۱۳۹۴ بهمن ۲, جمعه

                                                                                          بن بست

 دیدن آژدا ؛ آن هم مقابل در ورودی منزل مهندس جهانشاه ؛ آنچنان بهت و حیرتی در چهره لیدا دواند ، که چیزی نمانده بود چشمانش از حدقه بیرون بزند ! به یکباره چنان التهابی در درونش ایجاد شد ، که بند دلش را از هم گسست و آتش درونش ، چهره اش را سرخ و برافروخته کرد ؛ تا جاییکه سینا که کنار دستش پشت فرمان بود ، با نگرانی پرسید :
..." چیزی شده !؟"  لیدا که سعی می کرد ، تا حد امکان به خودش مسلط شود ، به زحمت آب دهانش را غورت داد و گفت :
..." این اینجا چیکار میکنه !؟" و در حالیکه سعی میکرد ، خود را از دید آژدا ، که با فاصله زیادی از او منتظر باز شدن در ویلا بود پنهان نگهدارد ؛ اشاره ای به آژدا کرد ! سینا با احتیاط چشم برگرداند و تا آژدا را دید ، چشمانش از تعجب گرد شد ! و در حالیکه سرش را می دزدید ؛ زیر لب غرید که :
..." غلط نکنم ، زدیم به هدف !"  لیدا که دیگر آرامتر شده بود ، لبخند رضایتی در کنج لبانش نقش بست و گفت :
..." امیدوارم همینطور باشه که میگی ! یعنی ممکنه بین گروه احسان و جهانشاه ، زد و بندی باشه !؟"
..." شک نکن ؛ من نخواستم دخالت کنم ؛ ولی اون دفعه هم ، حرفای خانم جهانشاه ، خیلی بودار بود !"
لیدا کمی به فکر فرو رفت و با نگاه رفتن آژدا را به داخل ویلا دنبال کرد . با بسته شدن در ویلا ، لیدا هم در صندلی خودش بیشتر فرو رفت .
دیشب که از ویلای دکتر نادری بر می گشتند ، تا به پاسگاه برسند ، همگی آنقدر شوکه شده بودند که ، صدا از کسی بر نمی آمد ، و سکوت سنگینی فضای داخل اتوموبیل را گرفته بود . به پاسگاه که رسیدند ، بهروز و نوشین به اتفاق از اتوموبیل پیاده شدند و سر و گوشی آب دادند . افسر کشیک ، با اینکه چیز خیلی زیادی از ماجرا نمی دانست ؛ وقتی کارت روزنامه نگاری بهروز و وکالت نوشین را دید ؛ نهایت سعیش را کرد تا با پرس و جو ، از همکارانش و زیر و رو کردن پرونده ها ، کمکی به آنها کرده باشد . لاشه اتوموبیل را که با زنجیر و جرثقیل ، از دره بیرون کشیده بودند و به حیاط پاسگاه آورده بودند ، به بهروز و نوشین نشان داد . و گفت که : از قرار معلوم ، تحقیقات ادامه دارد و تلفن بهروز را گرفت که به محض کسب هر نتیجه ای ؛ او را در جریان بگذارد . بهروز و نوشین که به اتوموبیل برگشتند ، بهروز هنوز پشت فرمان جابجا نشده بود که ارمغان پرسید :
..." خوب چه خبر !؟ چیزی دستگیرتون شد !؟"  و نو شین قبل از بهروز به طرف بچه ها برگشت و گفت :
..." چیز زیادی نه ! ولی افسر کشیک ، بهمون قول داد که هر اتفاقی که بیفته ، ما رو بیخبر نذاره !"
و بعد در حالیکه چهره اش را به طرف بهروز گردانده بود ، با لبخندی که شاید کمی از فضای سنگین داخل اتوموبیل را بکاهد ، ادامه داد :
..." آدم خوبی بود ؛ نه !؟" بهروز هم که سوییچ را در استارت اتوموبیل می چرخاند ، سری تکان داد و از آیینه وسط شیشه اتوموبیل ، نگاهش را به ارمغان و لیدا دوخت و گفت :
..." ما باید هر طوری شده بفهمیم ، اون دو تندیس دیگه کجاست !؟ گو اینکه حدسش خیلی هم مشکل نیست !؟"
ارمغان که خیلی خوب منظور بهروز را می فهمید ، سری تکان داد و گفت :
..." دکتر نائینی و همسرشون ! ولی قربان من که بهتون گفتم ؛ اونا احتمالا باید برگشته باشن به لندن !"
..." باید مطمئن بشیم ؛ خانم خرسندی ، فردا تمام وقتت رو بذار برا پیدا کردن دکتر نائینی و همسرشون ؛ هر جای دنیا که میخوان باشن !"
نوشین که تا آن موقع ساکت بود و با تعجب به حرفهای بهروز و ارمغان گوش می داد ، ناگهان پرید به میان حرفهای بهروز و با عجله گفت :
..." تو که میدونی ؛ من دوستان زیادی تو لندن دارم ، که اگه موافق باشین ؛ با هاشون تماسی داشته باشم و ازشون بخوام که هر طوری شده ، اونا را پیدا کنن !"    بهروز که حالا دیگر راه افتاده بود ، رو به نوشین گفت :
..." بهتر از این نمیشه ؛ ما باید هر چه زودتر اونا رو از خطری که در کمینشونه ، خبرشون کنیم !"
و سپس دوباره نگاهش را به آینه وسط شیشه اتوموبیل دوخت و خطاب به لیدا گفت :
..." شما هم خانم دانشور ؛ به هر ترتیبی که شده ، باید رد این پیکرتراش ترک رو ، پیدا کنی !"
..." بله قربان ؛ ولی خب چه جوری !؟"
..." بهتر نیست ، یه بار دیگه بری سراغ  خریدار پیکره ها !؟"
..." ولی قربان ؛ خانم جهانشاه ، اصلا راه نمیده ! اون دفعه هم با هزار دوز و کلک تونستم یه وقت ازشون بگیرم . بعدشم ، اونا که مدعیند ، تندیس ها قبل از اینکه به ویلاشون برسه سرقت شده ...! "
..." همین جای قضیه کمی بوداره ! پنج تندیس به ارزشی بیش از سیصد هزار دلار به سرقت بره و صاحبش پلیس رو در جریان نذاره !؟"   با شنیدن این حرف بهروز نوشین که تا آن موقع ساکت بود و گوش می کرد ، گفت :
..." به پلیس خبر ندادند !؟"  قبل از بهروز ، لیدا با عجله گفت :
..." نه خبر ندادند ؛ وقتی هم من علتشو از خانم جهانشاه پرسیدم ، از جواب دادن طفره رفت!"        نوشین تاملی کرد و گفت :
..." نمی شد با این خانم جهانشاه یه قراری بذاری !؟"    لیدا با اکراه گفت :
..." تمام سعیمو خواهم کرد ؛ ولی خیلی امیدوار نباشین خانم دکتر !" 
تا به تهران برسند ، تمام یکی دو ساعت راه را ، راجع به چگونگی ، تحقیق و تفحص این موضوع پرداختند . نوشین با یکی دو تا از دوستانش در لندن تماس گرفت و خواست که هر چه سریعتر دکتر و همسرش را پیدا کنند و از هر حمایت ممکن ، دریغ نورزند .
شب از نیمه گذشته بود ، که اتوموبیل بهروز مقابل در منزل ارمغان توقف کرد . ارمغان کوله اش را روی دوشش انداخت و آرام از اتوموبیل پیاده شد . به آرامی و با لبخندی مهربان برای بهروز و نوشین دستی تکان داد و از لیدا هم با اشاره سر خداحافظی کرد و آرام کلید را در قفل در ساختمان چرخاند و وارد ساختمان شد . پله ها را آرام و بیصدا بالا آمد و در آپارتمان را با احتیاط ، باز کرد و کنار جالباسی دم در کفشهایش را کند و کوله اش را به گل جالباس آویزان کرد . از روشنایی چراغ آشپزخانه ، فهمید که مادرش هنوز بیدار است . به طرف آشپزخانه رفت و مادر را دید که سر بر روی میز کوچک آشپزخانه ، روی صندلی خوابش برده . دیدن چهره پیر و فرتوت ، ولی پر از مهر و محبت مادر ؛ حتی توی خواب ، باعث شد که کمی پیش وجدانش شرمنده باشد . آرام به طرف مادر رفت و در حالیکه بوسه ای بر گونه مهربانش می سایید ، با صدای خفه ای آرام زمزمه کرد :
..." الهی قربونتون برم ؛ چرا سر جاتون نخوابیدین !؟ "  مادر که با زمزمه ارمغان بیدار شده بود ، نگاه مهربانش را بر چهره دختر دوخت و گفت :
..." اومدی دخترم ؛ پس چرا اینقدر دیر !؟ نمیگی این بچه بهونتو میگیره !؟"  و ارمغان که شرمندگی را به وضوح میشد در چهره اش دید ؛ گفت :
..." تو رو ببخشید مامان جون ؛ نازنین خیلی اذیتتون کرد !؟"  مادر که به کمک ارمغان بلند می شد که به اتاقش برود ، گفت :
..." اذیت کدومه !؟ این بچه محبت مادر میخواد ! روز که نیستی ؛ لااقل شبو ازش دریغ نکن !"
..." چشم مامان جون ، امشب هم پیش اومد ، دست خودم که نبود . "
مادر سری تکان داد و به اتاق خودش رفت که بخوابد . ارمغان هم روپوشش را کند و لباس راحتی پوشید و آرام و بیصدا وارد اتاق نازنین شد . صورت دختر کوچکش ، که همانند فرشته ها زیر نور سرخ چراغ خواب کوچکش می درخشید ؛ آنچنان لذتی را زیر پوستش دواند ، که حد و وصفی نداشت . آرام کنار تختش نشست و بوسه ملایمی بر گونه لطیف تر از گلبرگ نازنین زد . از دیدن چهره دختر سه ساله اش در خواب که همچون فرشته ها می مانست ، سیر نمی شد و آنی لبخند رضایت از لبش محو نمی شد . چند دقیقه ای را به تماشای نازنین نشست و دست نوازشش را بر موهای ابریشمینش کشید و بالاخره هم رو اندازش را مرتب کرد و به اتاق خودش رفت . در رختخوابش که دراز کشید و چشمانش را بست ، همانند هر شب دیگر ، تمامی گذشته در مقابل چشمانش رژه رفتند . به سن و سال نازنینش بود که پدرش در یک صانحه هوایی مرد و او و مادرش را تنها گذاشت . با اینکه در تمام دوران کودکیش مادر ، نگذاشت که آب تو دلش تکان بخورد ؛ با اینحال ، حسرت بی پدری را هیچگاه نتوانست که به فراموشی بسپارد . دیپلم که گرفت ، با اینکه به علت علاقه ا اش به ادامه تحصیلات ، به تمام خواستگاران ریز و درشتش جواب رد داد ؛ ولی از پس "صادق" بر نیامد . صادق آنقدر سماجت کرد که بالاخره ، ارمغان هم تسلیم شد . بیشتر از یکسال ، پشت پنجره اتاق ارمغان را ول نمی کرد . هر شب شده بود کارش . آنقدر موس موس کرد ، که بله را هم گرفت . ولی افسوس که غیر از یکی دو سه ماه اول زندگیش ، که صادق هنوز ذات خودش را نشان نداده بود ؛ زندگی برایش شد جهنم ! بدخلقی ها و دیرآمدنها و مست کردنها و اعتیادش یک طرف ، که این اواخر دست بزن هم پیدا کرده بود . ارمغان با اینکه حامله بود ؛ عزمش را جزم کرد و پاشنه هایش را ور کشید و تمام هم و غمش را گذاشت برای طلاق ! با اینکه یکی دو سالی طول کشید و رنج و عذاب بسیاری را تحمل کرد ، بالاخره تمام شد . دادگاه هزانت نازنین را تا هفت سالگی به ارمغان داد و مادر ، با تمام وجودش پشتش ایستاد . کلاسهای خبرنگاری را به صورت آزاد گذراند و با گزینشی سخت به استخدام نشریه باران در آمد . او شغلش را نه به اندازه نازنین ؛ شاید کمی کمتر دوست داشت ! گو اینکه در این یکسال و اندی ، آنقدر که برای کارش وقت گذاشته بود برای دخترش نگذاشته بود . گو اینکه مادرش سنگ تمام گذاشته بود برای نازنین ؛ ولی امشب گفت که :"نازنین نیازمند محبت اوست " ارمغان اگر از محبت پدر محروم ماند ؛ مادر برایش هم پدری کرد و هم مادری بود فداکار ! اما امروز دخترش هم از وجود پدر محروم بود و هم از محبت مادر ...! اشک از گوشه چشمانش به روی بالش زیر سرش سرازیر شد و خیسی متکا را بر گونه هایش حس کرد . شاید برای همین هم در رختخوابش چرخی زد و افکارش را روانه فردا کرد .
لیدا هم آن شب مورد مؤاخذه قرار گرفت ، ولی نه آنقدر که باعث ناراحتی شود . با اینکه ساعتی هم از نیمه شب گذشته بود ، با تلفن همراهش برای سینا پیغامی فرستاد و از او خواست که امروز کمی زودتر به دفتر نشریه بیاید و در ضمن اگر امکانش بود اتوموبیل برادرش را که هر ازگاهی قرض میکرد ، با خود بیاورد . صبح هم که به دفتر نشریه رسید ؛ سینا قبل از او آنجا بود . تا لیدا را دید لبخندی زد و به طرفش رفت و سلامی کرد . لیدا همانطور که داشت کیف و کوله اش را روی میزش جابجا می کرد ، علیکی گفت و پرسید :
..." پیغاممو دیدی !؟"          سینا لبخند پیروزمندانه ای زد و در حالیکه از قلاب ، سوییچ اتوموبیلی را میان دو انگشتش تکان می داد گفت :
..." بله بانوی من ، امر شما اطاعت شد . کالسکه زرین در انتظار شماست !"       لیدا که از آنهمه تعارف سینا قند توی دلش آب می کردند ، خنده شاد و رضایتمندی کرد و گفت :
..." خوب حالا خودتو لوس نکن ، شایدم اصلا احتیاجی به ماشین نشد !"     سینا اخمی در هم کشید و با دلخوری گفت :
..." منظورت چیه !؟ یعنی تموم زحمتای من کشک !"  
..." نه بابا ؛ شلوغش نکن ببینم ! "  و بلافاصله شروع کرد به گرفتن شماره تلفن مهندس جهانشاه . پس از یکی دو باری که اشغال بود ؛ بالاخره خانم جوانی جواب داد . و وقتی که لیدا ازش خواست که با آقا یا خانم جهانشاه صحبت کند. خانم جوان گفت :
..." مهندس که خارج از کشورند ، خانم هم وقت استراحتشونه ، اگه مایلین شمارتونو بدین ، در صورت تمایل بگم بهتون زنگ بزنن !"        لیدا خوب می دانست که با پیغام وپسغام به جایی نخواهد رسید ، لذا گفت :
..." من امروز میخواستم ، چند دقیقه ای مزاحمشون بشم . تشریف که دارن !؟"
..." این هفته خانم ، هیچ کسی رو نمی پذیرن ؛ با اینحال من بهشون خواهم گفت ، اگه تمایل داشتند ، باهاتون تماس میگیریم ." 
لیدا که دیگر راه به جایی نداشت ، رو به سینا گفت :
..." موافقی بریم ، یه سر و گوشی آب بدیم !"                                                                                            
 سینا هم که حاضر به یراق بود ، لبخند رضایتی زد و باتفاق راه افتادند به سمت ویلای جهانشاه ! چند دقیقه ای می شد که رسیده بودند که ناگهان ، لیدا آژدا را دید که از اتوموبیلی پیاده شد و به طرف در ویلا رفت . ابتدا ، حتی در باورش هم نمی گنجید که این زن همان آژدا باشد . ولی با کمی دقت در کمال بهت و حیرت متوجه شد که او همان آژداست !
رئیس دفتر سرهنگ ، وقتی که خبر مراجعه خانمی را به او داد ، شاید به هر کس فکر می کرد ؛ غیر از نوشین ! وقتی که در باز شد و سرهنگ نوشین را در آستانه درگاهی اتاقش دید ؛ با اینکه ظاهرا لبخند رضایتبخشی بر چهره اش نقش بسته بود ، ولی بهت و تعجبش را هم نمی توانست که پنهان کند . نوشین با همان ظاهر آراسته و لبخند مهربان ، به محض ورود ، سلامی کرد و به طرف میز سرهنگ رفت . و سرهنگ هم در حالیکه جوابش را میداد ، از پشت میزش نیم خیز شد و تعارف کرد که در مبلهای نیم ست مقابل میزش بنشیند . و با تعجبی که در لحن کلامش کاملا مشهود بود ؛ گفت :
..." پس بهروز کو !؟ تنها که نیومدین !؟   نوشین درحالیکه از کیفش که روی میز عسلی مقابل مبلها بود ، برگه ای را بیرون می کشید ، گفت :
..." چرا اتفاقا ؛ یه کار اداری داشتم !"  و برگه را روی میز ، پیش روی سرهنگ قرار داد . سرهنگ نگاهی گذرا به برگه کرد و بدون تامل و فقط به استناد عنوان درشتش پرسید :
..." این یه وکالتنامه است !؟  نوشین سری به علامت تایید تکان داد و گفت :
..." بله ، طبق این وکالتنامه ،من وکیل رسمی نشریه بارانم ! "  سرهنگ که حسابی غافلگیر شده بود ، سری تکان داد و گفت :
..." خوب !؟ چه کمکی از دست من ساخته است !؟"   نوشین که سعی داشت حرمت بزرگتری سرهنگ را هم به اندازه سر سوزنی زیر سئوال نبرده باشد ، با احتیاط گفت :
..." این که مزاحمتون شدم ، بیشتر به خاطر مصطفاست ! ما نگرانیم که نکنه اتفاقی براش افتاده باشه !؟"
سرهنگ چهره در هم کشید و با ناراحتی گفت :
..." بیخبری مصطفی ، با عث نگرانی من هم شده ؛ ولی نگفتین که چه کمکی از دست من ساخته است !؟"
..." تا اونجا که من میدونم ، آخرین نفری که قبل از ناپدید شدن مصطفی باهاش بوده ؛ شما بودین ! میخوام بدونم ، اونروز چی بین شما گذشت !؟"
 سرهنگ از اینکه داشت مورد بازخواست قرار می گرفت ، خشمی آشکار در چهره اش دوید ؛ با اینحال تمام سعی خودش را کرد که به اعصابش مسلط شود و برای همین هم ، آب دهانش را غورت داد و لبخندی مصنوعی زد و گفت :
..." شما از کجا به این نتیجه رسیدین !؟"   نوشین که با تمام زیرکیش متوجه خشم پنهان سرهنگ نبود ، گفت :
..." بهروز بهم گفت که مصطفی بعد ملاقات با شما ، ناپدید شد !"  سرهنگ دوباره نفس عمیقی کشید و گفت :
..." بهروز بهتون نگفت ؛ که همون شب ، بعد از ملاقات من و مصطفی ، با تلفن منزلشون باهم حرف زدند !؟"
نوشین که این بار طعم نیش و کنایه و خشم فروخورده سرهنگ را در لحنش حس کرد ، با احتیاط بیشتری ادادمه داد :
..." من قصدم خدای ناکرده جسارتی خدمت شما نیست ! گفتم شاید بین شما حرفی شده باشه که بتونه کمکی کنه به پیداکردنشون !"
عقب نشینی نوشین ، باعث شد که خشم سرهنگ هم ، کمی التیام پذیرد و از حالت تهاجمیش کمتر شود :
..." با اینکه بهروز ، از رابطه مجازی ای بین مصطفی با یک محفل مشکوک ، برام گفته بود ؛ اونروز با دیدن مصطفی ، و زنده شدن خاطرات قدیم ، اصلا دلم نیومد که در این مورد چیزی ازش بپرسم . بیشتر صحبتهای اونروز ، دوره کردن خاطرات گذشته بود و دلتنگیهای قدیم ! "
..." راستی گفتین ، یک محفل مشکوک !؟ منظورتون همون "انجمن خاموشی" نیست !؟"
..." چرا اتفاقا ؛ امیدوارم که اتفاقی برا مصطفی نیفتاده باشه ! چرا که اونروز از کنار این مسئله ، براحتی نمی باید می گذشتم !؟"
..." از این انجمن خاموشی چی میدونین !؟"   سرهنگ در مقابل این پرسش نوشین کمی تامل کرد و با اکراه گفت :
..." موضوع امنیتیه ؛ شما هم بهتره دخالتی نکنین و بذارین به عهده ما ."
 نوشین که پرسش سرهنگ اصلا به مزاجش ، خوش نیامده بود ، با لحن جدی تری گفت :
..." ولی من یه وکیلم ، و وظیفم بهم حکم میکنه که به خاطر حل این معما ، از هیچ راهکار قانونی غافل نشم ."
از نگهبانی دم در اداره آگاهی که تلفن همراهش را گرفت ، به محض اولین نگاه روی صفحه نمایشگر ، متوجه تلفن هایی از لندن شد ، که از همان دیشب منتظرش بود . تا به اتوموبیلش برسد ، بلافاصله شماره دفتر لندن را گرفت و با یکی از همکاران قدیمش به گفتگو نشست . همکارش گفت ؛ که از همان دیشب که او ازشان خواسته بود که درباره دکترنائینی و همسرش تحقیقاتی انجام دهند ، او و همکارانش جستجوی گسترده ای را آغاز کرده اند . ولی بر خلاف انتظارشان ، نتایج خیلی خوبی در بر نداشته ؛ که این باعث نگرانی بیشتری برای نوشین بود .  و از نوشین خواست که اطلاعات بیشتری را برای تحقیقات و جستجوی گسترده تری در اختیارشان بگذارد. نوشین هم قول داد که به محض رسیدن به دفترش ، تمام اطلاعات لازم را برایشان بفرستد . پشت فرمان اتوموبیلش که جا گرفت ، قبل از استارت و حرکت ، شماره بهروز را گرفت و بی مقدمه رفت سر اصل مطلب :
..." همین الآن ، داشتم با بچه های دفتر لندن ، صحبت می کردم !"
..." خوب چه خبر !؟"
..." در حقیقت هیچی ! بایستی اطلاعات بیشتری رو براشون بفرستیم ؛ از بچه ها چه خبر !؟"
..." بی خبر نیستم ؛ داری میای اینجا !؟"
..." یکی دو جا کار دارم ، تا عصری خودمو میرسونم ."

تلفن که قطع شد ، بهروز تکیه اش را به صندلیش محکم کرد و دستانش را پشت سرش به هم گره زد ، و به سقف اتاقش خیره شد و در اندیشه ای ژرف فرو رفت . با اینکه از جلسه دیشبشان کمتر از بیست و چهار ساعت می گذشت ، از همان دیشب تلاش گسترده ای را برای حل این معما ، آغاز کرده بودند . گو اینکه ، غیر از خبر رابطه آژدا با منزل جهانشاه ، تمام تلاششان به بن بست ختم شده بود ؛ با اینحال از کوشش بچه ها بسیار راضی بود . و در دل از اینکه ، اینطور پشتش بودند و برای نیل به اهدافش تلاش می کردند ، قدردان محبتهاشان بود . 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر