۱۳۹۴ بهمن ۲, جمعه

                                                                                          آشتی کنون ... 
 بهروز و نوشین ، پشت مانیتور آیفون ، همانقدر باعث خوشحالی ناهید شد ، که سبب حیرت سرهنگ ! بعد از ماجرای ، مفقودی مصطفی ، شاید هم ناخواسته و بی اختیار ، بهروز خیلی با سرهنگ سرسنگین شد و رابطه بینشان ، کمی شکراب شد . خودش هم نمی دانست ، چرا ؛ قصور گم و گور شدن مصطفی را ، از جانب فریبرز می دانست ! تا حدی که ذهن نوشین را هم در این مورد ، به این سمت و سو برده بود . ولی نوشین که یک وکیل دعاوی بود ؛ عادت کرده بود که هر چیزی را جز با دلیل و مدرک و استنادات ، به این راحتی نپذیرد . و با اتفاقات اخیر ؛ خوب می دانست که سرهنگ ، در گم و گور شدن مصطفی ، نه تنها نقشی نداشته ، بلکه برای پیدا شدنش هم نهایت تلاشش را کرده ! به همین خاطر هم بود که پس از اتمام جلسه بعدازظهر آن روز ، به بهروز پیشنهاد داد ، که شب برای دلجویی به منزل سرهنگ بروند و شام میهمانشان کنند بیرون . بهروز هم که ، در دل از قضاوت عجولانه خود شرمنده بود ، با کمی اکراه پذیرفت . نوشین ، برای اینکه خیلی هم غافلگیر کننده نباشد ، بین راه که می آمدند ، تماسی با ناهید گرفت و خبرش کرد ؛ منتهی ، از او خواست که به فریبرز چیزی نگوید . در آپارتمان که باز شد ، نوشین با دسته گل بزرگ و بسیار زیبایی ، وارد شد و در حالیکه چهره بشاشش ، پر از خنده و شادی و نشاط بود ، ناهید را در آغوش کشید و بوسه بر گونه اش نشاند . ناهید هم ، خوشحالیش کم از نوشین نبود ، که بیشتر هم بود ! پشت سر نوشین بهروز هم که سرش پایین بود ، کمی هم شرمنده ، با جعبه شیرینی کادو پیچ شده ، وارد شد و پس از خوش و بش کوتاهی با ناهید ، به طرف فریبرز خیز برداشت . فریبرز که تا آن موقع هنوز یخش باز نشده بود ؛ با نزدیک شدن بهروز ، سریع از جابرخاست و برای بهروز آغوش گشود . بهروز ، در حالیکه شرم و خجالت در عمق چشمانش موج می زد ، آرام در گوش برادرش نجوا کرد :
..." هنوز هم ، هر از گاهی لازمه که گوشی از داداشت کوچیکرت بپیچونی ، جناب سرهنگ ! من آماده ام !"  
سرهنگ ، بازوان بهروز را در دستان مردانه اش فشرد و او را کمی عقب راند و در چشمان به اشک نشسته اش نگاهی کرد و با محبتی که کم از مهر پدری نبود ، گفت :
..." قربون این دادش کوچیکم برم ، که مرام واخلاقش ، منو یاد پدر خدابیامرزم می ندازه !"
ناهید و نوشین که با فاصله ای اندک با لبخند شادی و رضایتی دلنشین ، در آغوش هم فرورفتن دو برادر را می نگریستند ، نزدیک تر شدند و ناهید رو به آن دو گفت :
..." خوبه دیگه ، ولشون کنی ، تا صبح میخوان قربون صدقه هم برن ! ما هم که اصلا به حساب نمیایم !"
سرهنگ کمی فاصله اش را با بهروز بیشتر کرد و رو به ناهید گفت :
..." شما که اهل حسودی نبودی !؟ حالا بعد سالی ماهی ما دوتا داداش ، خواستیم یه حالی به هم بدیم ! ..."
و قبل از اینکه حرقش را تمام کند ، ناهید با همان خنده و چهره پر از محبتش گفت :
..." کور شه چشم هر چی حسوده ! حالا تشریف بیارین دور هم باشیم . "  و با اشاره دست راهنمائیشان کرد به طرف پذیرایی . تا چای و شیرینی ، مختصری بخورند ،  فرصتی شد که فریبرز و بهروز هم گپی بزنند .
..." راستی داداش ، این پرونده انجمن خاموشی رو بالاخره به کجا رسوندین !"
..." دست بچه های اطلاعاته ؛ نوشین که کاملا در جریانه !"  با اینکه کنایه پنهانی که در لحن سرهنگ بود ، وکمی خاطر بهروز را آزرد ؛ ولی به روی خودش نیاورد و گفت :
..." واقعیتش ، امروز صبح ، یه ایمیلی دست یکی از بچه های خبرنگار ما رسیده ، که حسابی نگرانم کرده !"
..." چه ایمیلی !؟"
..." اطلاعاتی درباره عاملان تروریستی انجمن ، از طرف دکتر نادری ، یکی از اعضای همایش ، که شب قبل از مرگش ، به واسطه ای ، واسه یکی از خبرنگارای ما فرستاده شده !"
سرهنگ با اینکه گوشش حسابی تیز شده بود ، ولی به روی خودش نیاورد و در کمال خونسردی گفت :
..." حال این موضوع ، چه دخلی به شما داره !؟"  بی تفاوتی سرهنگ ، نه تنها باعث تعجب ! که کمی هم عصبانیت بهروز شد ؛ ولی سعی کرد کاملا خوددار باشد و با طمئنینه گفت :
..." شما خودت فایلو که ببینی متوجه میشی !" و CD فایل را به طرفش دراز کرد . سرهنگ CD را که می گرفت ، گفت :
..." باشه صبح میدم بررسیش کنن !"     و خواست که از جا بلند شود ، که بهروز دستش را گرفت و گفت :
..." دادش ..؛ ممکنه صبح دیگه خیلی دیر شده باشه !"    فریبرز ، نگاه خیره ای به چهره بهروز انداخت ، که نگرانی داشت در چشمان خاکستریش موج می زد ، و پرسید :
..." نگرانی تو واسه چیه !؟"    بهروز اشاره به دیسکت فایل کرد و گفت :
..." بریم تو اتاقت یه نگاهی به این فایل بنداز !"   سرهنگ ، بی هیچ اعتراضی از جا برخاست و در حالیکه به اتفاق بهروز به طرف اتاقش می رفت ، رو به ناهید و نوشین گفت :
..." تا شما حاضر شین ، من و بهروز دو دقیقه بریم تو اتاق من و بیایم !"     و با لبخند رضایت ناهید و نوشین به طرف اتاقش رفتند . فایل که باز شد ، سرهنگ متن ارسالی را خواند و عکسها را مروری کرد و با نگاهی به بهروز گفت :
..." اینا اطلاعات طبقه بندی شده است ، دادش ؛ یه وقت هوس چاپش به سرت نزنه که سه سوت ، نشریه تو می بندن!"
..." نه بابا ، اگه میخواستم چاپشون کنم ، که لوشون نمی دادم !"
..." خوب حالا از من انتظار داری چیکار کنم !؟"    بهروز با اشاره به عکس عامل سومی که در فایل بود ، گفت :
..." این آدمو میشناسین !؟"    سرهنگ نکاه دقیق تری به عکس کرد و پرسید :
..." نه ؛ باید بشناسمش !؟"
..." ظاهرا ؛ یه هنرمند پیکر تراش ترک ! ولی در واقع تروریستی که رد پاش تو تمام جنایات اخیر مشهوده ! داداش ، اون باید هر چه زودتر دستگیر بشه !"    سرهنگ چهره از صفحه مانیتور گرفت و روبه بهروز پرسید :
..." با چه استنادی !؟ صرف این فایل که نمیشه کسی رو دستگیر کرد ! درثانی ؛ تو که خوب میدونی ، برای جلب و دستگیری ، حکم قاضی لازمه ! بذار تا صبح ببینم چیکار میتونم بکنم ."
بهروز که دید چاره ای نیست ، بالاجبار رضایت داد و به اتفاق از اتاق بیرون آمدند .
بعد از جلسه هم سینا چندین باری سعی کرد که با همراه علی تماس برقرار کند ، که مدام خاموش بود ! یک بار دیگر تلفن هتل را گرفت و با مسئول رزرو هتل صحبت کرد :
..." عذر میخوام که مزاحمتون میشم ، من ستایشی هستم از دوستان آقای لواسانی ! هرچی موبایلشو میگیرم ، خاموشه ! میتونم تلفن منزلشونو داشته باشم !"
..."من تلفن منزل ایشونو ندارم ، اگه داشتم هم ، اجازه یه همچین کاری رو نداشتم !"
..." یکی از همکارای من "خانم دانشور" احتمالا قبل از ظهر برای مصاحبه با آقای احسان ایمانی باید اونجا اومده باشن ، در این مورد با کی میتونم صحبت کنم !؟
..." بچه های شیفت صبح همه شون رفتند ، شما بهتره همون فردا صبح زنگ بزنید و با آقای لواسانی صحبت کنین !"
..." یعنی الآن ، شما هیچ کمکی نمی تونین بهم بکنین !؟"
..." خیلی دلم میخواست که بتونم کمکی بهتون بکنم ، ولی متاسفانه کاری از دست من ساخته نیست !"
ناامید که شد دوباره تلفن لیدا را گرفت ، ولی باز هم خاموش بود ! دلش بد جوری آشوب بود ، هر کاری می کرد که به روی خودش نیاورد و نفوس بد نزند ، نمیشد . خواست که یک دربستی بگیرد و به طرف هتل آپارتمان لار حرکت کند . ولی پشیمان شد ؛ آخر فایده ای نداشت . باید تا صبح صبر می کرد . دلشوره بد جوری امانش را بریده بود . برای همین هم طاقت نیاورد و تلفن ارمغان را گرفت :
..."سلام خانم خرسندی ؛ شرمنده که مزاحم شدم ؛ شما خبر تازها ی از لیدا ندارین !؟"   ارمغان نگاهی به ساعتش انداخت و گفت :
..." نه ؛ شما با این دوستت تماس گرفتی !؟" سینا خیلی دست پاچه جواب داد :
..." اونم یکسره خاموشه ؛  شما یه تماس دیگه با منزلشون میگرفتین ، بد نبود !"  ارمغان با تردید و اکراهی آشکار گفت :
..." می ترسم خونه هم نرفته باشه ، نگرانشون کنم ! همون عصری که تماس گرفتم ، مامانش حسابی به هم ریخت !"
..." بالاخره چی !؟ "  ارمغان تامل کوتاهی کرد و گفت :
..." باشه ؛ بذار ببینم چیکار میتونم بکنم !؟"  و قبل از اینکه سینا بخواهد جوابی بدهد ، با عجله ادامه داد :
..." خودم باهاتون تماس میگیرم ." و خداحافظی کرد و دوباره سینا را سفیر و سرگردان در میان دلشوره و نگرانی رها کرد .
نازنین تازه خوابش برده بود و مادر مثل همیشه داشت ، آشپزخانه را جمع و جور می کرد . ارمغان دوباره ساعتش را نگاهی انداخت و با تردید گوشی را برداشت و بعد یکی دوبار دیگر ، گرفتن تلفن همراه لیدا ، که خاموش بود . تلفن منزلشان را گرفت . صدای پسر جوانی که ارمغان احتمال می داد ، یکی از برادران لیدا باشد ، در گوشی تلفن پیچید :
..." بله " ارمغان بلافاصله و با عجله پرسید : ..." ببخشید ، لیدا جون تشریف دارن !؟" و امیدوار بود ، بدون اینکه مادرش را نگران کرده باشد ، از لیدا خبری بگیرد ، که صدای جوان فریاد زد : ..." مامان ..؛ " و پشت تلفن گفت : ..." چند لحظه گوشی !" و ارمغان را در دلشوره و نگرانی پشت تلفن رها کرد ! چند لحظه بعد ، صدای گرم ومهربان مادر لیدا در گوشی تلفن پیچید که : ..." جانم ، بفرمایید !" ارمغان هم با لبخند و محبتی دوافزون گفت : ..." سلام مادرجان ، منم ارمغان ، لیدا جون تشریف دارن !؟" مادر با همان لحن گرمش گفت : ..." نه مادر جون هنوز که نیومده ! " و باکمی تامل و تردید ادامه داد : ..." جایی قرار بود بره !؟ " ارمغان برای اینکه اضطرابی ایجاد نکند ، با همان خنده و محبت گفت : ..." نه مادر جون ، کار ما که میدونین حساب و کتاب نداره ! اومد بهش میگین یه زنگی به من بزنه !؟" و صدای مادر لیدا که حالا به نظر می رسید کمی آرامتر شده ، در گوشی پیچید که : ..." چشم مادر جون !"
گو اینکه ارمغان ، با لحن و رفتار حرفه ایش ، توانسته بود ، مادر لیدا را آرام کند ؛ ولی با قطع تلفن ، آنچنان دلشوره و اضطرابی ، به وجودش رخنه کرده بود ، که نگو و نپرس ! آن قدر که سرگردانی و کلافگیش ، مادر را هم متوجه خودش کرد ! او که تازه کارش در آشپزخانه تمام شده بود و در نشیمن داشت همزمان با تماشای تلویزیون ، برای نازنین ، پلیوری هم می بافت ، نگاهی زیر چشمی به ارمغان کرد و با کنایه ای مهربان پرسید :
..." تو چت شده امشب !؟ مثل مرغ سرکنده میمونی ؛ اتفاقی افتاده !؟"  ارمغان ، سریع خودش را جمع و جور کرد و گفت :
..." نه بابا ، یه کاری با لیدا داشتم ، زنگ زدم نبود؛ کلافه اونم !" مادر که خیالش کمی آسوده تر شده بود ، با مهربانی گفت :
..." فردا رو که ازتون نگرفتن ! بلند شو بخواب که دیر وقته ، صبح خواب میمونی ها ...!"
شب از نیمه گذشته بود ، سینا ساعتش را نگاهی کرد و با خود اندیشید که حتما ، ارمغان نتوانسته با لیدا تماس بگیرد که به او خبر نداده ! و این نگرانی و دلشوره اش را دو چندان می کرد . آرام به اتاق خودش خزید و روی تخت خوابش دراز کشید ، و به سقف اتاقش خیره ماند . یادآوری لبخند مهربان لیدا که هر ازگاهی بر چهره اش می پاشید ، لذت سکرآوری را زیر پوستش دواند . در تخت خوابش غلطی زد و در رویاهایش به تک لحظه های زیبا و عاشقانه ای که با لیدا داشت ، اندیشید . به روزی که برای تهیه گزارش  از پیکره های احسان ، به اتفاق به گالری هنر رفته بودند . سینا لبخند مهربانی را که لیدا آن روز بر لبانش نقش بسته بود ، هیچگاه فراموش نمی کرد . شاید همین لبخند پر از مهرش بود که دل سینا را لرزاند . برق چشمانش را وقتی که داشت با احسان به ظاهر کرو لال مصاحبه میکرد ، هیچگاه فراموش نمی کرد ، و بهت چهره اش را ؛ وقتی که فهمید ، احسان کر و لال است ! و یا آن روز که لیدا او را به خانم جهانشاه به عنوان نامزدش معرفی کرده بود ؛ آن چنان شرم زیبایی چهره اش را گرفته بود که برای همه عمر در ذهن عاشق سینا ، نقش بست ! درست که به روی خودش نیاورد ؛ ولی حاضر بود ، در آن لحظه تمام زندگیش را بدهد که این حرف لیدا ، از روی عشق و علاقه باشد ، نه مصلحت و کار راه اندازی !  و قبل از اینکه سنگینی پلکهایش ، او را به خواب عمیقی فرو برد ، با خود اندیشید ، که فرصتهای بسیاری را از دست داده ! ولی فردا به محض دیدن لیدا ، راز دلش را با او در میان خواهد گذاشت . آری ، فردا ، دیگر فرصتی را از دست نخواهد داد !
با این که دیروقت بود و بد هنگام ؛ سرهنگ تلفن آبتین را گرفت . دو سه زنگ که خورد ، شاید به دلیل اینکه ممکن است سروان خواب باشد ؛ داشت قطع می کرد که ، سروان گوشی را برداشت . و با صدایی آرام و خفه ، که مشخص بود ،نمی خواهد کسی را بیدار کند ، گفت : ..." بله ..؛" سرهنگ با تردید و طمئنینه گفت : ..." بد موقعی مزاحم شدم ، نه !؟" 
سروان تا صدای سرهنگ را شنید ، از جا بلند شد و آرام از اتاق بیرون رفت و با همان صدای خفه گفت :
..." سلام جناب سرهنگ ؛ در خدمتم !" سرهنگ دوباره با همان حالت عذر و پوزشی که در لحنش بود ، گفت :
..." اگه مزاحمتم ، بذاریم برای صبح !؟" سروان که حالا دیگر از اتاق هم بیرون آمده بود ، با راحتی بیشتری گفت :
..." اختیار دارین جناب سرهنگ ؛ شما امر بفرمایین ، من در خدمتم !"  سرهنگ که خیالش راحت شد ، گفت :
..." چند دقیقه پیش ، یه فایلی رو برات میل کردم ، که میتونه تو روند پیگیری پرونده ، کمک زیادی بهمون بکنه ! فقط یه یادداشتی هم ضمیمه اش کردم ، که سریعا باید اقدام کنی ! "
سروان در ضمن اینکه ، در این مدت پشت میزش قرار گرفته بود و داشت ، کامپیوترش را روشن می کرد ، گفت :
..." به روی چشم جناب سرهنگ ! دارم کامپیوترو روشن می کنم که بازش کنم ." سرهنگ تامل کوتاهی کرد و پرسید:
..." راستی از سلحشور چه خبر ، هنوز دستگیرش نکردین !"
..." چرا اتفاقا ، بچه ها اطلاعات ردشو تو یکی از شهرهای مرزی ترکیه زدند ، با هماهنگی که با پلیس اینترپل شده ، احتمالا ، به زودی دستگیر شه !"  در همین فاصله هم فایل ارسالی سرهنگ را روی صفحه نمایش رایانه اش ، باز کرده بود و داشت ترجمه گزارش را می خواند ، که سرهنگ گفت :
..." بسیار عالی ؛ چی شد ؛ باز شد !؟"     و سروان ، که نیمی از هوش و حواسش هم به مطالعه گزارش بود ، گفت :
..." بله قربان ، دارم میخونمش !"         که سرهنگ با عجله پرید به میان حرفش و آمرانه گفت :
..." حالا ، مطالعه باشه برای بعد ، عکسها رو دیدی !؟" سروان صفحات دیگر فایل را باز کرد و با دیدن عکس سلحشور و عسگر فولادوند ، با تعجب گفت :
..." اینا که عکسهای سلحشورو ..."            که سرهنگ دوباره حرفش را قطع کرد و گفت :
..." عکس سومی ، "احسان ایمانی " عامل تروریستی خطرناکیه که هر چه زودتر بایستی دستگیر بشه ! منتهی تا فردا صبح که من حکم قضاییشو بگیرم ، میخوام هر جوری شده ردشو پیدا کنین ! من آخرین محل اختفاش رو هم برات نوشتم . "                سروان نگاهی به چهره خوش سیما و جذاب احسان کرد و گفت :
..." چشم قربان ؛ همین الآن ، عکسشو می فرستم برای شیفت شب اداره ، که تکثیر کنند بین بچه های عملیات !" 
..." ممنون سروان ، از ویلای جهانشاه  چه خبر !؟"
..." اونجا هم که تحت مراقبت شدیده ، تمام خطوطشون هم که تحت کنترله !"
..." فقط حواستون باشه که کوچکترین بویی نبرن ؛ که هرچی رشتیم پنبه میشه !"
..." دو سه گروه از بهترین تیم های تعقیب و مراقبتو ، گذاشتیم برای این کار ؛ انشاالله که مشکلی پیش نمیاد ."
..." باشه سروان مزاحمت نمیشم ؛ دیگه سفارش نکنم ! یادت باشه که با کوچکترین اشتباه ما میتونه یه فاجعه دیگه بار بیاد . من دیگه تحمل سرزنش بالایی ها رو ندارم ."
..." مطمئن باشین قربان ؛ تمام سعیمون خواهیم کرد ، تا روسفید از آب در بیایم ."
..." متشکرم سروان ." 

سرهنگ پس از خداحافظی و قطع تلفن با سروان ، از پشت میزش بلند شد و با شکستن قلنج گردن و کمرش ، کمی از خستگیش را کاست و بی اختیار به طرف پنجره رو به حیاط رفت و پرده را به کناری زد و بیرون را به تماشا نشست . سپیدی صبح ، کم کم داشت به تاریکی و ظلمت شب چیره می شد . بارش برف زمستانی از یکی دو ساعت پیش آغاز شده بود و در همین مدت کم حیاط را زیر چتر سفید خود ، پنهان کرده بود . لای پنجره را کمی باز کرد و از هوای تازه برفی ، که نسبت به یکی دو ساعت پیش ، از برودتش هم کمی کاسته شده بود ، استنشاق کرد . بعد از مدت ها ، امشب حال خوشی داشت . و از اینکه دوباره با برادرش بهروز از در آشتی در آمده بود ، وجدان راحتی داشت . بعد اینکه بهروز و نوشین پا پیش گذاشتند و در آشتی را باز کردند ، انگار بار سنگینی را زمین گذاشت و راحت شد . بهروز برای فریبرز فقط یک برادر نبود ، که مثل پسرش بود ؛ شاید هم بالاتر ! درست که بعد فوت پدر و مادرشان ، کمی از هم فاصله گرفتند ؛ ولی مهر و محبت برادریشان ، هیچگاه کوچکترین خللی بر نداشت . فریبرز از اینکه نمی توانست تمام اسرار نظامی را برای بهروز فاش کند ، خودش را مقصر می دانست وسرزنش می کرد ! ولی بر خلاف تصورات بهروز نه تنها نسبت به این جریانات اخیر بی تفاوت نبود ، که بسیار هم پیگیر و فعال نشان می داد . ولی از آنجا که به لحاظ حرفه ای خوب می دانست ، در صورت درز اطلاعات ، هر چند کوچک ، تمام تلاش شبانه روزی او و همکارانش به باد فنا می رفت ،  این اواخر با اینکه باعث دلخوری بهروز شد ؛ نسبت به موضوع بی تفاوت نشان می داد . همین هم باعث کدورتی شد که تا به امروز بین این دو برادر بی سابقه بود . سنگینی این موضوع ، این چند وقته ، بدجوری دلتنگ و آزرده اش کرده بود ؛ اما امشب با خاطری آسوده می توانست سر به بالین بگذارد . گو اینکه ، شب به پایان رسیده بود و سپیده صبح داشت خودنمایی می کرد و فریبرز هنوز داشت از پنجره اتاقش ، بارش زیبای برف اواسط دی ماه را تماشا می کرد . برفی که توانسته بود ، دلخوری ها را از دلهای او و بهروز بشوید . 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر