۱۳۹۴ بهمن ۲, جمعه

                                                                                      دوباره ؛ عشق
 این بار دومی بود که لیدا به گالری هنر سر می زد و سراغ گروه احسان کوراوغلو را می گرفت . آن روز که ، یکی از تندیس های احسان را ، تصادفا ، در یکی از عکسهای احمد دید که از صحنه های دلخراش جنایت آپارتمان 55 ، گرفته بود ؛ حس کنجکاویش یک آن آرامش نگذاشت . فردای همان روز به گالری هنر سری زد ؛ و در کمال تعجب دید که سالن هنرهای تجسمی ، نمایشی است از تابلوهای نقاشی استاد کاتوزیان ! از راهنمای سالن که پرسید ؛ راهنما گفت ؛ یکی دو روزی هست که سالن ؛ در نمایش تابلوهای نقاشی استاد کاتوزیان است . و وقتی لیدا از پیکرتراش ترک پرسید ، راهنما ، کاملا اظهار بی اطلاعی کرد . بی اختیار دور تا دور سالن را چرخی زد و از تماشای تابلوهای استاد لذت برد . و با خود اندیشید که ؛ فرصت مناسبی است که در صورت موافقت سردبیر ، گزارشی از این گالری داشته باشد . از سالن که بیرون می آمد ، راهش را به طرف راهنما کج کرد و به نزدیکش که رسید ، پرسید :
..." معذرت میخوام ؛ استاد خودشون تشریف نمیارن !؟"
راهنما که دختر جوانی بود با لباسی راحت وبی آلایش ، با خوشرویی گفت :
..." اکثرا بعدازظهرا ، خودشون اینجان ."
..." این گالری تا کی برقراره !؟"  راهنما که آنی لبخند از لبش محو نمیشد ؛ گفت :
..." تا آخر ماهو که هستیم . "
و لیدا در حالیکه با اشاره دست از راهنما خداحافظی می کرد به طرف در خروجی رفت و از مسئول دم در سراغ مدیر را گرفت:
..." خبر دارین آقای ضیغمی اومدن یا نه !؟"  مسئول سالن که لیدا را از دفعه قبل می شناخت ، گفت :
..." چی بگم والله ؛ بهتره که از دفترشون سئوال کنین ."
لیدا با تشکر از مسئول سالن به طرف دفتر مدیریت رفت و به محض ورود از منشی سراغ آقای ضیغمی را گرفت . منشی با کمی تامل گفت :
..." امروزو بعید میدونم که برسن دفتر بیان ؛ دو سه تا بازدید و یکی دوتا هم جلسه بیرون از گالری داشتند ! حالا اگه کاری از دست من برمیاد ؟ بگین !"
..." راستش ؛ میخواستم ببینم ؛ شما خبر دارین این آقای کوراوغلو رو کجا میتونم پیداشون کنم !؟"
..." والله ؛ چی بگم !؟ احتمالا باید برگشته باشن به کشورشون !چطور مگه !؟" 
..." راستیاتش ، یکی از دوستان من ، عکس تندیسهاشو تو گزارشای من دیده بود ؛ خیلی راغب بود که اگه بشه یکیشو بخره !"
..." بخره !؟ ولی اونا که تو همون یکی دو روز اول همشون فروش رفتن ! یکی از دلایلی هم که سالنو زودتر از موعد تحویل دادن همین بود !
..." شما میدونین ؛ این مجسمه هارو کیا خریدن !؟"
..." اسماشونو که نه ! ولی خوب ؛ آدمای متمولی بودن که تونستن ، یه همچین مجسمه های گرون قیمتی رو بخرن !"
..." فکر میکنی ، کسی باشه که اسماشونو بدونه !؟"
..." مطمئن نیستم ؛ ولی شاید آقای ضیغمی بعضیهاشونو بشناسه !"
از بعدازظهر آن روز ؛ لیدا ؛ یکی دو سه باری سعی کرد که بلکه تلفنی بتواند اطلاعاتی از آقای ضیغمی کسب کند ؛ که متاسفانه هر بار که زنگ می زد ؛ یا که نبود و یا اینکه جلسه داشت و نمی توانست که جوابگویش باشد ! تا اینکه بالاخره هم ، با هماهنگی با منشی ، برای امروز صبح وقت ملاقاتی گرفت و یکسره از منزل به گالری هنر آمد . منشی به محض دیدن لیدا ، گل از گلش شکفت و با لبخند ملیح و مهربانی گفت :
..." خیلی به موقع رسیدی ؛ الآناست که پیداش بشه ؛ تا رسید ؛ میفرستمت تو ..!"
هنوز حرفش به آخر نرسیده بود که آقای ضیغمی ، از در دفتر وارد شد و با شتاب به طرف اتاقش گام برداشت . آن قدر سریع بود که منشی فرصت نکرد که درست و حسابی بتواند ، سلام و علیکی داشته باشد . لیدا که نگاهش مدیر را دنبال می کرد ، بعد اینکه مدیر وارد اتاقش شد و در را پشت سرش بست ، نگاهی از سر تعجب به منشی انداخت و پرسید :
..." خودش بود !؟" و منشی هم که حسابی دست و پایش را گم کرده بود ، خودش را جمع و جور کرد و گفت :
..." خوب آره دیگه ؛ اینجوریشو نیگا نکن ، بر خلاف ظاهرش آدم مهربونیه !"
لیدا سری تکان داد و در یکی از صندلیهای اتاق منشی ، به انتظار نشست . چند دقیقه ای طول کشید تا مدیر از داخل اتاقش به منشی زنگ زد و پس از کلی گپ و گو ، لیدا را به حضور پذیرفت . لیدا وارد اتاق مدیر که شد سلامی کرد و در یکی از صندلیهای میز کنفرانس مقابل میز مدیر نشست و منتظر ماند تا مدیر هم به او بپیوندد. مدیر پس از یکی دو دقیقه ای که دور و برش را جمع و جور کرد ، از پشت میزش بلند شد و در یکی از صندلیهای مقابل لیدا ، نشست و با تعارف ، لیدا را هم که به احترام مدیر از جایش برخاسته بود ؛ دعوت به نشستن کرد و بی مقدمه گفت :
..." خوب من در خدمتم خانم دانشور ؛ چه کمکی از دست من ساخته است !؟"  لیدا هم ، بی هیچ مقدمه ای گفت :
..." حقیقتش ، جناب ضیغمی ؛ من دنبال کسانی بودم که تندیس های ؛ استاد کوراوغلو رو خریدن ! منشینون به من گفت ، شما میتونین کمکم کنین !"
..." واسه چی میخواین بدونین !؟ اینکه کی اون مجسمه ها رو خریده ؛ واسه شما چه فرقی میکنه !؟"
..." راستش گفتم به منشیتون ؛ من یکی از دوستام ...."
 و قبل از اینکه حرف لیدا تمام شود ، مدیر پرید به میان حرفش و گفت : 
..." نمی خوام جسارتی کرده باشم ؛ من خودمم هم ، مدتی روزنامه نگار بودم ؛ با این شگردا آشنام ! اگه میخواین اسم خریدار مجسمه هارو بدونین ؛ باید با من روراست باشین !"
لیدا که از رفتار مدیر کاملا جا خورده بود ، سعی کرد که به خودش مسلط باشد و با تعجب گفت :
..." منظوروتونو نمی فهمم ...."  که باز مدیر حرفش را قطع کرد و گفت :
..." بهتره با من روراست باشین ؛ اسم خریدار مجسمه هارو واسه چی میخواین !؟"
لیدا که از این رفتار چکشی مدیر ، کاملا حیرت کرده بود و گیج شده بود ؛ اندیشید که برای رسیدن به جواب سئوالش ، چاره ای جز گفتن حقیقت نیست . به همین جهت هم با کمی تامل گفت :
..." بسیار خوب ؛ بهتون میگم ! ولی باید بهم قول بدین ؛ که تا روشن شدن حقیقت ، این موضوع رو با کسی در میون نذارین ! بهم قول میدین !؟"
..." مطمئن باشین که رازتونو حفظ می کنم ؛ ولی ، اگه حرفاتون قانعم نکنه ، قولی نمیدم که اسم خریدار و فاش کنم !"
..." باشه قبول ؛ "
 و در حالیکه عکس صحنه جنایت دکتر هدایت را از کیفش بیرون می کشید و به طرفش دراز میکرد ؛ گفت :  
..." فکر می کنم از قتل دکتر هدایت و همسرشون تو هفته پیش ، خبر داشته باشین ! "
و منتظر ماند تا عکس العمل مدیر را ببیند ، آقای ضیغمی که به نظر می رسید بسیار زیرک و باهوش باشد ؛ به محض دیدن عکس انگار که متوجه یکی از تندیس های پیکرتراش ترک ، در عکس شده باشد ، گفت :
..." و شما فکر می کنید که این مجسمه ها با این جنایت ، ارتباطی داره !؟"
..." شما چی فکر می کنید !؟ این عجیب نیست ؛ که درست یک روز بعداز اومدن این مجسمه به منزل دکتر هدایت ، باید ایشون و همسرش به قتل برسن !؟"
آقای ضیغمی تاملی کرد و چند لحظه ای به فکر فرو رفت و یادداشتی را برداشت و اسمی را روی آن نوشت و به لیدا داد و گفت :
..." کسی رو که اسمشو براتون نوشتم ، یکی از متمول ترین افراد این کشوره ! من نمیدونم که این آدم چقدر میتونه با این جنایت مرتبط باشه ! ولی بهتره که شما خیلی با احتیاط عمل کنید ؛ چونکه ، افراد با نفوذ زیادی دور و برشو گرفتن ، که میتونه واسه شما دردسر ساز باشه !"
لیدا که برق خوشحالی و شادی را در عمق چشمانش می شد دید ؛ ضمن نگاهی گذرا به یادداشت ، پرسید :
..." عذر میخوام جناب ضیغمی ؛ هر پنج مجسمه رو ایشون خریدن !؟"
..." خوب آره چطور مگه !؟"
..." نمیدونم چرا فکر میکردم که ، هر کدوم از مجسمه ها رو یکی خریده !"
و با خداحافظی از مدیر و منشی مهربانش از ، گالری هنر بیرون آمد و در زیر درختان پاییز زده پیاده رو کنار گالری رو به بالا قدم زد ؛ در حالیکه از ضجه برگهای زرد و خزان زده پاییزی در زیر پاهایش لذت موذیانه ای به زیر پوستش می دوید .    

خیلی با خودش کلنجار رفت تا بالاخره توانست خودش را راضی کند که به بهروز زنگ بزند ! قبل از اینکه گوشی را بردارد ، بی اختیار ، تمام وجودش پر کشید به گذشته ؛ گذشته ای که هر لحظه اش برایش خاطره بود . محبت بهروز از همان روز آشنایی آن چنان قلبش را پر کرده بود ، که دیگر حتی برای ثانیه ای ، جز به بهروز به هیچ چیز دیگر نمی اندیشید . وقتی نگاهش را به یاد می آورد که پر از شور و اشتیاق خواستن بود ، دلش آشوب می شد و آنچنان شوری در وجودش بر پا می شد که برق شادی را در چشمانش جار می زد . از فردای روز آشنائیش با بهروز ، تقریبا اکثر اوقاتش را با او بود . دکتر صارمی با اعتمادی که به خانواده غیاثوند داشت ، هیچگاه مانع دیدار بهروز و دخترش نشد . نوشین شاید هیچوقت اولین شامی را که با بهروز خورد را فراموش نکند . آن شب ، بهروز وقتی به منزل دکتر صارمی آمد تا به اتفاق نوشین برای شام بیرون بروند ؛ با لباس اسپرت و کفش آدیداس بود که کمی باعث حیرت نوشین شد ! و دسته گلی با پنج گل رز با پنج رنگ متفاوت ؛ سرخ و سفید و زرد و صورتی و سرخابی ؛ دسته گل بهروز آن قدر زیبا بود که نوشین هیچگاه غافلگیری آن شب خود را فراموش نکرد ! بر عکس بهروز ، آن شب نوشین بهترین لباس شبش را پوشید با کفش پاشنه فلزی هفت سانتی ! کنار هم که راه می رفتند ، هنوز یک سر و گردن از بهروز کوتاهتر بود ؛ و این همیشه آزارش می داد ، بی اینکه به روی خودش بیاورد . وقتی در اتوموبیل بهروز کنار دستش نشست ، لبخند گرمش را به صورت بهروز پاشید و گفت :
..." مدتها بود که آرزو داشتم ، تو خیابونای تهرون دوری بزنم و تو یکی از رستوراناش شام بخورم ."
بهروز هم نگاهی از روی مهر و محبت به نوشین کرد و گفت :
..." حالا کجا دوست داری بریم!؟"
..." فرقی نمیکنه ؛ فقط اگه ممکنه ؛ تا اونجا که میشه ایرونی باشه ! خسته شدم از این رستوراناو غذاهای فرنگی !"
..." ای به چشم ، پس بشین که رفتیم ."
از تماشای خیابان های تهران سیر نمی شد . بهروز ، یکی دو ساعتی نوشین را در خیابانهای تهران چرخاند ، و دست آخر هم ، سربند پارک کرد و به اتفاق از اتوموبیل پیاده شدند . نوشین از شوق زیبایی محیط کوهستانی دربند ، داشت بال در می آورد ، و با شادی کودکانه ای رو به بهروز گفت :
..." وای خدای من ؛ چقدر اینجا قشنگه !" 
و دست در بازوی بهروز حلقه کرد و به اتفاق از کنار رودخانه بالا رفتند . نوشین در حالیکه آنی از دکه ها و مغازه های کوچکی که سر راهشان بود و لواشک و توت فرنگی و آب زرشک و آلبالو می فروختند ، غافل نبود ؛ راه رفتن با آن کفشهای پاشنه فلزی هفت سانتی آنقدر برایش سخت بود که کم کم داشت باعث آزارش می شد . شاید برای همین هم بود که آرام و تک پا ، قدم بر می داشت و تمام تکیه اش را هم به بهروز داده بود که زمین نخورد . صدای غرش آب رودخانه که بهروز و نوشین از کنارش می گذشتند آن قدر زیبا و گوش نواز بود که هر از گاهی به بهانه ای چند لحظه ای را ، نوشین توقف می کرد تا به آواز آب گوش فرا دهد . هر چقدر که جلوتر می رفتند ، بالا رفتن از کوره راه برای نوشین سخت تر می شد . دست آخر هم در کمرکش کوره راه کوهستانی سربند ، که پر بود از کافه باغ و رستوران ؛ یکی را انتخاب کردند و روی یکی از تخت ها نشستند. نوشین ، وقتی کفشهایش رااز پا کند ، انگار که دنیا را بهش داده باشند ؛ آهی از ته دل کشید و گفت :
..." آخیش ..؛ راحت شدم ، مردم و زنده شدم تا اینجا رسیدم !"
بهروز که لحظه ای فکر کرد شاید ، محیط رستوران و کوره راه کوهستانیش باعث آزار نوشین شده ، با تاسف گفت :
..." بهتر بود می رفتیم ، یکی از رستورانای داخل شهر .."  که نوشین به میان حرفش دوید و گفت :
..." نه نه نه ؛ اصلا ! اتفاقا اینجا خیلی هم عالیه ؛ فقط این دفعه یادم باشه که مثل تو اسپرت بپوشم !"
و هر دو قاه قاه زدند زیر خنده ؛ از آن ببعد ، آن کافه باغ شده بود پاتوقشان . نوشین گوشی را برداشت و شماره بهروز را گرفت ..." سلام بهروز ، منم نوشین ."
..." سلام نوشین ، چه خوب کردی که زنگ زدی ؛ منتظر تلفنت بودم ."
..." چی شد که بعد ده سال هوس شام خوردن با من افتادی !؟"
..." چه اشکالی داره ؟ امشب میام دنبالت ، که بریم همون کافه باغ سر بند !"
..." اونجا هنوزم هست !؟" و دلش پر کشید برای کافه باغ !
..." فقط حواست هست که کفش پاشنه فلزی هفت سانتی نپوشی !؟" نوشین از ته دل خندید و با همان خنده گفت :
..." خوب آره ؛ هنوز یادم نرفته که برگشتنی ، مجبور شدم پابرهنه تا دم ماشین بیام !" و هر دو از ته دل خندیدند .
اتوموبیل بهروز که مقابل آپارتمان نوشین متوقف شد ؛ نوشین که حاضر و آماده از لای درز پرده پنجره ، به انتظار او ، کوچه را می پایید ، لبخند رضایتبخشی در کنج لبانش نقش بست . و به محض زنگ خوردن تلفن همراهش ، گوشی را برداشت و با بی تفاوتی گفت :
..." سلام بهروز ؛ کی می رسی !؟" 
..." من رسیدم ، دم در منتظرتم ."
..." آخ ببخشید ؛ الآن آماده میشم !"  و دوباره خودش را در آیینه قدی اتاق خوابش براندازی کرد . و با اینکه کاملا آماده بود ؛ چند دقیقه ای را معطل کرد و به محض اینکه همراهش دوباره زنگ خورد ، خیلی با عجله گوشی را مقابل لبانش قرار داد و گفت : "اومدم ؛ تو آسانسورم !" و مثل برق و باد خودش را به دم در رساند و در اتوموبیل ؛ کنار بهروز جا گرفت . چشمش که به چشم بهروز افتاد ، درست مثل اولین روز ؛ بند دلش از هم گسست . لبخندی زد و سلامی کرد و راه افتادند . سربند ، همان جای همیشگی پارک کردند و به اتفاق از کوره راه کوهستانی بالا رفتند ، همه چیز مثل همان ده سال پیش بود . دکه های لواشک و آب آلبالو ، صدای غرش آب رودخانه و کوره راه با همان باریکی که بعضی جاها راه عبور دونفر هم نمی شد ! این وقت پاییز ، کافه باغها و رستورانهای سر بند ، آن قدر هم شلوغ نمی شد . به کافه باغ که رسیدند ، یک راست رفتند ، سر همان تخت قدیمی خودشان ! کفش که از پا کندند ، تا روی تخت بنشینند ، بهروز نگاهی به کفشهای راحتی و اسپرت نوشین انداخت و لبخندی زد و گفت :
..." یادش بخیر ، انگار همین دیروز بود !" و بعد آهی کشید و ادامه داد : ..." این قافله عمر ، چه زود می گذرد !"
نوشین نگاهی به دور و برش کرد و گفت :
..." اینجا با ده سال پیش ، هیچ فرقی نکرده ! " و بعد رو به بهروز کرد و گفت :
..." راستی نگفتی ؛ هنوزم همون روزنامه تو داری !؟ چی بود اسمش !؟ "
..." روزنامه که نه ؛ یه مجله هفتگیه ؛ اسمش هم بارانه  !"
..." آره ؛ باران ! همیشه این اسمو دوست داشتم ؛ باران !"
..." چی دوست داری بخوریم !؟"
..." برا من فرقی نمیکنه ؛ هرچی خودت دلت خواست سفارش بده !"
..." هنوزم شیشلیک دوست داری !؟"
..." آره ، آره ؛ میمیرم براش ؛ با دوغ محلی و نون تافتون تازه !"
خنکای پاییز کم کم داشت باعث می شد ، که بهروز و نوشین خودشان را مچاله تر کنند . کافه باغ خلوت تر از آنی بود که بهروز تصورش را می کرد . غیر از یکی دو سه تخت که بعضا خانواده هایی نشسته بودند ، بقیه رستوران خالی بود از جمعیت ! سکوت سنگینی مابین بهروز و نوشین حاکم بود و بهروز شاید برای شکست همین سکوت سنگین ، رو به نوشین کرد و پرسید:
..." راستی ، نگفتی ! تو چیکار می کنی !؟"
..." یه دفتر وکالت دارم ؛ فکر می کردم تو خبر داری !؟"
..." دوست داشتم از زبون خودت بشنوم ."
..." نکنه کار حقوقی داری !؟"  بهروز به یکباره به سرفه افتاد و دست پاچه گفت :
..." این چه حرفیه !"  و بعد از کمی مکث ادامه داد :
..." خوشحالم که دوباره میتونیم کنار هم باشیم . "

شاید بوی کباب و داغی نان تازه ، باعث شد که خنکای تنشان ، گرم تر شود و لبخند ، چهره هاشان را از هم باز کند . بهروز هر چه با خودش کلنجار رفت ، نتوانست ، صفا و صمیمیت آن شب را که می توانست ؛ دوباره گرمای عشق را در دلش بدمد ؛ با مسائل کاری و حرفه ای درآمیزد ! و نوشین هم که آنی زیر چشمی از بهروز غافل نبود ، به گذشته می اندیشید و بی فرجامی عشقی که شاید خود باعثش بود !

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر