دوباره
؛ عشق

..." معذرت
میخوام ؛ استاد خودشون تشریف نمیارن !؟"
راهنما که دختر
جوانی بود با لباسی راحت وبی آلایش ، با خوشرویی گفت :
..." اکثرا
بعدازظهرا ، خودشون اینجان ."
..." این
گالری تا کی برقراره !؟" راهنما که
آنی لبخند از لبش محو نمیشد ؛ گفت :
..." تا آخر
ماهو که هستیم . "
و لیدا در حالیکه
با اشاره دست از راهنما خداحافظی می کرد به طرف در خروجی رفت و از مسئول دم در
سراغ مدیر را گرفت:
..." خبر
دارین آقای ضیغمی اومدن یا نه !؟"
مسئول سالن که لیدا را از دفعه قبل می شناخت ، گفت :
..." چی بگم
والله ؛ بهتره که از دفترشون سئوال کنین ."
لیدا با تشکر از
مسئول سالن به طرف دفتر مدیریت رفت و به محض ورود از منشی سراغ آقای ضیغمی را گرفت
. منشی با کمی تامل گفت :
..." امروزو
بعید میدونم که برسن دفتر بیان ؛ دو سه تا بازدید و یکی دوتا هم جلسه بیرون از
گالری داشتند ! حالا اگه کاری از دست من برمیاد ؟ بگین !"
..." راستش ؛
میخواستم ببینم ؛ شما خبر دارین این آقای کوراوغلو رو کجا میتونم پیداشون کنم
!؟"
..." والله ؛
چی بگم !؟ احتمالا باید برگشته باشن به کشورشون !چطور مگه !؟"
..."
راستیاتش ، یکی از دوستان من ، عکس تندیسهاشو تو گزارشای من دیده بود ؛ خیلی راغب
بود که اگه بشه یکیشو بخره !"
..." بخره !؟
ولی اونا که تو همون یکی دو روز اول همشون فروش رفتن ! یکی از دلایلی هم که سالنو
زودتر از موعد تحویل دادن همین بود !
..." شما
میدونین ؛ این مجسمه هارو کیا خریدن !؟"
..."
اسماشونو که نه ! ولی خوب ؛ آدمای متمولی بودن که تونستن ، یه همچین مجسمه های
گرون قیمتی رو بخرن !"
..." فکر
میکنی ، کسی باشه که اسماشونو بدونه !؟"
..." مطمئن
نیستم ؛ ولی شاید آقای ضیغمی بعضیهاشونو بشناسه !"
از بعدازظهر آن
روز ؛ لیدا ؛ یکی دو سه باری سعی کرد که بلکه تلفنی بتواند اطلاعاتی از آقای ضیغمی
کسب کند ؛ که متاسفانه هر بار که زنگ می زد ؛ یا که نبود و یا اینکه جلسه داشت و
نمی توانست که جوابگویش باشد ! تا اینکه بالاخره هم ، با هماهنگی با منشی ، برای
امروز صبح وقت ملاقاتی گرفت و یکسره از منزل به گالری هنر آمد . منشی به محض دیدن
لیدا ، گل از گلش شکفت و با لبخند ملیح و مهربانی گفت :
..." خیلی به
موقع رسیدی ؛ الآناست که پیداش بشه ؛ تا رسید ؛ میفرستمت تو ..!"
هنوز حرفش به آخر
نرسیده بود که آقای ضیغمی ، از در دفتر وارد شد و با شتاب به طرف اتاقش گام برداشت
. آن قدر سریع بود که منشی فرصت نکرد که درست و حسابی بتواند ، سلام و علیکی داشته
باشد . لیدا که نگاهش مدیر را دنبال می کرد ، بعد اینکه مدیر وارد اتاقش شد و در
را پشت سرش بست ، نگاهی از سر تعجب به منشی انداخت و پرسید :
..." خودش
بود !؟" و منشی هم که حسابی دست و پایش را گم کرده بود ، خودش را جمع و جور
کرد و گفت :
..." خوب آره
دیگه ؛ اینجوریشو نیگا نکن ، بر خلاف ظاهرش آدم مهربونیه !"
لیدا سری تکان داد
و در یکی از صندلیهای اتاق منشی ، به انتظار نشست . چند دقیقه ای طول کشید تا مدیر
از داخل اتاقش به منشی زنگ زد و پس از کلی گپ و گو ، لیدا را به حضور پذیرفت .
لیدا وارد اتاق مدیر که شد سلامی کرد و در یکی از صندلیهای میز کنفرانس مقابل میز
مدیر نشست و منتظر ماند تا مدیر هم به او بپیوندد. مدیر پس از یکی دو دقیقه ای که
دور و برش را جمع و جور کرد ، از پشت میزش بلند شد و در یکی از صندلیهای مقابل
لیدا ، نشست و با تعارف ، لیدا را هم که به احترام مدیر از جایش برخاسته بود ؛
دعوت به نشستن کرد و بی مقدمه گفت :
..." خوب من
در خدمتم خانم دانشور ؛ چه کمکی از دست من ساخته است !؟" لیدا هم ، بی هیچ مقدمه ای گفت :
..." حقیقتش
، جناب ضیغمی ؛ من دنبال کسانی بودم که تندیس های ؛ استاد کوراوغلو رو خریدن !
منشینون به من گفت ، شما میتونین کمکم کنین !"
..." واسه چی
میخواین بدونین !؟ اینکه کی اون مجسمه ها رو خریده ؛ واسه شما چه فرقی میکنه
!؟"
..." راستش
گفتم به منشیتون ؛ من یکی از دوستام ...."
و قبل از اینکه حرف لیدا تمام شود ، مدیر پرید
به میان حرفش و گفت :
..." نمی
خوام جسارتی کرده باشم ؛ من خودمم هم ، مدتی روزنامه نگار بودم ؛ با این شگردا
آشنام ! اگه میخواین اسم خریدار مجسمه هارو بدونین ؛ باید با من روراست باشین
!"
لیدا که از رفتار
مدیر کاملا جا خورده بود ، سعی کرد که به خودش مسلط باشد و با تعجب گفت :
..."
منظوروتونو نمی فهمم ...." که باز
مدیر حرفش را قطع کرد و گفت :
..." بهتره
با من روراست باشین ؛ اسم خریدار مجسمه هارو واسه چی میخواین !؟"
لیدا که از این
رفتار چکشی مدیر ، کاملا حیرت کرده بود و گیج شده بود ؛ اندیشید که برای رسیدن به
جواب سئوالش ، چاره ای جز گفتن حقیقت نیست . به همین جهت هم با کمی تامل گفت :
..." بسیار
خوب ؛ بهتون میگم ! ولی باید بهم قول بدین ؛ که تا روشن شدن حقیقت ، این موضوع رو
با کسی در میون نذارین ! بهم قول میدین !؟"
..." مطمئن
باشین که رازتونو حفظ می کنم ؛ ولی ، اگه حرفاتون قانعم نکنه ، قولی نمیدم که اسم
خریدار و فاش کنم !"
..." باشه
قبول ؛ "
و در حالیکه عکس صحنه جنایت دکتر هدایت را از
کیفش بیرون می کشید و به طرفش دراز میکرد ؛ گفت :
..." فکر می
کنم از قتل دکتر هدایت و همسرشون تو هفته پیش ، خبر داشته باشین ! "
و منتظر ماند تا
عکس العمل مدیر را ببیند ، آقای ضیغمی که به نظر می رسید بسیار زیرک و باهوش باشد
؛ به محض دیدن عکس انگار که متوجه یکی از تندیس های پیکرتراش ترک ، در عکس شده
باشد ، گفت :
..." و شما
فکر می کنید که این مجسمه ها با این جنایت ، ارتباطی داره !؟"
..." شما چی
فکر می کنید !؟ این عجیب نیست ؛ که درست یک روز بعداز اومدن این مجسمه به منزل
دکتر هدایت ، باید ایشون و همسرش به قتل برسن !؟"
آقای ضیغمی تاملی
کرد و چند لحظه ای به فکر فرو رفت و یادداشتی را برداشت و اسمی را روی آن نوشت و
به لیدا داد و گفت :
..." کسی رو
که اسمشو براتون نوشتم ، یکی از متمول ترین افراد این کشوره ! من نمیدونم که این
آدم چقدر میتونه با این جنایت مرتبط باشه ! ولی بهتره که شما خیلی با احتیاط عمل
کنید ؛ چونکه ، افراد با نفوذ زیادی دور و برشو گرفتن ، که میتونه واسه شما دردسر
ساز باشه !"
لیدا که برق
خوشحالی و شادی را در عمق چشمانش می شد دید ؛ ضمن نگاهی گذرا به یادداشت ، پرسید :
..." عذر
میخوام جناب ضیغمی ؛ هر پنج مجسمه رو ایشون خریدن !؟"
..." خوب آره
چطور مگه !؟"
..." نمیدونم
چرا فکر میکردم که ، هر کدوم از مجسمه ها رو یکی خریده !"
و با خداحافظی از
مدیر و منشی مهربانش از ، گالری هنر بیرون آمد و در زیر درختان پاییز زده پیاده رو
کنار گالری رو به بالا قدم زد ؛ در حالیکه از ضجه برگهای زرد و خزان زده پاییزی در
زیر پاهایش لذت موذیانه ای به زیر پوستش می دوید .
خیلی با خودش
کلنجار رفت تا بالاخره توانست خودش را راضی کند که به بهروز زنگ بزند ! قبل از
اینکه گوشی را بردارد ، بی اختیار ، تمام وجودش پر کشید به گذشته ؛ گذشته ای که هر
لحظه اش برایش خاطره بود . محبت بهروز از همان روز آشنایی آن چنان قلبش را پر کرده
بود ، که دیگر حتی برای ثانیه ای ، جز به بهروز به هیچ چیز دیگر نمی اندیشید .
وقتی نگاهش را به یاد می آورد که پر از شور و اشتیاق خواستن بود ، دلش آشوب می شد
و آنچنان شوری در وجودش بر پا می شد که برق شادی را در چشمانش جار می زد . از
فردای روز آشنائیش با بهروز ، تقریبا اکثر اوقاتش را با او بود . دکتر صارمی با
اعتمادی که به خانواده غیاثوند داشت ، هیچگاه مانع دیدار بهروز و دخترش نشد .
نوشین شاید هیچوقت اولین شامی را که با بهروز خورد را فراموش نکند . آن شب ، بهروز
وقتی به منزل دکتر صارمی آمد تا به اتفاق نوشین برای شام بیرون بروند ؛ با لباس
اسپرت و کفش آدیداس بود که کمی باعث حیرت نوشین شد ! و دسته گلی با پنج گل رز با
پنج رنگ متفاوت ؛ سرخ و سفید و زرد و صورتی و سرخابی ؛ دسته گل بهروز آن قدر زیبا
بود که نوشین هیچگاه غافلگیری آن شب خود را فراموش نکرد ! بر عکس بهروز ، آن شب
نوشین بهترین لباس شبش را پوشید با کفش پاشنه فلزی هفت سانتی ! کنار هم که راه می
رفتند ، هنوز یک سر و گردن از بهروز کوتاهتر بود ؛ و این همیشه آزارش می داد ، بی
اینکه به روی خودش بیاورد . وقتی در اتوموبیل بهروز کنار دستش نشست ، لبخند گرمش
را به صورت بهروز پاشید و گفت :
..." مدتها
بود که آرزو داشتم ، تو خیابونای تهرون دوری بزنم و تو یکی از رستوراناش شام بخورم
."
بهروز هم نگاهی از
روی مهر و محبت به نوشین کرد و گفت :
..." حالا
کجا دوست داری بریم!؟"
..." فرقی
نمیکنه ؛ فقط اگه ممکنه ؛ تا اونجا که میشه ایرونی باشه ! خسته شدم از این
رستوراناو غذاهای فرنگی !"
..." ای به
چشم ، پس بشین که رفتیم ."
از تماشای خیابان
های تهران سیر نمی شد . بهروز ، یکی دو ساعتی نوشین را در خیابانهای تهران چرخاند
، و دست آخر هم ، سربند پارک کرد و به اتفاق از اتوموبیل پیاده شدند . نوشین از
شوق زیبایی محیط کوهستانی دربند ، داشت بال در می آورد ، و با شادی کودکانه ای رو
به بهروز گفت :
..." وای
خدای من ؛ چقدر اینجا قشنگه !"
و دست در بازوی
بهروز حلقه کرد و به اتفاق از کنار رودخانه بالا رفتند . نوشین در حالیکه آنی از
دکه ها و مغازه های کوچکی که سر راهشان بود و لواشک و توت فرنگی و آب زرشک و
آلبالو می فروختند ، غافل نبود ؛ راه رفتن با آن کفشهای پاشنه فلزی هفت سانتی
آنقدر برایش سخت بود که کم کم داشت باعث آزارش می شد . شاید برای همین هم بود که
آرام و تک پا ، قدم بر می داشت و تمام تکیه اش را هم به بهروز داده بود که زمین
نخورد . صدای غرش آب رودخانه که بهروز و نوشین از کنارش می گذشتند آن قدر زیبا و
گوش نواز بود که هر از گاهی به بهانه ای چند لحظه ای را ، نوشین توقف می کرد تا به
آواز آب گوش فرا دهد . هر چقدر که جلوتر می رفتند ، بالا رفتن از کوره راه برای
نوشین سخت تر می شد . دست آخر هم در کمرکش کوره راه کوهستانی سربند ، که پر بود از
کافه باغ و رستوران ؛ یکی را انتخاب کردند و روی یکی از تخت ها نشستند. نوشین ،
وقتی کفشهایش رااز پا کند ، انگار که دنیا را بهش داده باشند ؛ آهی از ته دل کشید
و گفت :
..." آخیش
..؛ راحت شدم ، مردم و زنده شدم تا اینجا رسیدم !"
بهروز که لحظه ای
فکر کرد شاید ، محیط رستوران و کوره راه کوهستانیش باعث آزار نوشین شده ، با تاسف
گفت :
..." بهتر
بود می رفتیم ، یکی از رستورانای داخل شهر .." که نوشین به میان حرفش دوید و گفت :
..." نه نه
نه ؛ اصلا ! اتفاقا اینجا خیلی هم عالیه ؛ فقط این دفعه یادم باشه که مثل تو اسپرت
بپوشم !"
و هر دو قاه قاه
زدند زیر خنده ؛ از آن ببعد ، آن کافه باغ شده بود پاتوقشان . نوشین گوشی را
برداشت و شماره بهروز را گرفت ..." سلام بهروز ، منم نوشین ."
..." سلام
نوشین ، چه خوب کردی که زنگ زدی ؛ منتظر تلفنت بودم ."
..." چی شد
که بعد ده سال هوس شام خوردن با من افتادی !؟"
..." چه
اشکالی داره ؟ امشب میام دنبالت ، که بریم همون کافه باغ سر بند !"
..." اونجا
هنوزم هست !؟" و دلش پر کشید برای کافه باغ !
..." فقط
حواست هست که کفش پاشنه فلزی هفت سانتی نپوشی !؟" نوشین از ته دل خندید و با
همان خنده گفت :
..." خوب آره
؛ هنوز یادم نرفته که برگشتنی ، مجبور شدم پابرهنه تا دم ماشین بیام !" و هر
دو از ته دل خندیدند .
اتوموبیل بهروز که
مقابل آپارتمان نوشین متوقف شد ؛ نوشین که حاضر و آماده از لای درز پرده پنجره ،
به انتظار او ، کوچه را می پایید ، لبخند رضایتبخشی در کنج لبانش نقش بست . و به
محض زنگ خوردن تلفن همراهش ، گوشی را برداشت و با بی تفاوتی گفت :
..." سلام
بهروز ؛ کی می رسی !؟"
..." من
رسیدم ، دم در منتظرتم ."
..." آخ
ببخشید ؛ الآن آماده میشم !" و
دوباره خودش را در آیینه قدی اتاق خوابش براندازی کرد . و با اینکه کاملا آماده
بود ؛ چند دقیقه ای را معطل کرد و به محض اینکه همراهش دوباره زنگ خورد ، خیلی با
عجله گوشی را مقابل لبانش قرار داد و گفت : "اومدم ؛ تو آسانسورم !" و
مثل برق و باد خودش را به دم در رساند و در اتوموبیل ؛ کنار بهروز جا گرفت . چشمش
که به چشم بهروز افتاد ، درست مثل اولین روز ؛ بند دلش از هم گسست . لبخندی زد و
سلامی کرد و راه افتادند . سربند ، همان جای همیشگی پارک کردند و به اتفاق از کوره
راه کوهستانی بالا رفتند ، همه چیز مثل همان ده سال پیش بود . دکه های لواشک و آب
آلبالو ، صدای غرش آب رودخانه و کوره راه با همان باریکی که بعضی جاها راه عبور
دونفر هم نمی شد ! این وقت پاییز ، کافه باغها و رستورانهای سر بند ، آن قدر هم شلوغ
نمی شد . به کافه باغ که رسیدند ، یک راست رفتند ، سر همان تخت قدیمی خودشان ! کفش
که از پا کندند ، تا روی تخت بنشینند ، بهروز نگاهی به کفشهای راحتی و اسپرت نوشین
انداخت و لبخندی زد و گفت :
..." یادش
بخیر ، انگار همین دیروز بود !" و بعد آهی کشید و ادامه داد : ..." این
قافله عمر ، چه زود می گذرد !"
نوشین نگاهی به
دور و برش کرد و گفت :
..." اینجا
با ده سال پیش ، هیچ فرقی نکرده ! " و بعد رو به بهروز کرد و گفت :
..." راستی
نگفتی ؛ هنوزم همون روزنامه تو داری !؟ چی بود اسمش !؟ "
..." روزنامه
که نه ؛ یه مجله هفتگیه ؛ اسمش هم بارانه
!"
..." آره ؛
باران ! همیشه این اسمو دوست داشتم ؛ باران !"
..." چی دوست
داری بخوریم !؟"
..." برا من
فرقی نمیکنه ؛ هرچی خودت دلت خواست سفارش بده !"
..." هنوزم
شیشلیک دوست داری !؟"
..." آره ،
آره ؛ میمیرم براش ؛ با دوغ محلی و نون تافتون تازه !"
خنکای پاییز کم کم
داشت باعث می شد ، که بهروز و نوشین خودشان را مچاله تر کنند . کافه باغ خلوت تر
از آنی بود که بهروز تصورش را می کرد . غیر از یکی دو سه تخت که بعضا خانواده هایی
نشسته بودند ، بقیه رستوران خالی بود از جمعیت ! سکوت سنگینی مابین بهروز و نوشین
حاکم بود و بهروز شاید برای شکست همین سکوت سنگین ، رو به نوشین کرد و پرسید:
..." راستی ،
نگفتی ! تو چیکار می کنی !؟"
..." یه دفتر
وکالت دارم ؛ فکر می کردم تو خبر داری !؟"
..." دوست
داشتم از زبون خودت بشنوم ."
..." نکنه
کار حقوقی داری !؟" بهروز به یکباره
به سرفه افتاد و دست پاچه گفت :
..." این چه
حرفیه !" و بعد از کمی مکث ادامه داد
:
..." خوشحالم
که دوباره میتونیم کنار هم باشیم . "
شاید بوی کباب و
داغی نان تازه ، باعث شد که خنکای تنشان ، گرم تر شود و لبخند ، چهره هاشان را از
هم باز کند . بهروز هر چه با خودش کلنجار رفت ، نتوانست ، صفا و صمیمیت آن شب را
که می توانست ؛ دوباره گرمای عشق را در دلش بدمد ؛ با مسائل کاری و حرفه ای
درآمیزد ! و نوشین هم که آنی زیر چشمی از بهروز غافل نبود ، به گذشته می اندیشید و
بی فرجامی عشقی که شاید خود باعثش بود !
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر