۱۳۹۴ بهمن ۲, جمعه

                                                                                                          مخمصه

 با اینکه فروش فوق العاده این هفته مجله باران ، اصلا دور از انتظار نبود ! با اینحال ، لحظه به لحظه بر نگرانی بهروز و معاون ، افزوده می شد ! طرح خارق العاده "هیرون" با این نام بحث برانگیزش ، که پس زمینه روی جلد هم بود ؛ در صفحه میانی مجله ، بیشترین علت فروش فوق العاده مجله بود . گو اینکه گزارش پر طمطراق مرآت از ترور دکتر شریعت و مقاله تند و نیشدار ارمغان از ، سهل انگاری دایره جنایی ، در پیگیری "قتلهای زنجیره ای" اخیر هم ، نمی توانست که در فروش بالای مجله بی تاثیر باشد ؛ اما بهروز و معاون خوب می دانستند که علت اصلی ، همان طرح استسنائی هیرون است . و این هر لحظه بر نگرانیشان بیشتر می افزود ، تا آنجا که مجبور شدند ؛ با تمام تقاضایی که پخشی ها داشتند ؛ از چاپ مجدد نشریه ، صرف نظر کنند ! طوری که چیزی نمانده بود ، اکثر بچه ها ، از تعجب پس بیفتند ! بخشی از ازدحام پخشی ها در قسمت انبار ، به لیتوگرافی و چاپخانه هم کشیده بود . آنقدر که حاج آقا ثامنی را هم به دم در کشاند .
..." چه خبره اینجا !؟ "  و رو به نگهبانی دم در کرد و پرسید :
..." این همه آدم چی میخوان اینجا !؟"  تا پیرمرد نگهبان خواست حرفی بزند ؛ از میان ازدحام جمعیت موتوری دم در ، که اکثرا از عوامل پخش نشریه بودند ؛ عاقله مردی چهل و هفت هشت ساله ، جلو آمد و گفت :
..." شرمنده حاجی آقا ، از انبار گفتند ، برا گرفتن چاپ مجدد مجله خدمت شما برسیم !"
حاجی که حسابی گیج و متحیر شده بود ؛ با تعجب گفت :
..." چاپ مجدد کدومه دیگه !؟ ما تا آخرین شماره مجله رو فرستادیم انبار ؛ ..."
و قبل از اینکه حرفش را تمام کند ، یکی از همان پخشی ها ، از میان جمعیت موتور سوار ، فریاد زد :
..." پس چی میگه این اسدالهی ، مسئول انبار !؟"  حاجی سری تکان داد و با همان لحن متحیرش گفت :
..." خوب چی میگه این اسدالهی !؟"  و دوباره همان صدا از میان جمعیت گفت :
..." گفتم که حاجی ؛ میگه سری جدید هنوز انبار نیومده ! حوالمون داده به شما !"
حاجی که هنوز هاج و واج بود ، زهر خند تلخی زد و سری تکان داد و گفت :
..." حکما ، سر بسرتون گذاشته ، سری جدید کدومه !؟ گفتم که تا آخرین شماره رو فرستادیم انبار ! شما هم بهتره برین به زندگیتون برسین !"
با این حرف حاجی ، پخشی ها هر کدام زیر لب غرولندی کردند و هر یک به طرفی  راه افتادند . حاج آقا ثامنی که حسابی مات و متحیر مانده بود ، از این اتفاق ؛ پالتو مشکی پشمینش را به دوش انداخت و شاپوی نمدینش را به سر گذاشت و به یکی از کارگران چاپخانه که داشت با افست یک ورقی ور می رفت ، گفت :
..." من میرم یه سر دفتر دکتر ، کار مهمی بود بفرست دنبالم ؛ وگرنه که زود بر می گردم !"
چاپخانه تا ساختمان مجله ، دو سه دقیقه ای بیشتر راه نبود . وارد ساختمان که شد ، نگهبان جلو پایش بلند و شد و سلامی کرد . حاجی علیکی گفت و پرسید :
..." آقای دکتر ، دفترشونن !؟"
 و با تایید نگهبان ، به طرف آسانسور رفت و دکمه طبقه پنجم را زد .  وارد اتاق سردبیر که شد ، هنوز معاون آنجا بود که به احترامش هر دو از جا بلند شدند و تعارفش کردند که بنشیند . حاجی هنوز نیم خیز بود که گفت :
..." قربان این چه بساطیه که این اسدالهی سر ما درآورده !؟"
 بهروز و معاون که از حالت متعجب صورتشان معلوم بود که از همه جا بیخبرند ، حسابی بهتشان زد و بهروز پرسید :
..." چی شده مگه !؟"  حاجی که دید ، سردبیر از همه جا بیخبر است ، آرام تر شد و گفت :
..." شما هم بیخبرید انگاری !؟ کلی از پخشی ها رو ریخته سرما ؛ که سری جدید مجله رو ازمون بگیرن !؟"
هنوز حرف حاجی به آخر نرسیده بود که معاون گوشی را برداشت و به انبار زنگ زد و با توپ و تشر ، پشت تلفن گفت :
..." این چه بساطیه که راه انداختین !؟"     و پس از کمی تامل دوباره فریاد زد :
..." من به شما چی گفتم !؟ ... گفتم اگه قرار به چاپ مجدد بشه ، با حاجی آقا ثامنی هماهنگ می کنیم ! ... سرخود هر کاری که دلت میخواد می کنی !"     و بعد هم با ناراحتی تلفن را قطع کرد ؛ و رو به حاجی آقا ثامنی گفت :
..." یه سوء تفاهم بوده ؛ من معذرت میخوام !"
 ثامنی که کاملا آرام شده بود با لبخندی از روی رضایت ، رو به بهروز گفت :
..." خوب ؛ با اینهمه خواهان ؛ چرا نگفتین ؛ تجدید چاپ کنیم !؟ سرمون خیلی هم که شلوغ نبود !؟"
بهروز ، ابرویی بالا انداخت و سری از روی حسرت تکان داد و گفت :
..." راستیاتش حاجی ؛ شما که غریبه نیستید ! بعد از ظهری ، نامه از بالا اومده که ؛ پخش این شماره تعطیل ! اونوقت شما میگی چرا تجدید چاپ نکردیم !؟"
..." واسه چی !؟"
..." علت که بهمون نگفتن ؛ ولی احتمالا ، به خاطر کاریکاتور هیرونه !"    حاجی  لبی به دندان گزید و گفت :
..." که اینطور ! حالا چرا اینقدر نگرانی !؟"
..." چی بگم والله ؛ احساس می کنم تو بد مخمصه ای افتادیم ! اون از مصطفی که چند روزیه غیبش زده ؛ اینم از این نامه که شده قوز بالا قوز ..."      حاجی دوید به میان حرف بهروز و گفت :
..." آره شنیدم ، راستی خبری نشد ازش !؟"
..." هیچی ! انگار آب شده رفته زیر زمین ! البته حالا که فکر می کنم ؛ با این نامه ای که اومده ، بعید هم نیست ...."
که حاجی دوباره پرید به میان حرفش و گفت :
..." بد به دلتون راه ندین دکتر ؛ انشالا که چیزی نیست !"
   برای چندمین بار بود که تلفن سرهنگ را می گرفت :
..." سلام داداش ؛ خبری نشد !؟"  سرهنگ که کلافگی از لحن صدایش می بارید ، با بیحوصلگی گفت :
..." سلام بهروز جان ...؛ تو که میدونی ؛ اگه خبری بشه اول به تو میگم !" 
و بهروز که استیصال بیچاره اش کرده بود ، ادامه داد :
..." شما مطمئنی که چیزی رو از من پنهون نمیکنی !؟"
..." باز دوباره شروع شد !؟ "
..." پس آخه کجا میتونه رفته باشه !؟"
..." بابا ، مصطفی نزدیک پنجاه سالشه ؛ هر جایی میتونه رفته باشه  ...!"
بهروز آنقدر غرق افکار خودش بود که انگار ، دیگر صدای سرهنگ را نمی شنید . سه چهار پنج روز پیش بود که ، پس از برگشتن از کافه اسمال شمشکی ، او را برای دیدار با سرهنگ به اداره آگاهی برد . و آنها را باهم تنها گذاشت . همان شب تلفنی با مصطفی صحبتی کرد ، صدای مضطرب مصطفی کمی نگرانش کرد ، ولی هرچه اصرار کرد ، که علتش را بفهمد ، مصطفی ، کسالت و بدخوابی دیشب را بهانه کرد ! فردای آن روز آن قدر سرش شلوغ شد ، که اصلا غیبت مصطفی را حس نکرد . و شب وقتی دوباره شماره اش را گرفت ، این پیغامگیرش بود که جوابگویش شد . یکی دو روزی گذشت تا بهروز ، نگرانیش گل کند ! به منزلش رفت و هرچه بر در بسته کوبید ، جوابی نشنید . ابتدا سراغش را از سرهنگ گرفت . و سرهنگ هم گفت که یکی دو ساعت بعد از رفتن او ، خودش شخصا مصطفی را تا نزدیکی منزلش رسانده ! و بعد هم سر و سراغش را از هر کسی که به فکرش می رسید گرفت ، که هیچ نتیجه ای را در پی نداشت !
سرهنگ که سکوت بهروز را دید ، فکر کرد که شاید ارتباط قطع گردیده ؛ و یکی دو بار گفت : "الو ...الو..." که بهروز به یکباره به خودش آمد و با عجله گفت :
..." ببخشید داداش ؛ یه لحظه حواسم پرت شد ؛ ... راستی یه کار دیگه هم داشتم ."
..." خوب بگو .."
..." امروز یه نامه از اداره مطبوعات داشتیم که ، ازمون خواسته بودند ؛ پخش این شماره رو به تعویق بندازیم ! ولی نامه ، موقعی به دست من رسید ، که تمام تیراژ ، پخش شده بود . تازه داشتیم آماده می شدیم برای چاپ مجدد ..!"
..." نامه رو فاکس کن دفتر من ، ببینم موضوع چیه !؟"
بهروز ؛ بعد فاکس نامه برای دفتر سرهنگ ، نگاهی به ساعتش انداخت ، که از پنج هم گذشته بود . و تکیه اش را به صندلی گردانش محکم کرد و دوباره غرق افکارش شد . یکی دو روزی بود که از نوشین خبری نداشت ، برای همین هم شماره اش را گرفت و قرار شام را گذاشت . شاید این قرار شام با نوشین ؛ آرامش از دست رفته اش را ، دوباره به او بر می گرداند .
از یکی دو ساعت پیش که بارش برف ، دوباره آغاز شده بود ، چهره شهر ، آشکارا ، دگرگونی خاصی را به خود گرفته بود . نوشین بالاپوش بنفش خوشرنگی را پوشیده بود که با روسری و شال ابریشمیش ، کاملا هماهنگ بود . و بی اختیار غرق تماشای بارش دانه های پنبه ای برف بود ، که از شیشه قدی پنجره رستوران ، چشم خانه اش را پرکرده بود .    رستوران "پنج ستاره " گردان ، که در ارتفاعات شمال شهر ، قرار داشت ؛ چنان منظری داشت که با یک نگاه می شد ، تمام شهر را به تماشا نشست . گرمای مطبوع شومینه معلق وسط سالن ، آن قدر بود که بهروز ؛ پالتوی پشمینش را از تن درآورد و به روی پشتی یکی از صندلیهای دور میزشان ، آویزان کرد . نوشین نگاهش را از پنجره دزدید و با لبخند شیرین و مهربانش ، بهروز را براندازی کرد که مثل همیشه خوش تیپ و خوش لباس بود .که امروز ، به نظر نوشین با این کت و شلوار آجری و کراوات شکلاتی رنگش ، خوش تیپ تر از همیشه هم شده بود . بهروز هم لبخندی زد و در حالیکه داشت در صندلیش جابجا می شد ، گفت :
..." عجب برفی ! تو همین چند دقیقه همه جا رو سفید کرد !"
نوشین هم که از تماشای بارش زیبای برف که حالا دیگر بر شدتش هم افزوده شده بود ، خسته نمی شد ، در حالیکه از شیشه پنجره ، اشاره به دوردستها داشت ، گفت :
..." واقعا قشنگه ؛ می ببینی بهروز ، تا چشم کار میکنه ، دونه های برفه که از آسمون می باره ! "
بهروز هم نگاهش را تا دوردستهایی که می شد ، از پنجره رستوران ، پرواز داد و گفت :
..." البته شاید ، پایین شهر ، شدت بارش اینقدر نباشه ! بعید هم نیست که کمی پایین تر ؛ اصلا ؛ برفی نباشه !"
نوشین چهره در هم کشید و با لحنی دلخور ؛ ولی  مهربان گفت :
..." نه تورو خدا ! حیفه این برفه که از کسی دریغ بشه !" 
بهروز که داشت منوی غذا را هم مروری می کرد ، دوباره نگاهش را به شیشه پنجره دوخت و گفت :
..." لطف خدا چیزی نیست که از کسی دریغ بشه ! منتها ، برای هر کسی یه جوریه ! "
 و بعد این شعر را زیر لب زمزمه کرد :
 " یکی  درد  و  یکی  درمان  پسندد                                      یکی وصل و یکی هجران پسندد 
      من از درمان و درد و وصل و هجران                                      پسندم  آنچه  را  جانان  پسندد "
و بلافاصله لحن صحبتش را عوض کرد با لبخندی گفت :
..." خوب ، نگفتی چی می خوری !؟"
 و دوباره نگاهش را به منوی غذا دوخت ، که در دستش بود . نوشین که هنوز ، نگاهش در صورت بهروز قفل بود ، با لحنی محتاطانه پرسید :
..." بهروز ؛ تو هنوز از من دلخوری !؟" 
بهروز با اینکه منظور نوشین را می فهمید ؛ با تعجبی ساختگی گفت :
..." بابت چی !؟"
..." خودت خوب میدونی منظورم چیه ! به هم خوردن نامزدیمونو میگم ! "
اندیشه های بهروز ، بی اختیار پر کشید به ده سال پیش . به شب نامزدیش با نوشین ! آن شب پس از توافقاتی که مابین خانواده غیاثوند و صارمی ، برای وصلت دو خانواده ، پیش آمد ؛ قرار شد که جشن نامزدی بهروز و نوشین ، با دعوت جمع کوچکی از فامیل و بستگان نزدیک دو خانواده ، در منزل سرهنگ برقرار گردد . خانواده غیاثوند برای این جشن نامزدی سنگ تمام گذاشتند و برای پذیرایی میهمانها از هیچ امکانی دریغ نکردند . ولی آن شب ، با اینکه از آمدن تمامی میهمانهای دو خانواده ، ساعتها گذشته بود ؛ از نوشین و خانواده صارمی خبری نشد . تماسهای تلفنی پی در پی بهروز و خانواده اش هم ، کوچکترین نتیجه ای نداشت . تا اینکه دست آخر ، سرهنگ و بهروز به اتفاق به منزل صارمی رفتند . و پس از چند دقیقه ای که با سماجت زنگ در را فشردند بالاخره ، در باز شد و آنها بالا رفتند . تنها کسانی که در منزل بودند ، آقا و خانم صارمی بودند ؛ که عین مادرمرده ها زانوی غم بغل گرفته بودند و لام تا کام حرف نمی زدند . بالاخره هم ، پس از اصرارهای فراوان بهروز و سرهنگ ، که کم کم داشت به عصبانیت و گاها ، پرخاش هم می کشید ، گفتند که نوشین از ازدواج با بهروز منصرف شده و یکی دو ساعت پیش هم برای ادامه تحصیلاتش به طرف لندن پرواز کرده ! قبول این موضوع ، آنقدر برای بهروز و خانواده اش سخت بود که در تمام مدت این ده سال ، رنج و آزارش ، دست از سر بهروز بر نداشت . او با تمام وجود عاشق نوشین بود ؛ شاید برای همین هم بود ، به محض اینکه فهمید که نوشین دوباره به کشور برگشته ، غرورش را زیر پا گذاشت و بر خلاف تصور نوشین ، با او تماس گرفت . ولی خودش هم خوب میدانست که ، هنوز ته قلبش نوشین را نبخشیده !
صدای دوباره نوشین ، افکار بهروز را ازهم درید :
..." به چی ماتت برده اینجوری !؟"
 و بهروز هم که به یکباره به خودش آمده بود ، با کمی لکنت گفت :
..." هیچی ! نگفتی چی میخوری !؟"

نوشین که دید ؛ بهروز از جواب دادن طفره می رود ، اصراری نکرد و از میان غذاهای رستوران ، یکی را انتخاب کرد .  

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر