در
یک قدمی ...

..." سلام
مایک ، خبر تازه چی داری !؟" صدای
خوش آهنگ مایک که با لهجه ایرلندیها ، انگلیسی را تلفظ می کرد ، در گوشی پیچید که
:
..." آف بودی
!؟ دکتر نائینی رو پیداش کردیم !" خبر آن قدر ناگهانی و خوشحال کننده بود ،
که نوشین نتوانست که احساساتش را کنترل کند ، و با شادی کودکانه ای تقریبا فریاد
زد :
..." راست
میگی !؟ خوب الآن کجان !؟" مایک که از آنهمه هیجان نوشین ، خیلی هم تعجب
نکرده بود ، گفت :
..." جاشون
امنه ، گزارش کاملشو شب برات میل می کنم . "
..." ازت
ممنونم ؛ بای ..."
و به طرف
اتوموبیلش ، که در پارکینگ دادستانی ، پارک بود شتاب برداشت . در رمپ ورودی منهای
یک بود که دوباره همراهش زنگ خورد . این بار شماره دفتر بهروز بود . کناری ایستاد
تا جواب دهد . منشی بهروز گفت :
..." سلام
خانم صارمی ؛ میتونین صحبت کنین ، وصل کنم آقای دکتر !؟" ارتباط آنقدر ناقص و صدا بریده ، بریده بود که
نوشین فقط گفت :
..." من صدای
شما رو خوب ندارم ، به آقای دکتر بگین ، من تا چند دقیقه دیگه میام اونجا
!" و ارتباط به خودی خود قطع شد .
ترافیک سنگین مرکز شهر باعث شد ، چند دقیقه ای دیرتر از آنی که فکر می کرد ، به
دفتر نشریه برسد . چند دقیقه ای هم ، معطل جای پارک بود که تلفن همراهش زنگ خورد :
..." پس کجا
موندی !؟ " صدای بهروز ، کمی از
کلافگیش کاست و با لبخند رضایتبخشی گفت :
..." خیلی
وقته رسیدم ، جای پارک گیرم نمیاد !" بهروز به طرف پنجره رو به خیابان اتاقش
کشیده شد و در حالیکه با کنجکاوی ، پایین را نگاه و می کرد و دنبال اتوموبیل نوشین
بود ، با عجله گفت :
..." بیا تو
پارکینگ ، الآن به نگهبان میگم راهنماییت کنه !" و قبل از اینکه نوشین هر
حرفی بزند ، تلفن نگهبانی را با گوشی روی میزش گرفت و گفت :
..." خانم
صارمی رو راهنمایی کن داخل پارکینگ ، ماشینشو که می شناسی !؟"
..." بله
قربان ، همون تویوتا جیگریه !؟"
..." آره
همونه ؛ پارک که کرد ، راهنمائیش کن بیاد بالا ."
اتوموبیلش را با
راهنمایی نگهبان کناری پارک کرد و در حالیکه به طرف آسانسور می رفت ، اسکناس درشتی
را از کیفش بیرون کشید و به عنوان انعام به نگهبان داد . نگهبان ، ابتدا لب به
دندان گزید وگفت :
..." این
کارا چیه خانم ، من فقط وظیفمو انجام دادم ." ولی وقتی لبخند مهربان نوشین ،
تمامی صورتش را گرفت و با محبت تمام گفت :"
..." این
نهایت لطف شماست ، قابل شما رو نداره !" و اصرار پر از محبتش , مانع از آن شد
که نگهبان بخواهد تعارفی بیش از این بکند ، و با تشکر انعام را پذیرفت . آسانسور
که توقف کرد ، نوشین نگاهی به دکمه طبق پنجم کرد که روشن بود ، در را که باز کرد ،
بهروز دم در منتظرش بود . با دیدن بهروز ، لبخند رضایتبخشی به چهره اش دوید و با
خوشحالی آمیخته به تعجبی گفت :
..." سلام ؛
به زحمت افتادی ، خودم راه رو بلد بودم !" بهروز هم متقابلا لبخندی زد وگفت :
..." سلام ؛
رسم مهمون نوازی حکم می کرد ، که پایین میومدم خدمتتون !" و با اشاره دست راهنمائیش کرد به طرف دفترش !
نوشین در حالیکه از رفتار بهروز ، حس رضایت عاشقانه ای زیر پوستش دویده بود ، کمی
هم متعجب شد ! برای همین هم ، درحالیکه به طرف دفتر بهروز گام برمی داشت ، با
طنازی خاصی پرسید :
..." چی شده
، شما امروز ، اینقدر محبتتون گل کرده !"
و بهروز هم که شانه به شانه نوشین گام بر می داشت ؛ گفت :
..." سر که
نه در راه عزیزان بود بار گرانی است
، کشیدن به دوش "
..." نه بابا
؛ تو امروز یه چیزیت میشه ! طبع شعرت هم که حسابی گل کرده !" و وقتی بوی گلهای تازه اقاقی را در گلدان بلوری
میز عسلی ، به مشامش خورد و زیبائیشان ، چشمش را به نوازش کشید ، نگاه عاشقانه ای
به بهروز کرد و گفت :
..." این
اتاق امروز رنگ و بوی دیگه ای گرفته ! خبریه !؟" و با تعارف بهروز روی یکی از مبلها نشست .
بهروز به پشت میزش رفت و با تاملی کوتاه از کشو میزش بسته کادو پیچی را بیرون کشید
و به طرف نوشین دراز کرد . نوشین که کاملا غافلگیر شده بود ، چشمانش آن چنان برقی
زد که شفافیت اشک شادی را می شد به وضوح در آن دید و گفت :
..." این مال
منه !؟" و در حالیکه هنوز بسته کوچک
که با سلیقه بسیار زیبایی کادو پیچی شده بود ، در دستش بود ، با تعجب پرسید :
..." به چه
مناسبتی !" بهروز که پشت لبخند
مهربانش ، مشخصا غم بزرگی موج میزد ؛ با تاملی کوتاه گفت :
..." به
مناسبت دهمین سالگرد ازدواجمون !" با این حرف بهروز ، چهره نوشین آن چنان
درهم شد ، که به یکباره تمام آن شادی چند لحظه پیش از چهره اش پر کشید ، آرام کادو
را روی میز گذاشت و با کنایه ای غمگین گفت :
..."
میخواستی ، بیوفایی منو به رخم بکشی !؟"
..." اتفاقا
بر عکس ؛ میخواستم دوباره ازت تقاضای ازدواج کنم ." و در حالیکه اشاره ای
داشت به کادوی روی میز ؛ ادامه داد :
..." چرا
بازش نمی کنی !؟" با این حرف بهروز ، نوشین دوباره آرامشش را بدست آورد و
کادو را از روی میز برداشت و به آرامی بازش کرد . و وقتی برق انگشتر الماسی که
زیبائیش غیر قابل وصف بود ، چشمش را به تماشا کشید ؛ با خنده ای که اوج خوشحالیش
را به تصویر می کشید ، رو به بهروز کرد و گفت :
..." خدای من
؛ واقعا قشنگه !" و در حالیکه به
انگشتش امتحان می کرد ، ادامه داد :
..." محشره ! واقعا ازت ممنونم "
..." خوب
!؟" نوشین که منظور بهروز را خوب
میدانست ، با طنازی خاصی گفت :
..." اجازه
دارم ؛ یه کمی راجع بهش فکر کنم !؟"
و وقتی ، چهره منتظر بهروز را دید ، که انگار اصلا این حرف نوشین را نشنیده
بود ، لبی ورچید و با همان طنازی ادامه داد :
..." خوب
قبول کن ؛ خیلی غافلگیر شدم !" و
دوباره به چشمان بهروز خیره شد ، که انگار تا بله را نمی گرفت ؛ دست بردار نبود !
..." اجازه
گل چیدن و گلاب گرفتن ، که دارم !؟" و وقتی دید که این ترفند هم افاده ای
نکرد ، سرش را پایین انداخت و لبانش را غنچه کرد و با لوسی دخترانه ای ، گفت :
..." حالا که
زوره ؛ با اجازه بزرگترا ... بعــــله ...!"
که به یکباره ، در
اتاق باز شد و مش رحیم از همه جا بیخبر هم با سینی شیرینی و چای وارد شد . نوشین و
بهروز نگاهاشان در هم گره خورد و بی اختیار زدند زیر خنده ! مش رحیم که هاج و واج
مانده بود ، گره ای در ابروانش انداخت و ظرف شیرینی و فنجانهای چای را روی میز
گذاشت و خواست ، از اتاق خارج شود ،که بهروز بلند شد و ظرف شیرینی را مقابلش گرفت
و با خنده و شادی گفت :
..." دهنتو
شیرین کن مش رحیم ، که همین روزا ، یه عروسی افتادی !"
از صبح تا
حالا ، سر هر فرصت مناسبی ، سری به کانتر لیدا زده بود ؛ ولی هیچ خبری از لیدا
نبود ! آخر سر هم طاقت نیاورد و از مقابل میز ارمغان که رد می شد ، توقف کوتاهی
کرد و پرسید :
..." خانم
خرسندی ؛ شما نمیدونی ، لیدا امروز کجا رفته !؟ " و وقتی سنگینی نگاه
پرسشگرانه ارمغان را با لبخند کمرنگی که داشت ، روی چهره اش حس کرد ، با تته پته
ادامه داد : ..." منظورم خانم دانشوره ! "
ارمغان که ظاهرا
نمی خواست ، به روی خودش بیاورد که متوجه علاقه سینا به لیدا شده ، لبی ورچید و
شانه ای بالا انداخت و گفت :
..." از صبح
ندیدمش ، فکر میکردم شاید شما خبر داشته باشین ، که کجاست !" سینا با نگرانی مشهودی که در لحنش بود ، گفت :
..." برنامه
ای که نداشتیم ! از صبح تا حالا هیچ تماسی با شما هم نداشته !؟" نگرانی سینا
، انگار که کمی هم به ارمغان سرایت کرده باشد ، گفت :
..." نه ؛
ولی بذار ببینم موبایلشو جواب میده !؟"
و بلافاصله شروع کرد به گرفتن شماره لیدا که در حافظه موبایلش بود . گوشی
را که روی گوشش گرفت ، سینا گفت :
..." خاموشه
، نه !؟ " ارمغان با اشاره سر حرف سینا را تایید کرد و دوباره دکمه تکرار را
فشار داد :
..." بعید
میدونم که فایده ای داشته باشه ! از صبح تا حالا تلفنش خاموشه !" ارمغان هم که به وضوح نگران تر شده بود ، یک
بار دیگر شماره را گرفت و گفت :
..." عجیبه !
لیدا هیچوقت تلفنشو خاموش نمی کرد !"
سینا با حالت ملتمسی گفت :
..." ممکنه
شما یه زنگ به منزلشون بزنید !؟ "
ارمغان با شک و تردید ، گفت :
..." می ترسم
خونه نباشه ، اونوقت باعث نگرانی خونوادش هم بشیم ! " و بی اینکه منتظر جواب سینا باشد که حسابی مات
و مبهوت بود ، شماره منزل لیدا را گرفت :
..." سلام
خانم دانشور ؛ من ارمغان هستم ؛ دوست لیدا "
..." سلام
دخترم ، کاری داشتی !؟"
..." ببخشید که مزاحمتون شدم ، لیدا خونه است
!؟"
..." نه ،
مگه اداره نیست !؟ " ارمغان که
نگرانی را در لحن مادر لیدا کاملا حس می کرد ، لبخندی زد و گفت :
..." حتما
رفته دنبال گزارش ! هر جا باشه الآناست که دیگه پیداش بشه ! تو رو خداببخشید که
مزاحمتون شدم ." و سریع تلفن را قطع کرد . داشت فکر می کرد که سر و سراغش را
از که بگیرد ، که تلفن داخلیش زنگ خورد ! گوشی را که برداشت ، صدای منشی سردبیر
،درگوشش پیچید که :
..." خانم
خرسندی ، آقای دکتر گفتن ، یه سری بهشون بزنی . اگه زحمتت نیست لیدا رو هم بهش بگو
بیاد ، هرچی زنگ میزنم ، گوشیشو بر نمی داره ! ستایشی و مکرمی اگه دم دستند ،
خبرشون کن !"
ارمغان که دید ،
اگر ساکت باشد ، چانه گرم منشی به این زودی ها از کار نمی افتد ، پرید به میان
حرفش و گفت :
..." دیگه !؟
" و با کنایه ادامه داد : ..." بیرون چیزی لازم ندارین !؟ تعارف نکنی
تورو خدا !"
منشی که حسابی
شرمنده شده بود ، با لحن خجالت زده ای گفت :
..." ببخشید
تو رو خدا ! آخه هیچکدوم پشت میزشون نیستند ! هیچوقت هم که موبایلاشون جواب نمیدن
!"
..." خوب
حالا ؛ منم داشتم دنبال لیدا می گشتم ، مرخص ای ، جایی نرفته که ، به سردبیر
خبرداده باشه !؟"
..." فکر
نکنم ؛ معمولا اگه جایی هم میخواست بره برگه مرخصی شو به من میداد ، مگه اینکه
مستقیم به خود آقای دکتر زنگ زده باشه که ، بعید میدونم !" ارمغان که دید بازهم چانه منشی گرم شد ،
دوباره پزید به میان حرفش و گفت :
..." خوب
دیگه ، به آقای دکتر بگو ، ما داریم میایم بالا !" و گوشی را گذاشت و نگاهی به سینا کرد که هنوز
یک لنگ پا ، منتظر جوابش بود ؛ و سری به علامت تاسف تکان داد و گفت :
..." اینا هم
که خبری نداشتن ! به آقای مکرمی هم خبر بده بالا جلسه است ؛ سریع به اتفاق بیاین
بالا !"
و وسایلش را جمع و
جور کرد و رفت به طرف آسانسور . در حالیکه تمام فکرش شده بود ، لیدا ! " یعنی
این دختره بیخبر کجا ول کرده رفته که موبایلش هم خاموشه !؟" تا به خودشش بجنبد
، مقابل در اتاق کنفرانس طبقه پنجم بود . وارد که شد ، نوشین و بهروز را دید که
بالای میز جلسه ، با رویی گشاده و لبخند ، استقبالش کردند . هنوز با نوشین درست و
حسابی خوش و بش نکرده بودند که پشت سرش مرآت ، و بعد هم سینا و احمد وارد شدند .
همه که نشستند ، بهروز نگاهی به جمع انداخت و گفت :
..." پس خانم
دانشور کجاست ، بهش خبر ندادن !؟" و خواست گوشی را بردارد و با منشی صحبت کند
که ارمغان با عجله پرید میان حرفش و گفت :
..." از صبح
نیومده اداره ؛ موبایلش هم ، جواب نمیده ! منزلشون هم که تماس گرفتم ؛ مامانش گفت
: که امروز ، زودتر هم زده بیرون ! یعنی فکر می کرد که باید اداره باشه
!" بهروز ، سری تکان داد و رو به
بچه ها گفت :
..." قبل از
هر چیزی من ، از تلاش شبانه روزی این یکی دو روزه اخیر شما واقعا ممنونم ! این
جلسه هم برای جمع بندی و راهکارهای بعدی لازم بود . حضور خانم دانشور هم خیلی
ضروری بود که حالا من از خانم خرسندی میخوام که شب هم شده باهاش تماس بگیره و
موارد جلسه امروز رو بهش بگه ! حالا هم از خانم صارمی خواهش می کنم که جلسه رو
ادامه بدن ."
نوشین لبخند
مهربان همیشیگیش را بر چهره اش دواند و در حالیکه اشاره ای داشت به صفحه مانیتور
بزرگ اتاق کنفرانس ، گفت :
..." تمام
اطلاعات رسیده ، چه ایمیل های من از لندن و چه ایمیل دکتر نادری که شب تصادفش سعی
داشته برای ارمغان بفرسته ، که متاسفانه با تاخیر ، به دستمون رسیده ! حاکی از
اونه که :" اولا ؛ تمامی ترورها و قتلهای اخیر ، یک تسویه حساب درون گروهی
فراماسونری بوده که توسط هسته مرکزی لژ لندن طراحی و به وسیله تروریست های حرفه
ایشون اجرا شد . فرماندهی این عملیات در کشور ، توسط خانم جهانشاه انجام می شد که
هم اکنون ، تحت نظر سازمان امنیته ! "
و بعد در حالیکه اشاره داشت به عکس تروریست ها که در صفحه مانیتور بود ،
گفت :
..." نشر
تصاویر عاملان ترور ، ترفند تازه ای نیست که این سازمان به خرج داده ! گو اینکه با
زیرکی و مهارت می خواسته این تصاویر از طرق دیگه ای منتشر بشه ...!"
ناگهان ، سینا با
دیدن عکس بازسازی شده عامل سوم ترورها ، پا برهنه پرید به میان حرفهای نوشین! تا
حدی که موجب تعجب دیگران هم شد و گفت :
..." این که
احسانه ؛ احسان کوراوغلو ؛ همون پیکر تراش ترک !" و به یکباره ، انگار که تمام وجودش را تشویش
گرفته باشد ، ساکت شد . بهروز هم مثل بقیه ، نگاه دقیق تری به عکس انداخت و رو به
سینا گفت :
..." که
اینطور ! خانم دانشور می گفت که شما جاشو پیدا کردین !؟" سینا که نگرانی را ،
آشکارا می شد در چشمانش دید ؛ گفت :
..." آره ؛
هتل آپارتمانی کنار سد لار !" و
دوباره در خودش فرو رفت ، آنقدر که بهروز با عتاب پرسید :
..." حالا تو
چرا اینقدر نگرانی !؟" سینا ،
لبخندی زد و با کمی اکراه گفت :
..." شاید
خانم دانشور رفته باشه سراغش ؛ اگه اون یه تروریسته ، از کجا معلوم ...
!؟" که بهروز پرید به میان حرفش و
گفت :
..." شماره
اونجا رو داری !؟ و سینا ، دست پاچه و نگران ، دست کرد در جیبهایش و بالاخره هم
کارت ویزیتی را یافت و داد به بهروز و گفت :
..." مسئول
رزروش یکی از دوستای منه ؛ علی لواسانی !"
بهروز کارت را گرفت و با تلفن همراهش شماره هتل را گرفت و ابتدا ، لواسانی
را خواست که از قرار شیفتش تمام شده بود و از هتل خارج شده بود . و سپس سراغ احسان
را گرفت ، که مسئول هتل گفت ؛ که چند ساعت پیش هتل را ترک کرده اند ! سینا ، در
همین فاصله سعی کرد که با موبایل علی تماس بگیرد که خاموش بود . چند باری سعی کرد
که فایده ای نداشت . عملا ، موضوع احسان ، جلسه را تحت الشعاع قرار داد . و بهروز
رو به سینا پرسید :
..." تلفن
دیگه ای از این لواسانی نداری !" و سینا که برای چندمین بار داشت شماره
موبایلش را می گرفت و خاموش بود ، با نگرانی و تشویش گفت :
..." فقط
همین موبایلشه که اون هم ، یکسره خاموشه !"
به زحمت
توانسته بود یکی دو ساعتی را بخوابد ! این که شب بود یا روز ، فقط خدا می دانست و
بس ؛ ولی از اینکه هوای محبوس داخل انبار که به اندازه سر سوزنی هم روزنی به بیرون
نداشت ، نسبت به قبل تاریک تر شده بود ، شک نداشت ! سرما تا مغز استخوانهایش نفوذ
کرده بود . تمام بدنش از کوفتگی و درد ، داشت می ترکید . مخصوصا ، آن طرفی که این
یکی دو ساعته رویش خوابیده بود . رطوبت و خیسی کف انبار ، یک طرف بدنش را کاملا
خیس کرده بود . و برودت و سرمای هوا هم داشت باعث می شد که کم کم یخ بزند ! سعی
کرد ، که چرخی بزند ، ولی دستهایش که محکم از پشت بسته شده بود ؛ نا و رمق این کار
را نداشت ! پاهایش هم که تا زانو ، آن چنان طناب پیچ شده بود ، که درد حاکی از
فشار استخوان قوزک ها به هم ، امانش را بریده بود . به هر زحمتی بود ، شاید چند
سانتی متری جابجا شد . ولی چیزی از درد و فشاری که بر تمامی اعضای بدنش بود ،
کاسته نشد ! با خودش فکر می کرد که بالاخره برای ، آب و نانی هم که شده ، در این
فاصله ، کسی به سراغش خواهد آمد ؛ ولی دریغ از ، حتی بال زدن پرنده ای ! حتی او که
از شنیدن اسم موش هم وحشت داشت ، در تصوراتش ، به یاد موشی افتاد که می توانست
بیاید و طناب دستهایش را بجود و او را از این فلاکتی که دچارش بود نجات دهد ؛ که
از آن هم خبری نبود . ترس و وحشت از تنهایی و مردن در آن انبار متروک تمام وجودش
را گرفت . خواست با دهان بسته فریادی بزند ؛ ولی حتی نای فریاد هم برایش نمانده
بود . احساس می کرد که دهانش خشک شده ، زبانش به کامش چسبیده بود و در حسرت جرعه
ای آب می سوخت . بی اختیار یاد خانواده اش افتاد ، و اندیشید که الآن مادرش چه می
کشد وقتی او آن قدر دیر کرده !؟ و به خاطر آورد که ؛ بار اولش که نبود ، بدتر از
همه این بود که ، اگر مادر نگران می شد و به جایی زنگ می زد و سر و سراغی از او می
گرفت ؛ قیامتی راه می انداخت که نگو ونپرس ! و دلش به حال مظلومیت مادر سوخت .
خانواده پر جمعیتی داشت ، پدر پیر و از کار افتاده بود ، چهار برادر که هریک به
دنبال مشکلات خودشان بودند . تنها مونسش ، خواهر کوچکترش لیلا بود ، که سال آخر
دبیرستانش بود و تمام وقتش را گذاشته بود برای ، امتحانات نهایی و کنکور . دلش
برای همه اینها تنگ بود . ولی هیچ کس از وضعیت او خبری نداشت ، غیر از خدا ! آری
خدا ؛ او تنها کسی بود که می توانست کمکش کند . برای همین هم در اندیشه اش ، دست
به دامن خدا شد . و از اینکه این همه مدت ، اینقدر از او غافل بود ، از خودش خجالت
کشید . قطره اشکی آرام ، از گوشه چشمش به روی گونه اش سرازیر شد و از گرمای بسیار
اندک آن ، لذتی به زیر پوست گونه اش دوید و در ذهنش به راز و نیاز با خدا پرداخت :
..." خدایا ،
میدونم که در تمام بیست و سه سال عمرم ، بنده خوبی برات نبودم . نه نماز درست و
درمونی خوندم و نه روزه درست و حسابی گرفتم . ولی میدونی که همیشه بیشتر از هر کسی
تو دنیا دوستت داشتم . به روی خودم نیاوردم ؛ ولی تو که ، از باطن آدما خبر داری ؛
میدونی که راست میگم ! بابتش هیچوقت طلبکارت نبودم ، واسه همین هم هیچوقت ، چیزی
ازت نخواستم . بارمو همیشه خودم به دوش کشیدم ، کارمو همیشه خودم کردم و بالاخره
تو این بیست و سه سال عمری که بهم دادی ، سربار کسی نشدم . ولی امشب اینجا ، تو
این انبار متروکه خیس و نمور ، با این دست و پا و دهن بسته ، امیدی به جز تو ندارم
. برای همین هم ازت میخوام که کمکم کنی ! خدایا کمکم کن ؛ من نمی خوام بمیرم ؛
حدقل اینجوری نه ! خدایا کمکم کن !"
و قطرات اشک سیل
آسا بر گونه هایش جاری شد . کمی سبک تر شده بود ؛ نه اینکه از دردش کم شده باشد و
یا از ترس و وحشتش ؛ نه ! ولی ، کمی آرام تر شده بود . با هر زحمتی بود ، نیم چرخی
زد و نیمی از بدنش را که ، حالا دیگر از نم و رطوبت ، کاملا بی حس و کرخت شده بود
، از کف نمور انبار ، کمی رهایی بخشید . و دیگر بار ، در اندیشه هایش با خدا خلوت
کرد :
..." خدایا ،
من همیشه خدا , مادرمو اذیتش کردم ، نه اینکه قصد و قرضی داشته باشم ؛ نه ؛ تو که
اینو خوب میدونی ! ولی اون تنها کسی بود که تمام عقده هامو میتونستم پیشش باز کنم
، تمام غرامو به اون بزنم ، و هر چی زور میشنوم سر اون خالی کنم ! اون تنها کسی
بود ، که درست مثل یه سنگ صبور ، تحملم می کرد و هیچی بهم نمی گفت ! خدایا منو
ببخش و کاری کن که اونم منو ببخشه ! شاید دیگه فرصتی نداشته باشم که ازش حلالیت
بخوام . و اما پدرم ، میدونی که پیره و مریض ؛ افتاده یه گوشه خونه و شده آینه دق
مامانم ! خدایا چرا ما آدما اینقدر غافلیم و خودخواه ! تو تمام این یکی دو ساله که
پدرم مریض وافلیج افتاده بود کنار خونه ؛ غیر از مادرم که تر و خشکش می کرد ، اون
هم با هفت تا بچه تن لش ، که صبح تا شب
تمام کارش شده بود ، بشور و بساب و بپز! کدوممون روزی ، نه ، هفته ای یه احوال ازش
پرسیدیم !؟ خدایا ، منو ببخش و کاری کن که اونم منو ببخشه ! خدایا میدونی که بعد
از تو تمام دلخوشی من به لیلا بود ، اون ، تنها کسی بود که از تمام جیک و پوک من
باخبر بود ؛ من که همه چیزمو به اون می گفتم ، ولی چرا ،این روز آخری ، موضوع
اومدنمو به اینجا به اون نگفتم !؟ خدایا دلم میخواد که هواشو داشته باشی ؛ اونم
مثل من کسی رو نداره ، تو رو خدا ، خداجون ؛ هواشو داشته باش ! نمی خوام اونم
سرنوشتی مثل من داشته باشه ! قبول دارم که تقصیر خودم بود ؛ یه کمی زیاده روی کردم
؛ دنبال دلی راه افتادم که داشت به بیراهه می رفت ! قبول ؛ ولی خدایا ، مجازات یه
همچین کاری مرگه !؟ اونم اینجوری !؟ نه دیگه این خیلی بی انصافیه ! خیلی ؛ "
و دوباره ، شاید آخرین
قطره های اشکش به روی گونه هایش سرازیر شد . زمان برای لیدا ، از حرکت باز ایستاده
بود . و او در یک قدمی مرگ داشت با ذهنایات خودش کلنجار می رفت .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر