بن
بست

..." چیزی
شده !؟" لیدا که سعی می کرد ، تا حد
امکان به خودش مسلط شود ، به زحمت آب دهانش را غورت داد و گفت :
..." این
اینجا چیکار میکنه !؟" و در حالیکه سعی میکرد ، خود را از دید آژدا ، که با
فاصله زیادی از او منتظر باز شدن در ویلا بود پنهان نگهدارد ؛ اشاره ای به آژدا
کرد ! سینا با احتیاط چشم برگرداند و تا آژدا را دید ، چشمانش از تعجب گرد شد ! و
در حالیکه سرش را می دزدید ؛ زیر لب غرید که :
..." غلط
نکنم ، زدیم به هدف !" لیدا که دیگر
آرامتر شده بود ، لبخند رضایتی در کنج لبانش نقش بست و گفت :
..."
امیدوارم همینطور باشه که میگی ! یعنی ممکنه بین گروه احسان و جهانشاه ، زد و بندی
باشه !؟"
..." شک نکن
؛ من نخواستم دخالت کنم ؛ ولی اون دفعه هم ، حرفای خانم جهانشاه ، خیلی بودار بود
!"
لیدا کمی به فکر
فرو رفت و با نگاه رفتن آژدا را به داخل ویلا دنبال کرد . با بسته شدن در ویلا ،
لیدا هم در صندلی خودش بیشتر فرو رفت .
دیشب که از ویلای
دکتر نادری بر می گشتند ، تا به پاسگاه برسند ، همگی آنقدر شوکه شده بودند که ،
صدا از کسی بر نمی آمد ، و سکوت سنگینی فضای داخل اتوموبیل را گرفته بود . به
پاسگاه که رسیدند ، بهروز و نوشین به اتفاق از اتوموبیل پیاده شدند و سر و گوشی آب
دادند . افسر کشیک ، با اینکه چیز خیلی زیادی از ماجرا نمی دانست ؛ وقتی کارت
روزنامه نگاری بهروز و وکالت نوشین را دید ؛ نهایت سعیش را کرد تا با پرس و جو ،
از همکارانش و زیر و رو کردن پرونده ها ، کمکی به آنها کرده باشد . لاشه اتوموبیل
را که با زنجیر و جرثقیل ، از دره بیرون کشیده بودند و به حیاط پاسگاه آورده بودند
، به بهروز و نوشین نشان داد . و گفت که : از قرار معلوم ، تحقیقات ادامه دارد و
تلفن بهروز را گرفت که به محض کسب هر نتیجه ای ؛ او را در جریان بگذارد . بهروز و
نوشین که به اتوموبیل برگشتند ، بهروز هنوز پشت فرمان جابجا نشده بود که ارمغان
پرسید :
..." خوب چه
خبر !؟ چیزی دستگیرتون شد !؟" و نو
شین قبل از بهروز به طرف بچه ها برگشت و گفت :
..." چیز
زیادی نه ! ولی افسر کشیک ، بهمون قول داد که هر اتفاقی که بیفته ، ما رو بیخبر
نذاره !"
و بعد در حالیکه
چهره اش را به طرف بهروز گردانده بود ، با لبخندی که شاید کمی از فضای سنگین داخل
اتوموبیل را بکاهد ، ادامه داد :
..." آدم
خوبی بود ؛ نه !؟" بهروز هم که سوییچ را در استارت اتوموبیل می چرخاند ، سری
تکان داد و از آیینه وسط شیشه اتوموبیل ، نگاهش را به ارمغان و لیدا دوخت و گفت :
..." ما باید
هر طوری شده بفهمیم ، اون دو تندیس دیگه کجاست !؟ گو اینکه حدسش خیلی هم مشکل نیست
!؟"
ارمغان که خیلی
خوب منظور بهروز را می فهمید ، سری تکان داد و گفت :
..." دکتر
نائینی و همسرشون ! ولی قربان من که بهتون گفتم ؛ اونا احتمالا باید برگشته باشن
به لندن !"
..." باید
مطمئن بشیم ؛ خانم خرسندی ، فردا تمام وقتت رو بذار برا پیدا کردن دکتر نائینی و
همسرشون ؛ هر جای دنیا که میخوان باشن !"
نوشین که تا آن موقع
ساکت بود و با تعجب به حرفهای بهروز و ارمغان گوش می داد ، ناگهان پرید به میان
حرفهای بهروز و با عجله گفت :
..." تو که
میدونی ؛ من دوستان زیادی تو لندن دارم ، که اگه موافق باشین ؛ با هاشون تماسی
داشته باشم و ازشون بخوام که هر طوری شده ، اونا را پیدا کنن !" بهروز که حالا دیگر راه افتاده بود ، رو به
نوشین گفت :
..." بهتر از
این نمیشه ؛ ما باید هر چه زودتر اونا رو از خطری که در کمینشونه ، خبرشون کنیم
!"
و سپس دوباره
نگاهش را به آینه وسط شیشه اتوموبیل دوخت و خطاب به لیدا گفت :
..." شما هم
خانم دانشور ؛ به هر ترتیبی که شده ، باید رد این پیکرتراش ترک رو ، پیدا کنی
!"
..." بله
قربان ؛ ولی خب چه جوری !؟"
..." بهتر
نیست ، یه بار دیگه بری سراغ خریدار پیکره
ها !؟"
..." ولی
قربان ؛ خانم جهانشاه ، اصلا راه نمیده ! اون دفعه هم با هزار دوز و کلک تونستم یه
وقت ازشون بگیرم . بعدشم ، اونا که مدعیند ، تندیس ها قبل از اینکه به ویلاشون
برسه سرقت شده ...! "
..." همین
جای قضیه کمی بوداره ! پنج تندیس به ارزشی بیش از سیصد هزار دلار به
سرقت بره و صاحبش پلیس رو در جریان نذاره !؟" با شنیدن این حرف بهروز نوشین که تا آن موقع
ساکت بود و گوش می کرد ، گفت :
..." به پلیس
خبر ندادند !؟" قبل از بهروز ، لیدا
با عجله گفت :
..." نه خبر
ندادند ؛ وقتی هم من علتشو از خانم جهانشاه پرسیدم ، از جواب دادن طفره
رفت!" نوشین تاملی کرد و گفت :
..." نمی شد
با این خانم جهانشاه یه قراری بذاری !؟"
لیدا با اکراه گفت :
..." تمام
سعیمو خواهم کرد ؛ ولی خیلی امیدوار نباشین خانم دکتر !"
تا به تهران برسند
، تمام یکی دو ساعت راه را ، راجع به چگونگی ، تحقیق و تفحص این موضوع پرداختند .
نوشین با یکی دو تا از دوستانش در لندن تماس گرفت و خواست که هر چه سریعتر دکتر و
همسرش را پیدا کنند و از هر حمایت ممکن ، دریغ نورزند .
شب از نیمه
گذشته بود ، که اتوموبیل بهروز مقابل در منزل ارمغان توقف کرد . ارمغان کوله اش را
روی دوشش انداخت و آرام از اتوموبیل پیاده شد . به آرامی و با لبخندی مهربان برای
بهروز و نوشین دستی تکان داد و از لیدا هم با اشاره سر خداحافظی کرد و آرام کلید
را در قفل در ساختمان چرخاند و وارد ساختمان شد . پله ها را آرام و بیصدا بالا آمد
و در آپارتمان را با احتیاط ، باز کرد و کنار جالباسی دم در کفشهایش را کند و کوله
اش را به گل جالباس آویزان کرد . از روشنایی چراغ آشپزخانه ، فهمید که مادرش هنوز
بیدار است . به طرف آشپزخانه رفت و مادر را دید که سر بر روی میز کوچک آشپزخانه ،
روی صندلی خوابش برده . دیدن چهره پیر و فرتوت ، ولی پر از مهر و محبت مادر ؛ حتی
توی خواب ، باعث شد که کمی پیش وجدانش شرمنده باشد . آرام به طرف مادر رفت و در
حالیکه بوسه ای بر گونه مهربانش می سایید ، با صدای خفه ای آرام زمزمه کرد :
..." الهی
قربونتون برم ؛ چرا سر جاتون نخوابیدین !؟ "
مادر که با زمزمه ارمغان بیدار شده بود ، نگاه مهربانش را بر چهره دختر
دوخت و گفت :
..." اومدی
دخترم ؛ پس چرا اینقدر دیر !؟ نمیگی این بچه بهونتو میگیره !؟" و ارمغان که شرمندگی را به وضوح میشد در چهره
اش دید ؛ گفت :
..." تو رو
ببخشید مامان جون ؛ نازنین خیلی اذیتتون کرد !؟" مادر که به کمک ارمغان بلند می شد که به اتاقش
برود ، گفت :
..." اذیت
کدومه !؟ این بچه محبت مادر میخواد ! روز که نیستی ؛ لااقل شبو ازش دریغ نکن
!"
..." چشم
مامان جون ، امشب هم پیش اومد ، دست خودم که نبود . "
مادر سری تکان داد
و به اتاق خودش رفت که بخوابد . ارمغان هم روپوشش را کند و لباس راحتی پوشید و
آرام و بیصدا وارد اتاق نازنین شد . صورت دختر کوچکش ، که همانند فرشته ها زیر نور
سرخ چراغ خواب کوچکش می درخشید ؛ آنچنان لذتی را زیر پوستش دواند ، که حد و وصفی
نداشت . آرام کنار تختش نشست و بوسه ملایمی بر گونه لطیف تر از گلبرگ نازنین زد .
از دیدن چهره دختر سه ساله اش در خواب که همچون فرشته ها می مانست ، سیر نمی شد و
آنی لبخند رضایت از لبش محو نمی شد . چند دقیقه ای را به تماشای نازنین نشست و دست
نوازشش را بر موهای ابریشمینش کشید و بالاخره هم رو اندازش را مرتب کرد و به اتاق
خودش رفت . در رختخوابش که دراز کشید و چشمانش را بست ، همانند هر شب دیگر ، تمامی
گذشته در مقابل چشمانش رژه رفتند . به سن و سال نازنینش بود که پدرش در یک صانحه
هوایی مرد و او و مادرش را تنها گذاشت . با اینکه در تمام دوران کودکیش مادر ،
نگذاشت که آب تو دلش تکان بخورد ؛ با اینحال ، حسرت بی پدری را هیچگاه نتوانست که
به فراموشی بسپارد . دیپلم که گرفت ، با اینکه به علت علاقه ا اش به ادامه تحصیلات
، به تمام خواستگاران ریز و درشتش جواب رد داد ؛ ولی از پس "صادق" بر
نیامد . صادق آنقدر سماجت کرد که بالاخره ، ارمغان هم تسلیم شد . بیشتر از یکسال ،
پشت پنجره اتاق ارمغان را ول نمی کرد . هر شب شده بود کارش . آنقدر موس موس کرد ،
که بله را هم گرفت . ولی افسوس که غیر از یکی دو سه ماه اول زندگیش ، که صادق هنوز
ذات خودش را نشان نداده بود ؛ زندگی برایش شد جهنم ! بدخلقی ها و دیرآمدنها و مست
کردنها و اعتیادش یک طرف ، که این اواخر دست بزن هم پیدا کرده بود . ارمغان با
اینکه حامله بود ؛ عزمش را جزم کرد و پاشنه هایش را ور کشید و تمام هم و غمش را
گذاشت برای طلاق ! با اینکه یکی دو سالی طول کشید و رنج و عذاب بسیاری را تحمل کرد
، بالاخره تمام شد . دادگاه هزانت نازنین را تا هفت سالگی به ارمغان داد و مادر ،
با تمام وجودش پشتش ایستاد . کلاسهای خبرنگاری را به صورت آزاد گذراند و با گزینشی
سخت به استخدام نشریه باران در آمد . او شغلش را نه به اندازه نازنین ؛ شاید کمی
کمتر دوست داشت ! گو اینکه در این یکسال و اندی ، آنقدر که برای کارش وقت گذاشته
بود برای دخترش نگذاشته بود . گو اینکه مادرش سنگ تمام گذاشته بود برای نازنین ؛
ولی امشب گفت که :"نازنین نیازمند محبت اوست " ارمغان اگر از محبت پدر
محروم ماند ؛ مادر برایش هم پدری کرد و هم مادری بود فداکار ! اما امروز دخترش هم
از وجود پدر محروم بود و هم از محبت مادر ...! اشک از گوشه چشمانش به روی بالش زیر
سرش سرازیر شد و خیسی متکا را بر گونه هایش حس کرد . شاید برای همین هم در
رختخوابش چرخی زد و افکارش را روانه فردا کرد .
لیدا هم آن شب
مورد مؤاخذه قرار گرفت ، ولی نه آنقدر که باعث ناراحتی شود . با اینکه ساعتی هم از
نیمه شب گذشته بود ، با تلفن همراهش برای سینا پیغامی فرستاد و از او خواست که
امروز کمی زودتر به دفتر نشریه بیاید و در ضمن اگر امکانش بود اتوموبیل برادرش را
که هر ازگاهی قرض میکرد ، با خود بیاورد . صبح هم که به دفتر نشریه رسید ؛ سینا
قبل از او آنجا بود . تا لیدا را دید لبخندی زد و به طرفش رفت و سلامی کرد . لیدا
همانطور که داشت کیف و کوله اش را روی میزش جابجا می کرد ، علیکی گفت و پرسید :
..." پیغاممو
دیدی !؟" سینا لبخند پیروزمندانه ای زد و در حالیکه از
قلاب ، سوییچ اتوموبیلی را میان دو انگشتش تکان می داد گفت :
..." بله
بانوی من ، امر شما اطاعت شد . کالسکه زرین در انتظار شماست !" لیدا که از آنهمه تعارف سینا قند توی دلش
آب می کردند ، خنده شاد و رضایتمندی کرد و گفت :
..." خوب
حالا خودتو لوس نکن ، شایدم اصلا احتیاجی به ماشین نشد !" سینا اخمی در هم کشید و با دلخوری گفت :
..." منظورت
چیه !؟ یعنی تموم زحمتای من کشک !"
..." نه بابا
؛ شلوغش نکن ببینم ! " و بلافاصله
شروع کرد به گرفتن شماره تلفن مهندس جهانشاه . پس از یکی دو باری که اشغال بود ؛
بالاخره خانم جوانی جواب داد . و وقتی که لیدا ازش خواست که با آقا یا خانم
جهانشاه صحبت کند. خانم جوان گفت :
..." مهندس
که خارج از کشورند ، خانم هم وقت استراحتشونه ، اگه مایلین شمارتونو بدین ، در
صورت تمایل بگم بهتون زنگ بزنن !"
لیدا خوب می دانست که با پیغام وپسغام به جایی نخواهد رسید ، لذا گفت :
..." من
امروز میخواستم ، چند دقیقه ای مزاحمشون بشم . تشریف که دارن !؟"
..." این
هفته خانم ، هیچ کسی رو نمی پذیرن ؛ با اینحال من بهشون خواهم گفت ، اگه تمایل
داشتند ، باهاتون تماس میگیریم ."
لیدا که دیگر راه
به جایی نداشت ، رو به سینا گفت :
..." موافقی
بریم ، یه سر و گوشی آب بدیم !"
سینا هم که حاضر به یراق بود ، لبخند رضایتی زد
و باتفاق راه افتادند به سمت ویلای جهانشاه ! چند دقیقه ای می شد که رسیده بودند
که ناگهان ، لیدا آژدا را دید که از اتوموبیلی پیاده شد و به طرف در ویلا رفت .
ابتدا ، حتی در باورش هم نمی گنجید که این زن همان آژدا باشد . ولی با کمی دقت در
کمال بهت و حیرت متوجه شد که او همان آژداست !
رئیس دفتر
سرهنگ ، وقتی که خبر مراجعه خانمی را به او داد ، شاید به هر کس فکر می کرد ؛ غیر
از نوشین ! وقتی که در باز شد و سرهنگ نوشین را در آستانه درگاهی اتاقش دید ؛ با
اینکه ظاهرا لبخند رضایتبخشی بر چهره اش نقش بسته بود ، ولی بهت و تعجبش را هم نمی
توانست که پنهان کند . نوشین با همان ظاهر آراسته و لبخند مهربان ، به محض ورود ،
سلامی کرد و به طرف میز سرهنگ رفت . و سرهنگ هم در حالیکه جوابش را میداد ، از پشت
میزش نیم خیز شد و تعارف کرد که در مبلهای نیم ست مقابل میزش بنشیند . و با تعجبی
که در لحن کلامش کاملا مشهود بود ؛ گفت :
..." پس
بهروز کو !؟ تنها که نیومدین !؟ نوشین
درحالیکه از کیفش که روی میز عسلی مقابل مبلها بود ، برگه ای را بیرون می کشید ،
گفت :
..." چرا
اتفاقا ؛ یه کار اداری داشتم !" و
برگه را روی میز ، پیش روی سرهنگ قرار داد . سرهنگ نگاهی گذرا به برگه کرد و بدون
تامل و فقط به استناد عنوان درشتش پرسید :
..." این یه
وکالتنامه است !؟ نوشین سری به علامت
تایید تکان داد و گفت :
..." بله ،
طبق این وکالتنامه ،من وکیل رسمی نشریه بارانم ! " سرهنگ که حسابی غافلگیر شده بود ، سری تکان داد
و گفت :
..." خوب !؟
چه کمکی از دست من ساخته است !؟"
نوشین که سعی داشت حرمت بزرگتری سرهنگ را هم به اندازه سر سوزنی زیر سئوال
نبرده باشد ، با احتیاط گفت :
..." این که
مزاحمتون شدم ، بیشتر به خاطر مصطفاست ! ما نگرانیم که نکنه اتفاقی براش افتاده
باشه !؟"
سرهنگ چهره در هم
کشید و با ناراحتی گفت :
..." بیخبری
مصطفی ، با عث نگرانی من هم شده ؛ ولی نگفتین که چه کمکی از دست من ساخته است
!؟"
..." تا
اونجا که من میدونم ، آخرین نفری که قبل از ناپدید شدن مصطفی باهاش بوده ؛ شما
بودین ! میخوام بدونم ، اونروز چی بین شما گذشت !؟"
سرهنگ از اینکه داشت مورد بازخواست قرار می گرفت
، خشمی آشکار در چهره اش دوید ؛ با اینحال تمام سعی خودش را کرد که به اعصابش مسلط
شود و برای همین هم ، آب دهانش را غورت داد و لبخندی مصنوعی زد و گفت :
..." شما از
کجا به این نتیجه رسیدین !؟" نوشین
که با تمام زیرکیش متوجه خشم پنهان سرهنگ نبود ، گفت :
..." بهروز
بهم گفت که مصطفی بعد ملاقات با شما ، ناپدید شد !" سرهنگ دوباره نفس عمیقی کشید و گفت :
..." بهروز
بهتون نگفت ؛ که همون شب ، بعد از ملاقات من و مصطفی ، با تلفن منزلشون باهم حرف
زدند !؟"
نوشین که این بار
طعم نیش و کنایه و خشم فروخورده سرهنگ را در لحنش حس کرد ، با احتیاط بیشتری
ادادمه داد :
..." من قصدم
خدای ناکرده جسارتی خدمت شما نیست ! گفتم شاید بین شما حرفی شده باشه که بتونه
کمکی کنه به پیداکردنشون !"
عقب نشینی نوشین ،
باعث شد که خشم سرهنگ هم ، کمی التیام پذیرد و از حالت تهاجمیش کمتر شود :
..." با
اینکه بهروز ، از رابطه مجازی ای بین مصطفی با یک محفل مشکوک ، برام گفته بود ؛
اونروز با دیدن مصطفی ، و زنده شدن خاطرات قدیم ، اصلا دلم نیومد که در این مورد
چیزی ازش بپرسم . بیشتر صحبتهای اونروز ، دوره کردن خاطرات گذشته بود و دلتنگیهای
قدیم ! "
..." راستی
گفتین ، یک محفل مشکوک !؟ منظورتون همون "انجمن خاموشی" نیست !؟"
..." چرا
اتفاقا ؛ امیدوارم که اتفاقی برا مصطفی نیفتاده باشه ! چرا که اونروز از کنار این
مسئله ، براحتی نمی باید می گذشتم !؟"
..." از این
انجمن خاموشی چی میدونین !؟" سرهنگ
در مقابل این پرسش نوشین کمی تامل کرد و با اکراه گفت :
..." موضوع
امنیتیه ؛ شما هم بهتره دخالتی نکنین و بذارین به عهده ما ."
نوشین که پرسش سرهنگ اصلا به مزاجش ، خوش نیامده
بود ، با لحن جدی تری گفت :
..." ولی من
یه وکیلم ، و وظیفم بهم حکم میکنه که به خاطر حل این معما ، از هیچ راهکار قانونی
غافل نشم ."
از نگهبانی دم در
اداره آگاهی که تلفن همراهش را گرفت ، به محض اولین نگاه روی صفحه نمایشگر ، متوجه
تلفن هایی از لندن شد ، که از همان دیشب منتظرش بود . تا به اتوموبیلش برسد ،
بلافاصله شماره دفتر لندن را گرفت و با یکی از همکاران قدیمش به گفتگو نشست .
همکارش گفت ؛ که از همان دیشب که او ازشان خواسته بود که درباره دکترنائینی و
همسرش تحقیقاتی انجام دهند ، او و همکارانش جستجوی گسترده ای را آغاز کرده اند .
ولی بر خلاف انتظارشان ، نتایج خیلی خوبی در بر نداشته ؛ که این باعث نگرانی
بیشتری برای نوشین بود . و از نوشین خواست
که اطلاعات بیشتری را برای تحقیقات و جستجوی گسترده تری در اختیارشان بگذارد.
نوشین هم قول داد که به محض رسیدن به دفترش ، تمام اطلاعات لازم را برایشان بفرستد
. پشت فرمان اتوموبیلش که جا گرفت ، قبل از استارت و حرکت ، شماره بهروز را گرفت و
بی مقدمه رفت سر اصل مطلب :
..." همین
الآن ، داشتم با بچه های دفتر لندن ، صحبت می کردم !"
..." خوب چه
خبر !؟"
..." در
حقیقت هیچی ! بایستی اطلاعات بیشتری رو براشون بفرستیم ؛ از بچه ها چه خبر
!؟"
..." بی خبر
نیستم ؛ داری میای اینجا !؟"
..." یکی دو
جا کار دارم ، تا عصری خودمو میرسونم ."
تلفن که قطع شد ،
بهروز تکیه اش را به صندلیش محکم کرد و دستانش را پشت سرش به هم گره زد ، و به سقف
اتاقش خیره شد و در اندیشه ای ژرف فرو رفت . با اینکه از جلسه دیشبشان کمتر از
بیست و چهار ساعت می گذشت ، از همان دیشب تلاش گسترده ای را برای حل این معما ،
آغاز کرده بودند . گو اینکه ، غیر از خبر رابطه آژدا با منزل جهانشاه ، تمام
تلاششان به بن بست ختم شده بود ؛ با اینحال از کوشش بچه ها بسیار راضی بود
. و در دل از اینکه ، اینطور پشتش بودند و برای نیل به اهدافش تلاش می کردند ،
قدردان محبتهاشان بود .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر