خانم
جهانشاه
..." ناهید
جون ؛ نمیدونید چقدر دلم واستون تنگ شده
بود !"
و ناهید که حالا
دیگر ، نوشین را در آغوش داشت و سعی میکرد که آرامش کند ، با محبت وصف ناپذیری در
چهره نوشین خیره شد و گفت :
..." ما هم
همینطور عزیز دلم ؛ نمیدونی از لحظه ای که ، بهروز زنگ زد و گفت که با تو میخواد
بیاد اینجا ؛ چه شور و اشتیاقی تو این خونه ، ایجاد شده !"
و نوشین را کشید
به طرف خلوتی تا بیشتر باهم درد دل کنند . بهروز و سرهنگ هم در گوشه ای از پذیرایی
، کنار هم به روی مبلی نشستند و مشغول گپ و گو شدند . اندیشه های سرهنگ برگشت به
ده سال پیش . جشن نامزدی بهروز و نوشین ؛ که در همین جا ، منزل سرهنگ ، بر پا بود
. و یاد پدرو مادرش افتاد ، که بعد از سرهنگ ، آرزوی دیدن دامادی بهروز را داشتند
. میهمانی کوچک ، ولی با صفایی بود ؛ با دعوت بعضی از فامیل و دوستان بسیار نزدیک
. آن شب هم ، در چشمان نوشین، همین معصومیت موج می زد و در رفتار بهروز همین متانت
.... ! شاید اگر صدای بهروز نبود ، سرهنگ حالا حالاها ، غرق گذشته بود :
..." راستی
داداش ؛ شاید جاشم اینجا نباشه !؟ ولی میخواستم ببینم ؛ پرونده ترور شریعت به کجا
رسید !؟"
سرهنگ که ، هنوز
در حال و هوای اندیشه های ده سال پیش خود بود ، ناگهان ، انگار که چرتش را پرانده
باشند ، با بیحوصلگی گفت :
..." تو هم
وقت گیر آوردی !؟ هنوز گزارش پزشک قانونی هم به ما نرسیده ! چه خبری می خواسته
باشه !؟"
..." راستاتش
داداش ؛ موضوعی هست که منو کمی نگران کرده !"
سرهنگ که از این
لحن بهروز ، آشکارا ، اضطرابی در چشمانش دوید ، با نگرانی پرسید :
..." چه
موضوعی !؟"
..." این قصه
انجمن خاموشی چیه که سروان سلیم به مرآت گفته !؟"
..." خوب ،
بچه های اطلاعات ، ضمن تحقیقات ، پی به عاملیت این شبکه تروریستی بین المللی ، در
جنایت دکتر هدایت و همسرش برده بودند ! حالا تو بگو نگرانیت واسه چیه !؟"
..." مصطفی
رو که یادت هست دادش !؟"
..." همون هم
دانشکده ای کم حرف و شریک مطبوعاتیت ، دیگه !؟ اونکه رفته بود خارج !؟"
..." آره ..؛
مدتیه که دوباره برگشته به ایران ، الآن هم یکی دو ماهی میشه که دوباره همکاریشو
با ما شروع کرده !"
..." چقدر
خوب !" و در حالیکه ابرو در هم کشید
ادامه داد :
..." حالا
مشکلی پیش اومده ، که باعث نگرانی تو شده !؟"
بهروز کمی این پا
و آن پا کرد و با تته پته گفت :
..." چند وقت
پیش که مصطفی ایمیلاشو چک میکرد ، متوجه شدیم که محفلی تحت عنوان "انجمن
خاموشی" وعده یک جایزه پنجهزاردلاری رو "به خاطر یکی از طرحهای مصطفی در
نشریه باران ؛ که اتفاقا باعث فروش فوق العاده نشریه هم شد." براش میل کرده
بود ! که اولش ما اصلا جدی نگرفتیم . ولی یه هفته پیش ، یه کارت بانک ارزی با شارژ
پنجهزاردلاری رو تو صندوق پستیش پیدا میکنه وطبیعتا ، چون فکر میکنه که یه جایزه
است نقدش هم میکنه ، تا دیروز که ، با گزارش مرآت از دایره جنایی ، متوجه شباهت
این دو اسم شدیم ...! "
سرهنگ که حسابی به
هم ریخته بود ، سعی کرد که خونسردیش را حفظ کند ، به میان حرف بهروز دوید و گفت :
..." بهتره
که صبح بهش بگی یه سر بیاد آگاهی !"
..." آگاهی
واسه چی !؟ تو که مصطفی رو خوب میشناسیش داداش ! اون اهل هیچ خلافی نیست !"
..." منم
نگفتم که اون خلافی کرده ؛ باید بفهمیم موضوع چیه یا نه !؟ بدون پرس و جو که نمیشه
!"
..." پس منم
باهاش میام ؛ اشکالی که نداره !؟"
..." مشکلی
نیست ؛ تو هم باهاش بیا ، مستقیم بیاین دفتر خود من !"
و صدای مهربان
ناهید بود که نگاه سرهنگ و بهروز را به طرف خودش چرخاند :
..." سرشو
درد آوردی فریبرز ؛ بیاین سر میز شام ؛ غذا از دهن افتاد ..."
گوشی
را تا آنجا که زنگ می خورد نگهداشت ، تا بالاخره هم ، از آن طرف خط صدای خانمی که
در کمال بیحوصلگی ، انگار که بالاجبار جوابگوی تلفن باشد به گوشش خورد :
..." بعله
..."
لیدا که کاملا نا
امید شده بود ؛ از اینکه کسی جوابش را بدهد ؛ آنقدر دست پاچه شد که به زور توانست
آن هم با لکنت ، بگوید :
..." ببخشید
؛ ..موم .. ممکنه با مهندس جهانشاه صحبت کنم !؟"
و دوباره ، خانم بیحوصله
تر از قبل گفت :
..." شما
!؟"
..." من
دانشور هستم ، موضوع مهمیه که بایستی با ایشون در میون بگذارم ..!"
..." چه
موضوعی ..!؟"
..." گفتم که
؛ باید با خودشون صحبت کنم !"
..." مهندس
خارج از کشورن ؛ اگه چیزی واسه گفتن دارین
؛ میتونین به من بگین ! "
لیدا در حالیکه
داشت در ذهن خودش ، موضوع را حلاجی می کرد ، با اکراه گفت :
..." کی بر
میگردن !؟"
..." معلوم
نیست ؛ ببنین خانوم ، در غیاب ایشون تمام امور به عهده منه ، شما هم اگه چیزی
دارین که به من بگین گوش می کنم ؛ در غیر اینصورت هم ، لطف کنید و دیگه مزاحم نشین
!"
و داشت قطع می کرد
که لیدا به یکباره دل به دریا زد و گفت :
..." راستش
.. راجع به "پنج پیکر" احسان کوراوغلو بود که میخواستم با ایشون
صحبت کنم !"
از سکوت سنگینی که
به یکباره ؛ از آن طرف خط به وجود آمد ؛ لیدا حدس زد که ، احتمالا نشانه گیری هدفش
، خیلی هم پرت نبوده ! چند لحظه ای طول کشید تا صدای خانم ، که حالا دیگر آهنگ
ملایمتری به خود گرفته بود ، دوباره در گوشی تلفنش پیچید :
..." پنج
پیکر احسان کوروغلو !؟ چه صحبتی !؟"
..." پشت
تلفن که نمیشه ؛ اگه موافق باشین ترجیح میدم که از نزدیک خدمتتون برسم
!" خانم با کمی تامل گفت :
..." بسیار
خوب ، من با همین شماره که رو گوشی افتاده با شما تماس می گیرم ."
..." باشه ؛
منتظر میمونم ؛ البته نه خیلی زیاد ، فقط تا فردا !؟"
..." و اگه
تا فردا نشه !؟"
..." نگفتم
بهتون !؟ من یه خبرنگارم ! پس ..؛ تا فردا ..."
هنوز ساعتی به ظهر
مانده بود که تلفنش زنگ خورد ؛ به محض شنیدن صدا ؛ خانم را شناخت . قبل از اینکه
حتی فرصتی برای احوالپرسی داشته باشد ؛ خانم با همان تحکم دیروزی گفت :
..." آدرسو
برات "SMS" کردم ؛ ساعت سه
منتظرم . امیدوارم چیزی برا گفتن داشته باشی !"
داشت قطع می کرد
که لیدا با عجله پرید به میان حرفش و گفت :
..." ما سر
ساعت سه اونجاییم ." خانم با تعجب
پرسید :
..." ما ..!؟
بهتره که تنها بیای ، وگرنه قرارمون لغوه !"
..." من
باتفاق یکی از همکارام میام که اتفاقا نامزدم هم هست ؛ شما نگران چی هستین
!؟"
..." نگران
هیچی ..؛ ولی حوصله هوچی بازیی ام ندارم ؛
از خبرنگار جماعت ، هرچی بگی بر میاد !"
..." از طرف
ما خیالتون راحت باشه ؛ من بهتون قول میدم ، که ، کوچکترین مزاحمتی براتون ایجاد
نشه !"
..." خیل خوب
؛ فقط یادت باشه که رو قولت حساب می کنم ."
لیدا از اینکه
بالاخره موفق شده بود با نماینده خریدار "پنج تندیس" احسان کوراوغلو
قراری را بگذارد ؛ سر از پا نمی شناخت . شاید به همین خاطر هم بود که بلافاصله با
سینا تماس گرفت و از او خواست که سریعا آماده شود که برای ساعت سه به قرارشان
برسند .
از همان لحظه که
سوار تاکسی شدند ؛ لیدا ، هر چه کرد که ماجرای نامزدی دروغینش را به نماینده
جهانشاه ، برای سینا بگوید ، زبانش نچرخید ! نگرانیش به خاطر سوء تفاهمی بود که
شاید سینا می توانست دچارش شود . با اینکه با شناختی که از سینا داشت ؛ بعید به
نظر می رسید که آدم کم ظرفیتی باشد و دچار توهم خاصی گردد . بالاخره هم نزدیک
ویلای جهانشاه مجبور شد که گریزی بزند و با اکراه رو به سینا گفت :
..." آقای
ستایشی ؛ من بخاطر اینکه اطمینان این خانومو بتونم جلب کنم ؛ مجبور شدم که شما رو
نامزد خودم معرفی کنم ! میدونم که کار خوبی نکردم ؛ ولی ، واسه جلب اعتمادش ، تو
اون لحظه ، فکر دیگه ای به ذهنم نرسید ..."
..." من که
فکر نمی کنم عیبی داشته باشه ! حالا نگران چی هستین !؟ فکر میکنین که از پسش بر
نمیام !؟"
..." نه نه
نه ..؛ فقط خواستم که خدای ناکرده سوء تفاهمی پیش نیاد !"
..." فکر می
کردم بیشتر از اینا منو بشناسین !" و
قبل از اینکه لیدا حرفی بزند ، ادامه داد :
..." خیالتون
راحت باشه ؛ مطمئن باشین که نمیذارم آب از آب تکون بخوره !"
و لیدا که نفسی به
راحتی کشید ، با لبخند رضایتی گفت :
..." واقعا
ممنونم ؛ خیالم راحت شد ."
از همان بدو ورود
؛ دلشوره عجیبی داشت ، تمام وجود لیدا را چنگ می زد . ویلای جهانشاه ، در آن نقطه
کوهستانی شمال شهر ، بیشتر شبیه یک قصر بود تا ویلا ! سینا هم ؛ از مقابل همان در
ورودی ، سایه دوربینهای مدار بسته را کاملا حس کرد . باتفاق راهنمایی که از همان
دم در ، همراهشان بود به طرف ساختمان اصلی راه افتادند . محوطه ویلا آنقدر زیبا و
چشم نواز بود ، که آنی نمی شد ؛ که از تماشایش چشم برداشت . از خیابان سنگفرش پاییز زده ویلا که می گذشتند
، دلشوره لیدا بیشتر و بیشتر می شد ؛ شاید برای همین هم بود که آرام دم گوش سینا
زمزمه کرد :
..." نمیدونم
چرا دلم بدجوری آشوبه !"
سینا هم وضعیت
مشابه ای داشت ؛ خواست که به روی خودش نیاورد
و شهامتش را به رخ لیدا بکشد ؛ تمام سعی خودش را کرد که لرز صدایش را بگیرد
؛ با تامل اندکی گفت :
..." موردی
برای نگرانی نیست ، یه همچین جایی ، امنیت بالایی هم میخواد !"
لیدا با اینکه
لبخند کمرنگی از روی رضایت زد ؛ ولی هنوز ته دلش ، نگرانی و دلشوره موج می زد . هر
چقدر که به ساختمان اصلی نزدیک تر می شدند ؛ زیبایی محوطه هم بیشتر می شد . از روی
پل سنگی روی رودخانه که رد می شدند ، صدای آبی که فوج فوج بر روی هم می غلطید و
پیش می رفت ؛ آنقدر زیبا و گوش نواز بود که لیدا را لحظه ای وادار به توقف کرد ،
بی اختیار از بالای پل سنگی ، نگاهی به رود انداخت که چندمتری از سطح زمین پایین
تر بود و از راهنما پرسید :
..." این
همون روخونه لواساناته .. که از اینجا رد میشه !؟"
راهنما سری تکان
داد ؛ که نه لیدا و نه سینا هیچکدام نفهمیدند که منظورش تایید بود یا نفی ! وارد
ساختمان که شدند ، با هدایت راهنما در همان سالن ورودی که سرسرایی بود با ارتفاعی
بلند و لوستر آویزهایی بزرگ ، به انتظار خانم نشستند . دور تا دور سالن پر بود از
تابلوهای بزرگ و کوچک ، که با همان نگاه اول می شد فهمید که تمامشان ، نفیس و
اصلند . و مجسمه ها و تندیس هایی که به طرز بسیار زیبا و با سلیقه ای ، در جای جای
سالن ، چیده شده بودند . لیدا هر چه چشم گرداند که شاید نشانی از تندیس های احسان
را ببیند ؛ چیزی ندید . غیر از راه پله مدور سنگی بزرگی که سالن را به طبقه بالا
وصل می کرد ؛ آشپزخانه بزرگی هم در گوشه سمت چپ آن به چشم می خورد ، که هر از گاهی
سایه مستخدمینی که آنجا مشغول کار بودند به چشم میخورد . یکی دو دقیقه ای بیشتر
نگذشته بود که یکی از مستخدمین با سینی چای و قهوه به پذیراییشان آمد . لیدا ،
فنجان چایش را که بر می داشت از مستخدم پرسید :
..." به خانم
خبر دادین که ما اومدیم !؟"
و مستخدم سری تکان
داد ، که هیچکدام منظورش را نفهمیدند .
سینا که ، نگرانی و تشویش را از چهره رنگ پریده لیدا به خوبی حس می کرد ؛
شاید برای اینکه فضای ذهنیش را عوض کند ؛ گفت :
..." اینجا
بیشتر شبیه یک کاخ موزه است تا ویلا !؟"
لیدا لبخند کمرنگی
زد و گفت :
..." آره خوب
؛ " و پس از کمی تامل ادامه داد :
..." پس چرا
نمیاد این خانومه ؛ نمی دونم چرا اسمش روهم ، به من نگفت !؟"
که صدای کفشهای
پاشنه فلزی زنی ، از پله های سنگی مدور کنار سالن که به همراه دو مرد تنومند کت و شلوار
پوش ، پایین می آمدند ؛ نظر لیدا و سینا را به خود جلب کرد . لیدا و سینا بی
اختیار از جاهاشان برخاستند و برای استقبال زن آماده شدند . بر خلاف تصور لیدا ،
زن ، بسیار موقر و مهربان به نظر می رسید . چهل و چند ساله با اندامی کشیده و
متناسب و کت و دامنی از ابریشم سرخ ! شاید اگر وجود آن دو بادی گاردش نبود ، لیدا
بلکل ، تشویش و نگرانیش را دور می ریخت و با خیالی آسوده و راحت ، در کنارش به
گفتگو می نشست ! ولی وجود این دو قولتشن ، به نگرانیش بیش از پیش افزود ! زن و
همراهانش به آخرین پله که رسیدند ؛ همراهانش کناری ایستادند و زن به طرف لیدا و
سینا ، گام برداشت . نزدیکشان که رسید ؛ لیدا و سینا سلام کردند و زن با همان تحکم
پشت تلفن رو به لیدا گفت :
..." خانم
دانشور ؛ ایشون هم حتما همون نامزدتونه !؟"
و دستش را به طرف
لیدا دراز کرد . لیدا دست که می داد با کمی لکنت و تامل گفت :
..." بله
خانوم ؛ ستایشی ؛ سینا ستایشی ."
سینا هم با لبخندی
از روی آداب معاشرت ، سری تکان داد و گفت :
..." خوشبختم
..!"
زن ؛ با تعارف به
نشستن لیدا و سینا ؛ خود هم در مبل روبرویشان نشست و بی مقدمه رفت سر اصل مطلب :
..." شما
گفتین ؛ راجع به پنج پیکر احسان کوراوغلو میخواین صحبت کنین ! خوب من آماده ام که
بشنوم !"
لیدا که کاملا
غافلگیر شده بود ، کمی خودش را جمع و جور کرد و با تانی گفت :
..." راستش ،
من ، چند وقت پیش ، گزارشی داشتم راجع به ، احسان کوراوغلو و پنج تندیسی که در
موزه هنر به نمایش گذاشته بود . ولی تو مراجعه بعدیم که واسه تکمیل گزارش اولم
رفتم ؛ متوجه شدم که ایشون ، از اونجا رفتن ! و وقتی تحقیق کردم ، متوجه شدم که
چون تندیس هاشون فروش رفته ، دلیلی برای موندن اونجا رو نداشتن ."
به اینجا که رسید
مکثی کرد ، و خواست که عکس العمل زن را ببیند ؛ زن که سکوت لیدا را دید ، سری تکان
داد و گفت :
..." خوب
بعدش !"
..." خوب
برای من عجیب بود که ، تو اون فاصله یکی دو روزه چطور پنج تندیس گرون قیمت ، با
اون سرعت فروش رفتن !؟ واسه همین هم کمی پیجور شدم و متوجه شدم ، که جناب آقای
مهندش جهانشاه ، خریدار این تندیسها بودند !"
..." این
اطلاعاتو از کجا به دست آوردین !؟"
..." ما
خبرنگارا عادت نداریم ، منابع اطاعتیمونو لو بدیم !"
زن لبخند تلخی زد
و گفت :
..." خوب ؛
گیریم که این درست باشه ؛ خرید این مجسمه ها کجاش برا شما عجیبه !؟"
لیدا با شتاب و
عجله به میان حرفهای زن دوید و گفت :
..." هیچ جاش
؛ من فقط واسه تکمیل گزارشم ؛ می خواستم با خریدار این تندیسها ، مصاحبه ای داشته
باشم ، همین !"
زن ، با کمی تامل
، لحن مهربانتری به خود گرفت و گفت :
..." همینطور
که می بینید من و همسرم جهانشاه ، علاقه بسیار زیادی به تابلوهای نقاشی و مجسمه
داریم . به همین خاطر هم ، در هر جایی که تابلو یا مجسمه ای رو با ارزش هنری بالا
، برای فروش یا نمایش بذارن ؛ ما هم سعی در حضور داریم . بله ... تندیس ها رو ما
خریدیم ، ولی به صبح نکشیده ازمون دزدیدند ! منم اگه مایل بودم شما رو ملاقات کنم
، فکر میکردم شاید ، راجع به این موضوع می خواین با من صحبت کنین !"
لیدا که از بهت و
حیرت چشمانش گرد شده بود ؛ با تاثری عمیق گفت :
..." واقعا
متاسفم ؛ به پلیس خبر دادین !؟"
..." پلیس
نمی تونه کمکی به ما بکنه ؛ میخوام از شما هم خواهش کنم که این موضوع رو بین
خودمون نگه دارین ؛ این قولو بهم میدین !؟"
لیدا که بی اختیار
تحت تاثیر ، لحن محبت آمیز زن قرار گرفته بود ، با مهربانی گفت :
..." بهتون
قول میدم خانوم جهانشاه ! ولی به نظر من بهتر بود پلیسو در جریان می ذاشتین
!"
زن در حالیکه از
جا برمی خاست ، دست لیدا را در دستانش فشرد و با همان لبخند مهربان گفت :
..." منو
ببخشید ، میگم تا دم در راهنماییتون کنن !"
و با اشاره ای که
به یکی از محافظینش داشت ، به طرف پله ها گام برداشت . یکی از محافظین تا بالا
همراهیش کرد و آن یکی هم تا دم در ویلا ، بچه ها را همراهی کرد . لیدا ؛ پا از
ویلا که بیرون گذاشت ، نفس راحتی کشید و رو به سینا گفت :
..." من که
مردم و زنده شدم ، تا این جلسه تموم شه !"
و سینا هم که حالا
دیگر کاملا خیالش آسوده بود ، بادی به غبغب انداخت و گفت :
..." شما مثل
اینکه یادتون رفته بود که یه مرد همراهتونه ! مگه من میذاشتم کسی از گل نازک تر به
شما حرفی بزنه !؟"
لیدا در حالیکه از
این همه تعریف سینا ، قند توی دلش آب می کردند ، از ته دل قهقه ای زد و گفت :
..." آره تو
بمیری ! خودت خبر نداری که رنگ به صورتت نمونده بود !" و هر دو زدند زیر خنده !
..." ناهید
جون ؛ نمیدونید چقدر دلم واستون تنگ شده
بود !"
و ناهید که حالا
دیگر ، نوشین را در آغوش داشت و سعی میکرد که آرامش کند ، با محبت وصف ناپذیری در
چهره نوشین خیره شد و گفت :
..." ما هم
همینطور عزیز دلم ؛ نمیدونی از لحظه ای که ، بهروز زنگ زد و گفت که با تو میخواد
بیاد اینجا ؛ چه شور و اشتیاقی تو این خونه ، ایجاد شده !"
و نوشین را کشید
به طرف خلوتی تا بیشتر باهم درد دل کنند . بهروز و سرهنگ هم در گوشه ای از پذیرایی
، کنار هم به روی مبلی نشستند و مشغول گپ و گو شدند . اندیشه های سرهنگ برگشت به
ده سال پیش . جشن نامزدی بهروز و نوشین ؛ که در همین جا ، منزل سرهنگ ، بر پا بود
. و یاد پدرو مادرش افتاد ، که بعد از سرهنگ ، آرزوی دیدن دامادی بهروز را داشتند
. میهمانی کوچک ، ولی با صفایی بود ؛ با دعوت بعضی از فامیل و دوستان بسیار نزدیک
. آن شب هم ، در چشمان نوشین، همین معصومیت موج می زد و در رفتار بهروز همین متانت
.... ! شاید اگر صدای بهروز نبود ، سرهنگ حالا حالاها ، غرق گذشته بود :
..." راستی
داداش ؛ شاید جاشم اینجا نباشه !؟ ولی میخواستم ببینم ؛ پرونده ترور شریعت به کجا
رسید !؟"
سرهنگ که ، هنوز
در حال و هوای اندیشه های ده سال پیش خود بود ، ناگهان ، انگار که چرتش را پرانده
باشند ، با بیحوصلگی گفت :
..." تو هم
وقت گیر آوردی !؟ هنوز گزارش پزشک قانونی هم به ما نرسیده ! چه خبری می خواسته
باشه !؟"
..." راستاتش
داداش ؛ موضوعی هست که منو کمی نگران کرده !"
سرهنگ که از این
لحن بهروز ، آشکارا ، اضطرابی در چشمانش دوید ، با نگرانی پرسید :
..." چه
موضوعی !؟"
..." این قصه
انجمن خاموشی چیه که سروان سلیم به مرآت گفته !؟"
..." خوب ،
بچه های اطلاعات ، ضمن تحقیقات ، پی به عاملیت این شبکه تروریستی بین المللی ، در
جنایت دکتر هدایت و همسرش برده بودند ! حالا تو بگو نگرانیت واسه چیه !؟"
..." مصطفی
رو که یادت هست دادش !؟"
..." همون هم
دانشکده ای کم حرف و شریک مطبوعاتیت ، دیگه !؟ اونکه رفته بود خارج !؟"
..." آره ..؛
مدتیه که دوباره برگشته به ایران ، الآن هم یکی دو ماهی میشه که دوباره همکاریشو
با ما شروع کرده !"
..." چقدر
خوب !" و در حالیکه ابرو در هم کشید
ادامه داد :
..." حالا
مشکلی پیش اومده ، که باعث نگرانی تو شده !؟"
بهروز کمی این پا
و آن پا کرد و با تته پته گفت :
..." چند وقت
پیش که مصطفی ایمیلاشو چک میکرد ، متوجه شدیم که محفلی تحت عنوان "انجمن
خاموشی" وعده یک جایزه پنجهزاردلاری رو "به خاطر یکی از طرحهای مصطفی در
نشریه باران ؛ که اتفاقا باعث فروش فوق العاده نشریه هم شد." براش میل کرده
بود ! که اولش ما اصلا جدی نگرفتیم . ولی یه هفته پیش ، یه کارت بانک ارزی با شارژ
پنجهزاردلاری رو تو صندوق پستیش پیدا میکنه وطبیعتا ، چون فکر میکنه که یه جایزه
است نقدش هم میکنه ، تا دیروز که ، با گزارش مرآت از دایره جنایی ، متوجه شباهت
این دو اسم شدیم ...! "
سرهنگ که حسابی به
هم ریخته بود ، سعی کرد که خونسردیش را حفظ کند ، به میان حرف بهروز دوید و گفت :
..." بهتره
که صبح بهش بگی یه سر بیاد آگاهی !"
..." آگاهی
واسه چی !؟ تو که مصطفی رو خوب میشناسیش داداش ! اون اهل هیچ خلافی نیست !"
..." منم
نگفتم که اون خلافی کرده ؛ باید بفهمیم موضوع چیه یا نه !؟ بدون پرس و جو که نمیشه
!"
..." پس منم
باهاش میام ؛ اشکالی که نداره !؟"
..." مشکلی
نیست ؛ تو هم باهاش بیا ، مستقیم بیاین دفتر خود من !"
و صدای مهربان
ناهید بود که نگاه سرهنگ و بهروز را به طرف خودش چرخاند :
..." سرشو
درد آوردی فریبرز ؛ بیاین سر میز شام ؛ غذا از دهن افتاد ..."
گوشی
را تا آنجا که زنگ می خورد نگهداشت ، تا بالاخره هم ، از آن طرف خط صدای خانمی که
در کمال بیحوصلگی ، انگار که بالاجبار جوابگوی تلفن باشد به گوشش خورد :
..." بعله
..."
لیدا که کاملا نا
امید شده بود ؛ از اینکه کسی جوابش را بدهد ؛ آنقدر دست پاچه شد که به زور توانست
آن هم با لکنت ، بگوید :
..." ببخشید
؛ ..موم .. ممکنه با مهندس جهانشاه صحبت کنم !؟"
و دوباره ، خانم بیحوصله
تر از قبل گفت :
..." شما
!؟"
..." من
دانشور هستم ، موضوع مهمیه که بایستی با ایشون در میون بگذارم ..!"
..." چه
موضوعی ..!؟"
..." گفتم که
؛ باید با خودشون صحبت کنم !"
..." مهندس
خارج از کشورن ؛ اگه چیزی واسه گفتن دارین
؛ میتونین به من بگین ! "
لیدا در حالیکه
داشت در ذهن خودش ، موضوع را حلاجی می کرد ، با اکراه گفت :
..." کی بر
میگردن !؟"
..." معلوم
نیست ؛ ببنین خانوم ، در غیاب ایشون تمام امور به عهده منه ، شما هم اگه چیزی
دارین که به من بگین گوش می کنم ؛ در غیر اینصورت هم ، لطف کنید و دیگه مزاحم نشین
!"
و داشت قطع می کرد
که لیدا به یکباره دل به دریا زد و گفت :
..." راستش
.. راجع به "پنج پیکر" احسان کوراوغلو بود که میخواستم با ایشون
صحبت کنم !"
از سکوت سنگینی که
به یکباره ؛ از آن طرف خط به وجود آمد ؛ لیدا حدس زد که ، احتمالا نشانه گیری هدفش
، خیلی هم پرت نبوده ! چند لحظه ای طول کشید تا صدای خانم ، که حالا دیگر آهنگ
ملایمتری به خود گرفته بود ، دوباره در گوشی تلفنش پیچید :
..." پنج
پیکر احسان کوروغلو !؟ چه صحبتی !؟"
..." پشت
تلفن که نمیشه ؛ اگه موافق باشین ترجیح میدم که از نزدیک خدمتتون برسم
!" خانم با کمی تامل گفت :
..." بسیار
خوب ، من با همین شماره که رو گوشی افتاده با شما تماس می گیرم ."
..." باشه ؛
منتظر میمونم ؛ البته نه خیلی زیاد ، فقط تا فردا !؟"
..." و اگه
تا فردا نشه !؟"
..." نگفتم
بهتون !؟ من یه خبرنگارم ! پس ..؛ تا فردا ..."
هنوز ساعتی به ظهر
مانده بود که تلفنش زنگ خورد ؛ به محض شنیدن صدا ؛ خانم را شناخت . قبل از اینکه
حتی فرصتی برای احوالپرسی داشته باشد ؛ خانم با همان تحکم دیروزی گفت :
..." آدرسو
برات "SMS" کردم ؛ ساعت سه
منتظرم . امیدوارم چیزی برا گفتن داشته باشی !"
داشت قطع می کرد
که لیدا با عجله پرید به میان حرفش و گفت :
..." ما سر
ساعت سه اونجاییم ." خانم با تعجب
پرسید :
..." ما ..!؟
بهتره که تنها بیای ، وگرنه قرارمون لغوه !"
..." من
باتفاق یکی از همکارام میام که اتفاقا نامزدم هم هست ؛ شما نگران چی هستین
!؟"
..." نگران
هیچی ..؛ ولی حوصله هوچی بازیی ام ندارم ؛
از خبرنگار جماعت ، هرچی بگی بر میاد !"
..." از طرف
ما خیالتون راحت باشه ؛ من بهتون قول میدم ، که ، کوچکترین مزاحمتی براتون ایجاد
نشه !"
..." خیل خوب
؛ فقط یادت باشه که رو قولت حساب می کنم ."
لیدا از اینکه
بالاخره موفق شده بود با نماینده خریدار "پنج تندیس" احسان کوراوغلو
قراری را بگذارد ؛ سر از پا نمی شناخت . شاید به همین خاطر هم بود که بلافاصله با
سینا تماس گرفت و از او خواست که سریعا آماده شود که برای ساعت سه به قرارشان
برسند .
از همان لحظه که
سوار تاکسی شدند ؛ لیدا ، هر چه کرد که ماجرای نامزدی دروغینش را به نماینده
جهانشاه ، برای سینا بگوید ، زبانش نچرخید ! نگرانیش به خاطر سوء تفاهمی بود که
شاید سینا می توانست دچارش شود . با اینکه با شناختی که از سینا داشت ؛ بعید به
نظر می رسید که آدم کم ظرفیتی باشد و دچار توهم خاصی گردد . بالاخره هم نزدیک
ویلای جهانشاه مجبور شد که گریزی بزند و با اکراه رو به سینا گفت :
..." آقای
ستایشی ؛ من بخاطر اینکه اطمینان این خانومو بتونم جلب کنم ؛ مجبور شدم که شما رو
نامزد خودم معرفی کنم ! میدونم که کار خوبی نکردم ؛ ولی ، واسه جلب اعتمادش ، تو
اون لحظه ، فکر دیگه ای به ذهنم نرسید ..."
..." من که
فکر نمی کنم عیبی داشته باشه ! حالا نگران چی هستین !؟ فکر میکنین که از پسش بر
نمیام !؟"
..." نه نه
نه ..؛ فقط خواستم که خدای ناکرده سوء تفاهمی پیش نیاد !"
..." فکر می
کردم بیشتر از اینا منو بشناسین !" و
قبل از اینکه لیدا حرفی بزند ، ادامه داد :
..." خیالتون
راحت باشه ؛ مطمئن باشین که نمیذارم آب از آب تکون بخوره !"
و لیدا که نفسی به
راحتی کشید ، با لبخند رضایتی گفت :
..." واقعا
ممنونم ؛ خیالم راحت شد ."
از همان بدو ورود
؛ دلشوره عجیبی داشت ، تمام وجود لیدا را چنگ می زد . ویلای جهانشاه ، در آن نقطه
کوهستانی شمال شهر ، بیشتر شبیه یک قصر بود تا ویلا ! سینا هم ؛ از مقابل همان در
ورودی ، سایه دوربینهای مدار بسته را کاملا حس کرد . باتفاق راهنمایی که از همان
دم در ، همراهشان بود به طرف ساختمان اصلی راه افتادند . محوطه ویلا آنقدر زیبا و
چشم نواز بود ، که آنی نمی شد ؛ که از تماشایش چشم برداشت . از خیابان سنگفرش پاییز زده ویلا که می گذشتند
، دلشوره لیدا بیشتر و بیشتر می شد ؛ شاید برای همین هم بود که آرام دم گوش سینا
زمزمه کرد :
..." نمیدونم
چرا دلم بدجوری آشوبه !"
سینا هم وضعیت
مشابه ای داشت ؛ خواست که به روی خودش نیاورد
و شهامتش را به رخ لیدا بکشد ؛ تمام سعی خودش را کرد که لرز صدایش را بگیرد
؛ با تامل اندکی گفت :
..." موردی
برای نگرانی نیست ، یه همچین جایی ، امنیت بالایی هم میخواد !"
لیدا با اینکه
لبخند کمرنگی از روی رضایت زد ؛ ولی هنوز ته دلش ، نگرانی و دلشوره موج می زد . هر
چقدر که به ساختمان اصلی نزدیک تر می شدند ؛ زیبایی محوطه هم بیشتر می شد . از روی
پل سنگی روی رودخانه که رد می شدند ، صدای آبی که فوج فوج بر روی هم می غلطید و
پیش می رفت ؛ آنقدر زیبا و گوش نواز بود که لیدا را لحظه ای وادار به توقف کرد ،
بی اختیار از بالای پل سنگی ، نگاهی به رود انداخت که چندمتری از سطح زمین پایین
تر بود و از راهنما پرسید :
..." این
همون روخونه لواساناته .. که از اینجا رد میشه !؟"
راهنما سری تکان
داد ؛ که نه لیدا و نه سینا هیچکدام نفهمیدند که منظورش تایید بود یا نفی ! وارد
ساختمان که شدند ، با هدایت راهنما در همان سالن ورودی که سرسرایی بود با ارتفاعی
بلند و لوستر آویزهایی بزرگ ، به انتظار خانم نشستند . دور تا دور سالن پر بود از
تابلوهای بزرگ و کوچک ، که با همان نگاه اول می شد فهمید که تمامشان ، نفیس و
اصلند . و مجسمه ها و تندیس هایی که به طرز بسیار زیبا و با سلیقه ای ، در جای جای
سالن ، چیده شده بودند . لیدا هر چه چشم گرداند که شاید نشانی از تندیس های احسان
را ببیند ؛ چیزی ندید . غیر از راه پله مدور سنگی بزرگی که سالن را به طبقه بالا
وصل می کرد ؛ آشپزخانه بزرگی هم در گوشه سمت چپ آن به چشم می خورد ، که هر از گاهی
سایه مستخدمینی که آنجا مشغول کار بودند به چشم میخورد . یکی دو دقیقه ای بیشتر
نگذشته بود که یکی از مستخدمین با سینی چای و قهوه به پذیراییشان آمد . لیدا ،
فنجان چایش را که بر می داشت از مستخدم پرسید :
..." به خانم
خبر دادین که ما اومدیم !؟"
و مستخدم سری تکان
داد ، که هیچکدام منظورش را نفهمیدند .
سینا که ، نگرانی و تشویش را از چهره رنگ پریده لیدا به خوبی حس می کرد ؛
شاید برای اینکه فضای ذهنیش را عوض کند ؛ گفت :
..." اینجا
بیشتر شبیه یک کاخ موزه است تا ویلا !؟"
لیدا لبخند کمرنگی
زد و گفت :
..." آره خوب
؛ " و پس از کمی تامل ادامه داد :
..." پس چرا
نمیاد این خانومه ؛ نمی دونم چرا اسمش روهم ، به من نگفت !؟"
که صدای کفشهای
پاشنه فلزی زنی ، از پله های سنگی مدور کنار سالن که به همراه دو مرد تنومند کت و شلوار
پوش ، پایین می آمدند ؛ نظر لیدا و سینا را به خود جلب کرد . لیدا و سینا بی
اختیار از جاهاشان برخاستند و برای استقبال زن آماده شدند . بر خلاف تصور لیدا ،
زن ، بسیار موقر و مهربان به نظر می رسید . چهل و چند ساله با اندامی کشیده و
متناسب و کت و دامنی از ابریشم سرخ ! شاید اگر وجود آن دو بادی گاردش نبود ، لیدا
بلکل ، تشویش و نگرانیش را دور می ریخت و با خیالی آسوده و راحت ، در کنارش به
گفتگو می نشست ! ولی وجود این دو قولتشن ، به نگرانیش بیش از پیش افزود ! زن و
همراهانش به آخرین پله که رسیدند ؛ همراهانش کناری ایستادند و زن به طرف لیدا و
سینا ، گام برداشت . نزدیکشان که رسید ؛ لیدا و سینا سلام کردند و زن با همان تحکم
پشت تلفن رو به لیدا گفت :
..." خانم
دانشور ؛ ایشون هم حتما همون نامزدتونه !؟"
و دستش را به طرف
لیدا دراز کرد . لیدا دست که می داد با کمی لکنت و تامل گفت :
..." بله
خانوم ؛ ستایشی ؛ سینا ستایشی ."
سینا هم با لبخندی
از روی آداب معاشرت ، سری تکان داد و گفت :
..." خوشبختم
..!"
زن ؛ با تعارف به
نشستن لیدا و سینا ؛ خود هم در مبل روبرویشان نشست و بی مقدمه رفت سر اصل مطلب :
..." شما
گفتین ؛ راجع به پنج پیکر احسان کوراوغلو میخواین صحبت کنین ! خوب من آماده ام که
بشنوم !"
لیدا که کاملا
غافلگیر شده بود ، کمی خودش را جمع و جور کرد و با تانی گفت :
..." راستش ،
من ، چند وقت پیش ، گزارشی داشتم راجع به ، احسان کوراوغلو و پنج تندیسی که در
موزه هنر به نمایش گذاشته بود . ولی تو مراجعه بعدیم که واسه تکمیل گزارش اولم
رفتم ؛ متوجه شدم که ایشون ، از اونجا رفتن ! و وقتی تحقیق کردم ، متوجه شدم که
چون تندیس هاشون فروش رفته ، دلیلی برای موندن اونجا رو نداشتن ."
به اینجا که رسید
مکثی کرد ، و خواست که عکس العمل زن را ببیند ؛ زن که سکوت لیدا را دید ، سری تکان
داد و گفت :
..." خوب
بعدش !"
..." خوب
برای من عجیب بود که ، تو اون فاصله یکی دو روزه چطور پنج تندیس گرون قیمت ، با
اون سرعت فروش رفتن !؟ واسه همین هم کمی پیجور شدم و متوجه شدم ، که جناب آقای
مهندش جهانشاه ، خریدار این تندیسها بودند !"
..." این
اطلاعاتو از کجا به دست آوردین !؟"
..." ما
خبرنگارا عادت نداریم ، منابع اطاعتیمونو لو بدیم !"
زن لبخند تلخی زد
و گفت :
..." خوب ؛
گیریم که این درست باشه ؛ خرید این مجسمه ها کجاش برا شما عجیبه !؟"
لیدا با شتاب و
عجله به میان حرفهای زن دوید و گفت :
..." هیچ جاش
؛ من فقط واسه تکمیل گزارشم ؛ می خواستم با خریدار این تندیسها ، مصاحبه ای داشته
باشم ، همین !"
زن ، با کمی تامل
، لحن مهربانتری به خود گرفت و گفت :
..." همینطور
که می بینید من و همسرم جهانشاه ، علاقه بسیار زیادی به تابلوهای نقاشی و مجسمه
داریم . به همین خاطر هم ، در هر جایی که تابلو یا مجسمه ای رو با ارزش هنری بالا
، برای فروش یا نمایش بذارن ؛ ما هم سعی در حضور داریم . بله ... تندیس ها رو ما
خریدیم ، ولی به صبح نکشیده ازمون دزدیدند ! منم اگه مایل بودم شما رو ملاقات کنم
، فکر میکردم شاید ، راجع به این موضوع می خواین با من صحبت کنین !"
لیدا که از بهت و
حیرت چشمانش گرد شده بود ؛ با تاثری عمیق گفت :
..." واقعا
متاسفم ؛ به پلیس خبر دادین !؟"
..." پلیس
نمی تونه کمکی به ما بکنه ؛ میخوام از شما هم خواهش کنم که این موضوع رو بین
خودمون نگه دارین ؛ این قولو بهم میدین !؟"
لیدا که بی اختیار
تحت تاثیر ، لحن محبت آمیز زن قرار گرفته بود ، با مهربانی گفت :
..." بهتون
قول میدم خانوم جهانشاه ! ولی به نظر من بهتر بود پلیسو در جریان می ذاشتین
!"
زن در حالیکه از
جا برمی خاست ، دست لیدا را در دستانش فشرد و با همان لبخند مهربان گفت :
..." منو
ببخشید ، میگم تا دم در راهنماییتون کنن !"
و با اشاره ای که
به یکی از محافظینش داشت ، به طرف پله ها گام برداشت . یکی از محافظین تا بالا
همراهیش کرد و آن یکی هم تا دم در ویلا ، بچه ها را همراهی کرد . لیدا ؛ پا از
ویلا که بیرون گذاشت ، نفس راحتی کشید و رو به سینا گفت :
..." من که
مردم و زنده شدم ، تا این جلسه تموم شه !"
و سینا هم که حالا
دیگر کاملا خیالش آسوده بود ، بادی به غبغب انداخت و گفت :
..." شما مثل
اینکه یادتون رفته بود که یه مرد همراهتونه ! مگه من میذاشتم کسی از گل نازک تر به
شما حرفی بزنه !؟"
لیدا در حالیکه از
این همه تعریف سینا ، قند توی دلش آب می کردند ، از ته دل قهقه ای زد و گفت :
..." آره تو
بمیری ! خودت خبر نداری که رنگ به صورتت نمونده بود !" و هر دو زدند زیر خنده !

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر