مخمصه

..." چه خبره
اینجا !؟ " و رو به نگهبانی دم در
کرد و پرسید :
..." این همه
آدم چی میخوان اینجا !؟" تا پیرمرد
نگهبان خواست حرفی بزند ؛ از میان ازدحام جمعیت موتوری دم در ، که اکثرا از عوامل
پخش نشریه بودند ؛ عاقله مردی چهل و هفت هشت ساله ، جلو آمد و گفت :
..." شرمنده
حاجی آقا ، از انبار گفتند ، برا گرفتن چاپ مجدد مجله خدمت شما برسیم !"
حاجی که حسابی گیج
و متحیر شده بود ؛ با تعجب گفت :
..." چاپ
مجدد کدومه دیگه !؟ ما تا آخرین شماره مجله رو فرستادیم انبار ؛ ..."
و قبل از اینکه
حرفش را تمام کند ، یکی از همان پخشی ها ، از میان جمعیت موتور سوار ، فریاد زد :
..." پس چی
میگه این اسدالهی ، مسئول انبار !؟"
حاجی سری تکان داد و با همان لحن متحیرش گفت :
..." خوب چی
میگه این اسدالهی !؟" و دوباره همان
صدا از میان جمعیت گفت :
..." گفتم که
حاجی ؛ میگه سری جدید هنوز انبار نیومده ! حوالمون داده به شما !"
حاجی که هنوز هاج
و واج بود ، زهر خند تلخی زد و سری تکان داد و گفت :
..." حکما ،
سر بسرتون گذاشته ، سری جدید کدومه !؟ گفتم که تا آخرین شماره رو فرستادیم انبار !
شما هم بهتره برین به زندگیتون برسین !"
با این حرف حاجی ،
پخشی ها هر کدام زیر لب غرولندی کردند و هر یک به طرفی راه افتادند . حاج آقا ثامنی که حسابی مات و
متحیر مانده بود ، از این اتفاق ؛ پالتو مشکی پشمینش را به دوش انداخت و شاپوی
نمدینش را به سر گذاشت و به یکی از کارگران چاپخانه که داشت با افست یک ورقی ور می
رفت ، گفت :
..." من میرم
یه سر دفتر دکتر ، کار مهمی بود بفرست دنبالم ؛ وگرنه که زود بر می گردم !"
چاپخانه تا ساختمان
مجله ، دو سه دقیقه ای بیشتر راه نبود . وارد ساختمان که شد ، نگهبان جلو پایش
بلند و شد و سلامی کرد . حاجی علیکی گفت و پرسید :
..." آقای
دکتر ، دفترشونن !؟"
و با تایید نگهبان ، به طرف آسانسور رفت و دکمه
طبقه پنجم را زد . وارد اتاق سردبیر که شد
، هنوز معاون آنجا بود که به احترامش هر دو از جا بلند شدند و تعارفش کردند که
بنشیند . حاجی هنوز نیم خیز بود که گفت :
..." قربان
این چه بساطیه که این اسدالهی سر ما درآورده !؟"
بهروز و معاون که از حالت متعجب صورتشان معلوم
بود که از همه جا بیخبرند ، حسابی بهتشان زد و بهروز پرسید :
..." چی شده
مگه !؟" حاجی که دید ، سردبیر از همه
جا بیخبر است ، آرام تر شد و گفت :
..." شما هم
بیخبرید انگاری !؟ کلی از پخشی ها رو ریخته سرما ؛ که سری جدید مجله رو ازمون
بگیرن !؟"
هنوز حرف حاجی به
آخر نرسیده بود که معاون گوشی را برداشت و به انبار زنگ زد و با توپ و تشر ، پشت
تلفن گفت :
..." این چه
بساطیه که راه انداختین !؟" و پس
از کمی تامل دوباره فریاد زد :
..." من به
شما چی گفتم !؟ ... گفتم اگه قرار به چاپ مجدد بشه ، با حاجی آقا ثامنی هماهنگ می
کنیم ! ... سرخود هر کاری که دلت میخواد می کنی !" و بعد هم با ناراحتی تلفن را قطع کرد ؛ و رو
به حاجی آقا ثامنی گفت :
..." یه سوء
تفاهم بوده ؛ من معذرت میخوام !"
ثامنی که کاملا آرام شده بود با لبخندی از روی
رضایت ، رو به بهروز گفت :
..." خوب ؛
با اینهمه خواهان ؛ چرا نگفتین ؛ تجدید چاپ کنیم !؟ سرمون خیلی هم که شلوغ نبود
!؟"
بهروز ، ابرویی
بالا انداخت و سری از روی حسرت تکان داد و گفت :
..."
راستیاتش حاجی ؛ شما که غریبه نیستید ! بعد از ظهری ، نامه از بالا اومده که ؛ پخش
این شماره تعطیل ! اونوقت شما میگی چرا تجدید چاپ نکردیم !؟"
..." واسه چی
!؟"
..." علت که
بهمون نگفتن ؛ ولی احتمالا ، به خاطر کاریکاتور هیرونه !" حاجی
لبی به دندان گزید و گفت :
..." که
اینطور ! حالا چرا اینقدر نگرانی !؟"
..." چی بگم
والله ؛ احساس می کنم تو بد مخمصه ای افتادیم ! اون از مصطفی که چند روزیه غیبش
زده ؛ اینم از این نامه که شده قوز بالا قوز ..." حاجی دوید به میان حرف بهروز و گفت :
..." آره
شنیدم ، راستی خبری نشد ازش !؟"
..." هیچی !
انگار آب شده رفته زیر زمین ! البته حالا که فکر می کنم ؛ با این نامه ای که اومده
، بعید هم نیست ...."
که حاجی دوباره
پرید به میان حرفش و گفت :
..." بد به
دلتون راه ندین دکتر ؛ انشالا که چیزی نیست !"
برای چندمین بار بود که تلفن سرهنگ را می گرفت
:
..." سلام
داداش ؛ خبری نشد !؟" سرهنگ که
کلافگی از لحن صدایش می بارید ، با بیحوصلگی گفت :
..." سلام
بهروز جان ...؛ تو که میدونی ؛ اگه خبری بشه اول به تو میگم !"
و بهروز که
استیصال بیچاره اش کرده بود ، ادامه داد :
..." شما
مطمئنی که چیزی رو از من پنهون نمیکنی !؟"
..." باز
دوباره شروع شد !؟ "
..." پس آخه
کجا میتونه رفته باشه !؟"
..." بابا ،
مصطفی نزدیک پنجاه سالشه ؛ هر جایی میتونه رفته باشه ...!"
بهروز آنقدر غرق
افکار خودش بود که انگار ، دیگر صدای سرهنگ را نمی شنید . سه چهار پنج روز پیش بود
که ، پس از برگشتن از کافه اسمال شمشکی ، او را برای دیدار با سرهنگ به اداره
آگاهی برد . و آنها را باهم تنها گذاشت . همان شب تلفنی با مصطفی صحبتی کرد ، صدای
مضطرب مصطفی کمی نگرانش کرد ، ولی هرچه اصرار کرد ، که علتش را بفهمد ، مصطفی ،
کسالت و بدخوابی دیشب را بهانه کرد ! فردای آن روز آن قدر سرش شلوغ شد ، که اصلا
غیبت مصطفی را حس نکرد . و شب وقتی دوباره شماره اش را گرفت ، این پیغامگیرش بود
که جوابگویش شد . یکی دو روزی گذشت تا بهروز ، نگرانیش گل کند ! به منزلش رفت و
هرچه بر در بسته کوبید ، جوابی نشنید . ابتدا سراغش را از سرهنگ گرفت . و سرهنگ هم
گفت که یکی دو ساعت بعد از رفتن او ، خودش شخصا مصطفی را تا نزدیکی منزلش رسانده !
و بعد هم سر و سراغش را از هر کسی که به فکرش می رسید گرفت ، که هیچ نتیجه ای را
در پی نداشت !
سرهنگ که سکوت
بهروز را دید ، فکر کرد که شاید ارتباط قطع گردیده ؛ و یکی دو بار گفت : "الو
...الو..." که بهروز به یکباره به خودش آمد و با عجله گفت :
..." ببخشید
داداش ؛ یه لحظه حواسم پرت شد ؛ ... راستی یه کار دیگه هم داشتم ."
..." خوب بگو
.."
..." امروز
یه نامه از اداره مطبوعات داشتیم که ، ازمون خواسته بودند ؛ پخش این شماره رو به
تعویق بندازیم ! ولی نامه ، موقعی به دست من رسید ، که تمام تیراژ ، پخش شده بود .
تازه داشتیم آماده می شدیم برای چاپ مجدد ..!"
..." نامه رو
فاکس کن دفتر من ، ببینم موضوع چیه !؟"
بهروز ؛ بعد فاکس
نامه برای دفتر سرهنگ ، نگاهی به ساعتش انداخت ، که از پنج هم گذشته بود . و تکیه
اش را به صندلی گردانش محکم کرد و دوباره غرق افکارش شد . یکی دو روزی بود که از
نوشین خبری نداشت ، برای همین هم شماره اش را گرفت و قرار شام را گذاشت . شاید این
قرار شام با نوشین ؛ آرامش از دست رفته اش را ، دوباره به او بر می گرداند .
از یکی دو
ساعت پیش که بارش برف ، دوباره آغاز شده بود ، چهره شهر ، آشکارا ، دگرگونی خاصی را
به خود گرفته بود . نوشین بالاپوش بنفش خوشرنگی را پوشیده بود که با روسری و شال
ابریشمیش ، کاملا هماهنگ بود . و بی اختیار غرق تماشای بارش دانه های پنبه ای برف
بود ، که از شیشه قدی پنجره رستوران ، چشم خانه اش را پرکرده بود . رستوران "پنج ستاره " گردان
، که در ارتفاعات شمال شهر ، قرار داشت ؛ چنان منظری داشت که با یک نگاه می شد ،
تمام شهر را به تماشا نشست . گرمای مطبوع شومینه معلق وسط سالن ، آن قدر بود که
بهروز ؛ پالتوی پشمینش را از تن درآورد و به روی پشتی یکی از صندلیهای دور میزشان
، آویزان کرد . نوشین نگاهش را از پنجره دزدید و با لبخند شیرین و مهربانش ، بهروز
را براندازی کرد که مثل همیشه خوش تیپ و خوش لباس بود .که امروز ، به نظر نوشین با
این کت و شلوار آجری و کراوات شکلاتی رنگش ، خوش تیپ تر از همیشه هم شده بود .
بهروز هم لبخندی زد و در حالیکه داشت در صندلیش جابجا می شد ، گفت :
..." عجب
برفی ! تو همین چند دقیقه همه جا رو سفید کرد !"
نوشین هم که از
تماشای بارش زیبای برف که حالا دیگر بر شدتش هم افزوده شده بود ، خسته نمی شد ، در
حالیکه از شیشه پنجره ، اشاره به دوردستها داشت ، گفت :
..." واقعا
قشنگه ؛ می ببینی بهروز ، تا چشم کار میکنه ، دونه های برفه که از آسمون می باره !
"
بهروز هم نگاهش را
تا دوردستهایی که می شد ، از پنجره رستوران ، پرواز داد و گفت :
..." البته
شاید ، پایین شهر ، شدت بارش اینقدر نباشه ! بعید هم نیست که کمی پایین تر ؛ اصلا
؛ برفی نباشه !"
نوشین چهره در هم
کشید و با لحنی دلخور ؛ ولی مهربان گفت :
..." نه تورو
خدا ! حیفه این برفه که از کسی دریغ بشه !"
بهروز که داشت
منوی غذا را هم مروری می کرد ، دوباره نگاهش را به شیشه پنجره دوخت و گفت :
..." لطف خدا
چیزی نیست که از کسی دریغ بشه ! منتها ، برای هر کسی یه جوریه ! "
و بعد این شعر را زیر لب زمزمه کرد :
" یکی
درد و یکی
درمان پسندد یکی وصل و یکی هجران
پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران پسندم آنچه را جانان پسندد "
من از درمان و درد و وصل و هجران پسندم آنچه را جانان پسندد "
و بلافاصله لحن
صحبتش را عوض کرد با لبخندی گفت :
..." خوب ،
نگفتی چی می خوری !؟"
و دوباره نگاهش را به منوی غذا دوخت ، که در
دستش بود . نوشین که هنوز ، نگاهش در صورت بهروز قفل بود ، با لحنی محتاطانه پرسید
:
..." بهروز ؛
تو هنوز از من دلخوری !؟"
بهروز با اینکه
منظور نوشین را می فهمید ؛ با تعجبی ساختگی گفت :
..." بابت چی
!؟"
..." خودت
خوب میدونی منظورم چیه ! به هم خوردن نامزدیمونو میگم ! "
اندیشه های بهروز
، بی اختیار پر کشید به ده سال پیش . به شب نامزدیش با نوشین ! آن شب پس از
توافقاتی که مابین خانواده غیاثوند و صارمی ، برای وصلت دو خانواده ، پیش آمد ؛
قرار شد که جشن نامزدی بهروز و نوشین ، با دعوت جمع کوچکی از فامیل و بستگان نزدیک
دو خانواده ، در منزل سرهنگ برقرار گردد . خانواده غیاثوند برای این جشن نامزدی
سنگ تمام گذاشتند و برای پذیرایی میهمانها از هیچ امکانی دریغ نکردند . ولی آن شب
، با اینکه از آمدن تمامی میهمانهای دو خانواده ، ساعتها گذشته بود ؛ از نوشین و
خانواده صارمی خبری نشد . تماسهای تلفنی پی در پی بهروز و خانواده اش هم ،
کوچکترین نتیجه ای نداشت . تا اینکه دست آخر ، سرهنگ و بهروز به اتفاق به منزل
صارمی رفتند . و پس از چند دقیقه ای که با سماجت زنگ در را فشردند بالاخره ، در
باز شد و آنها بالا رفتند . تنها کسانی که در منزل بودند ، آقا و خانم صارمی بودند
؛ که عین مادرمرده ها زانوی غم بغل گرفته بودند و لام تا کام حرف نمی زدند .
بالاخره هم ، پس از اصرارهای فراوان بهروز و سرهنگ ، که کم کم داشت به عصبانیت و
گاها ، پرخاش هم می کشید ، گفتند که نوشین از ازدواج با بهروز منصرف شده و یکی دو
ساعت پیش هم برای ادامه تحصیلاتش به طرف لندن پرواز کرده ! قبول این موضوع ، آنقدر
برای بهروز و خانواده اش سخت بود که در تمام مدت این ده سال ، رنج و آزارش ، دست
از سر بهروز بر نداشت . او با تمام وجود عاشق نوشین بود ؛ شاید برای همین هم بود ،
به محض اینکه فهمید که نوشین دوباره به کشور برگشته ، غرورش را زیر پا گذاشت و بر
خلاف تصور نوشین ، با او تماس گرفت . ولی خودش هم خوب میدانست که ، هنوز ته قلبش
نوشین را نبخشیده !
صدای دوباره نوشین
، افکار بهروز را ازهم درید :
..." به چی
ماتت برده اینجوری !؟"
و بهروز هم که به یکباره به خودش آمده بود ، با
کمی لکنت گفت :
..." هیچی !
نگفتی چی میخوری !؟"
نوشین که دید ؛
بهروز از جواب دادن طفره می رود ، اصراری نکرد و از میان غذاهای رستوران ، یکی را
انتخاب کرد .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر