هیرون
..." عذر میخوام
آقا ؛ کارتون تموم نشد !؟"
مصطفی ، مات و
مبهوت به طرف صدا برگشت ؛ خانم با دیدن چهره متعجب مصطفی اشاره ای به دستگاه کرد و
دوباره ادامه داد :
..." دستگاه
کارتتونو ، بیرون داده ؛ نمی خواین برش دارین !؟"
مصطفی ، یک آن به
خودش آمد و با عذر خواهی از خانم به طرف دستگاه برگشت و کارتش را همراه با پرینت
عملیات برداشت ؛ و با عجله از آن محل دور
شد . تمام آن روز ، وسوسه این کارت طلایی آنی راحتش نگذاشت ! صبح فردا با اینکه
روز تعطیلش بود ، از منزل بیرون زد و بی اختیار به طرف همان دستگاه کارت خوان
دیروزی کشیده شد ، این بار ، بلافاصله پس از تعبیه کارت و درج کدها ؛ دکمه برداشت
وجه را زد و گزینه بیشترین مبلغی را که ، هزار دلار بود ، انتخاب کرد ، و دستگاه
پس از تایید مبلغ ، در مدت کوتاهی ، ده عدد اسکناس صد دلاری را تحویلش داد . با
اینکه ، پنجهزار دلار؛ آنقدرها هم ، مبلغ قابل ملاحظه ای نبود ، ولی آنچنان شوری
در وجود مصطفی ایجاد کرده بود ، که سر از پا نمی شناخت ! آنقدر که مواظب بود ، با
رفتارش حس کنجکاوی دیگران را جلب نکند !
دو سه روزه ، در چند مرحله تمام موجودیش را بیرون کشید . این یکسال و نیمه
پناهندگی در غربت ، باعث شده بود که نسبت به همه چیز با بدبینی و احتیاط خاصی
برخورد کند . با اینکه این جایزه ای بود که احتمالا یکی از همین محافل هنری دنیا
در مقابل طرح منحصر بفرد"شلیک به خرس قهوه ای" اش به او داده بود ؛ ولی
این یکهفته اخیر ، بدجوری باعث نگرانی و
دلشوره اش شده بود .
قبل از هر چیز ؛
شاید بر طبق عادت ، دکمه پیغامگیر تلفنیش را زد ، که غیر از یکی دوتا تلفن بدون
پیام چیزی نداشت و سپس به طرف قهوه جوشش رفت . و تا آب جوش بیاید ، لباس راحتی
پوشید و پشت صندلی میز تحریرش یله داد و در پاکت را باز کرد . یک عکس سیاه سفید
15×20 ؛ "که ظاهرا نمایشی بود از صحنه یک تاتر" ! تمام محتویات آن پاکت
بود . سر رفتن آب قهوه جوش ، ناگهان مصطفی را از جایش کند ومانع از آن شد که دقت
بیشتری را در عکس داشته باشد . قهوه را که دم می کرد ، ناگهان دلش آشوب شد ! کم کم داشت ماجراهای یک ماهه اخیر ، تشویش ذهنش
را بیشتر می کرد . فنجان قهوه اش را پر کرد و به طرف صندلی گردان پشت میز تحریرش
برگشت . عکس را یک بار دیگر با دقت به تماشا نشست . با یکی دو روز پس و پیش ؛ شاید
یک ماه قبل بود که عین همین پاکت را در صندوق پستیش یافت ؛ که عکس رنگی ای بود با
همین اندازه از همایش "فرهنگ آشتی" که ایده کاریکاتور "شلیک به خرس
قهوه ای" را در ذهنش متبادر ساخت و کار منحصر بفردی را آفرید ! آن روز خیلی
بابت عکس کنجکاوی به خرج نداد ؛ یعنی تا آمد به خودش بجنبد ، آنقدر مورد تحسین و
تشویق قرار گرفت که موضوع عکس را به کلی به فراموشی سپرد ! و بعد هم که پیام و
هدیه "انجمن خاموشی" ! و اینک هم عکس دیگری که ، مطمئنا نمی توانست که
ارتباطی به هم نداشته باشد ! لحظه ای ترس
و دلهره تمام وجودش را پر کرد ! تکیه اش را به صندلیش محکم کرد و قهوه اش را جرعه
جرعه ، هورت کشید . و مثل هر وقت دیگر که تا بهت و حیرت و یا ترس و وحشتی وجودش را
می گرفت ؛ به کاغذ و قلم طراحیش پناه می برد ؛ بر روی دفتر طراحیش چمباته زد و قلم
بر آن سایید . اصلا نفهمید که کی سپیده زده !؟ که یک طرح استسنائی دیگر را قلم زد
و عنوان "هیرون" را برایش برگزید .
صبح اول وقت ، دم در مجتمع قضایی ، به انتظار
معاون و وکیل نشریه ، داشت به بالا و پایین قدم می زد . با اینکه هنوز چند دقیقه
ای به ساعت قرارشان مانده بود ؛ بیتابی و دلشوره امانش را بریده بود ؛ شماره همراه
معاون را گرفت ، و قبل از هر صحبتی پرسید :
..." پس کجایین
شما !؟"
معاون که با اخلاق سردبیر کاملا آشنا بود ، آب
دهانش را غورت داد و گفت :
..." سلام ؛
رسیدین شما !؟"
سردبیر که کمی هم از دسپاچگی خود شرمنده شده بود
، با ملایمت بیشتری گفت :
..." سلام ؛
نیم ساعت بیشتره ، که اینجا دارم بالا پایین میشم ، میخوام نوبت اول باشیم که به
شلوغی نخوریم !"
..." نگران
نباشین ، دیر نمیشه ، ما هم تا چند دقیقه دیگه می رسیم ."
چند دقیقه ای از
هشت گذشته بود ، که بالاخره از دور ، معاون و وکیل را دید که سلانه سلانه بالا می
آمدند . و کمی از دلشوره اش کم شد . با اینکه ظاهرا ، آدم محکم و استواری به نظر
می رسید ؛ ولی بعضا که استرس به درونش رخنه می کرد ، شتابزدگی و عصبانیتش عود می
کرد . امروز هم از همان روزها بود . اگر دیشب رودرباسیش اجازه میداد که موضوع را
با نوشین در میان بگذارد ؛ شاید استرس امروز را نداشت ! هنوز غوطه ور افکارش بود که
صدای وکیل به خودش آورد :
..." صبح
بخیر دکتر ؛ احضاریه رو دیدم ، چرا زودتر خبرم نکردین !؟"
قبل از اینکه بهروز حرفی بزند معاون پرید به
میان حرفش و گفت :
..." بچه ها
دیر به دستمون رسوندن ."
بهروز هم که ، انگار حاضرجوابی معاون غافلگیرش کرده باشد ؛ لبخندی چاشنیش کرد
. وکیل روبه معاون پرسید :
..." سند که
واسه وثیقه آوردین !؟" و در حالیکه سه نفری از پله های دادگستری بالا می
رفتند ؛ معاون گفت :
..." هم سند
منزل آقای دکتر و هم سند ساختمان نشریه !"
..." یکیش هم
کافی بود ."
پشت در شعبه که
رسیدند ، با اشاره وکیل ، معاون ، بیرون ، روی صندلی ای به انتظار نشست و بهروز
همراه با وکیل به داخل اتاق رفتند و وکیل برگه احضاریه را همرا با وکالتنامه اش به
مدیر دفتر دادیاری داد. مدیر دفتر نگاهی به برگه کرد و گفت :
..." لطفا
چند لحظه ای بیرون تشریف داشته باشین ، صداتون می کنم ."
به چند دقیقه
نکشید که احضارشان کردند . قاضی بسیار آدم موجه و مهربانی به نظر می رسید . نگاهی
به بهروز کرد و گفت :
..." جناب
آقای بهروز غیاثوند ؛ سردبیر محترم نشریه باران ."
و وقتی بهروز با اشاره سر و لبخند هویتش را
تایید کرد ، قاضی ادامه داد :
..." خوب
حالا می فرمایین موضوع شکواییه این همکار محترم شما در خصوص تهمت و افترا و نشر
اکاذیب چیه !؟"
..." والله
چه عرض کنم ، خدا شاهده اگر در تمام عمر نشریه باران ، که من به خاطر دارم ، از
ایشان نامی جز به نیکی در مجله ما ، یاد شده باشه ! "
قاضی نگاهی به
وکیل کرد و با لبخند مهربانی گفت :
..."
سلمونیهای قدیمی ، بیکار که میشدند ، سر همو میتراشیدند ؛ حالا ، حکایت امروز ماست ، کاسبی که لق و تق میشه ، علما هم
میفتن به جون هم ! در هر صورت من مجبورم تا روز دادرسی یک قرار وثیقه برای شما
صادر کنم ، شاید تا اونروز خودتون باهم کنار اومدین ؛ سند که همراه آوردین
!؟"
وکیل که تا آن
موقع ساکت بود ، سند منزل بهروز را که قبل از ورود به شعبه از معاون گرفته بود به
طرف قاضی دراز کرد و گفت :
..." سند
ساختمون نشریه هم هست !"
قاضی در حالیکه
نگاهی به اوراق سند می انداخت گفت :
..." همین هم
کافیه !" و در حالیکه سند را به طرف
مدیر دفترش دراز میکرد ، گفت :
..." این
وثیقه رو ثبت کن ، آقایون مرخصن !"
به چند دقیقه
نکشید که کارشان تمام شد و از مجتمع قضایی بیرون زدند .بهروز ضمن تشکر از وکیل از
معاون خواهش کرد که وکیلشان را به مقصد برساند و به دفتر مجله برگردد . خودش هم
سوار اتوموبیلش که شد ، همراهش را روشن کرد . به دقیقه نکشید تلفنش زنگ خورد .
گوشی را که برداشت ، مرآت از دفتر مجله بود که با عجله و شتاب گفت :
..." قربان
سلام ؛ تلفنتون خاموش بود !؟"
..." دادسرا
بودم ؛ اتفاقی افتاده !؟"
..." آره راستیاتش
؛ دکتر شریعتو ، یک ساعت پیش ، دم در ساختمان رونامه مردم ؛ ترورش کردن !"
بهروز چند لحظه ای
طول کشید تا توانست ، منظور مرآت را درک کند ، و با بهت و تعجب پرسید :
..." چی گفتی
!؟ دکتر شریعت ، مدیر مسئول روزنامه مرم !؟"
..." آره
قربان ؛ یکساعت پیش ، موقعی که از ماشینشون پیاده شدن که وارد ساختمان روزنامه بشن
، یه موتور دو ترکه ، جلوشون وای می ایسته و عقبی پیاده میشه و به طرفش میاد و از
فاصله یک متری یگ گلوله تو صورتش شلیک می کنه !"
بهروز که از حیرت
صدایش به لرزه افتاده بود ، خیلی کوتاه و بریده پرسید :
..." خوب
بعدش !؟"
..." هیچی
دیگه ، موتوی و ترکش که بلافاصله از محیط متواری میشن ، دکتر هم تا آمبولانس برسه
، تموم کرده بود! حالا خواستم اگه جازه بدین با بچه ها واسه تحقیقات بیشتر عازم
محل شیم !؟"
..." خوب آره
بهتره هر کاری که لازمه بکنی !"
..." باشه
قربان ، در ضمن گزارش ، دیروز آگاهی رو هم گذاشتم رو میزتون ."
هنوز تلفن مرآت
قطع نشده بود که شماره نوشین را در نمایشگر موبایلش دید ؛ بلافصله با مرآت
خداحافظی کرد و جواب نوشین را داد :
..." سلام
عزیزم ؛ ببخشید که معطلت کردم ، آخه پشت خط داشتم ."
..." سلام
بهروز جان ، تا چند دقیقه پیش هم تلفنت خاموش بود ، کمی نگرانت شدم ."
..." دادگاه
بودم ، چیکار داشتی حالا !؟"
..." هیچی ،
میخواستم حالتو بپرسم و واسه شام دیشبم ، تشکر کنم ؛ گفتی دادگاه بودی !؟ دادگاه
واسه چی !؟"
..." یه
شکایت مطبوعاتی داشتیم ، چیز مهمی نبود !"
..." پس چرا
همون دیشب بهم نگفتی ، خوب امروز میومدم همرات !"
..."نخواستم
مزاحمت بشم ؛ این کارا رو معمولا خود وکیل نشریه انجام میده !"
..." خوب چی
شد حالا !؟"
..." هیچی ،
یه وثیقه گذاشتیم تا روز دادرسی ."
..." حالا
کجا داری میری !؟"
..." دفتر
مجله ، چطو مگه !؟"
..." هیچی ،
سرت که خلوت شد یه زنگی به من بزن ."
..." باشه
حتما ."
تحریریه ؛ ازدحام
همیشگی را نداشت ؛ اکثر بچه ها تا این موقع برای تهیه گزارش زده بودند بیرون . پشت
میزش که جا گرفت ، قبل از هر چیز ، زنگ آبدارخانه را زد و پشت آیفون به مش رحیم
گفت :
..." صبح
بخیر مش رحیم ؛ یه چای لیوانی با نبات و لیمو برام بیار که گلوم ، بد جوری خشک شده
!"
..." به روی
چشم آقا ؛ خودم داشتم می ریختم براتون !"
قبل از هر چیز ،
نگاهی به گزارش مرآت کرد که تلفنی صحبتش بود . از مقدمات که با نگاهی تند و گذرا ،
گذشت ؛ سعی کرد ، در بخش پرسش و پاسخ های مرات و افسر تحقیق ، تامل بیشتری کند .
..." جناب
سروان میتونم بپرسم ، بالاخره به نتیجه ای رسیدین یا نه !؟"
..." خوب
البته تحقیقات ما هنوز ادامه داره ؛ ولی به یه سر نخهایی رسیدیم ، که میتونه برای
ادامه تحقیقات بسیار موثر و مفید باشه !"
..." میتونم
بپرسم ؛ به چه سر نخهایی رسیدین !؟"
..." همین
قدر بگم که ، ما به این نتیجه رسیدیم ؛ این جنایت ، ریشه در خارج از کشور داره ! و
مدیریت اون هم توسط یک محفل افراطی جنایت پیشه اداره میشه به نام "انجمن
خاموشی " !
بهروز ، با رسیدن
به این نام ، انگار به یک باره بند دلش پاره شد و تمام بدنش یخ زد ؛ چند لحظه ای
طول کشید تا افکار به هم ریخته اش را جمع و جور کرد و به خاطر آورد که این نام را
کجا دیده ! همین یکی دو هفته پیش بود که در دفتر کارش در طبقه پنجم ، وقتی که
مصطفی داشت ایمیل هایش را چک می کرد ؛ یک پیغام از این انجمن داشت . با ورود مش
رحیم به اتاقش ، رشته افکارش از هم گسیخت . مش رحیم که داشت ؛ چای نبات و لیمویش
را ، روی میز می گذاشت ، ازش پرسید :
..." مش رحیم
، خبر داری آقای شرفیانی اومده یا نه !؟"
..." من که
صبح تا حالا ندیدم ، میگین ؛ از بچه ها پرس و جویی بکنم و بهتون خبر بدم ."
..." نه
نمیخواد ، خودم الآن از نگهبان سئوال می کنم ."
و گوشی را برداشت
و نگهبانی را گرفت و سراغ مصطفی را از او گرفت . نگهبان گفت :
..." هنوز که
نرسیدن ، ولی چند دقیقه پیش زنگ زدن و سراغ شما رو گرفتن !"
..." خوب
نگفتن کجا بودن !؟"
..." چرا خوب
، گفتن که تو ران ؛ الآناست که برسن ."
..." به محض
رسیدن ، بگو بیاد اتاق من تو تحریریه ؛ یادت نره ها ، کار واجب دارم ."
..." چشم آقا
، خیالتون راحت ."
و دوباره تکیه اش
را به صندلیش محکم کرد و اندیشید :
..." یعنی چه
ارتباطی ، میتونه بین مصطفی و این انجمن جنایتکار باشه !؟"
و ته دلش حسابی خالی شد . امروز چه روز نحسی بود
برای او ! آن ؛ از دادگاه صبح ؛ که بازهم خدا را شکر ، فعلا بخیر گذشت ؛ و آنهم از
خبر وحشتناک ترور دکتر شریعت که حسابی شوکه اش کرد و این هم از گزارش مرآت ، که
حسابی به هم ریخته بودش ! ناگهان یاد مرآت افتاد و با تلفن داخلیش ، منشی را گرفت
و خواست که مرآت را بگیرد ، به دقیقه نکشید که تلفنش زنگ خورد و گوشی را برداشت و
با عجله از مرآت پرسید :
..." خوب چه
خبر ؛ کجایین شما !؟"
..." ساختمان
روزنامه مردم ! جنازه رو که منتقلش کردن پزشکی قانونی ؛ پلیس هم ، چند ساعتی میشه
که رسیده و تحقیقاتشو شروع کرده ، دفتر که برسم گزارش کاملو خدمتتون عرض میکنم
."
..." بسیار
عالی ، منو بیخبر نذارین ها !"
..." چشم
قربان ، از این بابت خیالتون راحت باشه !"
در همین هول و هوا
بود که به یکباره ، مصطفی هم پیدایش شد . به محض ورود ، بهروز از جا بلند شد و
تعارفش کرد و اینکه :
..." کجایی
تو ، دلمون برات تنگ شده !"
و سعی کرد که به
روی خودش نیاورد ، که چه اتفاقی افتاده !
..." زیر
سایه شما ."
و در حالیکه طرح "هیرون " را از میان
دفتر طراحیش ، روی میز بهروز می گذاشت ، ادامه داد :
..." این طرحو دیشب زدم ؛ ببین اگه خوشت
میاد ، این هفته چاپش کنیم ."
بهروز در حالیکه
طرح را برانداز می کرد ، واقعا در دل ، استعداد شگرف مصطفی را ستود . طرح کارتونی
هیرون ، نمایش صحنه ای بود از یک محکمه ، که مصطفی در عین استادی تمام آن را به
قلم کشیده بود . طرح "پنج کرسی" قضاوت ، که قاضی میانی چهره مردی
را داشت موقر و دو طرفش چهره دو زن جوان و میانسال ؛ که هر سه با دستی مشترک ،
اشاره داشتند به مردی که شنل سیاه بلندی پوشیده بود و پشتش به تصویر بود ! چهره
های هر سه قاضی پر بود از اعتراض و فریاد ؛ و اوج طرح ، در دو کرسی کناری بود که
اشباحی بودند ؛ با نمایشی افقی و کمی بالاتر از سه قاضی دیگر ! طرح آن قدر
استادانه بود که جای هیچ پرسشی را نداشت و بهروز خوب میدانست که با چاپ این کاریکاتور
، بار دیگر چاپ این شماره هم به چاپ دوم و سوم ، خواهد کشید ! ولی چهره اش از شوق
و اشتیاق کاملا خالی بود ، شاید برای همین هم ، مصطفی پرسید :
..." چیه ؛
خوشت نیومد !؟"
که بهروز با عجله پرید به میان حرفش و گفت :
..." این یه
شاهکاره ؛ فقط اتفاقات امروز ، حسابی کلافم کرده !"
چهره مصطفی که
نشان می داد ؛ از همه چیز بی خبر است ؛ درهم شد و گفت :
..." مگه
امروز چه اتفاقی افتاده که اینطور تو رو بهم ریخته !"
بهروز سعی کرد حرف
را عوض کند و پرسید :
..." راستی
مصطفی ؛ یادت هست ، یکی دو هفته پیش که تو اتاق من ایمیلتو چک میکردی ، پیغامی از
طرف یکی از این انجمن های طرفدار هنر داشتی و ظاهرا هم قول هدیه ای بهت داده بودند
!؟"
..." خوب آره
؛ راستاتش اونا به قولشون هم عمل کردند ؛ و یک کارت بانک 5000 دلاری هم برام
فرستادن ، منتها من دیگه روم نشد که بهت بگم !"
..." چرا!؟"
..." خوب
واسه اینکه باورش برا خود من هم مشکل بود ؛ تا چه برسه به تو !"
..." میتونم
بپرسم ایده این طرحو از کجا گرفتی !؟"
..." از یکی
از آفیش های نمایشنامه ای تو لندن ؛ که تو صندوق پستیم بود ."
..." این
عکسو کی برات فرستاده بود !؟"
..."
راستیاتش نمیدونم ؛ هر از گاهی یکی از این عکسارو تو صندوق پستیم می بینم ؛ که
معمولا هم بدون نشونی فرستنده است !"
و در حالیکه کم کم داشت به وضوح آثار نگرانی در
چهره اش نمایان می شد ، ادامه داد :
..." حالا ؛
من میتونم بپرسم ، این سئوال جوابها واسه چیه !؟"
بهروز که کاملا در
اندیشه عمیقی فرو رفته بود ؛ با تاثری عمیق گفت :
..." فکر
میکنم که تو دردسر افتادیم !"
..." چه درد
سری !؟"
..." تحقیقات
پلیس نشون میده که ، جنایت قتل دکتر هدایت و همسرش زیر سر "انجمن
خاموشی" است ، که از خارج از کشور هدایت میشه ؛ هیچ بعید نیست که ترور امروز هم
کار اونا باشه !"
مصطفی که کاملا
گیج و مبهوت بود ، با تعجب پرسید :
..." ترور
امروز !؟"
..." امروز
صبح ، دکتر شریعتو ترورش کردن !"
باورش برای مصطفی
آن قدر سخت و مشکل بود ، که به کلی زبانش بند آمد ، و با چشمانی پر از ترس و وحشت
، در چهره بهروز خیره شد . بهروز که بهت و حیرت ، مصطفی را دید ، شاید برای اینکه
آرامش کند ، گفت :
..." موردی
برای نگرانی نیست ؛ پلیس کارشو خوب بلده ؛ بالاخره گیر میفتن !"
و دوباره طرح
استسنائی "هیرون " را کنکاشی کرد .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر