودش نیاورد ؛ پرسید :
..." شما مگه
، گزارشگر مجله باران نیستید !؟ "
ارمغان که بهت و
حیرت سایه را دید ، با عجله پرید به میان حرفش و گفت :
..." ما
معمولا ، تو مصاحبه های خصوصی ، اگه شما هم موافق باشین ، فیلمی تهیه می کنیم که
یه نسخش هم ، پیش شما میمونه ، این واسه اینه که بعدا نشه دستی توش برد ! در ضمن ،
بازم اگه شما موافق باشین ، بشه تو سایت هم ازش استفاده کرد . "
سایه که با
توضیحات ارمغان ؛ نگرانی از چهره اش رخت بربسته بود ، دوباره لبخند شیرینش به چهره
اش برگشت و با تعارف مجدد ، ارمغان را به طرف نشیمنگاه ؛ هدایت کرد . تا احمد ،
دوربینش را آماده کند ، ارمغان نگاهی به اطراف انداخت و با کنایه ای شیرین گفت :
..." کلبه
خیلی قشنگی دارین خانم دکتر !" سایه
هم لبخند رضایتبخشی زد و گفت :
..." منزل
پدریه ! واقعیتش اینه خانم خرسندی ؛ من همینجا به دنیا اومدم ، تو همین خونه !
تمام دوران بچگیمو همینجا گذروندم ... ولی زندگی باعث شد که مدتها از اینجا دور
بیفتم ! ..."
ارمغان شاید برای
اینکه نمی خواست ، هیچ جمله ای را ، در فیلم مصاحبه اش از دست بدهد ، با عجله رو
به احمد گفت :
..." آقای
مکرمی آماده نشد !؟"
در همین فاصله هم
بود که مستخدم ، با سینی چای و کیک و قهوه ، برای پذیرایی پیش آمد . ارمغان هم
برای اینکه فرصتی ایجاد کند ، بی هیچ تعارفی ، هم برای خودش و هم برای احمد که
مشغول سوارکردن دوربین روی سه پایه بود ، چای و شیرینی برداشت و شروع کرد به
تعارفات معمول :
..." جدا ؛
خانم دکتر ؛ باعث زحمتتون شدیم !"
سایه هم که با
ترفندهای خبرنگاری ؛ خیلی هم بیگانه نبود ، با لبخندی پر از کنایه گفت :
..." قابل
شما رو نداره !"
تا ارمغان و سایه
، چای و کیکشان را بخورند ؛ احمد هم نور و دوربین را آماده کرده بود و میکروفن های
کوچک را هم برای نصب ، روی یقه پیراهنشان به ارمغان داده بود . در همین فاصله هم
سرپایی چایش را هورت کشید و پشت دوربین آماده ضبط مصاحبه شد . ارمغان با اشاره
احمد ، رو به سایه کرد و با همان لبخند شیرین همیشگیش گفت :
..." خوب
خانم دکتر داشتین می گفتین !؟ " سایه
گلویی صاف کرد و گفت :
..." بعد از
دوران راهنمایی بود که ، با اصرار پدر و مادرم ، برای ادامه تحصیل ، راهی انگلستان
شدم . با دوستانی که پدرم توی لندن داشت ، پذیرش ادامه تحصیلمو ، در یکی از کالج
های وابسته به آکسفورد قبلا گرفته بودم . به محض ورود و ثبت نام ، تو همون کالج ،
پانسیون شدم و خوب بعدش معلومه دیگه ، ادامه تحصیل ...!"
..." عذر
میخوام خانم دکتر ؛ مگه همینجا نمی تونستین ادامه تحصیل بدین !؟"
..." خوب چرا
؛ ولی گفتم که ، من خودم راضی به این مهاجرت نبودم ؛ بیشتر اصرار پدرم بود !"
..." تا
اونجایی که من میدونم ، پدر شما ، دکتر نادری
، از اساتید و فرهیختگان کشور بودند ! پس چرا اصرار داشتند که شما
تحصیلاتتونو خارج از کشور ادامه بدین !؟"
..." اوایل
این سئوال خود من هم بود ؛ ولی خیلی زود اهمیتشو برام از دست داد !"
..." میتونم
بپرسم چرا !؟"
..." مسلما
تاثیر محیط ، سلیقه های آدمو ، عوض میکنه ! من خیلی زود با محیط اونجا ، اخت شدم .
و سعی کردم کمبود خونوادمو ، با دوستای جدیدم پر کنم . "
..." تا
اونجاییکه من میدونم ، شما تو انگلستان زندگی بسیار خوبی داشتین ! چی شد که
برگشتین به کشور !؟ "
با این پرسش
ارمغان ، غمی سنگین در چهره سایه ، سایه انداخت ، و تاثری عمیق را در لحن صدایش
پاشید :
..." خبر مرگ
پدر و مادرم در یک تصادف اتوموبیل ، تنها دلیل بازگشت من به کشور بود ! گو اینکه ،
وقتی وارد خاک کشورم شدم ، اتفاقات دیگه ای افتاد ، که منو اینجا نگه داشت !"
..." منو
ببخشید ، قصد ناراحتی شما رو نداشتم !"
و دستمال کاغذی را
به طرف سایه دراز کرد که دانه های اشکی که گونه هایش را مرطوب می کرد را بزداید .
..." نه
خواهش می کنم ؛ کمی انگار احساساتی شدم ؛ دست خودم نبود !"
..." حالا
تصمیمتون چیه !؟ بازم میخواین برگردین لندن !؟ یا اینکه قصد دارین تو کشور خودتون
باشین !؟"
..." قدر
مسلم اینه که ، من تو لندن کارایی دارم که نمی تونم به همین راحتی ولشون کنم ، از
طرفی اینجا هم ، وضعیت باثباتی رو ندارم ...نمی دونم ؛ هنوز هیچ تصمیمی رو در این
رابطه نگرفتم !"
..." من شخصا
، امیدوارم که ، تصمیمتون به موندن باشه ، تا جامعه زنان کشور از وجود شما بی بهره
نباشه ! ولی مطمئنا اگه ، تصمیمتون به رفتن هم باشه ، از صمیم قلب براتون آرزوی
موفقیت دارم . "
..." من از
لطف و محبتتون ، واقعا ممنونم ."
..." اما
دلیل اصلی مزاحمت من ، در خصوص "همایش فرهنگ آشتیه " ! قبل از هر چیز ، می
تونم خواهش کنم ، به عنوان یکی از اعضای همایش ؛ یه مقدمه ای رو راجع به این همایش
برامون بگین !؟"
سایه لیوان آب پیش
رویش را برداشت و به آرامی چند جرعه ای از آن را نوشید و پا روی پا انداخت و گفت :
..." من آقای
دکتر هدایت رو از لندن می شناختم . از دوستان نزدیک بابا بودند و تو تمام مدت
اقامت من تو انگلستان ، از دور و نزدیک ، یه جورایی هوامو داشتن . یکی دو ماه پیش
از مرگ پدر و مادرم ؛ تو یه مهمونی خونوادگی ، که منم دعوت داشتم ، دکتر هدایت ،
منو به آقای دکتر نائینی و همسرش معرفی کردند . که همین هم باعث شد ، روابط بسیار
نزدیکی بین من و دکتر و همسرش ایجاد بشه . تا اینکه ، یه روز ، مرضیه ، همسر دکتر
ازم دعوت کرد که منزلشون برم ، بعد تعارفات معمول ، یکی دو ساعتی راجع به محفل و انجمنی صحبت کرد
که درون مایه اش "دفاع از حقوق بشری در جوامع جهان سومی " بود . و ازم
خواست که ، منم عضوش بشم. من ازش فرصت خواستم که اجازه بدن ؛ راجع بهش بیشتر فکر
کنم . و تو جلسات بعدی بود که عضویت انجمنو پذیرفتم . از اون ببعد بود که تو اکثر
محافل و جلساتشون ، من هم شرکت داشتم ..."
..." عذر
میخوام که حرفتونو قطع می کنم ؛ منظورتون از همسر دکتر نائینی ، دکتر مرضیه صالحی
نیا که نیستش !؟"
..." چرا
اتفاقا ؛ فکر می کردم میدونین !؟"
ارمغان ، که احساس
می کرد از تعجب ، روی سرش دو تا شاخ سبز شده باشد ، سعی کرد که به روی خودش نیاورد
و گفت :
..." فقط
میخواستم مطمئن بشم ؛ خوب بعدش !"
..." فکر
همایش داخل کشور ، وقتی شکل گرفت که ، بعضی از اعضای انجمن همراه با دکتر نائینی و
هدایت ، برای مراسم بابا به کشور اومدن ! با اینکه در هسته مرکزی انجمن ، خیلی ها
مخالف این همایش بودند ، دکتر نائینی و دکتر هدایت ، با اعتباری که تو اساتید و
فرهیختگان کشور داشتند ، همایشو برگزار کردند ، که من مطمئنم توسط افراطی های هسته
مرکزی به هم ریخت !" ارمغان که از
اظهارات سایه ، حیرت کرده بود ؛ خیلی با احتیاط پرسید :
..." شما فکر
می کنید ؛ قتل دکتر هدایت و همسرش و یا ترور دکتر شریعت ؛ ربطی به این گروه افراطی
انجمن که گفتین داشته باشه !"
..." مطمئن
نیستم ؛ ولی خوب نگرانی منم از همینه ؛ از کجا معلوم که اونا قصد جون مارو هم
نکرده باشن !"
ارمغان لحظه ای
تامل کرد و پرسید :
..." می تونم
بپرسم ؛ اسم این انجمن شما چیه !؟"
..." انجمن
خاموشی ...!"
جواب سایه بند دل
ارمغان را پاره کرد ، آنچنان که سرفه اش گرفت و مجبور شد که آب لیوان پیش رویش را
تا نیمه سر بکشد !
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر